علاءالدین، جوان شجاع، بیآنکه مرتکب جرمی شده باشد، به چنگ نگهبانان شهر میافتد؛ اما شاهزادهخانم «بودور» او را نجات میدهد. وزیرِ حیلهگر از وجود چراغی جادویی باخبر میشود، ولی برای به دست آوردن آن، باید علاءالدین را پیدا کند. وزیر پس از آزاد کردن علاءالدین از زندان، او را به غار گنج میفرستد، اما علاءالدین چراغ را برای خود نگه میدارد. غول چراغ، علاءالدین را ثروتمند میکند و وزیر چراغ را از او میرباید. سرانجام علاءالدین با ترفندی وزیر را وادار به پس دادن چراغ میکند و او را به سزای عملش میرساند.