در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال شعر و ادبیات
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 21:33:35
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۳ روز پیش، چهارشنبه
یه بنده خدایی یه گوشهٔ این کرهٔ خاکی یه عکس از خودش تو یه شبکهٔ اجتماعی منتشر می‌کنه!
یه بنده خدای دیگه یه گوشهٔ دیگه از این کرهٔ خاکی، از زندگی میفته، خوابش نمی‌بره، برنامه‌ریزی‌هاش به هم می‌خوره، برای ساعاتی اون همه تلاش و روان‌کاوی و روان‌پزشکی به باد میره و ...
چیه این آدمیزاد حقیقتاً...
خانه ی ویران‌نشینان را تکانی بس بُوَد
سخت بی‌بنیاد باشد دولتِ خوابِ پریش!
۳ روز پیش، چهارشنبه
به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش
کمین گرفته و بربسته بود راهم را ...
۳ روز پیش، چهارشنبه
فقط قطع کردن‌نت جوابه.. چیه این‌ نت...
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، سه‌شنبه
بِن زین
بَن زین
بُن زین
زین بی هوا می سوختیم !

🎈

حسام؟ و صبا کیانی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۵ روز پیش، دوشنبه
توقع ماندن از غبار غریب است

🎈
حسین مولانیا و کژال این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۵ روز پیش، دوشنبه
دوستی داشتم که اهل کشور اسپانیا بود و هر موقع که ما با خانواده مان تماس می گرفتیم ، می گفت : شما ایرانی ها چه قدر احساسات رقیقی دارید . من به او گفتم : تو ، هر چند وقت یک بار با خانواده تماس می گیری ؟ او در جوابم می گفت : من ، هر ماه یک بار تماس می گیرم . و من به او می گفتم :پس ، شما احساسات غلیظی دارید . و او سری تکان می داد.
حالا که مدت ها از آن زمان گذشته ، می بینم این کمتر تماس گرفتن ها ، به خود ما هم سرایت کرده است و در واقع احساسات ما غلیظ شده است . ولی ، هر چه دنبال علتش می گردم ، پیدا نمی کنم . شاید ، شرایط چنین وضعی را به وجود آورده است . دنیای تکنولوژیک ؟ زندگی ماشینی ؟ و...
در هر حال ، این را می خواهم بگویم که ، گذر زمان خیلی از مسائل را تغییر می دهد و چه خوب است که در جریان این تغییرات ، تماس ها و ارتباطات ما تقویت شود ، نه این که تقلیل یابد.
امیرمسعود فدائی و سالار ناجی این را خواندند
بالتازار و شادی ناجی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۹ شهریور
برگزیده ی خاطرات سیمین دانشور از نیمایوشیج


نیما در وصیت نامه اش گفته که علاوه بر نظارت و کنجکاوی دکتر معین، جلال و جنتی با هم در جمع آوری آثار باشند. چرا جلال با توجه به علاقه اش به نیما، در رابطه با جمع آوری آثار کمک چندانی نکرد؟
 طاهباز جمع آوری کرد. جلال کمک کرد. جنتی هم کمک کرد.

نیما برای شما شعر ... دیدن ادامه ›› هم می‌خواند؟
 بله بیشتر شعرهاش رو واسه من خونده. خودش می‌گفت من یه رودخانه ای هستم که از هرجاش میشه آب گرفت. گفت: آب در خوابگه مورچگان ریخته ام که خوب یادمه. گفتم نیما اینو تقدیم کن به من. نمی‌کرد. اینکاره نبود.

گویا نیما بیشتر اوقات در منزل شما بود و با شما حشر و نشری دائم داشت.
 بله، می‌اومد اینجا می‌نشست. صبح می‌اومد اینجا پیش من. من عصرها درس داشتم. یک تخته سنگ بود اینجا. اینجاها همه بیابون بود. ما اینجا برای نیما آمدیم. گفت اینجا یک زمینی هست بیایین بسازین. تقریباً ما شب و روزمون با نیما بود. صبح می‌آمد دنبال من، با هم می‌رفتیم راهپیمایی.

اینجا با نیما هم می‌رفتید از دشتبان سیب زمینی می‌خریدید.
 نه، سیب زمینی نمی‌خریدیم، حق الماله بود. پنج شش تا سیب زمینی بهش می‌داد دشتبان. می‌دانست مرد بزرگی است، اما نمی‌دانست چرا بزرگ است. اینو می‌برد، نهارش بود. می‌رفتیم، سیب زمینی‌ها رو کنار آتش می‌چید. خاک روش می‌ریخت. بعد سوراخ سوراخ می‌کرد و می‌رفتیم. راه می‌رفتیم. شعر می‌گفت. بعد می‌گفت سیب زمینی‌هام پخته. می‌اومد سیب زمینی‌هارو تو یه پاکت می‌گذاشت. می‌گفت این نهارمه. می‌گفتم این نهارته فقط. می‌گفت: شام منم هست. می‌گفتم: چرا ! می‌گفت: نمی‌خوام نونخور عالیه باشم. و بعد می‌دونی چی می‌گفت که خیلی دلم می‌سوخت. می‌گفت که وزارت آموزش، ماهی 150 تومن بهش می‌داد، بشرطی که نیاد. چون کارمند وزارت آموزش بود. خیلی خاطره از نیما دارم. گفته بودن که تو نیا، برای اینکه متلک می‌گفت بهشون. چیزایی می‌گفت که اونا درست نمی‌فهمیدن. می‌گفتن که این 150 تومن رو بیا بگیر و نیا. اینم نمی‌رفت. 150 تومن هم پول «تریاکش»، کفش و پوشاکش می‌شد.

ارتباط دوستان نیما با شما چگونه بود و چرا دوستان نیما برای دیدنش به اینجا می‌اومدند؟
همه را ما به وسیله نیما شناختیم. اینجا قرار می‌گذاشت، چون عالیه خانم راه نمی‌داد. اون بدبخت، خسته و خرد از بانک اومده. بچه رو آورده. می‌خواد غذا بپزه. به نیما گفته بودم مهماناتو بردار بیار اینجا. شاملو، اخوان، همه‌ی مریداش. فروغ فرخزاد. دیگه خیلی‌ها بودند. بیشتر شاملو مریدش بود. ولی شاملو راه دیگه ای رفت. شاملو شعر سپید گفت. منتها خب شاعری درجه اوله. حالا به هر جهت، این نیما اعجوبه ای بود واسه خودش. نیما بدعتگذاره. خیلی مهمه نیما در تاریخ ادبیات. نیما، بعدش بنظر من شاملو، بعد اخوان و فروغ فرخزاد. فروغ هم می‌اومد اینجا. همه شون که می‌خواستن نیما رو ببینن، می‌اومدن اینجا. که من آشنا شدم با اونا.

هنرمندان اون دوره را با حالا چطور قیاس می‌کنید؟
 آدم‌های حسابی دراومدن دوره‌ی نیما. حالا کسی نیست. کسی نیست جایگزین اونها. مثلاً جای شاملو هیچکی نیست به عقیده من. جایگزین فروغ فرخزاد هیچکی نیست. اخوان هم هیچ کی نیست. نیما که هیچکس نیست. (با تاکید).

شما به یوش هم رفته بودید؟
 سه چهار بار به یوش رفتیم. مهمونی می‌داد نیما. ما اونوقت با قاطر می‌رفتیم یوش و خیلی راه سختی بود.

از کدوم مسیر می‌رفتید؟
یادم نیست. ولی نوره دیگه. از راه ساری می‌رفتیم نور. بعد مجبور بودیم با قاطر بریم یوش. من و جلال و نیما. شراگیم خیلی شر بود.

آیا قبل از ازدواج با جلال، نام نیما را شنیده بودید؟
 چرا نشنیدم؟ نیما معروف شد. خیلی زیاد. می‌شناختم. شعرش را هم می‌خوندم، ولی اون رو ندیده بودم. منتها وقتی اومدیم، خود نیما به جلال تلفن کرد. جلال خیلی مریدش بود. دعواشونم شد. ولی با این حال پیرمرد چشم ما بود رو هم نوشت. جلال می‌گفت که نیما به او تلفن کرده بود و گفته بود که اینجا یک زمینی هست نزدیک خونه‌ی من. گفت پاشید بیاین. اینجا تمام جالیز بود.



 یکی از ویژگی‌های شخصی نیما، طنزپردازی و اجرای مسلط حالات افراد بود.
 آره، خیلی ادا درآوردن رو بلد بود. ادای جلالو درمی‌آورد. ادای منو درمی‌آورد. می‌گفت وقتی تو وارد می‌شی، عینهو اسبایی، فقط شیهه کم داری. چون من خیلی اسب دوست داشتم. اینجا سواری می‌رفتم با یارشاطر. باشگاه سوارکاران بود. اسب کرایه می‌کردیم، می‌رفتیم سواری. می‌گفت عین اسبی. عین من ادا درمی‌آورد.

 جلال در خرداد ماه 1332 نامه ای تحت عنوان کدخدا رستم به نیما می‌نویسه. با توجه به اینکه نیما یک نیشی را در رابطه با لادبن خورده بود و در این اواخر نیما دیگه از لادبن ناامید شده بود، چون هیچ نامه‌ای با هم رد وبدل نکردند و لادبن در شوروی گرفتار شده بود و یک نفرتی هم از حزب توده پیدا کرده بود و خلیل ملکی و جلال هم در زمان نوشتن این نامه از حزب توده جدا شده و نیروی سوم را راه انداخته بودند.
آیا جلال هنوز فکر می‌کرد که ممکن است نیما جذب حزب توده بشود؟ با توجه به واکنشی که همیشه نیما نسبت به حزب توده داشت و هیچ وقت حزبی نبود. حتی در پایان نامه ای که به احسان طبری می‌نویسد، می‌گوید که: آنکه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم ناستوده ببیند. نیما هم در اون نامه به جلال می‌نویسه که تو به هر شکلی دربیایی، می‌شناسمت. تو همون جلال خودمی. جلال با توجه به شناخت نزدیکی که از نیما داشت، چرا اون نامه را با اسم مستعار کدخدا رستم چاپ کرد؟

 یعنی می‌دونید نیما با توده ای‌ها ور رفت. یک برادری داشت بنام لادبن که این روسیه رفته بود. خیلی دلش می‌خواست اینم بره روسیه. ولی این که سیاسی باشه نه. سیاسی نبود. ته اش سیاسی بود. نیما آرزوش بود بره پیش لادبن. می‌شه گفت که اون نامه ای که جلال می‌نویسه تحت عنوان کدخدا رستم، وازده شد. می‌دونید اونا زیاد روی می‌کردند. سر مصدق که توده ای‌ها قاطی کردند خودشون رو تقریباً، که مصدق فهمید و دکشون کرد. احسان طبری و اینا هم بودند. دیگه نیما وازده شد از حزب توده.

در سال 1333 هم نیما را بازداشت می‌کنند.
 همین شعر (وای بر من) را که گفت: کشتگاهم خشک مانْد و یکسره تدبیرها / گشتْ بی سود و ثمر./ تنگنای خانه ام را یافت دشمن، با نگاهِ حیله اندوزش/ وای بر من! می‌کند آماده بهر سینه‌ی من، تیرهایی/ که به زهرِ کینه، آلوده ست./ پس به جاده‌های خونین، کلّه‌های مردگان را/ به غبارِ قبرهای کهنه اندوده/ از پسِ دیوارِ من بر خاک می‌چیند/ وز پی آزارِ دل آزردگان/ در میان کلّه‌های چیده بنشیند/ سرگذشتِ زجر را خوانَد./ وای بر من!/ در شبی تاریک از اینسان/ بر سر این کلّه‌ها جنبان/ چه کسی آیا ندانسته گذارد پا؟/
شاه گفته بود که به من زده و گرفته بودنش. چهار پنج روز هم بیشتر نبود زندان. زندان هم بهش خوش گذشت.

بعد از 28 مرداد هم نیما شعر و یادداشت‌ها رو پیش شما گذاشته بود؟
بله. یک گونی شعر داشت. قلعه سقریم اینا، همه پیش ما بود. شعرهاش پیش ما بود. اینجا می‌گذاشت شعرهاشو. می‌ترسید. پشت کاغذ سیگار، روی کاغذی که اگه گیر می‌آورد.

من حتی شعرهاش رو، روی برگه‌های بانک ملی هم دیدم.
درسته. بعد دیگه من کاغذ بردم. یک دفترچه بردم دادم بهش، گفتم بابا! شعرها رو این جا بنویس. دیگه می‌نوشت. بعد اینا پیش ما بود که عالیه خانم اومد اونا رو برد.

نیما در یادداشتهای روزانه از افرادی که به خانه شما می‌آمدند صحبت می‌کنه. مثلاً از امام موسی صدر یا مهندس رضوی. چه خاطراتی از آن دیدارها در یاد شما مونده.
نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود. چشم‌های خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری‌ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری!
توحق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم. نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود. باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد.

امام موسی صدر ترجمه کرد؟
بله. آورده برد برای مون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی میدیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.

از وضعیت خانه نیما در اینجا بگویید. گویا داشتن خرابش می‌کردن.
من نگذاشتم خراب کنن. من داشتم می‌رفتم «سلمونی». دیدم بنای اصلی رو دارن خراب می‌کنن. فوری اومدم خونه. تلفن کردم به شهردار تجریش و رئیس میراث فرهنگی، آقای بهشتی. اینا فوری اومدن. گفتم اینا دارن خونه اصلی رو خراب می‌کنن و این میراث فرهنگیه. با هم رفتیم. عروسه اومد گفت که می‌خواهیم اینجا را خراب کنیم و آپارتمان بسازیم. اینا نذاشتن، رفتن قولنامه کردند. اما خونه‌ی من رو هم قولنامه کردند. که این دو تا میراث فرهنگی شد.



گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
seemorgh.com/culture
منبع: parsine.com
شادی ناجی، امیرمسعود فدائی و مریم اسدی این را خواندند
حسام؟، بالتازار و نازنین این را دوست دارند
درود و مهر 🌱
امیدوارم ظهرتون نیک سپری شود 🌞

سپاس بیکران بابت وقتی که برای نگارش می‌گذارید؛
و با لطف بی منت و بی دریغ خود، ما را از چنین محتواهایی
با خبر و آگاه می‌سازید، و به اطلاعات عمومی ما، ارتقاء و رشد میدهید 🙏🌹
۰۹ شهریور
درود فراوان
ممنون از توجه و محبت شما . بله هر چه از نیما بگوییم کم
گفته ایم.من در کتاب جدیدم ؛ " نیمایوشیج و حرف های همسایه " دیدگاه های او را درباره ی شعر نوین فارسی شرح داده ام .
حتما" می دانید که " حرف های همسایه " مانیفست شعر مدرن فارسی ست .
pdf اش را در این جا می آورم .

https://drive.google.com/file/d/1bHeGk94oVJYoIjWERqs3vCkWOSu4I9gO/view?usp=sharing

۰۹ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۹ شهریور
بخشی از گفتگوی نجف دریابندری با استاد مجتبی مینوی با حضور ایرج افشار و دکتر شفیعی کدکنی
منبع: مجله کتاب امروز، پاییز 1352

شفیعی کدکنی: استاد می خواستم بحث را عوض کنم. یک وقتی دربارۀ نیما صحبت کرده بودیم. حالا خواهش می کنم آن بحث را دنبال کنیم، که برای آشنایی با چهرۀ واقعی نیما خیلی ارزش دارد.


مینوی: با کمال میل. بنده نیما را شخصاً دوست داشتم. یعنی شخص نیما را دوست داشتم. از بعضی شعرهایش هم خوشم می آید، مثل «افسانه» که خواندن آن را به خیلیها هم توصیه می کردم. اما نیما یوشیج، از ابتدا، با طرزی تصنعی وارد میدان شد. ما شاگرد دارالمعلمین بودیم. یادم هست، یک روز که از دارالمعلمین ... دیدن ادامه ›› خارج می شدیم، به آقایی برخوردیم. این آقا کلاه پوست بخارایی سرش بود و رو سینه‌ی کت سفید رنگش هم جا فشنگی داشت، چکمه های بلند هم پا کرده بود. این آقا آمد جلوی ما که «هه هه!... شما فارسی می خوانید؟!» لهجه اش هم شبیه مخلوطی از مازندرانی و ترکی قفقازی بود. خلاصه، لهجه اش عجیب و غریب بود و شروع کرد با ما حرف زدن. بعد هم درتمام طول راه همراه ما بود و ادبیات فارسی را مسخره می کرد که: «این شعرها چیست که شما می خوانید، گلستان چیست، سعدی کیست، فلانی کیست...» اگر شعر صحیح می خواهید این است: «خانوادۀ سرباز.» به نظرم نسخه ای از این شعر را که در سال 1303 به من داده، هنوز داشته باشم.

دریابندری: باید 1301 باشد. چون که افسانه را در 1303 نوشته.

مینوی: من نگفتم در 1303 نوشته، گفتم در 1303 نسخه ای از این شعر را به من داد، شاید هم در سال 1302 یا 1301 نوشته، درست یادم نیست در چه سالی نوشته... به هر حال، من این جزوه را دارم. او عقیده داشت که شعر یعنی همین. کم کم دوستی ما بیشتر شد و فهمیدم که او از خود ماست، یعنی ایرانی است. قبلا از طرز لباس پوشیدن و چکمه و کلاه پوستی و جافشنگیهای روی جیبش و لهجه‌ی عجیب و غریبش فکر کرده بودم خارجی است. راستی این را بگویم که خنجر هم می بست. به نظرم گاهی هم خنجرش را توی جیب چکمه اش می گذاشت.


بعدها در کتابخانۀ بروخیم زیاد با هم روبه رو می شدیم که اغلب محمد ضیاء هشترودی هم بود. نیما اغلب به خانۀ من هم می آمد و با هم حرف می زدیم، درد دل می کردیم. یکی از روزها با همان ریخت آمد سراغم و با همان لهجۀ عجیب و غریبش گفت که: «امروز شاعر کارد کشید!»

افشار: شاعر چی کشید؟

مینوی: کارد کشید!

افشار: به خیالم کارت کشید!

مینوی: «خیر، کارد کشید.» خلاصه، می گفت: امروز رفته بودم ادارۀ شفق سرخ. علی دشتی و شادمان و فلانی و فلانی نشسته بودند بلوت بازی می کردند. من مسخره شان کردم. آنها هم به من فحش دادند و شاعر کارد کشید!...

از این قبیل صحبتها زیاد داشتیم، ولی خودش شخصاً والله آدم محبوبی بود!

دریابندری: از اول یاغی بوده!
سالار ناجی، رِزا، حسام؟، صبا، امیرمسعود فدائی و شادی ناجی این را خواندند
نازنین و بالتازار این را دوست دارند
چقدر دوست داشتنی بود😍
لطفا باز هم از این پست‌ها بذارید😊🙏
۰۹ شهریور
بالتازار
دقیقن ، چه نکته ی فوق العاده ای رو بهش اشاره کردین :) اولش که اساسن میگه کیا انگلیسی بلدن صحبت کنن ، فقط اونها رو بیار پیشم . خب این سریال بسیار سریال مهمیه ، از این جهت که خیلی خوب راه ...
من باقی قسمتای سریال رو ندیدم تا بتونم بگم آیا شخصیت کرول مثل اون پسره‌ی پرتغال کوکی به یک اندازه مشمئز کننده هست یا نه!
ولی کاملا درست میگین که هم سریال و هم فیلم بحث برانگیزه؛ اینکه میبینی مرزی وجود نداره و خیلی مسائل هست برای فلسفه‌ورزی...
موقعی که پرتقال کوکی رو دیدم، متوجه شدم پایان کتابی که بر اساسش فیلم ساخته شده با پایان فیلم فرق میکنه و پسره عوض نمیشه و به همون رویه قبلی ادامه میده!

پ.ن: شخصیت فیلما رو همش میگم پسره یا زن فیلم :)) شما اسامی رو به خاطر سپردین یا نگاهی به مشخصات فیلما انداختین؟:)
۰۹ شهریور
مهشاد
من باقی قسمتای سریال رو ندیدم تا بتونم بگم آیا شخصیت کرول مثل اون پسره‌ی پرتغال کوکی به یک اندازه مشمئز کننده هست یا نه! ولی کاملا درست میگین که هم سریال و هم فیلم بحث برانگیزه؛ اینکه میبینی ...
من زندگیم دو بخش مطلقن متضاد داره
یکی تفریحی - خوش خوشانه
و یکی هم فلسفی - هنری
اولی رو فورن از یاد میبرم اما دومی چون مدام بهش فکر میکنم و به شکلهای مختلف مجبورم ازشون مثال بیارم ، خوب یادم میمونن
این فیلمها هم جزو دومی هستن :)
۰۹ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۸ شهریور
یک بحث مهم وجود داره درباره ی نقش شاملو برای کشیدن جوانان علاقه مند به شعر . یک نظر مکتوب هم داریم که مخالف است و آن شفیعی کدکنی ست . آن جا که تعریضی به شعر سپید/ آزاد می کند و می گوید شاملو بدون آن که خودش بخواهد جوانان ما را سترون کرده ، چون هر کس با دفتری و قلمی ، چند خط شعر بی وزن می گوید و فکر می کند شاعر است ‌.البته همان جا مطرح کرده که شاملو شاعر بزرگی ست . اما درباره ی سترون کردن ، اسناد تاریخی و مشاهدات خلاف این را می گویند . آن جا که نقش شاملو در خوشه و کشاندن جوانان علاقه مند به شعر و از همه مهم تر حمایت از آنان است . می بینیم که در شب های شعر خوشه از همه قشر شاعری شعر خوانی کردند با گرایش های متفاوت شعری و حتا فکری . شواهدی وجود دارد که در همان دوره جوانی از شهرستان آمد و شعر را برای مجله آورد با وجودی که تردید داشت شاملو در صفحه ی وسط مجله شعر را چاپ کرد .از طرفی بنا به گفتار آیدا عروس و داماد جوانی را می بینیم که مهریه شان را یک شعر از شاملو گذاشته بودند و در دیدار حضوری با او دست خط شعری را گرفتتد . آن گاه شاملو به آیدا گفت : مسئولیت ما بسیار سنگین است . آیا شاملو جوانان را سترون کرده یا آن ها را جذب کرده است ؟
شما چه فکر می کنید ؟
امیرمسعود فدائی، حسام؟، سپهر و مریم اسدی این را خواندند
شادی ناجی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۶ شهریور
نیما / دگرگونی منطق شعر / باز تعریف ساختمان شعر /
شعر نو/تاسیس یک امکان تازه / گسست خلاق از سنت


خانلری / ترکیب دو میراث موجود / نو + سنت / نوقدمایی /
پیشنهاد یک صورت تازه / تداوم سنت با تغییر

پ.ن : بحث داغی داشتم با "ai" و چرا با او . چون با توجه به منابعی که در دست دارد برآیند نظرات جامعه ی ادبی را بیان می کند یعنی ... دیدن ادامه ›› یک جمع انسانی .
و اما خود بحث : او می گفت خانلری هم نوگرا بود و من گفتم نه ، او نوقدمایی بود و از ترکیب شعر نو که کار نیماست و سنت غزل به خصوص حافظ این پیش نهاد را داد و او پیش نهاد دهنده است نه دگرگون کننده . آن گاه پذیرفت . اما می گفت نباید کار خانلری را هم دست کم بگیریم . هرگز .
نگارنده ی این سطور غیر از این ترکیب و صورت بندی که در نوع خودش ارزشمند است ، تصحیح او از دیوان حافظ و شرح اش را می پسندد .
مریم اسدی و امیرمسعود فدائی این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۶ شهریور
راستش رو بخوای، شب‌ها برای من همیشه یه جورایی عجیب بودن. نه اونقدر رمانتیک که تو فیلم‌ها نشون میدن، نه اونقدر ترسناک. یه چیز بینابین.

الان که دارم به این تاریکی نگاه می‌کنم، می‌بینم شب بیشتر از هر چیز، یه فرصته برای رها کردن. نه رها کردنِ کارها و فکرها، که رها کردنِ اون نقشی که تو روز مجبوری بازی کنی. تو روز باید قوی باشی، باید جواب پس بدی، باید بدویی. ولی شب، شب بهت اجازه می‌ده ضعیف باشی. بهت اجازه می‌ده بگی "خسته‌ام" بدون اینکه کسی ازت توضیح بخواد.

واقعاً جهان‌بینی من به اینجا رسیده که شاید ما اصلاً قرار نیست همه چیز رو بفهمیم. نه اینکه تسلیم بشیم، فقط ... رها کنیم. مثل اون ستاره‌هایی که بالان، بدون اینکه بدونن چرا می‌درخشن، ... دیدن ادامه ›› می‌درخشند.

آرامش برای من، دیگه یعنی همین. یعنی قبول کنم که بعضی چیزها بی‌جواب می‌مونن. بعضی رابطه‌ها تموم می‌شن، بعضی آدما میرن، بعضی روزها سخت می‌شن، و من حق دارم توی شب، توی سکوت، فقط نفس بکشم و باشم. بدون هیچ ادعایی. بدون هیچ انتظاری.

همین که الان هستم، که نفس می‌کشم، که می‌تونم به آسمون نگاه کنم و حس کنم یه ذره از این همه‌ی بزرگم، خودش یه آرامشِ عمیقه. نه نیازی به فلسفه‌های بزرگ دارم، نه نیازی به جواب‌های قشنگ. فقط سکوت. فقط بودن.👩🤷‍♀️
۰۵ شهریور
اما من هم می خواهم حرفی بزنم برای چهارده سالگی تیوال .
سال ۱۳۹۳ من با تیوال آشنا شدم . رفته بودم تئاتر شهر ، بلیط پیدا نکردم . دیدم خانمی آمد و گفت شما بلیط نمی خواهید . گفتم چرا.
و برگه ی بلیط را گرفتم نام تیوال روی آن ثبت شده بود . گفتم ؛ تیوال ؟ گفت بله از آن جا بلیط گرفتم . گفتم فقط بلیط می فروشد. گفت نه ، شبکه ی فرهنگی و هنرست . نشانی اش و گفت.
ادامه دادم البته با فراز و نشیب هایی . حالا دوباره آمده ام تا بنویسم و بگویم قدر خودتان را بدانید . دو دستی شبکه تان را بجسبید . مبادا از دست تان در برود . باشید محکم تا محکم تان بدانند و بدارند .
۰۳ شهریور
بزرگ داشت زنده یاد مهدی اخوان ثالث ( م .امید )
مریم اسدی و حسام؟ این را خواندند
امیرمسعود فدائی، بالتازار و شادی ناجی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۱ شهریور
درود بر شما
کتاب " فریادهای عاصی آذرخش " منتشر نشده های شاملو ، دفتر اول شعر را به حضورتان معرفی می کنم . این کتاب به همت آیدا سرکیسیان همسر شاملو منتشر شده و اشعار منتشر نشده ی شاعر را در بر می گیرد . نشر چشمه منتشر کرده ، چاپ اول و دوم آن در زمستان ۱۴۰۴ بوده ، اما اکنون روانه ی بازار شده ، کتابی خواندنی و مثل همه ی اشعار شاملو جذاب و دل نشین است .
اما شعر یک سطری او :
وطنم را به نام کوچکش صدا می زنم .
امیرمسعود فدائی و مریم اسدی این را خواندند
شادی ناجی و بالتازار این را دوست دارند
او نوشت وطنم ♥️شما بخوان و«تَنَم» ♥️🥺
۰۱ شهریور
بالتازار
جناب کلانی بزرگوار مثل همیشه ، هر بار که مینویسید من به شخصه دست پر از خوندنش برمیگردم :) سپاس برای این معرفی بینهایت ارزشمند
درود بزرگوار
سپاس از لطف شما ، پاینده باشید .
۰۲ شهریور
امیرمسعود فدائی
والا معرف حضور هستن، پول نداریم که در حضور هم باشن😅😅
بله حق با شماست . در این گرانی کاغذ و کتاب ، سخت است . اما چه کنیم که باید به راهش برویم وُ طرحی نو دراندازیم . پیروز باشید .
۰۲ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳۱ مرداد
+ عباس! عباس ! عباس!
+ کاش مترسک بودی با تو درد و دل می کردم
+ که جوانی زیر پاهای فیل ها پر پر شد!

🎈
یاسین پازکیان و محمد فروزنده این را خواندند
شادی ناجی این را دوست دارد
و
کفتارها گل ها را دریدند
تصور می‌توانی کرد یک دشت بی گل را؟

🌱
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۹ مرداد


در مجموعه اشعار سیمین بهبهانی بیش تر سخن از وطن ، زن و جدایی ست . اما او از عشق رنج ها کشیده و از بی وفایی و هجران حرف می زند .


رغبت به آب تنی دارم
ای عشق ، چشمه ی روشن باش
سیمین _ نواده ی شیرین _ ام
منت پذیر و فروتن باش .
و
دوران عشق و شور گذشت
ای ، دل هوای یار مکن
بر دوش عشق های کهن
اندوه ِ نو ... دیدن ادامه ›› سوار مکن

پ.ن : به مناسبت ۲۸ مرداد ، روز درگذشت شاعر .
او توانست غزل را با مضامین امروزی به سراید ، بسیار شجاع بود و تغییراتی در موسیقی و وزن ِ غزل به وجود آورد . غزل را
به درون جامعه بُرد و از آزادی نیز گفت . یادش گرامی باد.
۲۱ مرداد
+ برق که نباشد شب تاریک است
_ شب همیشه تاریک است

🎈
شادی ناجی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۹ مرداد
نه آن هزاران
که بر دیوار رفت آراممان کرد
نه این چند
چه باید کرد
که هزار هزار بیارزد
که هزار هزار بی ارزش است اینجا

🎈
حسام? و شادی ناجی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۸ مرداد
چون درختی در میان برف، من ایمان دارم
که بهار از زیرِ این خاکستر، سر دارد هنوز
#نزارـقبانی
۱۸ مرداد
در این بن بست،
روزنهی امیدی نیست
مگر به مرگ.
و این آخرین چارهی ماست.
در این بنبست،
تنها صدای پای باران را شنیدن
و بوی تر شدن خاک را...
«شاملو»
امیرمسعود فدائی این را خواند
حسام? و علیرضا راشکی قلعه نو این را دوست دارند
حسام?
آیدا چیکار کرد با این مرد 😓
شاملو بیچاره چشمهایی شد که بزرگ علوی راجبش نوشته بود.... چشمهایش.... البته عقیده منه 🖤چون تنها چشم ها هستند که میتونند مرگ یا زندگی رو تزریق کنند. قلب و عقل و لبها برای گفتن و داشتن و تحلیل کردن بهانه ان
۱۸ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۸ مرداد
شب،
با همه‌یِ تاریکیِ خود،
از من کوچک‌تر است،
چون من،
در خود،
چاهی پر از فریاد دارم،
که هیچ سقفی
نمی‌تواند
آن را بپوشاند.
«شاملو»
امیرمسعود فدائی این را خواند
سپهر، حسام? و علیرضا راشکی قلعه نو این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۸ مرداد
برای این همه قوی بودن
ما زیادی ضعیف بودیم...