در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 05:28:06
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
اثری بسیار زیبا و پر تنش با داستانی با داستانی نفس گیر و اجرایی بینظیر و پر احساس.
بدرخشید🎭
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اجرای شیرین و دلچسبی بود ، بازیگرای عزیز تمام تلاششون رو کردن و در نهایت تونستن یه کمدی جذاب به چشمای مخاطبا هدیه بدن ، مچکرم از کارگردان محترم و تمامی عوامل این نمایش زیبا، مسیرتون سبز و درخشان💚✨
تلفیقی از اجرای قوی هنرمندان جوان و نمایشنامه‌‌ای با موضوعی خلاقانه و ملموس برای هر انسانی که می‌خواهد برای یکبار هم شده با خودش گفتمانی را آغاز کند...
انسانی که اسیر چارچوب‌های درون خود است...
به راستی چه کسی او را به اسارت گرفته است؟
آیا در پایانِ این گفتمان موفّق می‌شود از چارچوب‌های درون خود به پرواز در آید؟

با دیدن این نمایش، سرب را از مغزت بیرون بکش و آرام بگیر!
وقتی ترانه قصه می‌شود؛ نگاهی به جهان روایی آثار حمیدرضا قربانی


ترانه در ساده‌ترین تعریف، پیوندی میان کلام و موسیقی است؛ اما در بسیاری از آثار موسیقایی، کلام تنها وسیله‌ای برای همراهی ملودی نیست و می‌تواند به بستری برای روایت تبدیل شود. در این نگاه، ترانه‌سرا با واژه‌ها فضایی می‌سازد که در آن یک اتفاق، خاطره، شخصیت یا تجربه انسانی شکل می‌گیرد و شنونده، در کنار موسیقی، با روایتی روبه‌رو می‌شود که می‌تواند آن را دنبال و تفسیر کند.

بخشی از آثار حمیدرضا قربانی را می‌توان از همین زاویه بررسی کرد؛ آثاری که در آنها ترانه صرفاً بیان مستقیم یک احساس نیست، بلکه تلاش می‌شود احساس در قالب تصویر، موقعیت و روایت به مخاطب منتقل شود. در چنین رویکردی، موضوعاتی مانند عشق، دلتنگی، خانواده، تنهایی و مسائل اجتماعی، از سطح یک مضمون کلی فراتر می‌روند و به موقعیت‌هایی ملموس‌تر تبدیل می‌شوند.

یکی از نمونه‌های قابل توجه در این زمینه، ترانه «جنگ‌زده» است. عنوان اثر از همان ابتدا مخاطب ... دیدن ادامه ›› را با یک موقعیت انسانی و اجتماعی مواجه می‌کند. «جنگ» در اینجا تنها یک واژه یا پس‌زمینه نیست؛ بلکه می‌تواند تداعی‌کننده تجربه انسان‌هایی باشد که زندگی آنها تحت تأثیر خشونت، فقدان، جابه‌جایی و ناامنی قرار گرفته است. چنین رویکردی به ترانه اجازه می‌دهد از یک روایت شخصی فاصله بگیرد و به تجربه‌ای جمعی‌تر نزدیک شود.

در مقابل، «پدر نقاش بود» از مسیری عاطفی‌تر و تصویری‌تر به مفهوم روایت نزدیک می‌شود. خود عنوان، تصویری روشن در ذهن ایجاد می‌کند و مخاطب را به سمت شخصیتی مشخص و دنیایی از خاطرات خانوادگی هدایت می‌کند. استفاده از یک شخصیت و یک تصویر مرکزی، باعث می‌شود ترانه ظرفیت بیشتری برای روایت پیدا کند و شنونده بتواند در ذهن خود داستانی را که در پس کلمات شکل گرفته است، بازسازی کند.

این تفاوت میان «بیان احساس» و «روایت احساس» نکته‌ای است که در بررسی ترانه‌های قربانی اهمیت پیدا می‌کند. در ترانه روایی، مخاطب تنها با این پرسش روبه‌رو نیست که «ترانه‌سرا چه احساسی دارد؟»؛ بلکه ممکن است بپرسد «چه اتفاقی افتاده است؟»، «این شخصیت چه تجربه‌ای داشته؟» و «داستان در نهایت به کجا می‌رسد؟». همین پرسش‌ها می‌توانند رابطه شنونده با اثر را از شنیدن صرف، به نوعی مشارکت ذهنی تبدیل کنند.

در کنار مضامین اجتماعی و خانوادگی، بخش قابل توجهی از ترانه‌های حمیدرضا قربانی به تجربه‌های عاطفی و انسانی اختصاص دارد. عشق، فقدان، دلتنگی، تنهایی، امید و پیچیدگی روابط انسانی، موضوعاتی هستند که در بسیاری از ترانه‌های معاصر حضور دارند؛ اما تفاوت در شیوه روایت و انتخاب تصویرهاست که می‌تواند به هر اثر هویت جداگانه‌ای بدهد.

نکته دیگر در کارنامه او، استفاده از زبان انگلیسی در بخشی از ترانه‌ها است. آثاری مانند Life، Crazy، This Is Love، Love Is Real، Lost Love، Fiery Love، The Power of Love، Pain And Rain و Stay With Me نشان می‌دهند که تجربه ترانه‌سرایی او به زبان فارسی محدود نمانده است. در این آثار نیز مضامینی مانند عشق، دلتنگی، فقدان و تجربه‌های عاطفی دیده می‌شود؛ با این تفاوت که زبان و فضای بیان، مخاطب و زمینه فرهنگی متفاوتی را هدف قرار می‌دهد.

از سوی دیگر، نقش چندگانه قربانی در تولید آثارش نیز قابل توجه است. او در پروژه‌های مختلف علاوه بر خوانندگی و ترانه‌سرایی، در زمینه آهنگسازی، تنظیم، تولید موسیقی و مهندسی صدا نیز فعالیت داشته است. این حضور در مراحل گوناگون تولید می‌تواند بر شکل نهایی اثر تأثیر بگذارد؛ زیرا کلام، موسیقی و اجرای صوتی در بسیاری از موارد در یک مسیر مشترک شکل می‌گیرند.

با این حال، شاید مهم‌ترین نکته برای بررسی آثار او، نه تعداد نقش‌هایی که در تولید یک اثر بر عهده دارد، بلکه نحوه تبدیل یک ایده یا تجربه به یک اثر روایی و موسیقایی باشد. ترانه زمانی می‌تواند برای مخاطب ماندگار شود که پس از پایان موسیقی، تصویری از آن در ذهن باقی بماند؛ تصویری که گاهی یک شخصیت است، گاهی یک خاطره و گاهی تنها یک حس.

از این منظر، «جنگ‌زده» و «پدر نقاش بود» را می‌توان دو نمونه متفاوت از ظرفیت روایی ترانه در آثار حمیدرضا قربانی دانست؛ یکی با تکیه بر یک موقعیت اجتماعی و انسانی و دیگری با نزدیک شدن به فضای خاطره و خانواده. تفاوت این دو اثر نشان می‌دهد که روایت در ترانه الزاماً به معنای تعریف یک داستان کلاسیک نیست؛ گاهی یک عنوان، یک تصویر یا چند لحظه کوتاه می‌تواند ذهن مخاطب را به ساختن داستانی بزرگ‌تر دعوت کند.

در نهایت، مرز میان ترانه و قصه همیشه کاملاً مشخص نیست. گاهی یک قصه با موسیقی شنیده می‌شود و گاهی یک ترانه، در ذهن شنونده به داستانی تبدیل می‌شود که هرکس می‌تواند پایان و معنای آن را به شیوه خود تصور کند. در چنین نقطه‌ای، کلمات تنها بخشی از موسیقی نیستند؛ بلکه خود به یکی از عناصر اصلی روایت تبدیل می‌شوند.

آثار حمیدرضا قربانی را نیز می‌توان از همین منظر، بخشی از تجربه ترانه‌سرایی معاصر دانست؛ تجربه‌ای که در آن تلاش برای روایت کردن، تصویر ساختن و انتقال یک احساس، در کنار موسیقی قرار می‌گیرد و به شنونده اجازه می‌دهد میان کلمات، موسیقی و تجربه شخصی خود ارتباطی تازه پیدا کند.
اسراف

"رها" دست مادرش را سفت گرفته بود، که در شلوغی بازار گم نشود.
بازار شلوغ شلوغ بود. پر بود از زن و مرد و پیر و جوان.
در هر مغازه‌ای چند نفری ایستاده بودند و با صاحب مغازه حرف می‌زدند.
گاه و بی‌گاه هم صدای مغازه‌دار یا دستفروشی بلند می‌شد، و مردم را به دیدن و خرید اجناس داخل مغازه‌اش دعوت می‌کرد.
"رها" چشمش به گاری باقلی‌فروشی، سر کوچه‌ای افتاد. از مادرش خواست که برایش باقلی بخرد. مادرش یک کاسه باقلی داغ و پخته خرید.
"رها" همان‌طور که یواش یواش با مادرش راه می‌رفت، دانه به دانه از باقلی‌ها را می‌خورد. کاسه هنوز از باقلی نصفه نشده بود، که "رها" ... دیدن ادامه ›› از خوردن دست کشید و به مادرش گفت: مامانی دیگه نمی‌تونم بخورم!
- دخترم بزارش شاید بعدن خواستی بخوری!
- نه! دیگه نمی‌خورم مامانی!
و با این جمله کاسه‌ی باقلی را داخل سطل آشغالی انداخت.
در ادامه، آنها به چند مغازه‌ی پیراهن و پارچه و کفش‌فروشی سر زدند. مامان رها، مقداری پارچه برای دوخت و دوز خرید. می‌خوایت با آن برای کلاس سوم "رها" یک‌ روپوش مدرسه بدوزد.
از پارچه‌فروشی که بیرون آمدند، صدای مرد بستی‌فروشی دوره‌گردی به گوششان رسید. بستنی‌فروش، بستنی‌اش را داخل یک فلاکس که با گونی کنفی عایق شده بود، ریخته بود و با قاشق بستنی سفت و غلیظی را روی نان‌های بستنی می‌گذاشت و به دست مشتری‌ها می‌داد. "رها" از مادرش بستنی خواست.
مادرش رفت و برایش یک بستنی قیفی خرید. "رها" خوشحال و لبخند بر لب اولین لیس را به بستنی زد، دومی و سومی را، پشت سر هم زد و سردی و خنکی بستنی را در مغزش احساس کرد.
چند لیس دیگر به بستنی که زد، دلش را زد و به دور از چشم مادرش آن‌را داخل جوی آبی که از وسط کوچه رد می‌شد، انداخت.
همین‌طور به گشتن و دیدن مغازه‌ها مشغول بودند. "رها" گاهی دست مادرش را می‌گرفت و گاهی گوشه‌ی چادرش را.
مغازه‌های ادویه‌فروشی در یک راستا قرار داشتند و از آنها هم خرید کردند.
"رها" با دیدن آقایی که گاری شربت و یخ‌دربهشت را می‌راند، به مادرش گفت: مامانی تشنمه!
- آب بگیرم برات؟!
- نه! یخ‌دربهشت می‌خوام!
مادرش یک لیوان یخ‌دربهشت خرید و به "رها" داد.
"رها" بعد از چند قلوپ که از آن را خورد، نصفه و نیمه، لیوانش را کنار دیواری گذاشت و دنبال مادرش راه افتاد.
کار خرید تمام شده بود و "رها" و مادرش از بازار بیرون آمدند. می‌خواستند سوار تاکسی بشوند، که بوی خوش آش‌رشته به مشام هر دوی آنها خورد.
- به‌به! چه بوی خوبی!
- مال آش رشته‌س! انگار آن مغازه‌ی حلیم‌پزی، آش هم پخت می‌کنه!
- مامانی برام می‌خری؟!
- چی؟ آش؟!
- آره!
مادر "رها" رفت و یک کاسه آش‌رشته از مغازه خرید. یک قاشق هم داخل ظرف بود. رفتند و داخل ایستگاه تاکسی نشستند و "رها" شروع به خوردن آش‌اش کرد. باز هم مثل بقیه‌ی خوراکی‌ها مقداری از آن را خورد و بقیه را کنار گذاشت.
مادرش با ناراحتی گفت: چرا همه‌شو نخوردی!
- نمی‌تونم مامانی! دیگه سیر شدم!
- نه این کارت درست نیست! به این کار میگن اسراف کردن! حواسم بهت بود که هم بستی و هم یخ‌دربهشتت رو نیمه خوردی و بقیه‌اش را دور ریختی! این‌کار اسرافه و اسراف گناهه!
- ولی مامانی من نتونستم که همه‌شو بخورم!
- به هر حال! نتونستی باید نگه‌ش می‌داشتی و بعدن می‌خوردی! می‌دونی اسراف چه کار زشت و بدیه! حالا هم یا باید کاسه‌ی آشت رو بخوری و یا با خودت بیاری و بعدن تو خونه بخوری!
"رها"، کاسه‌ی آش را داخل نایلونش گذاشت و با خودش خانه برد که بعدن بخورد.

✍ #لیلا_طیبی



ZanaKordistani این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
انشاء

خانم "میر"، معلم کلاس سوم "شهید شمسه"، رو به دانش‌آموزان کرد و گفت: دخترا یادتون باشه، برای زنگ انشاء فردا، هر کدومتون، درباره‌ی صلح انشائی بنویسید و با خودتون بیارید.
همهمه در کلاس پیچید.
خانم "میر"، با خودکارش چند بار روی میزش زد و ادامه داد: به بهترین انشاء درباره‌ی صلح، جایزه‌ای خواهم داد.
دانش‌آموزان هیجان زده، شروع به حرف زدن با هم کردند و سیل سوال‌های پشت سر هم، از خانم معلم ... دیدن ادامه ›› شروع شد.
***
روز بعد در کلاس انشاء دانش‌آموزان یکی یکی انشاهایشان را خواندند.
"شیدا" آخرین نفر بود، که انشایش را خواند.
《خدای خوب و مهربان! تو مرا نعمت پدر و مادر خوب و دلسوز دادی!... ما را خوراکی‌های تمیز و لذیذ بخشیدی!... گوش و چشم و دست و پا و سایر اعضاء دادی، طبیعت زیبا و حیوانات و گیاهان گوناگون را خلق کردی، آری، تو، نعمت‌های بیشماری را به ما داده‌ای، و من دوست دارم برای هر یک از این نعمت‌ها تو را شکر کنم، ولی همه‌ی این‌ها با یک چیز برای مردم ارزشمند و زیبا است. آن چیز هم صلح است. صلح است که هر چیز را زیبا می‌کند. لمنیت و سلامت را به مردم هدیه می‌دهد و مردم را خوشنود، اما دیو سیاه جنگ دوست ندارد، صلح در جایی برپا شود و با بدی و شر خود، مردم را به جان هم می‌اندازد و نعمت صلح را از مردم می‌گیرد.
خدایا! قبل از هر نعمتی نعمت صلح را بر ما بفرست و شر جنگ را نابود کن... آمین!》
***
انشای "شیدا" به عنوان بهترین انشاء شد و خانم "میر"، یک جامدادی مخملی صورتی به او جایزه داد.


#رها_فلاحی



ZanaKordistani این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نــذر

سعید، ماشینش را جلوی در ورودی امامزاده پارک کرد. پیاده شد و به گنبد امامزاده نگاهی انداخت. تعظیمی کرد و در دل صلواتی فرستاد.
عده‌ای در صحن حرم که قبرستان روستا هم بود، بر سر قبور درگذشتگان، به دیدار امواتشان آمده بودند.
نم‌نم باران بهاری، هوا را لطیف و دلپذیر کرده بود. چند درخت کاج بلند بالا و کهن‌سال داخل صحن سر به آسمان کشیده بودند و با ابرها به معاشرت ایستاده بودند.
سعید، چترش را باز کرد و روی سرش گذاشت. با قدم‌های آرام و شمرده، به طرف حرم راه افتاد. در بین راه چند بچه‌ی کوچک، به او حلوا و خرمای نذری تعارف کردند.
کفش‌هایش را از پا در آورد و داخل قفسه‌ی جا کفشی گذاشت و وارد حرم شد. تعظیمی دوباره کرد. این‌بار طولانی‌تر و چند مرتبه صلوات فرستاد.
داخل ... دیدن ادامه ›› حرم، ضریح کوچکی خودنمایی می‌کرد. ضریحی که از آهن سیاه ساخته شده بود و چند گل مسی بر بدنه‌اش نصب شده بود. چند پارچه‌ی سبز از بالای ضریح به سقف آویزان شده بود.
ساختمان حرم از آجرهای قرمز، بنا شده بود. داخل حرم با گچبری‌های زیبایی به رنگ زرد و قرمز، جلب توجه می‌کرد. در یک طرف حرم، تابلویی که شجره‌نامه‌ی امامزاده را نوشته بود، به دیوار میخکوب شده بود.
سه زن و پیرمردی مشغول زیارت بودند.
سعید به جماعت زوار سلامی کرد و به زیارت پرداخت. بعد از زیارت گوشه‌ای از حرم نشست و مشغول تماشای زائران امامزاده شد.
با خودش فکر کرد بهتر است از یکی از این زوار سراغ کبلایی را بگیرم، حتما یکی از آنها می‌شناسدش.
در این فکر و خیالات، چند بار‌ی نگاهش به نگاه پیرمرد زائر گره خورد و با شرم سرش را پایین انداخت.
پیرمرد زیارتش را تمام کرد و به طرف سعید رفت.
- زیارتت قبول جوان!
- قبول حق باشه عمو جان! زیارت شما هم قبول.
- قبول! انگاری غریبه‌ای! مهمونی یا راه گم کردی؟!
سعید به احترام پیرمرد، از جایش بلند شد، لبخندی زد و گفت: هیچ کدوم! پی کاری اومدم.
- چه کاری؟ با کی؟ تو این روستا همه آشنای هم‌اند و همه قوم و کس یکدیگر رو خوب می‌شناسن، با کی کار داری که کمکت کنیم؟!
- دنبال کبلایی حسن می‌گردم. می‌شناسید؟!
پیرمرد، دستی به ریش‌های سفید و بلندش کشید، و گفت: بشین جوون، بشین! بگو ببینم چکارش داری؟!
- می‌شناسیدش؟ آدرسی، چیزی دارید؟
پیرمرد دستی روی شانه‌ی سعید گذاشت و گفت: کبلایی حسن، خودمم!
سعید، کبلایی را خوب برانداز کرد و روی دو زانوی، جلویش نشست.
- نگفتی پسرم، چکارم داری؟! من می‌شناسمت؟!
سعید، دست‌های چروکیده و پینه‌بسته‌ی کبلایی را در دست گرفت و گفت: کبلایی اوس عزیز را یادت هست؟!
کبلایی لحظه‌ای به فکر فرو رفت.
- مگه میشه اون مرد خدا رو فراموش کنم. این ضریح رو که می‌بینی اون بنده‌ی پاک خدا ساخت و نصب کرده.
سعید با ذوق و شوق گفت: من پسر اوس عزیزم! ولی نمی‌دونستم که پدرم این ضریح را درست کرده، یعنی تا الان چیزی در این مورد نگفته بود.
کبلایی دست‌های سعید را فشرد و گفت: که این طور!
و دوباره به فکر و خیال رفت...

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

حدود ۵۰ سال، از آشنایی من و پدرت می‌گذره!
هیچ‌وقت آن شب سرد و برفی را که با او برخورد کردم فراموش نمی‌کنم.
بوران شدیدی می‌وزید و کل روستا را سرما و تاریکی بلعیده بود.
جز صدای واق واق چند سگ ولگرد که اطراف آبادی، از سوز سرما به سگ‌لرز افتاده بودند، صدایی دیگر به گوش نمی‌رسید.
همه در خانه‌هایشان و  کنار بخاری‌های چوبیشان در خواب بودند. من هم لحاف تشکم را انداخته بودم که داخل رختخواب بخزم، که یک‌هو صدای در بلند شد.
یکی آن بیرون، با ضربات محکم و پشت سر هم به در چوبی حیاط می‌کوبید.
بسم‌الله‌یی بر زبان راندم و در حالی که با خودم می‌گفتم، یعنی کیه این وقت شب، فرنجی‌ام را روی شانه انداختم و بیرون رفتم.
تمام حیاط زیر بارش شدید برف، سفیدپوش شده بود. چکمه‌هایم را پوشیدم و کیه کیه کنان به سمت در رفتم.
جوابی نمی‌شنیدم، جز صدای ضربات پشت سر هم به در.
در را باز کردم. مرد غریبه‌ای به همراه زنی که کودکی در بغل داشت، پشت در ایستاده بودند.
زن محکم بچه را در آغوش گرفته بود. خودش از سرما می‌لرزید.
- خیر باشه مسلمان؟! این وقت شب خبری شده؟!
مرد غریبه، بیچاره و مفلوک، که تمام سر و صورتش از سرما و برف، قندیل زده بود، با صدایی که گویی از ته غاری شنیده می‌شود، بریده بریده و به زور گفت: خدا خیرت بده برادر!... اجازه بده امشب را مهمان خانه‌ات شویم... من و زن و بچه‌ام رو نجات بده... از سرما یخ زده‌ایم... جان بچه‌ی بیمارم در خطر است...
بی‌معطلی و بی‌آنکه چیزی بپرسم، آنها را داخل بردم. زن و بچه‌هایم را بیدار کردم. هرچه لحاف و جاجیم داشتیم زیر و رویشان انداختیم که گرمشان شود. برایشان سوپ و چای داغ درست کردیم، دادیم خوردن و جون تازه‌ای گرفتن.
خوب که سر حال آمدند، از مرد غریبه پرسیدم که نام و نشانش چیه و این وقت شب و توی این برف و بوران، چکار دارن و کجا می‌رفتند.
مرد غریبه گفت که نامش اوس عباس است، اوستاکاره و بنایی و خراطی و آهنگری می‌کند. بچه‌اش، مرض لاعلاجی گرفته، نذر کرده برای شفا و سلامتی‌اش، او را به پابوس امام رضا(ع) ببره.
اون موقع‌ها که ماشین و وسیله مث الان پیدا نمی‌شد. بیشتر مردم یا پیاده به این شهر و اون شهر و ده و روستا می‌رفتند، یا با اسبی، اشتری، الاغی!. گاهی هم اگر شانس یارت بود، کامیون‌های دیزل بین راه سوارت می‌کردن و تا جایی می‌رسوندنت.
اوس عباس هم برای ادای نذرش، دست زن و بچه‌اش رو می‌گیره و به طرف خراسان راه می‌افته، وسط راه، چند فرسخی ده ما، دو نامرد از خدا بی‌خبر جلوی راهشون رو گرفتن و دار و ندارشون رو غارت می‌کنن. اون زمان‌ از این راه‌زن‌ها و سر گردنه بگیرها زیاد بود. رفتنت با خودت بود و رسیدن و برگشتنت با خدا.
بنده خدا اوس عباس از صلاة ظهر تا اون موقع شب، توی سرما و بوران، با زن و بچه‌ش راه افتاده بود تا خودشون رو به خونه‌ای، روستایی، جای امن و امانی برساند.
سرت رو درد نیارم، ختم کلام که جونم برات بگه، اوس عباس و زن و بچه‌ش یک ماه، چهل روزی مهمون روستای ما بودند. تو همین اتاق دم حیاط ما زندگی می‌کردند. هر کاری که از دستش بر می‌اومد برای اهالی روستا انجام می‌داد، تا پول و پله‌ای جمع کنه و سفرش را ادامه بده.
یک روز عصر که داخل امامزاده همدیگر را دیدیم، صدام زد و گفت: کبلایی، دیگه وقت رفتن رسیده، باید راه بیوفتم و خودمون رو به مشهد برسونیم. ولی اول یه نذری کردم که باید اداش کنم.
گفتم چه نذری؟ آهی کشید و اشاره‌ای به قبر ساده و بی‌ضریح امامزاده کرد و گفت: نذر کردم برای آقا یه ضریح بسازم و نصب کنم و بعد راهی بشم. مشتلق خبر خوششه!
بنا به گفته‌ی پدرت، یک شبی امامزاده به خوابشان می‌آیند و می‌فرمایند، آقا علی ابن الموسی الرضا(ع) فرمودند به زائر ما برسانید، ما که حاجتش را روا کردیم و به پسرش شفا دادیم، پس چرا دیگر به زیارتمان نمی‌آید؟!
آره پسرم! پدرت به این دلیل چنین نذری کرده بود و ده دوازده روزه، ضریح رو ساخت و نصب کرد و روز بعدش دار و ندارش را روی الاغی که خریده بود، بار زد و آماده‌ی رفتن شد.
خدا شاهده که توی اون مدت که مهمان روستای ما بود، از آن شیرمرد شیر حلال خورده، جز خوبی و مردانگی ندیدیم. به این خاطر همه‌ی مردم روستا تصمیم گرفتیم مقداری پول برای خرج راهشون جمع کنیم و به اوس عباس بدیم.
اولش قبول نکرد، تا اینکه گفتیم این پول قرضه و هر وقت تونست پسش بده.
اون هم به شرطی قبول کرد که لیست افراد و مبالغ رو بنویسیم، یکیش پیش خودش و یکیش پیش ما بمونه تا وقتی بتونه دینشو ادا کنه. ما هم تو دو برگه کاغذ اسم و مبلغ پول هر شخص رو نوشتیم و یک برگش رو دادیم اوس عباس و از او و خانواده‌اش خدا حافظی کردیم و راه افتادند طرف مشهد.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

کبلایی حرف‌هایش که تمام شد، نگاهی به سعید کرد. سعید نرم‌نرمک داشت گریه می‌کرد، صورتش خیس اشک شده بود. دستش را داخل پالتویش کرد و برگه‌ای را جلوی کبلایی گرفت.
- این برگه رو می‌گید کبلایی؟!
کبلایی برگه‌ی رنگ و رو رفته و چهار تایی را از دست سعید گرفت و نگاهی به داخلش انداخت.
- آره خودشه!
و دوباره برگه را به سعید پس داد.
- پسرم نگفتی حالا برای چه‌کاری پی من می‌گشتی؟!
سعید اشک‌هایش را با پشت دست، پاک کرد و جواب داد: اومدم قرض‌های پدرم رو پس بدم!
کبلایی، سبحان‌الله‌ی گفت و از جا بلند شد. به طرف صندوقچه‌ای که گوشه‌ی حرم امامزاده گذاشته شده بود، رفت و درش را باز کرد و از داخلش دفتری کهنه بیرون آورد. از لای برگه‌های دفتر، کاغذی در آورد و دستش را رو به سعید دراز کرد.
سعید کاغذ را گرفت و باز کرد.
لیست نفرات و مبلغ قرض‌هایشان به پدرش بود. همگی جلوی اسمشان و مبلغ قرضشان نوشته بودند:
                                                   حلالش باد!


✍ زانا کوردستانی

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اگه به دنبال یه متن جدید و جسورانه میگردین که کسی جرات اجراشو تا به حال نداشته حتما به دیدن این نمایش برین ؛بعد از دیدن ۲ اثر کاملا ایرانی از خانم صامتی عزیز اینبار با یک متن خارجی و سخت با بازیگران درجه یک دوباره ثابت کرد بی دلیل نیست ایشون سال هاست در سطح اول سینما تئاتر حضور دارن؛نمیشه از بازی درخشان اقای نادر فلاح چیزی نگفت کمااینکه دیدن مجدد اقای سنجری با صدای خاطرسازشون در صحنه تئاتر جزو جذابیت های این نمایش حساب میشه؛خسته نباشید به تمام اعضا گروه👏👌
کلی با دیدن این اجرا لذت بردم .اجرایی خلاقانه و بدور از تکرارهای آزار دهنده .صحنه ی اول بسیار پر کشش و جذاب بود و صحنه ی اخرم که برانگیزنده ی احساسات بود طوری که اشک امانم نمیداد .طنز به اندازه بود و از حدش نگذشته بود و به لودگی نکشیده بود .متن و کارگردانی و طراحی صحنه و نور و موسیقی و بازی بازیگرها همه خیلی خوب بود طوری که من حتی یک بار هم به ساعتم نگاه نکردم . اجرا خیلی خوش ریتم بود. بعد از مدتها یک اجرای خوب دیدم .به کل تیم و کارگردان محترم آقای ابراهیم رهگذر تبریک میگم و امیدوارم کارهای بیشتری از ایشون ببینم .
حسام؟ این را خواند
مریم راد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درباره گروه جاناتان باید بگم که یه گروه شریف، جوان و دوست داشتنی ، که با تمام وجودشون مفاهیم عمیق روانشناسی رو به روان ترین حالت ممکن به قلب من میرسونن، اجرای قبلی رو دیدم لذت بردم، این اجرای جدید رو دیدم و باز هم لذت بردم بسیار.
ارزوی درخشش میکنم برای تک تک دوستای عزیزم ،مسیرتون سبز و هموار و درخشان باشه عزیزای دلم😍💚✨
حسام؟ این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
واقعا لذت بردم ، اصالت هنر که حفظ شده بود هیچی، در کنارش انقدر جزییات و متد ها و تکنیک های مختلف رو به شیرین ترین حالت ممکن توی یک اجرا به کار گرفته بودین که از لحظه به لحظه اجرا لذت بردم و با تمام وجودم کیف کردم از درخشش تک تکتون .
مسیرتون سبز و درخشان عزیزای دل 😍💚✨💎
محسن جهانگیرزاده و حسام؟ این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
« مده‌آ» رنجی که به بیداری بدل می‌شود❗
امشب به همراه همسرم در تالار استاد سمندریان، به تماشای «مده‌آ»ی حمیدرضا نعیمی نشستیم؛ ومیتوانم بگویم ۷۵ دقیقه فارغ از دغدغه های خارج از سالن مسخ ومبهوت تماشای این اثر خلاقانه و بی بدیل شدیم!
مده‌آی نعیمی، بیش از آنکه بازگویی تراژدی اوریپید باشد، مواجهه‌ای معاصر با رنج انسان است؛ انسانی که در مرز عشق، خیانت، خشم و انتقام، آرام‌آرام با تاریک‌ترین بخش وجود خودش روبه‌رو می‌شود.
فرم مینیمال اجرا، بازی‌های درخشان بهار نوحیان و ریحانه رضی، موسیقی زنده و آواز حرفه‌ای با صدای سحرآمیز سحر لطفی و به‌خصوص رقص‌ها و حرکت‌های مدرن و شکل فرمالیستی اجرای بازیگران ، برای من چنان در هم تنیده بودند که گویی کلام، موسیقی و بدن، سه زبان یک روح واحد شده‌اند.
و شاید بتوان مده‌آ را با این جمله منسوب به کارل گوستاو یونگ خواند:
«رنجت را تحمل نکن؛ رنجت را درک کن! این فرصتی است برای بیداری وقتی آگاه شوی، بیچارگی‌ات ... دیدن ادامه ›› تمام می‌شود.»
مده‌آ رنج می‌کشد، اما مسئله دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که رنج، به جای آنکه فهمیده شود، به خشم و ویرانگری تبدیل می‌شود!
خالق این اثر، با یک روایت کهن، پرسشی بسیار امروزی پیش روی ما می‌گذارد:
اگر انسان نتواند رنج خودش را بفهمد، آیا ناگزیر خواهد بود آن را به جهان اطرافش تحمیل کند؟
«مده‌آ» را باید دید!! برای مواجهه دوباره با بخش تاریک و پیچیده‌ای از انسان.
و چه خوب که هنوز تئاتر می‌تواند بعد از پایان اجرا، ما را با خودمان تنها بگذارد.
استاد عزیزم، حمیدرضا نعیمی بزرگوار
«مده‌آ» برای من فقط تماشای یک نمایش نبود؛ تماشای انسانی بود که در آینه رنج خودش، به تاریکی وجودش نگاه می‌کند...
و من امشب، واقعاً مسخ این آینه شدم.
سایه اتان برتاتر این مرزو بوم مستدام ، سرتان سلامت ، راهتان همواره پرنور وموفقیت✌🏻💚🌱✨
نمایش تا اواسط پلان پدر و دختر، سخت جلو‌ میرفت، شوخی‌ها اونجور که باید در نمیومد، اما شوخی‌ها با آلزایمر پدر و بعدش شوخی‌های پلان بعدی به خوبی ... دیدن ادامه ›› به نمایش شکل داد
فاصله و تغییر صحنه زمان زیادی میبرد که فکر میکنم تو شب‌های بعدی اصلاح میشه
بازی درخشان نقش پدر رضا عموزاد
چه ایده‌ی جذابیه فرد آلزایمری تو زمان بحران که مطمئنن خیلی از آدوم‌ها و خانواده‌ها، باهاش جنگ رو زندگی کردند
بازی درخشان بنفشه ریاضی که وقتی احساس راحتی تو نقشش میکنه خیلی میدرخشه و مشخصه حال بهتری داره
بازی با نمک دو شخصیت طبقه سوم
بازی خوب سحر لطفی تو‌ پلان اول
مطمئنن جنگ و هر بحرانی پر از قصه‌هاییه که فکر میکنیم نه احتمالا این فقط تخیل نویسنده‌ست
اما دقیقا همونجایی که فکر میکنی این اتفاق داستان توی کتابه، شده زندگی و تلخ و شیرین آدم‌ها
این نمایش رو دیدم و شما هم ببینید که فقط کمی یادمون بیاد نور زندگی از چه روزنه‌هایی زبانه میکشه
مهسا خوش اومدی به این دنیا
من دوباره هم اومدم و این اجرا رو دیدم.. انقدر که جذاب بود عین بار اول بود برام.. همونقدر تر و تازه و ناب :)))) واقعا درود به جناب یزدانی عزیز و بانو نیکدل عزیز با بازی خوبشون ساعتی مارو از این ویروس بدبختی همه گیر دور کردند..
حسام؟ و انوشه زاهدی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شاید که عشق و دیگر هیچ...
عشق ❤️
عشق❤️
عشق❤️
استاد حمیدرضا نعیمی بزرگوار❤️🌱
شیدا منوچهری❤️
بهار نوحیان❤️
ریحانه رضی❤️
مرسی که هستید عزیزانم🙏🏻❤️✨💚🌱
سینا این را خواند
حسام؟ این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هی میگیم تماشاگران تاتر سرمایه تاتر هستند فقط شعار نباشه و کرامتشون هم حفظ بشه با اینکه الان بلیط تاتر به نسبت سینما خیلی گرانتر ولی هنوز سالن های تاتر از پیش افتاده ترین امکانات به دور هستند سالن بسیار گرم بود و عوامل دیگر…همچنین نمایش با ۲۰ دقیقه تاخیر شروع شد.
ضمن خسته نباشی به تمام عوامل نمایش ، نکته قابل تامل این نمایش برای من دکور این نمایش بود که دکورها خیلی عوض میشود و دکور های زیبایی بود به امید کارهای موفق تر.
واقعا از دیدن این نمایش لذت بردم. خلاقانه و جذاب و دیدنی
ترکیبی از بازی های خیلی خوب و حرکت و نور و رنگ
متفاوت با نمایش هایی که طی سال های اخیر دیدم.
دیدنش رو توصیه می کنم.
کار قابل قبولی بود با مجموعه بازیگران جوان و گروه موسیقی که تاثیر گذاری خوبی داشت. نقش صادق یجورایی تداعی کننده صادق هدایت بود برام، تایم طولانی کار هم باعث شده بود شخصیت ها بخوبی معرفی بشن. یک جمله ماندگار هم در مورد نیمه تاریک ماه گفته شد.در مجموع کار در اومده بود. تشکر از همه دوستان.
امیرمسعود فدائی و حسام؟ این را خواندند
پرستو شریفی و خاتون نوری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایشی دغدغه‌مند از حال و هوای این روزهای کشور...هم‌نشینیِ سایه‌ی سنگین جنگ با یکی از زیباترین لحظات ایرانیان؛ دقایق پیش از تحویل سال، تصویری تلخ و در عین حال عمیقاً انسانی از امید، اضطراب و زندگی بود.
خسته نباشید میگم به تمامی عوامل به خصوص نویسنده محترم جناب منتظری و جناب زارعی عزیز به عنوان تهیه کننده که با گشاده‌رویی از مخاطبان این نمایش استقبال کردند.
واقعاً از کار لذت بردم.
دمتون گرم، خسته نباشید به همگی ❤️