Mr. Brainwash
را در مستند «خروج از مغازه هدیه»ی بنکسی دیدم.
تیری گتا، مردی که هیچوقت وانمود نکرد هنرمند است—چون واقعاً نبود. او فقط یک چیز میخواست: بزرگ شدن. نه بهعنوانِ یک مفهومِ عاشقانه، نه بهعنوانِ یک استعارهی روشنفکری. میخواست پول داشته باشد، اسمش روی پوسترها باشد، مردم کنار آثارش عکس بگیرند. و این را صادقانه فریاد زد، بدونِ نقابِ فروتنیِ مصنوعی.
« من میخوام گنده شم »
آن صداقتِ بیپرده، مرا تا مغزِ استخوان تکان داد. این مرد به من ثابت کرد که جاهطلبی، خودش یک اثر هنری است. یادم هست آن مستند را بارها و بارها دیدم، و هر بار چیزی درونم منفجر میشد: منم میخواهم، منم میتوانم —
با هر ثانیه از مستند ، شجاعت بیشتری پیدا میکردم ، شجاعت اینکه برخلاف مردمِ اطرافم
... دیدن ادامه ››
در خانواده و محله و ... ، جاه طلبی را فضیلت بدانم ، و بلند بگویم هم از شهرت لذت میبرم و هم از ثروت و هر دو را به شیوه ای الهی و گونه ای درست ( طبق فرمایش اسکاول شین ) میخواهم . و دیگر تظاهر نکنم به درویشی و خرسندی و فقرِ روشنفکرانه .
یادم هست که از شدت ذوق بدنم یخ کرده بود . کاملن میلرزیدم :)
تیری یک فن بود و نه هرگز چیزی بیشتر ، آدم خاصی نبود ، کارش فقط سالها فیلمبرداریِ آشفته از بنکسی و دیگران بود،
اما یکشبه تصمیم گرفت خودش دست به کار شود. نه از روی الهام، که از روی یأسِ محض. بنکسی به شوخی و بخاطر خلاص شدن از دست این فنِ سمج و مزاحم ، گفت: «برو خودت هنر خیابانی بساز» — و تیری جدی گرفت.
نتیجه؟ دهها اثرِ تقلیدی، نمایشگاهی در هالیوود، و یک ریسکِ مالی که میتوانست تمامِ زندگیاش را نابود کند.
آن شب، همه منتظر شکستِ او بودند. منتقدان دندان تیز کرده بودند، هنرمندانِ واقعی پوزخند میزدند، و حتی خودِ تیری هم مطمئن نبود.
اما او کاری کرد که هیچکس انتظارش را نداشت: ایستاد و به شکست مفتضحانه ش خندید.
چون برای او، شکست فقط به معنیِ «نرسیدن به یک هدف» نبود؛ شکست یعنی «نرسیدن به هدف و تسلیم شدن». و او تسلیم نشد.
صبحِ روزِ بعد از افتتاحیه، صفِ جمعیت ۵۰,۰۰۰ نفری بود.
آثارش در چند ساعت به فروش رفت.
تیری در یک شب، از یک مغازهدارِ دسته دوم فروشیِ گمنام به :
MR BRAINWASH
تبدیل شد؛ کسی که جرأت کرده بود از «هیچ» شروع کند و «همهچیز» را طلب کند.
امروز، اگر از تیری بپرسی «هنرمندی؟»، میخندد و میگوید: «نمیدانم. اما میدانم که هر روز کاری میکنم که قبلاً نکرده بودم.»
او به یک نمادِ جسارت تبدیل شده — نه برای هنرش، که برای سبکِ زندگیاش.
بله، منتقدان هنوز میگویند کارهایش تقلبی و سطحی است. اما تیری پاسخی دارد که هر مدعیِ عمقی را خلع سلاح میکند: «مهم نیست شما چه فکری میکنید. مهم این است که من ایستاده ام و انجامش داده ام. شما فقط نظاره کرده اید.»
او در مصاحبهای گفته بود: «من تا ته خط میروم. هر اتفاقی بیفتد، میافتد. اما نمیخواهم یک روز بنشینم و پشیمان شوم از کاری که نکردم.» این، فلسفهی تمامعمر اوست: اقدامِ بیچونوچرا، بدونِ نیاز به تأییدِ کسی.
شاید بزرگترین هدیه ای که او به ما داد، این باشد که برای شروع، نیازی به مجوز و تایید نداریم.
تو مجبوری منتظر بمانی تا کسی تو را «مستحق» بداند؟ تیری منتظر نماند. او فقط دوربین را برداشت، دیوارها را رنگ زد، و بعد ایستاد تا ببیند جهان چه واکنشی نشان میدهد. و جهان، هرچند با تردید، اما به احترامِ جسارت و طغیانش سر فرود آورد.
امروز، اگر تیری را ببینی، دیگر آن مردِ سادهی لباسفروش نیست. او مردی است که با چشمانی برقزننده از زندگی حرف میزند، از عشق، از ساختن، از ادامه دادن. بعد از یک بحرانِ جدیِ سلامتی که نزدیک بود همهچیز را از او بگیرد،
حالا بیشتر از همیشه فریاد میزند: «زندگی زیباست» — نه چون آسان است، بلکه چون میتوانی در میانهی آشوب ، فقر ، گمنامی ، تنهایی و غیره ، خودت را بسازی آنطور که مایلی ، آنطور که دوست داری ،
همین :)