در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال شعر و ادبیات
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 14:22:04
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
خاطره‌‌‌‌‌‌ای از سیمین بهبهانی درباره مهدی اخوان ثالث

با منوچهر [همسر سیمین بهبهانی] به خانه‌ی اخوان رفتیم و سوارش کردیم. جلوی اتومبیل نشسته بود و میرفتیم. سرنشینان اتومبیل‌هایی که از کنارمان میگذشتند، میشناختندش. یکی از آنها از پنجره فریاد زد: آقای اخوان زمستان است و چه زمستانی! اخوان بی‌درنگ جواب داد: سال چهار فصل دارد به بهار هم می‌رسیم!

از کتاب مجموعه داستان‌ها و یادنوشته‌ها
" تصنیفِ اِنگِسِ وِیلان "
(سروده‌ی ویلْیِم باتلِر ییتس)


به سویِ جنگلِ فندق نهادم گامْ من، زیرا
به جانم شعله‌ای پَر زد، به سر اَخگر بزد سُودا

بُریدم شاخه‌ای را، پوستش از بیخ بَرکَندم
نهادم توتِ وحشی بر نوکش، بستم به نخ؛ شایا

شباهِنگام، شب‌پَرهای سیمین‌بالْ در پرواز
هم، سوسوزنان ... دیدن ادامه ›› هر یک کواکب مثلِ شب‌پَرها

فِکَندَم طعمه در رودی دَمان، صیدش همی کردم
یکی سیمین‌بدن ماهیِ کوچَک‌تَنْ قزل‌آلا

نهادم تا که صیدم بر زمین، رفتم کناران‌سو
فشانم اخگری، باری کنم تا آتشی بر پا

ولی ناگاه، چیزی بر زمین خش‌خش‌کُنان جنبید
دانستم یکی اسمم صدا زد، خوانْد نامم را:

بدیدم ماهیِ کوچک، شده‌ست بانویِ رَخشانی
که دارد غنچه‌سیب وُ تاجِ گُل‌زیور به گیسوها

صدا زد نامِ من، بعدش به تعجیل از بَرَم رفت او
به نورِ صبحِ صادق محو شد کم‌کم شبح‌آسا...

اگرچه کثرتِ آوارگی فرسوده جانم را
میانِ درّه، کوهستان، دمن، ماهورمَأواها

سرانجامش کنم پیدا من آن بانوی گمگشته
فشانم بوسه بر لب‌ها، بگیرم دست‌هایش، تا

میانِ روشن وُ تیرهْ علف‌های بلند وُ سبز
با هم گام برداریم وُ تا باقی‌ست دوران‌ها

ز سیبِ نقره‌فامِ ماه برگیریم رَه‌توشه
طلایی سیبِ خورشیدش بچینیم از فلک، فردا –


(21 تا 26 خردادماه 1395 – تهران)
The Song of Wandering Aengus
(William Butler Yeats)


I went out to the hazel wood
Because a fire was in my head

And cut and peeled a hazel wand
And hooked a berry to a thread

And ... دیدن ادامه ›› when white moths were on the wing
And moth-like stars were flickering out

I dropped the berry in a stream
And caught a little silver trout

When I had laid it on the floor
I went to blow the fire a-flame

But something rustled on the floor
And someone called me by my name

It had become a glimmering girl
With apple blossom in her hair

Who called me by my name and ran
And faded through the brightening air

Though I am old with wandering
Through hollow lands and hilly lands

I will find out where she has gone
And kiss her lips and take her hands

And walk among long dappled grass
And pluck till time and times are done

The silver apples of the moon
The golden apples of the sun
۴ روز پیش، چهارشنبه
بالتازار
به به :) آقا جدای نبوغ و ذوق و توانمندی ، چه انتخابهای درجه یکی هم دارین . قبلی بودلر و حالا این ابرشاعر که میشه ساعتها درباره یگانگی و عظمتش صحبت کرد . چقدر معرکه تغزل شکوهمندِ رمانتیکِ ...
گرچه بسیارند برگ وُ بَر، فقط یک ریشه از من مانده بر جا...
(فرازی از The Coming of Wisdom with Time)


با درود بر شما فرهیخته‌ی ارجمند.

بی‌گُمان حضور سرورانی فهیم چون شما پای کژنویسی‌های این کمترین، با آن مَنِش بزرگوارانه که خصلت ... دیدن ادامه ›› شناخته‌شده‌ی شماست، بیش از دلگرمی، مایه‌ی مباهات است. بنده در برابر بذل محبّت‌تان نه کلمه‌ای مناسب سراغ دارم وَ نه کلامی درخور، چه که حرفِ زیاده از مِداد، جُز خطا حاصل مَداد. سپاسدار وسعت نگاهتان که انتهای لایتناه واژه‌هاست.

دوستدار شما –
۴ روز پیش، چهارشنبه
سامان حسنی
گرچه بسیارند برگ وُ بَر، فقط یک ریشه از من مانده بر جا... (فرازی از The Coming of Wisdom with Time) با درود بر شما فرهیخته‌ی ارجمند. بی‌گُمان حضور سرورانی فهیم چون شما پای کژنویسی‌های ...
ای آقا :) حتا بنده نوازی‌ها و تعارفاتتون هم شاعرانه ست که باید هی خوند و هی لذت برد . قلمتون قنده آقا ، قند :)
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«حلزون توانست تا ده بشمارد.»

حلزون، با خانه‌ی خاکیِ ترک خورده،
نشست
روی گوجه‌ی قرمز لگد خورده.
کلاغ
وعده داده بود که می‌آید.
کلاغ
گفته بود با ستاره می‌آید.
کلاغ
گفته بود حلزون را خوشحال می‌کند.
کلاغ
وعده داده بود حلزون را خوشبخت می‌کند.
فقط لازم بود
حلزون ... دیدن ادامه ›› تا ده بشمارد.
یک، دو، سه.
مهتاب درخشید وُ ابری از کنارش رد شد.
بادی وزید وُ هوا کمی سرد شد.
چهار، پنج، شش.
شیری غرید وُ هوا مه شد.
آهویی دوید وُ مورچه‌ای له شد.
هفت، هشت، نُه.
حلزون به هدیه‌ی کلاغ فکر کرد.
حلزون به ستاره‌ی کلاغ فکر کرد.
حلزون تا ده شمرد.
حلزون ده را بلند فریاد زد
و از بالا
از لای چنگال‌های کلاغ،
به زمین نگاه کرد.
حلزون توانست
تا ده بشمارد.
درختانی که سالیان دراز
در یک سو خمیده‌اند،
دیگر به آسانی
رو به آفتابِ تازه
برنمی‌گردند.

آنان
با لبخندی مهربان
به سخنت گوش می‌دهند،
سرشان را نیز تأییدکنان تکان می‌دهند...
اما در دل
سال‌ها پیش
قفلِ اندیشه‌هایشان را ... دیدن ادامه ›› زده‌اند
و کلیدش را
جایی میانِ خاطراتِ دور
گم کرده‌اند.

مبادا
با شورِ جوانه‌وارِ خویش
بکوشی
شاخه‌ای خشک را
به رقصِ بهار درآوری؛
شاخه‌ی خشک
نه می‌رقصد
نه می‌شکند—
اما گاهی
جوانه‌ای ساده‌دل را
بی‌خبر
می‌شکند.

پس تو
راهِ خود را آرام برو،
چون جویباری
که به سنگ‌ها
درسِ شنا نمی‌دهد
فقط
بی‌هیاهو
از کنارشان
می‌گذرد.
شبی
در سکونی که حتی اندیشه
از حرکت بازمی‌ایستاد،
در ژرفنای وجودم
حرکتی آهسته آغاز شد
چنان‌که گویی
در خاکِ خاموشِ تن
دانه‌ای ازلی
بی‌آنکه کسی بداند
سر از خواب برمی‌داشت.

سال‌ها
جهان را بیرون از خویش می‌جستم
در افق‌ها،
در فاصله‌ی ستارگان، ... دیدن ادامه ››
در رازِ آسمان‌های دور...
غافل
که راهی باریک
از ژرفای جانم
تا بی‌کرانگی
پنهان کشیده شده بود.

آنگاه
چیزی در من
آرام‌آرام
از ریشه‌های خاموش
برمی‌خاست
نه صدا داشت
نه نام...
تنها موجی از بیداری
که از اعماق تن
تا بلندای آگاهی
بالا می‌آمد.

می‌گویند
آسمان آن بالاست
و زمین این پایین

اما من دیده‌ام
که شب‌ها
وقتی چشم‌هایم را می‌بندم
هزاران خورشید
در تاریکیِ درونم
طلوع می‌کنند.

و با هر طلوع
پرده‌ای فرو می‌افتاد
میان من
و آن وسعت بی‌انتها.

اکنون می‌دانم
انسان
رهگذری در جهان نیست...
گذرگاهی‌ست
که در سکوتِ بیداری،
زمین و آسمان
در او
به هم می‌رسند.
آری اکنون شیر ایرانشهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان، مرد مردستان
رستم دستان
در تگِ تاریک‌ژرف چاه پهناور
کِشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر
چاه غدر ناجوانمردان
چاه پستان، چاه بی‌دردان
چاه چونان ژرفی و پهناش، بی‌شرمیش ناباور
و غم‌انگیز و شگفت‌آور
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
در بنِ این چاه ... دیدن ادامه ›› آبش زهر شمشیر و سنان، گم بود
پهلوان هفت‌خوان، اکنون
طعمه‌ی دام و دهانِ خوان هشتم بود
و می‌اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس ‌که بیشرمانه و پست است این تزویر
چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ
بس‌ که زشت و نفرت‌انگیز است این تصویر
و می‌اندیشید:
«باز هم آن غدر نامردانه‌ی چرکین
باز هم آن حیله‌ی دیرین
چاهِ سرپوشیده، هوم! چه نفرت‌آور! جنگ یعنی این؟
جنگ با یک پهلوان پیر؟»
و می‌اندیشید
که نبایستی بیندیشد
چشم‌ها را بست…

-ماث (مهدی‌اخوان‌ثالث)
نمیدانم
بازیچه بودم یا دستمایه آزمایش، نمیدانم. هرچه بودم، معشوق نبودم. دوست‌داشتنی نبودم. یار دو روزه ای بودم که فلانی، در زندگی‌ام حلول کرد و درآخر، به بهانه‌ای تصمیم گرفت ترک کند مرا و به آن بهانه بپردازد.
از خروسخوانِ صبح به حرف های او فکر میکنم و کنکاش مینمایم تا ربط دهم، آن عشق و علاقه به خدا و قرآن‌اش به دلشکستگی من و معلق در هوا بودنم را.
چیزی نصیب مغزم نشد.
گوشه‌ای از مغزم میگفت "هرکه دم از خدا میزند، از اون دورتر است."
گوشه‌ی دیگری میگفت "تورا ترک کرد چون کافری."
ناگهان کسی گفت "تو دم از خدا نزن و یک بار، مسلمانی کن و آن قرآن را بگشای؛ بلکه خدای‌اش به تو گوید که حقیقت ... دیدن ادامه ›› چه بود."
من هم چنین کردم و قرآن اینترنتی را گشودم و به آیه چهلُ ششم سوره هود خیره گشتم.

خدای‌اش به من گفت:
«به یقین او از خاندان تو نیست، او [دارای] کرداری ناشایسته است، پس چیزی را که به آن علم نداری از من مخواه، همانا من تو را اندرز می دهم که مبادا از ناآگاهان باشی.»
من در زندگیم به هیچ چیزی هم اعتقاد نداشته باشم فقط به یک آیه اعتقاد راسخ دارم
چون هزاران بار در زندگیم تجربه اش کردم
اونم این آیه است( سوره بقره آیه 216)
وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم وَاللَّهُ یَعلَمُ وَأَنتُم لا تَعلَمونَ
و شاید چیزی را خوش ندارید و [درحالی که] آن برای شما خوب است و شاید چیزی را دوست بدارید و [حال آنکه] برای شما بد است! و خدا می‌داند، ... دیدن ادامه ›› و شما نمی‌دانید.
بهم ثابت شده که خیلی جاها اگر از تندباد حوادث جان سالم به در میبرم چون او نخواسته آسیب ببینم
خیلی وقتها در ابتدا عصبانی میشم و ناراحت
میگم باز من یک چیزی خواستم و توی خدا ندادی بهم
ولی بعد میفهمم انگار در آغوشم گرفته و از خطر دورم کرده
تازه بعد از مدتی که دلیل نشدن را میفهمم یادم میفته شکر کنم
الان خیلی دردناک است ماجرا
ولی احتمالا بعد از مدتی شما هم حس میکنید که در آغوش خدا بودید و گذشتید با اینکه الان حال دلتون خوب نیست...
۲۰ اردیبهشت
پیام خان، این آدرسی که می‌گم رو یادداشت کن:

بزرگراه قضاوت، خروجیِ سکوت، نرسیده به دوراهیِ خشم، کوچه‌ی صبر، پلاکِ قدیمش واگذاریه و پلاک جدیدش دایورت! زنگ رو که زدی، یه بغلِ باز "آرامش" میاد به ... دیدن ادامه ›› استقبالت!

یه‌کم ممکنه بد مسیر باشه و "سخت" پیداش کنی، ولی به لذّتِ حالی که توش پیدا می‌کنی، می‌ارزه. حالی که اگه عالم و آدم به هزار انگشت، به ناپاکی و خطا، تو رو نشونه برن، همین که خودت از تهِ دلت خبر داری، همین که می‌دونی صاف بودی و راست، همین که بدهکار باور و احساست نیستی، بی‌نیاز از تفسیر و توضیح، لبخند می‌زنی و بی‌سروصدا "عبور" می‌کنی.

بالاترین و بی‌نقص‌ترین آرامشی که می‌شه در "رضایت" از خودت پیداش کنی. اینکه؛ تو «انسان رو رعایت کردی. خود اگر شاهکارِ خدا بود یا نبود».

چراغِ حرف‌ها و حدیث‌ها به گذر روزگار، کم‌سوتر و خاموش می‌شه و تنها نوری که بجا می‌مونه، برقِ اشکیه که بعد از "رهایی" به گونه‌هات می‌شینه 🫂
۲۰ اردیبهشت
"هرکه دم از خدا میزند، از اون دورتر است"👍

عین ِ حقیقته...خداشون هم رنگ ِ منفعتشونه...



۱۳ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

مَن کِه اَز آتِشِ دِل چون خُمِّ مِی دَر جُوشَمْ
مُهر بَر لَب زَدِه خُون می‌خورَم و خامُوشَمْ

قَصدِ جان است طَمَع دَر لَبِ جانان کَردَن
تو مَرا بین کِه دَر این کار بِه جان می‌کوشَمْ

مَن کِی آزاد شَوَم اَز غَمِ دِل چون هَر دَم
هِنْدُویِ زُلفِ بُتی حَلقَه کُنَد دَر گوشَمْ

حاشَا لِلّهِ کِه نِیم مُعتَقِدِ طاعَتِ ... دیدن ادامه ›› خویش
این قَدَر هَست کِه گَه‌گَه قَدَحی می‌نوشَمْ

هَست اُمّیدَم کِه عَلی‌رَغمِ عَدُو روزِ جَزا
فَیضِ عَفوش نَنَهَد بارِ گُنَه بَر دوشَمْ

پدَرَم رَوضَهٔ رِضوان بِه دو گَندُم بِفُروخت
مَن چِرا مُلکِ جَهان را بِه جُوی نَفُروشم

خِرقَه‌پوشیِ مَن اَز غایَتِ دین‌داری نیست
پَرده‌ای بَر سَرِ صَد عَیبِ نِهان می‌پوشَمْ

مَن کِه خواهَم کِه نَنوشَم بِه جُز اَز راوقِ خُم
چِه کُنَم گَر سُخَنِ پیرِ مُغان نَنیوشَمْ

گَر اَز این دَست زَنَد مُطرِبِ مَجلِس رَهِ عِشق
شِعرِ حافِظ بِبَرَد وَقتِ سَماع اَز هوشَمْ


" تفألی به حضرت حافظ "
توبه کفتار مرگ است

🌱
سارا داوودی و قنبرعلی رودگر این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پشت رویای محال،
بر لبم سرخی یک بوسه ی ناب!
دلم از شوق حضورش لبریز...
پشت افکار پلید،
کام چیدن از تن هرزه ی یک نخ سیگار...
هر دو پنهان ز حقیقت بودیم.
من نچندان شیرین،
او نچندان فرهاد!
کوه ناکنده پشیمان شد و رفت...
این از اون شعرا بود که دلم می‌خواست در چند پرده، پشتِ سرهم ادامه پیدا می‌کرد و هر پرده با «پشیمان شد و رفت» تموم می‌شد 👌👏
۱۴ اردیبهشت
من این شعر رو از" هر دو پنهان.. تا رفت" لایک می زنم.👌
۱۴ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یکی اینجا بود که پایین پستام کامنت میذاشت ...کلافه شده بودم...
چند تا از دوستان در جریان بودن... از نزدیک میشناختمش... هم خودم هم خانوادم هرکاری کردیم که دوستانه فراموشم کنه...
دو روز پیش خودکشی‌ کرد ... گفت قرص خورده... دوستم داره ولی هیچ وقت نمیبخشتم... نامه نوشته بود که بدون من نمیتونه ادامه بده به زندگیش... آهنگ پناه چاوشی فرستاده بود ... گفته بود این آخرین آهنگیه که گوش میده بهش به همراه عکسی ازم که آخرین چیزیه که نگاه میکنه بهش...
امروز خاکسپاریش بود... من اونجا نبودم ... نمیتونستم باشم...
بخشی از آخرین پیامش این بود که میترسم بعد من عذاب وجدان رهات نکنه... آخرین کلمش هم این بود که نمیبخشمت...
نباید عذاب وجدان داشته باشم... اما حالم خوب نیست... شاید سال ها خوب نشه...
باید بهش بگم تو بردی ...
شاید این آخرین نوشتم اینجا باشه چون حتی اینجا هم منو یادش میندازه.... خداحافظ 💔
باورنکردنیه
همین هفته ی گذشته در موردش صحبت کردید..
۱۴ اردیبهشت
ایمان شکاری
از وقتی مطلب ناراحت‌کننده‌ی دوست محترم رو خوندم، همش دنبال یه همدلیِ درخور بودم، ولی این کامنت شما، حجت رو تموم کرد. درود می‌فرستم به منش و محبتت ویگن جان، درد دیر یا زود فراموش می‌شه، ولی همدرد، نه.
خوشحالم که نظرم رو دوست داشتید ایمان جان. بزرگواری دوست عزیز.🌹
۱۵ اردیبهشت
عشق در پسرها نمی میرد بلکه از دختری به دختر هوری دیگر منتقل میشود.

یعنی در آن دنیا وسط آن همه هوری بهشت دارد به تو فکر میکند عمرا
۱۵ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نگاهت که میکنم
مست میشوم.
ناباورانه
لبخند میزنی به دیوانگی ام !
دستانت را می گیرم
در آغوشت
آرام نفس می کشم
پلک میبندم
خیابان ها را قدم میزنم
از ولیعصر تا چهار راه زند...
پیاده می روم
تا انوری...
تا ساختمان سیمانی خوابگاه ارم
تا ابیوردی ... دیدن ادامه ›› و عطر چمن های نمناک چمران...
سر میخورم
تا حافظیه
تا بوسه گاهی گوشه ی دنج وادی خاموشان...
مثل خنکای نسیم
مسخ میشوم
تا رقص بید مجنون قصر الدشت...
لمس نگاهت
شیرازم شده.
نگاهت میکنم
پر میشوم از عطر بهار....
وای چقدر خوب بود🥹🥹🥹♥️♥️♥️
۱۳ اردیبهشت
امیرمسعود فدائی
وای چقدر خوب بود🥹🥹🥹♥️♥️♥️
مرسی از نگاهتون 🙂🌸
۱۳ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شبیه منی
همانقدر خواب آلود
همان قدر پیگیر
درد به کناری نشسته و غر می زند : که چه؟!

🎈
پیام بهرام و احمد بیگی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام‌ بی کس است
خواب بی کس است
لعنتی
تمام شب به شب دل بستم

🎈

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عزیزم
به وضوح
ما را کشته اند
اما
ما نمرده ایم
عجب که زنده ایم
عجب که تا سحر
به سان عاشقان
به تاخت می رویم
عجب نمرده ایم
عجب نمرده ایم
عجب که زنده ایم
عجب که زنده ایم

🎈
پیام بهرام این را دوست دارد
عجب نمرده ایم
عجب که زنده ایم
۱۳ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
و جنگ
تاثیرش را
روی همه
می گذارد
در چشمانت چیزی هست
می توانم آن را ببینم


و چگونه می توان در جنگی پیروز شد؟
پاسخی ندارم

🎈
حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چیزی بگو
حرفی بزن
نگذار سکوتت را بشنوند

🎈
حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امروز ایران با "ایران ب" بازی کرد
ایران به ایران باخت
ایران ایران رو برد


عجبا
عجبا


خلیج فارس
🎈
حسین چیانی این را خواند
پیام بهرام این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
روزها از کنارم رد می‌شن
مثل آدم‌هایی که اسمم رو یادشون نمیاد
من شب‌ها رو نگه می‌دارم
که فراموش نکنم چه‌قدر چیز از دست دادیم

دی‌ماه هنوز تموم نشده
فقط تقویم عوض شده
اسم‌ها اما
روی دیوارِ ذهنم می‌مونن
با صدایی که دیگه برنمی‌گرده

ما توی شهری زندگی می‌کنیم
که صداهاش
یا خفه می‌شن
یا تبدیل می‌شن ... دیدن ادامه ›› به سکوتی که از فریاد بلندتره

من نشستم
با چراغی که هی کم‌نورتر میشه
و فکری که هی واضح‌تر
که اینجا
هیچ چیز عادی نیست
حتی نفس کشیدن
شب یه دفتره
که هرشب اسم هارو از نو مینویسه
با جوهری که پاک نمیشه
ما فقط میخوابیم
تا فردا یادمون نره
چه چیز هایی از ما کم شد
من آن سحرگاه،

خسته

اما نه از نخستین تپشِ تولد!

پای در آتشِ رندی نهادم

لحظه‌ای

که جهان هنوز

زیر پوستِ روشنایی می‌تپید.

کَسی نبود

آنگاه که جَستم؛

هیچ آغوشی

پشتِ من نایستاد.

جز من،

با ... دیدن ادامه ›› من

کسی یار نبود.

رفتم،

تا مرزِ آخرین سایه‌ام؛

در دالانِ بی‌پایانِ تاریکی

می‌گذشتم،

و دست‌هایی دراز و سیاه

از هر سو

چیزی از من

می‌طلبیدند

اما من

به هیچ ایمان داشتم؛

وجودم

از عدم پُر بود

چون کاسه‌ای

که تهی‌تر می‌شود

هرچه لبریزتر است

راهی دراز

دویده بودم

بی‌یک‌دمِ مکث

بی‌پناهیِ نفس.

آن دست‌ها

شاید اکنون

کوتاه شده باشند

شاید به تاریکیِ خود

بازگشته باشند.

اما کافی‌ست

به آنی

مست شوم،

سر بگردانم

و این سیاهیِ چسبیده بر گریبان

عدمِ خاموش را

به یغما ببرد

چنان آرام

چنان عمیق

که گویی

همیشه با من بوده است.