«حوالی» با یک ادعا شروع میشود: که تآتر نیست. این ادعا در خودِ نام کار هست، در نحوهی چیدمان فضا هست، و در اولین تصویری که تماشاگر میبیند: آرشیوی از ویتو آکُنچی. مشکل اینجاست که «حوالی» در طول چهل و پنج دقیقه هیچوقت ثابت نمیکند که میداند ادعایش چه معنایی دارد.
ناتآتر — اگر بخواهیم این مفهوم را جدی بگیریم — زمانی کار میکند که مرزی را که دارد نقض میکند، احساس کنی. یعنی تماشاگر باید ابتدا آن مرز را حس کند تا شکستنش معنا داشته باشد. «حوالی» از همان ابتدا اعلام میکند که تآتر نیست؛ پس چیزی نمیشکند. فقط چیزی نیست.
چهل دقیقهی اول کار از سه عنصر تشکیل شده: تصویر آرشیوی، صدایی که خودش را هوش مصنوعی معرفی میکند، و متنهایی که روی پرده ظاهر میشوند؛ «نور میرود»، «نور میآید». این متنها برشتی نیستند؛ فاصلهگذاری وقتی کار میکند که چیزی را بشکند یا آشکار کند، نه آنکه توضیح دهد آنچه را که داری میبینی. اینجا متن فقط زیرنویس تصویر است.
هوش مصنوعی به عنوان شخصیت که میتوانست کانون اصلی کار باشد، شخصیت نمیشود. صدا دستور میخواند. مزاحمت ایجاد نمیکند، ناراحتی تولید نمیکند، رابطهای با تماشاگر نمیسازد. آکُنچی در همان ویدیوی آرشیوی که ابتدای کار نشان داده میشود، با نگاه کردن به دوربین یک ناراحتی واقعی تولید میکند. «حوالی» فرم آکُنچی را میگیرد بدون آن ناراحتی.
بزرگترین غیاب در «حوالی»، غیاب بازیگر نیست؛ غیابِ غیاب است. وقتی چهل دقیقه تصویر روی پرده داری، فضا پُر است. غیاب باید سنگین باشد، باید
... دیدن ادامه ››
جای خالی فیزیکیاش حس شود. اینجا هیچ جای خالیای نیست که کسی از آن رفته باشد.
پنج دقیقهی آخر که چهار داوطلب از میان تماشاگران به خیابان میروند، تنها لحظهای است که کار میتوانست اتفاق بیفتد. خیابان بالقوه غیرقابل کنترل است. اما دوربین هست، کارگردان هست، و همه میدانند که این بخشی از اجراست. آن خطر بلافاصله خنثی میشود. تا این لحظه هم بدن تماشاگر خسته شده و هم ذهنش جای دیگری است.
«حوالی» دربارهی هیچ است. این ادعای خودش است. اما هیچ هم چیزی است که باید نشان داده شود؛ و این کار حتا بلد نیست هیچ را نشان دهد.