در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال سینماتک
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 08:20:12
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
فصل دوم

جوانی، ازدواج و سال‌های خاموش

اگر کسی در سال ۱۵۸۲ از مردم استراتفورد می‌پرسید که آینده از آنِ چه کسی خواهد بود، بعید بود نام ویلیام شکسپیر را بر زبان بیاورند. او نه فرزند یک اشراف‌زاده بود، نه در دانشگاهی درس خوانده بود و نه نشانی از شهرت در زندگی‌اش دیده می‌شد. آنچه مردم می‌دیدند، جوانی بود که خانواده‌اش دیگر رونق گذشته را نداشت و باید بیش از آنکه به رؤیا فکر کند، نگران معاش باشد.

در هجده‌سالگی، زندگی او ناگهان مسیر دیگری پیدا کرد. در پاییز ۱۵۸۲، ویلیام با آن هتوی، دختر خانواده‌ای کشاورز از روستای شاتری، ازدواج کرد. ... دیدن ادامه ›› آن هشت سال از او بزرگ‌تر بود؛ اختلاف سنی‌ای که حتی در آن دوران نیز چندان معمول به شمار نمی‌رفت. تنها چند ماه بعد، نخستین فرزندشان، سوزانا، به دنیا آمد. این فاصله کوتاه میان ازدواج و تولد فرزند، باعث شده است بسیاری از تاریخ‌نگاران احتمال دهند که خانواده‌ها برای حفظ آبرو، در برگزاری مراسم ازدواج شتاب کرده باشند. با این حال، هیچ سندی درباره کیفیت رابطه آن دو در اختیار نیست؛ نه نامه‌ای، نه خاطره‌ای و نه نوشته‌ای که بتواند از زندگی مشترکشان تصویری روشن ارائه کند.

دو سال بعد، خانواده بزرگ‌تر شد. دوقلوها، همنت و جودیت، به دنیا آمدند و مسئولیت ویلیام نیز سنگین‌تر شد. اکنون او پدر سه فرزند بود؛ مردی جوان که باید برای آینده خانواده‌اش تصمیم می‌گرفت.
از همین‌جا، زندگی او وارد یکی از رازآلودترین دوره‌های تاریخ ادبیات می‌شود.
از سال ۱۵۸۵ تا ۱۵۹۲، نام ویلیام شکسپیر تقریباً از همه اسناد تاریخی ناپدید می‌شود. پژوهشگران این دوره را «سال‌های گمشده» می‌نامند؛ هفت سالی که درباره آن، هیچ روایت قطعی وجود ندارد.
همین سکوت، زمینه‌ساز ده‌ها روایت و افسانه شده است.
گفته‌اند مدتی معلم مدرسه‌ای در شمال انگلستان بوده است. برخی نوشته‌اند به عنوان منشی در دفتر یک وکیل کار می‌کرده و از همان‌جا با زبان حقوق آشنا شده؛ زبانی که بعدها در بسیاری از نمایشنامه‌هایش دیده می‌شود. گروهی دیگر معتقدند همراه بازیگران دوره‌گرد سفر کرده و در همان سفرها، رموز صحنه و نمایش را آموخته است.
روایت مشهور دیگری نیز وجود دارد؛ اینکه ویلیام به دلیل شکار غیرقانونی گوزن در املاک یکی از اشراف منطقه، ناچار به ترک استراتفورد شد تا از مجازات بگریزد. این داستان قرن‌ها نقل شده، اما هیچ مدرک معتبری آن را تأیید نمی‌کند و بیشتر در حد یک افسانه محلی باقی مانده است.
آنچه با اطمینان بیشتری می‌توان گفت این است که در پایان این سال‌ها، او دیگر در استراتفورد نمانده بود. مقصدش لندن بود؛ شهری که در آن زمان با سرعتی چشمگیر رشد می‌کرد و به قلب اقتصاد، سیاست و هنر انگلستان تبدیل شده بود.
لندنِ دهه ۱۵۸۰، شهری پرهیاهو و پرخطر بود. جمعیت هر سال افزایش می‌یافت. خیابان‌ها مملو از بازرگانان، سربازان، ملوانان، مهاجران، نوازندگان، جیب‌برها، واعظان و بازیگران بود. بوی ادویه، دود زغال، گل‌ولای و فاضلاب در هم می‌آمیخت و شهری می‌ساخت که هم فرصت می‌آفرید و هم تهدید.
در بیرون از دیوارهای شهر، تماشاخانه‌های دائمی یکی پس از دیگری ساخته می‌شدند. نمایش دیگر سرگرمی دربار نبود؛ مردم عادی نیز برای دیدن اجراها صف می‌کشیدند. کارگران، شاگردان، اشراف، دانشجویان و حتی مسافران، همه در یک سالن گرد هم می‌آمدند تا داستان‌هایی را ببینند که از عشق، قدرت، خیانت، جنگ و مرگ سخن می‌گفت.
شکسپیر درست در لحظه‌ای به لندن رسید که تئاتر انگلستان در حال تولد دوباره بود.
او هنوز نمایشنامه‌نویس شناخته‌شده‌ای نبود. احتمالاً کار خود را از پایین‌ترین پله‌ها آغاز کرد؛ شاید نگهداری از اسب تماشاگران، شاید همکاری با گروه‌های نمایشی، شاید بازی در نقش‌های کوچک. جزئیات این سال‌ها همچنان در تاریکی مانده است، اما نتیجه روشن است: مردی که از استراتفورد آمده بود، آرام‌آرام زبان صحنه را می‌آموخت؛ نه در کلاس درس، بلکه میان بازیگران، تماشاگران و هیاهوی هرروزه تئاتر.
هفت سال سکوت، ناگهان در سال ۱۵۹۲ پایان یافت. در همان سال، نمایشنامه‌نویس شناخته‌شده‌ای به نام رابرت گرین، در نوشته‌ای تند، از بازیگری تازه‌کار نام برد که به باور او بیش از اندازه جاه‌طلب شده بود و می‌خواست خود را هم‌ردیف نویسندگان دانشگاه‌دیده نشان دهد.
گرین قصد تحقیر او را داشت، اما ناخواسته نخستین سند قطعی حضور ویلیام شکسپیر در دنیای حرفه‌ای تئاتر را ثبت کرد.
نام او دیگر از تاریخ حذف نمی‌شد.
فصل اول

کودکی در کنار رودخانه

صبح‌های استراتفورد همیشه با صدای رودخانه آغاز نمی‌شد؛ گاهی اول صدای چکش آهنگر می‌آمد، گاهی بع‌بع گوسفندهایی که از میان کوچه‌های باریک شهر عبور می‌کردند و گاهی هم بوی چرم خیس که از کارگاه جان شکسپیر بیرون می‌زد. شهری کوچک بود؛ آن‌قدر کوچک که اگر رهگذری تازه‌وارد از میدان اصلی می‌گذشت، تا غروب بیشتر چهره‌هایش برای مردم آشنا می‌شد.
در همین شهر، در بهار سال ۱۵۶۴، کودکی به دنیا آمد که هیچ نشانه‌ای از آینده‌اش در چهره یا خانواده‌اش دیده نمی‌شد. پدرش، جان شکسپیر، دستکش‌دوز و بازرگانی بود که روزگارش میان پوست دباغی‌شده، معاملات بازار و جلسات شورای شهر می‌گذشت. مادرش، مری آردن، از خانواده‌ای قدیمی و زمین‌دار می‌آمد؛ زنی که میراث روستا را با خود به خانه آورده بود؛ رسم‌ها، قصه‌ها و لهجه‌ای که هنوز بوی مزرعه می‌داد.
آن روزها انگلستان زیر سلطنت الیزابت اول آرام‌آرام رنگ ... دیدن ادامه ›› تازه‌ای به خود می‌گرفت. کلیساها دیگر همان کلیساهای نسل قبل نبودند، تجارت رونق گرفته بود و شهرهای کوچک کم‌کم به بازارهایی پرجنب‌وجوش تبدیل می‌شدند. اما زندگی مردم عادی هنوز با فصل‌ها می‌گذشت؛ با باران، برداشت گندم، بازار هفتگی و نگرانی همیشگی از بیماری.
چند ماه پیش از تولد ویلیام، طاعون دوباره به استراتفورد رسیده بود. خانه‌ها یکی‌یکی علامت‌گذاری می‌شدند و زنگ کلیسا بیشتر برای مردگان به صدا درمی‌آمد تا برای جشن‌ها. بسیاری از نوزادان آن سال هرگز بزرگ نشدند. ویلیام از معدود کودکانی بود که از آن زمستان و بهار جان سالم به در برد.
در بیست‌وششم آوریل، او را برای غسل تعمید به کلیسای شهر بردند؛ تنها سند قطعی که امروز از آغاز زندگی‌اش باقی مانده است. تاریخ دقیق تولدش ثبت نشد، اما پژوهشگران با توجه به رسم آن روزگار، بیست‌وسوم آوریل را محتمل‌ترین زمان تولد او می‌دانند.
کودکی او در خیابان‌هایی گذشت که هنوز سنگفرش کامل نداشتند. اسب‌ها از کنار خانه‌ها عبور می‌کردند، دوره‌گردها خبرهای لندن را به شهر می‌آوردند و گاه گروه‌های نمایش سیار چند روزی در استراتفورد توقف می‌کردند. مردم دور میدان جمع می‌شدند و بازیگرانی را تماشا می‌کردند که تنها با چند لباس، چند شمشیر چوبی و صدایی رسا، جهانی تازه می‌ساختند.
هیچ‌کس نمی‌تواند با اطمینان بگوید پسرک چند بار این نمایش‌ها را دیده است؛ اما بعید نیست همان اجراهای ساده، نخستین جرقه‌های شیفتگی او به صحنه را روشن کرده باشند.
ویلیام به مدرسه گرامر شهر رفت؛ جایی که آموزش آسان نبود. ساعت‌های طولانی صرف خواندن لاتین، دستور زبان، خطابه و متون نویسندگان روم باستان می‌شد. شاگردان باید جمله‌ها را حفظ می‌کردند، ترجمه می‌نوشتند و بارها آن‌ها را با صدای بلند تکرار می‌کردند. این آموزش سخت، بعدها در زبان نمایشنامه‌های او رد خود را به‌جا گذاشت؛ زبانی که هم می‌توانست ساده و کوچه‌بازاری باشد و هم در چند سطر، به پیچیدگی اندیشه‌های فیلسوفان نزدیک شود.
اما رونق خانواده دوام نیاورد. جان شکسپیر، که زمانی از معتبرترین شهروندان استراتفورد بود، به‌تدریج با مشکلات مالی روبه‌رو شد. بدهی‌ها افزایش یافت و جایگاه اجتماعی‌اش رو به افول گذاشت. ویلیام نوجوان، خیلی زود با این واقعیت آشنا شد که اعتبار، همان‌قدر که به‌دست می‌آید، ممکن است از دست برود.
سال‌ها بعد، وقتی شخصیت‌های نمایشنامه‌هایش میان قدرت و سقوط، ثروت و فقر، غرور و شکست سرگردان بودند، بسیاری از پژوهشگران این تجربه‌های نخستین را بی‌ارتباط با جهان آثار او ندانستند.
هنوز هیچ‌کس او را شاعر نمی‌نامید. او فقط پسری بود از شهری کوچک؛ پسری که هر روز از کنار رودخانه ایون می‌گذشت، درس می‌خواند، به کار پدر کمک می‌کرد و مانند هزاران نوجوان دیگر، آینده‌ای نامعلوم پیش رو داشت.
اما گاهی تاریخ، آرام‌ترین آغازها را برای بلندترین روایت‌هایش انتخاب می‌کند.
تادئوش کانتور
امیر مسعود این را خواند
حسین چیانی و نسیم حسینی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد لهاک (lahak)
درباره اکران فیلم‌تئاتر وانیا i
پرده سوم

سم ییتس؛ کارگردانی که میان سکوت و نگاه، جهان ساخت

در تئاتر، گاهی نویسنده بیش از همه دیده می‌شود و گاهی بازیگر. اما کارگردانانی نیز هستند که حضورشان را نه در نمایش قدرت، بلکه در حذف آن می‌توان دید؛ کسانی که به جای آنکه امضای خود را بر هر صحنه حک کنند، می‌کوشند راه را برای دیده شدن متن و بازیگر هموار کنند. سم ییتس از همین نسل است؛ کارگردانی که باور دارد تئاتر، پیش از هر چیز، هنر گوش دادن است.درباره سال‌های نخست زندگی او، برخلاف بسیاری از چهره‌های شناخته‌شده تئاتر، اطلاعات اندکی در دسترس است. این کمبود اطلاعات اتفاقی نیست؛ ییتس هرگز علاقه‌ای نداشت که زندگی شخصی‌اش به موضوع رسانه‌ها تبدیل شود. او کمتر مصاحبه‌ای انجام می‌دهد که در آن از کودکی یا زندگی خصوصی‌اش سخن بگوید و بیشتر ترجیح می‌دهد آثارش به جای خودش دیده شوند. همین ویژگی، تصویری از شخصیتی می‌سازد که از شهرت گریزان است و بیش از هر چیز، به خودِ فرایند خلق اثر اهمیت می‌دهد.ورود او به تئاتر از مسیر کارگردانی آغاز شد؛ نه از بازیگری و نه از نمایشنامه‌نویسی. از همان اجراهای نخست، نگاهش تفاوتی آشکار با بسیاری از هم‌نسلانش داشت. در دوره‌ای که استفاده از فناوری، ویدئو، دکورهای عظیم و جلوه‌های بصری به بخشی جدایی‌ناپذیر از بسیاری ... دیدن ادامه ›› از اجراها تبدیل شده بود، ییتس مسیر دیگری را انتخاب کرد. او به جای افزودن عناصر تازه به صحنه، مدام از آن می‌کاست.در نگاه او، هر عنصر اضافی می‌توانست مانعی میان تماشاگر و حقیقت شخصیت‌ها باشد.به همین دلیل، صحنه‌های او اغلب خلوت‌اند؛ نه از سر کمبود امکانات، بلکه از روی انتخاب. دیوارهای سفید، نورهای کنترل‌شده، چند شیء ضروری و فضایی که همه توجه را به بازیگر معطوف می‌کند. این مینیمالیسم، صرفاً یک سلیقه زیبایی‌شناسانه نیست؛ بلکه رویکردی فکری است. ییتس معتقد است هرچه تماشاگر کمتر با جزئیات تزئینی سرگرم شود، بیشتر ناچار خواهد شد به انسان روی صحنه نگاه کند.
همکارانش بارها گفته‌اند که در اتاق تمرین، او بیش از آنکه حرف بزند، گوش می‌دهد. تمرین برای ییتس محل اجرای دستورهای از پیش تعیین‌شده نیست؛ آزمایشگاهی است که در آن بازیگر، متن را دوباره کشف می‌کند. او بارها تأکید کرده است که بازیگر نباید صرفاً احساسات شخصیت را بازتولید کند، بلکه باید منطق پنهان رفتار او را پیدا کند؛ همان نیروی نامرئی که باعث می‌شود یک انسان، در لحظه‌ای خاص، سکوت کند، دروغ بگوید یا حقیقت را پنهان سازد.همین شیوه کار، او را به یکی از کارگردانان مورد توجه تئاتر بریتانیا تبدیل کرد. طی سال‌های بعد، آثار متعددی را در سالن‌های مهم لندن روی صحنه برد و با بازیگران برجسته‌ای همکاری کرد. اگرچه ژانرهای مختلف را تجربه کرده است، اما بیش از هر چیز به نمایشنامه‌هایی گرایش دارد که بر روابط انسانی، بحران هویت و کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها استوارند.برای ییتس، نمایشنامه‌های کلاسیک موزه نیستند؛ موجوداتی زنده‌اند که باید دوباره نفس بکشند. او هرگز علاقه‌ای به بازسازی تاریخی صرف ندارد. لباس‌ها، دکور یا حتی زمان وقوع داستان، تا زمانی اهمیت دارند که بتوانند به فهم بهتر انسان کمک کنند. اگر این عناصر به مانعی برای ارتباط مخاطب با اثر تبدیل شوند، حذفشان می‌کند.
این نگاه، زمانی به روشنی دیده شد که با سایمون استیونز بر سر اقتباس تازه‌ای از «دایی وانیا» همکاری کرد. استیونز متن چخوف را به زبان امروز بازنویسی کرده بود، اما این ییتس بود که باید آن را به تصویر تبدیل می‌کرد. او به جای آنکه روسیه قرن نوزدهم را با تمام جزئیات تاریخی‌اش بازسازی کند، تصمیم گرفت توجه تماشاگر را از گذشته به خودِ انسان معطوف کند.
در اجرای او، شخصیت‌ها نه به عنوان اشراف‌زادگان روس، بلکه به عنوان انسان‌هایی گرفتار در حسرت، فرسودگی و ناتوانی از تغییر دیده می‌شوند. جهان نمایش، هرچند ریشه در چخوف دارد، اما برای مخاطب امروز کاملاً آشناست؛ زیرا مسئله اصلی، زمان و مکان نیست، بلکه احساساتی است که تاریخ نمی‌شناسند.
این اجرا با بازی اندرو اسکات، یکی از تحسین‌شده‌ترین بازیگران نسل خود، به یکی از مهم‌ترین رویدادهای تئاتری سال تبدیل شد. بسیاری از منتقدان نوشتند که ییتس موفق شده است بدون آنکه به متن خیانت کند، آن را برای مخاطب معاصر دوباره زنده کند. در این اجرا، سکوت‌ها همان‌قدر اهمیت داشتند که دیالوگ‌ها، و نگاه‌ها گاه بیش از کلمات معنا تولید می‌کردند.اما فعالیت ییتس تنها به تئاتر محدود نماند. او در سال‌های اخیر به سینما نیز روی آورد و نخستین فیلم بلندش، Magpie، نشان داد که دغدغه‌هایش در مدیوم تصویر نیز همان است که بر صحنه دنبال می‌کرد؛ روابط انسانی، اعتماد، فرسایش عاطفی و لایه‌های پنهان روان آدمی. تفاوت تنها در ابزار بیان بود، نه در جهان‌بینی.اگر بخواهیم جایگاه سم ییتس را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت او از آن دسته کارگردانانی است که به جای آنکه تماشاگر را مجذوب اجرا کند، او را وادار می‌کند با انسان روبه‌رو شود. در آثارش، نمایش بهانه‌ای است برای دیدن آنچه معمولاً در هیاهوی زندگی روزمره از چشم پنهان می‌ماند.
به همین دلیل، همکاری او با سایمون استیونز بر روی متن چخوف، صرفاً هم‌نشینی یک نویسنده و یک کارگردان نبود؛ برخورد سه جهان فکری بود. چخوف، انسانی را نوشت که در پایان قرن نوزدهم زیر بار رؤیاهای ازدست‌رفته خم شده بود. استیونز همان انسان را با زبان امروز دوباره روایت کرد. و ییتس، با حذف هر آنچه غیرضروری بود، اجازه داد تماشاگر این انسان را بی‌واسطه ببیند.
شاید راز موفقیت او نیز در همین باشد؛ او نمی‌خواهد تماشاگر اجرای یک کارگردان را ببیند، بلکه می‌خواهد تماشاگر، انسان را ببیند؛ انسانی که بیش از یک قرن از تولدش روی کاغذ می‌گذرد، اما هنوز دردهایش، دردهای ماست.
امیر مسعود این را خواند
نسیم حسینی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد لهاک (lahak)
درباره اکران فیلم‌تئاتر وانیا i
پرده دوم

سایمون استیونز؛ مردی که صدای زمانه‌اش را شنید

در هر دوره‌ای از تاریخ تئاتر، نویسندگانی ظهور می‌کنند که بیش از آنکه قصه تعریف کنند، نبض زمانه خود را ثبت می‌کنند. اگر آنتون چخوف، روسیه در حال احتضارِ پایان قرن نوزدهم را نوشت، سایمون استیونز نویسنده نسلی شد که در میانه شتاب، اضطراب و تنهاییِ جهان معاصر به دنبال معنایی برای زندگی می‌گشت.
او در ششم فوریه ۱۹۷۱، در شهر استاکپورت در شمال انگلستان، به دنیا آمد؛ شهری صنعتی در حاشیه منچستر که دهه‌های پایانی قرن بیستم را با رکود اقتصادی، تغییرات اجتماعی و دگرگونی هویت طبقه کارگر پشت سر می‌گذاشت. این فضا، بی‌آنکه خود او بداند، بعدها به بخشی از جهان نمایشنامه‌هایش تبدیل شد؛ جهانی که در آن آدم‌ها بیش از آنکه با دیگران درگیر باشند، با خودشان در کشمکش‌اند.استیونز در خانواده‌ای معمولی بزرگ شد. خانه‌شان نه محل رفت‌وآمد هنرمندان بود و نه کتابخانه‌ای عظیم داشت. اما آنچه از همان سال‌های کودکی در او شکل گرفت، کنجکاوی نسبت به رفتار انسان‌ها بود. او ساعت‌ها به گفت‌وگوی آدم‌ها گوش می‌داد؛ ... دیدن ادامه ›› نه برای شنیدن خبر یا داستان، بلکه برای کشف آنچه میان کلمات پنهان می‌ماند. بعدها بارها گفت که شخصیت‌ها را از دل زندگی روزمره پیدا می‌کند، نه از دل تخیل محض.در نوجوانی، بیش از هر چیز به موسیقی، فوتبال و ادبیات علاقه داشت. آثار نویسندگانی چون چخوف، هارولد پینتر، ادوارد باند و دیوید ممت نگاه او را به نمایشنامه تغییر دادند. او دریافت که درام الزاماً از حادثه‌های بزرگ ساخته نمی‌شود؛ گاهی یک سکوت، یک دروغ کوچک یا یک سوءتفاهم ساده، می‌تواند بنیان زندگی چند انسان را فرو بریزد.
پس از پایان تحصیلات، برخلاف بسیاری از هم‌نسلانش که مستقیم وارد فضای حرفه‌ای تئاتر شدند، معلم زبان انگلیسی شد. سال‌ها در مدارس تدریس کرد و هر روز با نوجوانانی روبه‌رو بود که زبان، ترس‌ها، خشم و آرزوهایشان با نسل‌های قبل تفاوت داشت. کلاس درس برای او تنها محل آموزش دستور زبان نبود؛ آزمایشگاهی بود برای شناخت انسان.او بعدها اعتراف کرد که بسیاری از دیالوگ‌های نمایشنامه‌هایش را نه پشت میز کار، بلکه در راهروهای مدرسه، زنگ تفریح یا گفت‌وگوهای روزمره با دانش‌آموزان پیدا کرده است. همین تجربه باعث شد زبان آثارش از تصنع فاصله بگیرد. شخصیت‌های او مانند آدم‌های واقعی حرف می‌زنند؛ جملاتشان نیمه‌کاره می‌ماند، حرف یکدیگر را قطع می‌کنند، سکوت می‌کنند و گاهی مهم‌ترین حقیقت را هرگز بر زبان نمی‌آورند.ورود استیونز به دنیای حرفه‌ای تئاتر در اواخر دهه ۱۹۹۰ اتفاق افتاد. نخستین نمایشنامه‌هایش توجه منتقدان را جلب کرد، اما آنچه او را به یکی از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسان نسل خود تبدیل کرد، توانایی‌اش در ثبت اضطراب انسان معاصر بود. در آثار او، شخصیت‌ها اغلب در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که ارتباطات بیشتر شده، اما فهم متقابل کمتر. آنها کنار هم هستند، اما یکدیگر را نمی‌شناسند.نمایشنامه‌هایی مانند Bluebird، Motortown و Pornography تصویری بی‌رحمانه از جامعه بریتانیا ارائه می‌کردند؛ جامعه‌ای که خشونت، تنهایی، رسانه و بحران هویت در تار و پود آن تنیده شده بود. استیونز هیچ‌گاه شخصیت‌هایش را محکوم نمی‌کند. حتی وقتی دست به خشونت می‌زنند یا تصمیم‌های ویرانگر می‌گیرند، او تلاش می‌کند پیش از قضاوت، آنها را بفهمد. این ویژگی، میراثی است که بسیاری از منتقدان آن را وامدار چخوف می‌دانند.در سال ۲۰۱۲، نقطه عطف مهمی در زندگی حرفه‌ای او رقم خورد. اقتباس نمایشی او از رمان «حادثه عجیب سگی در شب» نوشته مارک هدن، با استقبال گسترده روبه‌رو شد. این نمایش نه‌تنها در بریتانیا، بلکه در آمریکا نیز موفقیت چشمگیری به دست آورد و جوایز مهمی از جمله جایزه تونی را برای او به ارمغان آورد. این موفقیت نشان داد که استیونز فقط نمایشنامه‌نویس نیست؛ او اقتباس‌گری است که می‌تواند روح یک اثر را به زبان تئاتر ترجمه کند، بی‌آنکه آن را قربانی وفاداری صرف به متن اصلی کند.همین نگاه، او را دوباره به سراغ نویسندگان کلاسیک برد؛ اما نه برای بازسازی گذشته، بلکه برای گفت‌وگو با آن. او معتقد بود کلاسیک‌ها زمانی زنده می‌مانند که بتوانند با مسائل امروز سخن بگویند. از همین رو، وقتی به «دایی وانیا»ی چخوف نزدیک شد، تصمیم نگرفت واژه‌ها را به انگلیسی امروزی برگرداند؛ تصمیم گرفت احساسات پنهان شخصیت‌ها را برای مخاطب قرن بیست‌ویکم قابل لمس کند.
در اقتباس او، چخوف همچنان چخوف باقی می‌ماند، اما زبان، ریتم و روابط انسانی به جهان امروز نزدیک‌تر می‌شود. استیونز نه به دنبال مدرن کردن تصنعی متن بود و نه می‌خواست آن را به یک اثر تاریخی تبدیل کند. او پلی ساخت میان دو زمان؛ پلی که از یک سو به روسیه پایان قرن نوزدهم می‌رسید و از سوی دیگر به انسانی که امروز، در میان شلوغی شهرهای مدرن، همان حسرت‌ها، همان شکست‌ها و همان رؤیاهای نیمه‌تمام را با خود حمل می‌کند.
شاید به همین دلیل است که آثار او، با وجود ریشه داشتن در جامعه بریتانیا، در کشورهای مختلف جهان اجرا می‌شوند. زیرا دغدغه اصلی او نه سیاست است، نه جغرافیا و نه تاریخ؛ دغدغه او انسان است. انسانی که در هر زمان و هر مکان، میان آنچه آرزو می‌کند و آنچه زندگی می‌کند، فاصله‌ای دردناک را تجربه می‌کند.
اگر چخوف، سکوت را وارد نمایشنامه کرد، سایمون استیونز به آن سکوت، زبان امروز را بخشید. او نشان داد که بیش از یک قرن پس از مرگ چخوف، پرسش‌های اساسی او هنوز بی‌پاسخ مانده‌اند و شاید به همین دلیل است که بازگشت به آثار کلاسیک، برای استیونز، نه سفری به گذشته، بلکه تلاشی برای فهم اکنون است.
امیر مسعود این را خواند
نسیم حسینی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد لهاک (lahak)
درباره اکران فیلم‌تئاتر وانیا i
آنتون چخوف؛ پزشکی که روح انسان را معاینه کرد
امیر مسعود این را خواند
نسیم حسینی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد لهاک (lahak)
درباره اکران فیلم‌تئاتر وانیا i
پرده اول
آنتون چخوف؛ پزشکی که روح انسان را معاینه کرد

در زمستان سال ۱۸۶۰، در شهری بندری کنار دریای آزوف، کودکی متولد شد که بعدها نگاه جهان به انسان را تغییر داد.شهر تاگانروگ شاید در نگاه اول جایی نبود که انتظار داشته باشیم یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان تاریخ از آن برخیزد. شهری تجاری، با خیابان‌هایی ساده، مردمی معمولی و زندگی‌ای که بیشتر با کار، تجارت و تلاش برای گذران روزها تعریف می‌شد. اما همین فضای معمولی، همان چیزی شد که بعدها جهان ادبی چخوف را ساخت.
آنتون پاولوویچ چخوف سومین فرزند خانواده‌ای شش نفره بود. پدرش، پاول چخوف، صاحب یک مغازه خواربارفروشی کوچک بود؛ مردی مذهبی، سختگیر و معتقد به نظم آهنین. او فرزندانش را با کار سخت تربیت می‌کرد. صبح‌ها پیش از طلوع خورشید باید از خواب بیدار می‌شدند، در مغازه کمک می‌کردند و در مراسم مذهبی شرکت می‌کردند.اما در همان خانه سختگیرانه، آنتون یک پنجره دیگر هم داشت؛ مادرش.یوگنیا، مادر چخوف، زنی بود که برخلاف خشکی پدر، جهان را با داستان‌ها به فرزندانش معرفی می‌کرد. او برای آنها از سفرها، آدم‌ها و اتفاق‌های مختلف تعریف می‌کرد. چخوف بعدها گفت که استعداد نویسندگی‌اش را از مادرش گرفته است؛ نه از آن جهت که او نویسنده بود، بلکه چون به او یاد داد چگونه آدم‌ها را ببیند.این دو نیروی متضاد در تمام زندگی چخوف باقی ماندند:از یک سو واقعیت سخت، فقر، بیماری ... دیدن ادامه ›› و رنج انسان‌ها؛
از سوی دیگر تخیل، همدلی و توانایی دیدن زیبایی‌های کوچک زندگی.کودکی چخوف، برخلاف بسیاری از نویسندگان بزرگ، کودکی شاعرانه‌ای نبود. او با ترس از پدر، فشار اقتصادی و مسئولیت زودهنگام بزرگ شد. شاید همین تجربه باعث شد بعدها هرگز انسان‌ها را ساده قضاوت نکند.او فهمید آدم‌ها ترکیبی از ضعف و قدرت هستند؛ هیچ‌کس کاملاً قربانی یا کاملاً مقصر نیست.
سال‌های تنهایی و کشف جهان انسان‌ها
وقتی تجارت پدر شکست خورد و خانواده برای فرار از بدهی‌ها به مسکو رفتند، آنتون نوجوان مجبور شد مدتی تنها در تاگانروگ بماند.
این دوره شاید یکی از مهم‌ترین سال‌های شکل‌گیری شخصیت او بود.او تنها بود، اما همین تنهایی فرصتی شد تا نگاه کند.
چخوف از آن دسته آدم‌هایی نبود که زندگی را فقط تجربه کند؛ او زندگی را مشاهده می‌کرد. ساعت‌ها رفتار مردم را می‌دید. به حرف‌هایشان گوش می‌داد. تناقض‌هایشان را ثبت می‌کرد.مردی که در ظاهر مغرور بود اما درونش پر از ترس بود.زنی که لبخند می‌زد اما سال‌ها غم را پنهان کرده بود.کارگری که رؤیاهایی داشت اما شرایط زندگی اجازه نمی‌داد به آنها نزدیک شود.همین آدم‌های معمولی بعدها تبدیل شدند به شخصیت‌های اصلی جهان چخوف.
او برخلاف سنت رایج نمایشنامه‌نویسی قرن نوزدهم، به دنبال پادشاهان، قهرمانان بزرگ و حوادث عظیم نبود. او به سراغ کسانی رفت که تاریخ معمولاً آنها را فراموش می‌کند.آدم‌هایی که زندگی می‌کنند، رنج می‌کشند و می‌میرند، بدون اینکه کسی داستانشان را بنویسد

.پزشکی و ادبیات؛ دو راه برای شناخت انسان

در سال ۱۸۷۹ چخوف وارد دانشکده پزشکی دانشگاه مسکو شد.
پزشکی برای او فقط یک حرفه نبود. او از طریق پزشکی وارد عمیق‌ترین لایه‌های زندگی انسان شد.در اتاق‌های بیمارستان، با انسان‌هایی روبه‌رو می‌شد که دیگر نقاب‌های اجتماعی‌شان را از دست داده بودند. بیماری، فقر و ترس، همه تفاوت‌های ظاهری را کنار می‌زد.او در یک طرف میز پزشکی می‌نشست و بدن انسان را بررسی می‌کرد؛ در طرف دیگر، نویسنده‌ای بود که روح انسان را می‌کاوید.چخوف هیچ‌وقت پزشکی را رها نکرد. حتی وقتی شهرت ادبی پیدا کرد، خودش را بیشتر پزشک می‌دانست.اما ادبیات برای او تبدیل شد به راهی برای درمان چیزی عمیق‌تر از بیماری جسمی.او می‌خواست بفهمد چرا انسان‌ها با وجود داشتن آرزو، فرصت و توانایی، گاهی زندگی خود را از دست می‌دهند.

تولد یک نمایشنامه‌نویس بزرگ

در ابتدا چخوف برای درآمد، داستان‌های کوتاه طنز می‌نوشت. اما به مرور نگاه او تغییر کرد.دیگر فقط نمی‌خواست مردم را سرگرم کند؛ می‌خواست آنها را به دیدن خودشان مجبور کند.
نمایشنامه‌های او در ابتدا با شکست‌هایی روبه‌رو شدند. اجرای نخست «مرغ دریایی» در سال ۱۸۹۶ نمونه‌ای مشهور از این شکست بود. تماشاگران انتظار داشتند با یک نمایش سنتی روبه‌رو شوند، اما چخوف چیزی دیگر ارائه کرده بود: زندگی.
در آثار او اتفاق‌های بزرگ بیرونی کم هستند، اما درون شخصیت‌ها آشوبی دائمی جریان دارد.در «دایی وانیا»، انسانی را می‌بینیم که احساس می‌کند بهترین سال‌های عمرش را از دست داده است.
در «سه خواهر»، شخصیت‌ها دائماً درباره رفتن به مسکو حرف می‌زنند؛ اما مسئله واقعی آنها شهر مسکو نیست. مسئله این است که آنها توان تغییر زندگی خود را ندارند.
در «باغ آلبالو»، فروپاشی یک خانه، نمادی از پایان یک دوره تاریخی است.چخوف نشان داد که گاهی بزرگ‌ترین تراژدی زندگی، اتفاقی نیست که رخ می‌دهد؛ اتفاقی است که هرگز رخ نمی‌دهد.
بیماری، مرگ و ماندگاری چخوف سال‌ها با بیماری سل زندگی کرد. بیماری‌ای که آرام‌آرام بدنش را تحلیل برد، اما نگاهش را نسبت به زندگی عمیق‌تر کرد.او در سال‌های پایانی عمرش بیشتر از همیشه به سکوت، خاطره و گذر زمان توجه داشت.
در سال ۱۹۰۴، در سن ۴۴ سالگی، در آلمان درگذشت.
اما مرگ او پایان نبود.چخوف تبدیل شد به نویسنده‌ای که نه درباره انسان‌های استثنایی، بلکه درباره انسان‌های واقعی نوشت.
او به جهان یاد داد که در یک اتاق کوچک، میان چند انسان معمولی، می‌تواند بزرگ‌ترین درام‌های بشری اتفاق بیفتد.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فصل چهارم

آخرین صحنه؛ مردی که پیش از مرگ، آن را بارها زندگی کرده بود
زمستان ۱۹۹۰ در کراکوف زودتر از همیشه از راه رسید. هوای سرد از پنجره‌های کارگاه قدیمی Cricot 2 به داخل نفوذ می‌کرد و بوی چوب، رنگ، پارچه‌های کهنه و آهن زنگ‌زده، همان فضایی را ساخته بود که سال‌ها خانه‌ی واقعی تادئوش کانتور بود. کسانی که او را از نزدیک می‌شناختند، بعدها گفته‌اند که هیچ‌گاه نتوانست میان زندگی روزمره و کار هنری مرزی بکشد؛ کارگاهش خانه بود و خانه‌اش ادامه‌ی صحنه.او این روزها روی نمایشی تازه کار می‌کرد؛ «امروز تولد من است». عنوان، بیش از آنکه به جشن اشاره داشته باشد، نوعی بازگشت بود. در دفترچه‌هایش بار دیگر نام آدم‌هایی دیده می‌شد که سال‌ها پیش از دنیا رفته بودند؛ مادر، خویشاوندان، همسایه‌های ویلُپوله و چهره‌هایی که فقط در حافظه‌ی او هنوز نفس می‌کشیدند.
در تمرین‌ها، مانند همیشه، خودش روی صحنه حضور داشت. گاهی صندلی‌ای را چند سانتی‌متر جابه‌جا می‌کرد، گاهی از بازیگری می‌خواست مسیر حرکتش را عوض کند و گاهی چند دقیقه بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، فقط نگاه می‌کرد. برای کسانی که نخستین بار با او کار می‌کردند، این سکوت عجیب بود؛ اما اعضای قدیمی گروه می‌دانستند که کانتور اغلب تصمیم‌های اصلی‌اش را در همین سکوت‌ها می‌گرفت.در سال‌های پایانی عمر، بیش از گذشته به گذشته بازمی‌گشت؛ نه از سر نوستالژی، بلکه ... دیدن ادامه ›› از این باور که خاطره، تنها ماده‌ای است که هنوز می‌توان به آن اعتماد کرد. او بارها نوشته بود که حافظه هرگز گذشته را عیناً حفظ نمی‌کند؛ آن را می‌شکند، جابه‌جا می‌کند و دوباره می‌سازد. به همین دلیل، آنچه روی صحنه ظاهر می‌شود، بازسازی گذشته نیست؛ بازگشتِ تصویرِ گذشته است.هشتم دسامبر ۱۹۹۰، تمرین‌ها ناتمام ماند. کانتور بر اثر حمله‌ی قلبی درگذشت؛ درست زمانی که هنوز نمایش تازه‌اش به پایان نرسیده بود. مرگ او، برای نزدیکانش، نه پایانی ناگهانی، بلکه گسسته شدن تمرینی بود که قرار بود فردا دوباره ادامه پیدا کند.
اعضای گروه تصمیم گرفتند نمایش را متوقف نکنند. یادداشت‌ها، طراحی‌ها و دستورهای اجرایی او هنوز روی میزها باقی مانده بود. آنها اثر را بر اساس همان ردپاها کامل کردند؛ گویی کارگردان فقط برای لحظه‌ای از اتاق بیرون رفته است.در نخستین اجرا پس از مرگش، غیبت او از هر حضوری آشکارتر بود. کسانی که سال‌ها نمایش‌های کانتور را دنبال کرده بودند، به‌خوبی می‌دانستند که این نخستین بار است که صحنه بدون قدم‌های او آغاز می‌شود. مردی که همیشه در گوشه‌ی صحنه می‌ایستاد و جهان نمایش را زیر نظر می‌گرفت، این بار دیگر وارد سالن نشد.اما شاید همین غیبت، آخرین درس او بود.کانتور تمام عمر کوشید نشان دهد مرگ، حذف کامل انسان نیست؛ نوعی تغییر وضعیت است. انسان می‌رود، اما اشیا، صداها، تصویرها و حافظه، همچنان به زندگی خود ادامه می‌دهند. پس از مرگش نیز دقیقاً همین اتفاق افتاد. آثارش از حرکت بازنماندند؛ آنها راه خود را در ذهن کارگردانان، طراحان صحنه و پژوهشگران نسل‌های بعد ادامه دادند.اگر امروز به اجراهای معاصر اروپا نگاه کنیم، رد اندیشه‌ی او را می‌توان در جاهای بسیاری دید؛ نه به شکل تقلید، بلکه در نوع نگاه به صحنه. اینکه یک صندلی فرسوده بتواند به اندازه‌ی یک شخصیت معنا داشته باشد، اینکه سکوت بخشی از درام باشد و اینکه خاطره، خودِ موضوع نمایش شود، بیش از هر چیز یادآور جهان کانتور است.او هرگز مکتبی رسمی تأسیس نکرد و شاگردانش را وادار به تکرار روش خود نکرد. شاید به همین دلیل است که میراثش همچنان زنده مانده است؛ زیرا به جای آموزش مجموعه‌ای از قواعد، شیوه‌ای برای دیدن جهان را پیشنهاد کرد.امروز، بیش از سه دهه پس از مرگش، وقتی «کلاس مرده»، «ویلُپوله، ویلُپوله» یا «امروز تولد من است» اجرا یا بازبینی می‌شوند، بیش از آنکه به گذشته تعلق داشته باشند، به اکنون نزدیک‌اند. پرسش‌هایی که کانتور مطرح کرد، هنوز پاسخ قطعی پیدا نکرده‌اند: گذشته چگونه در ما زندگی می‌کند؟ حافظه تا کجا حقیقت را حفظ می‌کند؟ و آیا می‌توان مرگ را نه پایان، بلکه شکلی دیگر از حضور دانست؟تادئوش کانتور پاسخی قطعی برای این پرسش‌ها باقی نگذاشت. او تنها صحنه‌ای ساخت که در آن، تماشاگر ناچار می‌شد خود به جست‌وجوی پاسخ برود. شاید همین، مهم‌ترین دلیل ماندگاری او باشد؛ اینکه آثارش چیزی را اثبات نمی‌کنند، بلکه ذهن را برای تردید آماده می‌کنند.از ویلُپوله تا کراکوف، از کارگاه‌های مخفی دوران اشغال تا بزرگ‌ترین جشنواره‌های جهان، مسیری که او پیمود بیش از آنکه داستان موفقیت یک هنرمند باشد، روایت انسانی است که تمام عمر کوشید فراموشی را شکست دهد. نه با شعار، نه با فلسفه، بلکه با تصویر؛ تصاویری که هنوز، سال‌ها پس از خاموش شدن صدایش، در حافظه‌ی تئاتر جهان باقی مانده‌اند.
امیر مسعود این را خواند
حسین چیانی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فصل سوم

وقتی مرگ روی صحنه قدم گذاشت
سال ۱۹۷۵، تادئوش کانتور شصت ساله بود. بسیاری از هنرمندان در این سن به جمع‌بندی می‌رسند، زبان خود را پیدا کرده‌اند و تنها آن را تکرار می‌کنند. اما برای کانتور، همه آنچه تا آن روز تجربه کرده بود، تنها مقدمه‌ای برای رسیدن به اثری بود که بعدها نه‌تنها مسیر زندگی خودش، بلکه تاریخ تئاتر قرن بیستم را تغییر داد.
نام آن اثر، «کلاس مرده» بود.اما «کلاس مرده» از یک نمایشنامه آغاز نشد. برخلاف تصور رایج، کانتور ابتدا داستانی برای تعریف کردن نداشت. آنچه او را به حرکت واداشت، تصویری بود که سال‌ها در حافظه‌اش زندگی می‌کرد؛ کلاس کوچکی در روستای ویلُپوله، نیمکت‌های چوبی، معلمی که نام شاگردان را صدا می‌زد و کودکانی که گمان می‌کردند زندگی تا ابد ادامه خواهد داشت.سال‌ها بعد، وقتی به گذشته نگاه کرد، دریافت تقریباً همه آن کودکان مرده‌اند؛ بعضی در جنگ، بعضی در پیری و بعضی در سکوت ... دیدن ادامه ›› فراموشی.
همین تصویر، هسته نخستین «کلاس مرده» شد.
کانتور بعدها نوشت که حافظه، گذشته را همان‌گونه که بوده بازنمی‌گرداند؛ حافظه همیشه چیزی را کم می‌کند، چیزی را تغییر می‌دهد و چیزی را از نو می‌آفریند. بنابراین، اگر قرار بود کلاس کودکی دوباره ساخته شود، نمی‌توانست واقعی باشد؛ باید شبیه خاطره می‌بود.به همین دلیل، شخصیت‌هایی که وارد صحنه می‌شوند، کودک نیستند؛ پیرمردها و پیرزن‌هایی هستند که مانکن‌های کودکِ همزاد خود را بر دوش گرفته‌اند. آنها هم‌زمان کودک‌اند و سالخورده؛ زنده‌اند و مرده؛ در گذشته‌اند و در اکنون. این تصویر، یکی از تکان‌دهنده‌ترین استعاره‌های تاریخ تئاتر است؛ انسانی که هرگز از کودکی خود جدا نشده و تا پایان عمر، گذشته را مانند باری بر دوش حمل می‌کند.اما کانتور نمی‌خواست درباره مرگ نمایش بسازد؛ او می‌خواست نشان دهد مرگ چگونه در زندگی حضور دارد.اینجاست که نظریه مشهور او، «تئاتر مرگ»، شکل نهایی خود را پیدا می‌کند.در نگاه کانتور، مرگ پایان زندگی نیست؛ مرگ نیرویی است که از آغاز، درون زندگی حضور دارد. هر لحظه‌ای که می‌گذرد، به خاطره تبدیل می‌شود و هر خاطره، شکلی از مرگ است. آنچه از گذشته باقی می‌ماند، دیگر خودِ زندگی نیست؛ تصویری از آن است. تئاتر باید همین تصویر را احضار کند.او بازیگر را نیز از نو تعریف کرد.بازیگر دیگر قرار نبود شخصیتی خیالی را بازنمایی کند. کانتور از بازیگرانش می‌خواست مانند انسان‌هایی رفتار کنند که ناگهان از حافظه بیرون افتاده‌اند. حرکت‌های مکانیکی، تکرارهای وسواس‌گونه، سکوت‌های طولانی و نگاه‌هایی که به نقطه‌ای نامعلوم دوخته می‌شد، همه در خدمت همین ایده بودند؛ اینکه انسان‌ها بیشتر شبیه خاطره‌اند تا شخصیت.یکی از رادیکال‌ترین تصمیم‌های او، حضور خودش روی صحنه بود.کانتور در گوشه‌ای می‌ایستاد، میان بازیگران حرکت می‌کرد، گاهی صندلی‌ای را جابه‌جا می‌کرد، گاهی دستی را هدایت می‌کرد و گاهی فقط نگاه می‌کرد. او نقش شخصیت نداشت. بیشتر شبیه کسی بود که می‌کوشد خاطرات خود را کنترل کند، اما هر بار گذشته از دستش می‌گریزد.این حضور، مرز میان خالق و اثر را از بین می‌برد. کارگردان دیگر پشت صحنه نبود؛ او نیز اسیر جهانی شده بود که خود ساخته بود.
پس از نخستین اجرا، واکنش‌ها دوگانه بود.
برخی منتقدان نوشتند با شاهکاری روبه‌رو هستند که زبان تئاتر را تغییر خواهد داد. برخی دیگر آن را اثری نامفهوم، مالیخولیایی و ضددرام خواندند. اما تقریباً همه بر یک نکته توافق داشتند؛ پیش از «کلاس مرده» چیزی شبیه این نمایش وجود نداشت.
سفرهای بین‌المللی آغاز شد.از کراکوف تا پاریس، فلورانس، لندن، نیویورک و توکیو، تماشاگران با جهانی روبه‌رو می‌شدند که هیچ شباهتی به تئاتر متعارف نداشت. آنها نه با داستان، بلکه با حافظه مواجه می‌شدند؛ نه با شخصیت، بلکه با ردپای انسان.در همین سال‌ها، بسیاری از کارگردانان جوان اروپا و آمریکا برای دیدن تمرین‌های کانتور به لهستان رفتند. آنها می‌خواستند بدانند این مرد چگونه از یک نیمکت شکسته یا یک چمدان فرسوده، تصویری می‌سازد که از پرخرج‌ترین دکورهای جهان تأثیرگذارتر است.پاسخ کانتور همیشه یکسان بود.«اشیا بازی نمی‌کنند؛ آنها فقط وجود دارند.»به باور او، همین «وجود داشتن» از هر بازیگری صادقانه‌تر بود. یک صندلی کهنه، نیازی به تظاهر نداشت. سال‌ها زندگی را در خود حمل می‌کرد و همین، برای حضور روی صحنه کافی بود.
اما موفقیت جهانی، او را آرام نکرد.کانتور احساس می‌کرد «کلاس مرده» پایان راه نیست؛ آغاز مرحله‌ای تازه است. پس از آن، نمایش‌هایی چون «ویلُپوله، ویلُپوله»، «بگذار هنرمندان بمیرند» و «هرگز بازنخواهم گشت» را خلق کرد؛ آثاری که همگی به شکلی وسواس‌گونه به گذشته، خاطره، مرگ و بازگشت می‌پرداختند.
در همه این آثار، یک تصویر بارها تکرار می‌شود؛ انسانی که می‌خواهد گذشته را دوباره زندگی کند، اما هر بار درمی‌یابد گذشته فقط به شکل سایه بازمی‌گردد.شاید همین نگاه است که آثار کانتور را تا امروز زنده نگه داشته است.او درباره مرگ حرف نمی‌زد تا ما را ناامید کند؛ درباره حافظه سخن می‌گفت تا یادآوری کند هیچ انسانی از گذشته خود رها نیست. هر آنچه زیسته‌ایم، هرچند فراموش شده باشد، جایی در اعماق ذهن باقی می‌ماند و گاهی، بی‌آنکه انتظارش را داشته باشیم، دوباره روی صحنه زندگی ظاهر می‌شود.در اواخر دهه هشتاد، نام تادئوش کانتور دیگر فقط نام یک کارگردان نبود؛ او به یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان تئاتر معاصر تبدیل شده بود. اما خودش هنوز همان کودک ویلُپوله بود؛ کودکی که از کنار قبرستان روستا عبور می‌کرد و با خود فکر می‌کرد آیا مردگان واقعاً از میان می‌روند، یا فقط شکل حضورشان عوض می‌شود؟تمام عمرش، در واقع، پاسخی بود به همین پرسش.
امیر مسعود این را خواند
حسین چیانی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فصل دوم

هنرمندی که علیه واقعیت شورید

وقتی جنگ جهانی دوم به پایان رسید، اروپا دیگر قاره‌ای نبود که تادئوش کانتور در کودکی شناخته بود. شهرها بازسازی می‌شدند، اما حافظه ویران مانده بود. ساختمان‌های تازه بر زمینی ساخته می‌شدند که هنوز بوی خاکستر می‌داد و انسان‌ها می‌کوشیدند زندگی را از نو آغاز کنند؛ گویی می‌شد گذشته را پشت سر گذاشت. کانتور اما به این فراموشی جمعی بدبین بود. او معتقد بود تاریخ هرگز تمام نمی‌شود؛ فقط شکل حضورش عوض می‌شود.
به کراکوف بازگشت؛ شهری که سال‌ها بعد به مهم‌ترین جغرافیای ذهنی آثارش بدل شد. تحصیلات خود را در آکادمی هنرهای زیبای کراکوف از سر گرفت، اما خیلی زود دریافت آموزش رسمی نمی‌تواند پاسخ پرسش‌هایی باشد که جنگ در ذهنش کاشته بود. استادان همچنان دربارهٔ پرسپکتیو، ترکیب‌بندی و قواعد نقاشی سخن می‌گفتند، در حالی که کانتور احساس می‌کرد جهان پس از آشویتس دیگر با همان قواعد قابل فهم نیست.
او ساعت‌های طولانی را صرف مطالعهٔ جنبش‌های آوانگارد اروپا می‌کرد؛ ... دیدن ادامه ›› آثار نقاشان و نویسندگانی که پیش از جنگ علیه نظم تثبیت‌شده شوریده بودند. دادائیسم، سوررئالیسم و تجربه‌های ساختارشکنانه برایش صرفاً سبک هنری نبودند؛ آنها نشانه‌ای بودند از اینکه هنر می‌تواند زبان تازه‌ای برای مواجهه با واقعیت پیدا کند.
اما برخلاف بسیاری از هم‌نسلانش، کانتور هرگز مقلد آوانگارد غرب نشد. او تجربهٔ شخصی خود را داشت؛ تجربهٔ اشغال، ترس، مقاومت و مرگ. همین تفاوت باعث شد به‌تدریج زبان مستقل خود را پیدا کند.در سال‌های نخست پس از جنگ، فضای فرهنگی لهستان زیر سایهٔ حکومت کمونیستی قرار گرفت. هنر باید در خدمت ایدئولوژی قرار می‌گرفت و «رئالیسم سوسیالیستی» به زبان رسمی تبدیل شده بود. از هنرمندان انتظار می‌رفت آینده‌ای روشن، کارگرانی قهرمان و جامعه‌ای آرمانی را تصویر کنند.کانتور نمی‌توانست چنین جهانی را بپذیرد.برای او، هنری که واقعیت را آرایش کند، دیگر هنر نبود. او ویرانی را دیده بود و نمی‌توانست وانمود کند همه‌چیز رو به بهبود است. همین نگاه، او را به حاشیه راند، اما در همان حاشیه بود که مهم‌ترین ایده‌هایش شکل گرفت.او کم‌کم به این نتیجه رسید که تئاتر نباید تلاش کند جهان را بازنمایی کند؛ بلکه باید خود به یک واقعیت مستقل تبدیل شود. این اندیشه، در زمان خود جسورانه بود. بیشتر کارگردانان می‌کوشیدند صحنه را هرچه طبیعی‌تر بسازند، اما کانتور برعکس عمل می‌کرد. او معتقد بود هرچه صحنه بیشتر شبیه زندگی واقعی شود، از حقیقت دورتر می‌شود.در همین سال‌ها بود که همکاری او با گروهی کوچک از هنرمندان آغاز شد؛ گروهی که بعدها با نام Cricot 2 شناخته شد. این گروه، ادامهٔ سنت تئاتر تجربی لهستان بود، اما زیر نظر کانتور به آزمایشگاهی برای کشف زبان تازهٔ تئاتر تبدیل شد.در تمرین‌های او، هیچ چیز مقدس نبود. متن می‌توانست تغییر کند، بازیگر می‌توانست نقش خود را از دست بدهد و حتی شیء می‌توانست از انسان مهم‌تر شود. او ساعت‌ها روی جای قرار گرفتن یک صندلی یا زاویهٔ حرکت یک چمدان کار می‌کرد، زیرا باور داشت اشیا نیز مانند بازیگران معنا تولید می‌کنند.
همین نگاه، بسیاری را متعجب می‌کرد. چرا یک کارگردان این‌همه وقت صرف یک میز شکسته یا یک چتر کهنه می‌کند؟
پاسخ کانتور ساده بود: اشیا عمر طولانی‌تری از انسان دارند. آنها شاهد خاموش زندگی‌اند. انسان‌ها می‌میرند، اما یک نیمکت قدیمی هنوز خاطرهٔ کسانی را که بر آن نشسته‌اند با خود حمل می‌کند. از همین‌جا بود که مفهوم «شیء» در آثار او جایگاهی هم‌ارز بازیگر پیدا کرد.در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ و آغاز دههٔ ۱۹۶۰، کانتور به‌تدریج از نقاش صرف فاصله گرفت و تئاتر به میدان اصلی تجربه‌هایش تبدیل شد. اما او هرگز نقاشی را کنار نگذاشت؛ بلکه صحنه را مانند یک بوم نقاشی می‌دید. نور، بدن، اشیا و حرکت، رنگ‌های او بودند.
تماشاگران نخستین اجراهایش اغلب سردرگم می‌شدند. آنها انتظار داستانی منظم داشتند، اما با جهانی روبه‌رو می‌شدند که در آن اشیا جان می‌گرفتند، بازیگران گاه شبیه مانکن می‌شدند و سکوت، به اندازهٔ دیالوگ اهمیت داشت.
کانتور از این واکنش‌ها نمی‌ترسید. برعکس، معتقد بود اگر مخاطب همه‌چیز را فوراً بفهمد، اثر هنری شکست خورده است. هنر باید ذهن را آشفته کند؛ باید عادت‌های دیدن را بر هم بزند.
در همین دوره، یکی از مهم‌ترین ایده‌های زندگی هنری او شکل گرفت؛ مفهومی که بعدها آن را «واقعیت پایین‌رتبه» نامید. به باور او، ارزش هنری در اشیای باشکوه و گران‌قیمت نیست، بلکه در چیزهایی نهفته است که جامعه آنها را بی‌ارزش می‌داند؛ صندلی شکسته، چمدان کهنه، لباس فرسوده، چوب‌لباسی زنگ‌زده یا عروسکی که دیگر کسی با آن بازی نمی‌کند.
این انتخاب فقط یک سلیقهٔ زیبایی‌شناسانه نبود؛ موضعی فلسفی بود. کانتور می‌خواست نشان دهد حقیقت اغلب در حاشیه‌ها زندگی می‌کند، نه در مرکز.
به‌تدریج، نام او از مرزهای لهستان فراتر رفت. منتقدان اروپایی متوجه شده بودند که در کراکوف، هنرمندی ظهور کرده که نه شبیه کارگردانان رئالیست است و نه کاملاً در چارچوب تئاتر ابزورد یا آوانگارد غرب می‌گنجد. او زبان خودش را می‌ساخت؛ زبانی که از نقاشی، حافظه، تاریخ و تجربهٔ زیسته تغذیه می‌کرد.
اما کانتور هنوز احساس می‌کرد به مقصد نرسیده است.
سال‌ها تجربه، شکست، آزمون و خطا، او را به پرسشی رسانده بود که آرام‌آرام به مرکز تمام آثارش تبدیل شد: آیا می‌توان گذشته را دوباره روی صحنه احضار کرد؟ آیا خاطره فقط در ذهن زندگی می‌کند یا می‌توان آن را به شکلی عینی و ملموس پیش چشم تماشاگر قرار داد؟
او برای یافتن پاسخ این پرسش، سال‌ها دیگر نیز جست‌وجو کرد. نتیجهٔ این جست‌وجو، فقط یک نمایش نبود؛ تولد جهانی تازه در تئاتر بود؛ جهانی که بعدها با عنوان «تئاتر مرگ» شناخته شد و در شاهکار او، «کلاس مرده»، به کامل‌ترین شکل خود رسید.
آنچه در این سال‌ها ساخته شد، صرفاً یک شیوهٔ کارگردانی نبود؛ نوعی نگاه به زندگی بود. کانتور دیگر به تئاتر به چشم بازنمایی واقعیت نگاه نمی‌کرد. او می‌خواست روی صحنه، خودِ حافظه را زنده کند؛ حافظه‌ای که نه نظم دارد، نه زمان می‌شناسد و نه هرگز کاملاً می‌میرد.
راهی که از روستای کوچک ویلُپوله آغاز شده بود، حالا در آستانهٔ مهم‌ترین کشف زندگی هنری او قرار داشت.
حسین چیانی و نسیم حسینی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فصل اول

کودکی در سرزمین جنگ

صبح ششم آوریل ۱۹۱۵، در روستای کوچک ویلُپوله اسکرژینسکه در جنوب لهستان، کودکی به دنیا آمد که سال‌ها بعد، مرگ را از گورستان بیرون می‌آورد و روی صحنه تئاتر می‌نشاند. نامش تادئوش کانتور بود؛ اما آن روز هیچ‌کس نمی‌توانست تصور کند که این نوزاد، یکی از تأثیرگذارترین هنرمندان قرن بیستم خواهد شد.
او در جهانی متولد شد که هنوز بوی باروت می‌داد. جنگ جهانی اول اروپا را به ویرانه‌ای عظیم تبدیل کرده بود و لهستان، کشوری که بیش از یک قرن میان قدرت‌های همسایه تقسیم شده بود، هنوز برای یافتن هویت خود دست‌وپا می‌زد. پیش از آنکه کانتور راه رفتن را یاد بگیرد، صدای جنگ، مهاجرت و ناامنی بخشی از زندگی روزمره مردم شده بود.پدرش، ماریان کانتور، سربازی بود که حضورش در زندگی خانواده بیش از آنکه واقعی باشد، به خاطره شباهت داشت. او خیلی زود خانه را ترک کرد و دیگر هرگز به معنای واقعی کلمه به زندگی پسرش بازنگشت. نبودن پدر، نخستین غیبت بزرگ زندگی کانتور بود؛ غیبتی که بعدها بارها در آثارش تکرار شد. ... دیدن ادامه ›› در نمایش‌های او همیشه کسی غایب است؛ کسی که باید باشد اما نیست، و همین نبودن، از هر حضوری سنگین‌تر است.مادرش، هلنا، بار زندگی را به دوش کشید. زنی آرام، سختکوش و مذهبی که تلاش می‌کرد در میان آشوب زمانه، خانواده را حفظ کند. اما آنچه بیش از همه بر ذهن کودک اثر گذاشت، نه خانه، بلکه فضای روستا بود؛ جایی که زندگی و مرگ فاصله چندانی با هم نداشتند.ویلُپوله، روستایی کاتولیک بود؛ با کلیسایی قدیمی، مراسم مذهبی باشکوه، تشییع‌جنازه‌های طولانی و قبرستانی که تقریباً همه اهالی آن را می‌شناختند. برای کودکی که هر روز از کنار تابوت، صلیب و آیین‌های سوگواری عبور می‌کرد، مرگ چیزی ترسناک و دوردست نبود؛ بخشی از زندگی بود.سال‌ها بعد، کانتور در نوشته‌هایش بارها به همین تصاویر بازگشت. او اعتقاد داشت حافظه، آرشیوی از تصویرهاست، نه مجموعه‌ای از روایت‌ها. به همین دلیل، در آثارش کمتر داستان می‌بینیم و بیشتر با تصویر روبه‌رو می‌شویم؛ نیمکتی قدیمی، چمدانی فرسوده، عروسکی بی‌جان یا مردی که سال‌هاست از زمان خود جا مانده است.کودکی او هم‌زمان با تولد دوباره لهستان بود. در سال ۱۹۱۸، پس از پایان جنگ جهانی اول، کشور استقلال خود را به دست آورد. مردم جشن گرفتند، اما استقلال به معنای آرامش نبود. فقر، بی‌ثباتی اقتصادی و بحران‌های سیاسی همچنان ادامه داشت. کانتور در فضایی رشد کرد که امید و اضطراب همیشه کنار هم بودند.از همان سال‌های مدرسه، بیش از هر چیز به نقاشی علاقه نشان می‌داد. دفترهایش پر از طراحی بود؛ نه از قهرمانان، بلکه از آدم‌های عادی، خانه‌های کهنه و اشیای اطرافش. بعدها می‌گفت اشیا بیش از انسان‌ها حافظه دارند؛ انسان فراموش می‌کند، اما یک صندلی قدیمی یا یک چمدان کهنه، سال‌ها خاطره را بی‌صدا با خود حمل می‌کند.این نگاه، ریشه در همان سال‌های کودکی داشت. او در خانه مادربزرگش ساعت‌ها به وسایل قدیمی خیره می‌شد؛ لباس‌هایی که صاحبانشان سال‌ها پیش مرده بودند، صندوق‌هایی که دیگر کسی آنها را باز نمی‌کرد و اتاق‌هایی که زمان در آنها متوقف شده بود. برای بیشتر آدم‌ها اینها وسایل بلااستفاده بودند؛ برای کانتور، هر کدام روایتی ناتمام از زندگی یک انسان محسوب می‌شدند.وقتی نوجوان شد، هنر برایش فقط وسیله‌ای برای زیباتر کردن جهان نبود؛ راهی برای فهمیدن آن بود. او احساس می‌کرد واقعیت، آن چیزی نیست که دیده می‌شود. پشت هر تصویر، لایه‌ای پنهان وجود دارد؛ لایه‌ای که تنها هنر می‌تواند آشکارش کند.
اما تاریخ دوباره از راه رسید.
در سپتامبر ۱۹۳۹، ارتش آلمان نازی از غرب و ارتش شوروی از شرق به لهستان حمله کردند. کشوری که تازه طعم استقلال را چشیده بود، دوباره میان دو قدرت تقسیم شد. دانشگاه‌ها تعطیل شدند، کتاب‌ها سانسور شدند و بسیاری از هنرمندان یا کشته شدند یا به تبعید رفتند.کانتور آن روزها دانشجوی آکادمی هنرهای زیبای کراکوف بود. آینده‌ای که برای خود تصور می‌کرد، ناگهان فرو ریخت. اشغال لهستان فقط آزادی را از مردم نگرفت؛ امکان خلق هنر را نیز از آنان سلب کرد.اما او تسلیم نشد.در سال‌های اشغال، همراه گروهی از دوستانش تئاتری مخفی راه انداخت؛ اجرایی در خانه‌های شخصی، زیرزمین‌ها و اتاق‌هایی که هر لحظه امکان داشت مأموران نازی در آنها را بشکنند. در آن سال‌ها، اجرای یک نمایش می‌توانست حکم اعدام داشته باشد.کانتور بعدها گفت همان روزها بود که فهمید تئاتر، ساختمان و پرده و دکور نیست. اگر هیچ چیز باقی نماند، باز هم تا وقتی انسانی مقابل انسان دیگری بایستد، تئاتر زنده است.
جنگ از او هنرمندی ساخت که دیگر هرگز به زیباییِ صرف اعتماد نکرد. او ویرانی را دیده بود، مرگ را از نزدیک لمس کرده بود و می‌دانست تمدن چقدر شکننده است. شاید به همین دلیل، بعدها هیچ‌وقت صحنه‌های تمیز و باشکوه نساخت. جهان او همیشه پر بود از اشیای شکسته، صندلی‌های کهنه، لباس‌های فرسوده و انسان‌هایی که انگار از دل تاریخ بیرون افتاده‌اند.
وقتی جنگ به پایان رسید، لهستان دیگر همان کشور سابق نبود و تادئوش کانتور نیز دیگر آن جوان رؤیابین سال‌های دانشجویی نبود. او می‌دانست هنری که پس از آشویتس خلق می‌شود، دیگر نمی‌تواند مانند گذشته باشد. تئاتر باید زبان تازه‌ای پیدا می‌کرد؛ زبانی که بتواند از چیزهایی سخن بگوید که کلمات از بیانشان ناتوان‌اند.
این جست‌وجو، تازه آغاز راه بود؛ راهی که چند سال بعد به تولد یکی از رادیکال‌ترین جریان‌های تئاتر جهان انجامید.
حسین چیانی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پردهٔ دوم؛ مردی که دوباره لورکا را به صحنه بازگرداند
اگر لورکا شاعری بود که تراژدی را نوشت، خوزه لوئیس گومز از معدود کارگردانانی بود که توانست دهه‌ها بعد، همان تراژدی را دوباره زنده کند؛ نه با تکرار گذشته، بلکه با خوانشی که ریشه در سنت داشت و در عین حال به تماشاگر معاصر تعلق پیدا می‌کرد.
نوزدهم آوریل ۱۹۴۰، تنها چهار سال پس از اعدام فدریکو گارسیا لورکا و در حالی که اسپانیا هنوز زیر سایه سنگین جنگ داخلی نفس می‌کشید، خوزه لوئیس گومز گارسیا در شهر بندری اوئلوا در جنوب این کشور به دنیا آمد. او کودکی خود را در اسپانیایی گذراند که سانسور، سکوت و ترس بر فضای فرهنگی آن حکمفرما بود؛ کشوری که بسیاری از آثار لورکا هنوز اجازه حضور آزادانه بر صحنه را نداشتند. شاید همین هم‌زمانی تاریخی بود که بعدها رابطه‌ای عمیق میان او و جهان نمایشنامه‌های لورکا پدید آورد.
گومز از همان سال‌های جوانی دریافت که بازیگری برای او تنها یک حرفه نیست؛ راهی برای شناخت انسان است. برخلاف بسیاری از هم‌نسلانش، آموزش خود را به مرزهای اسپانیا محدود نکرد. او راهی آلمان غربی شد و در مؤسسه هنرهای نمایشی وستفالیا آموزش دید؛ جایی که با شیوه‌های نوین بازیگری و تئاتر فیزیکی آشنا شد. سپس در پاریس، نزد ژاک لوکو، استاد بزرگ تئاتر بدن و حرکت، آموزش دید و بعدها دوره‌هایی را در ایالات متحده و دیگر کشورهای اروپایی گذراند. این تجربه‌های بین‌المللی باعث شد نگاهش به صحنه، بسیار فراتر از سنت رایج تئاتر اسپانیا ... دیدن ادامه ›› باشد.
نخستین سال‌های فعالیت حرفه‌ای او نه در اسپانیا، بلکه در تئاترهای آلمان سپری شد. در آنجا به عنوان بازیگر، مایم و طراح حرکت فعالیت کرد و اجراهایش نگاه تازه‌ای به هنر پانتومیم ارائه داد. او اعتقاد داشت بدن بازیگر پیش از آنکه زبان به سخن بگشاید، باید بتواند روایت کند؛ اندیشه‌ای که بعدها در تمام کارگردانی‌هایش، از جمله «عروسی خون»، حضوری آشکار داشت.
سال ۱۹۷۱، پس از دیدار با کارگردان برجسته لهستانی، یرژی گروتفسکی، تصمیم گرفت به اسپانیا بازگردد. بازگشتی که نقطه آغاز یکی از مهم‌ترین دوره‌های تئاتر معاصر این کشور شد. او با اجرای آثاری از فرانتس کافکا، پیتر هاندکه و برتولت برشت، نشان داد که به دنبال تئاتری صرفاً روایی نیست، بلکه می‌خواهد صحنه را به مکانی برای اندیشیدن تبدیل کند؛ جایی که بازیگر، متن، فضا و تماشاگر همگی در خلق معنا سهیم باشند.
موفقیت او تنها به تئاتر محدود نماند. در سال ۱۹۷۶ با ایفای نقش اصلی در فیلم «پاسکوال دوآرته» ساخته ریکاردو فرانکو، جایزه بهترین بازیگر مرد جشنواره فیلم کن را دریافت کرد؛ افتخاری که نام او را در سطح بین‌المللی مطرح ساخت. با این حال، برخلاف بسیاری از بازیگران، سینما هرگز مقصد نهایی او نبود. او بارها گفته بود که خانه واقعی‌اش صحنه تئاتر است
در سال ۱۹۷۸ به مدیریت مشترک مرکز ملی تئاتر اسپانیا رسید و اندکی بعد مدیریت تئاتر اسپانیول مادرید را نیز بر عهده گرفت. این مسئولیت‌ها فرصتی بود تا دیدگاه هنری خود را در مقیاسی ملی اجرا کند. گومز به جای آنکه تئاتر را تنها محلی برای اجرای متن بداند، آن را نهادی فرهنگی می‌دید که باید حافظ حافظه تاریخی و ادبی یک ملت باشد.
در میانه دهه ۱۹۸۰، او تصمیم گرفت به سراغ نمایشنامه‌ای برود که بیش از هر اثر دیگری با هویت فرهنگی اسپانیا گره خورده بود؛ «عروسی خون». نزدیک به پنجاه سال از مرگ لورکا گذشته بود و نسل تازه‌ای از تماشاگران در اسپانیای پس از دیکتاتوری فرانکو، آماده بودند تا آثار او را با نگاهی متفاوت ببینند. گومز نیز نمی‌خواست تنها یکی از مشهورترین نمایشنامه‌های اسپانیا را دوباره اجرا کند؛ او می‌خواست لورکا را از دل کلیشه‌های شاعرانه بیرون بکشد و ریشه‌های اسطوره‌ای اثر را آشکار سازد.
او در این اجرا، داستان را نه صرفاً روایتی عاشقانه، بلکه آیینی کهن درباره تقدیر، میل و قربانی شدن انسان تلقی کرد. به همین دلیل، فضای نمایش بیش از آنکه واقع‌گرایانه باشد، یادآور تراژدی‌های یونان باستان بود. گروه کُر، موسیقی زنده، ضرباهنگ آیینی، حضور پررنگ خاک و عناصر طبیعی، همگی بخشی از زبانی بودند که گومز برای گفت‌وگو با جهان لورکا برگزید.
در نگاه او، شخصیت‌های «عروسی خون» افراد عادی نبودند؛ هر یک نماینده نیرویی ازلی بودند. مادر، حافظ سنت و خاطره؛ عروس، تجسم میل؛ لئوناردو، شور سرکش؛ و مرگ، حضوری دائمی که از نخستین لحظه تا پایان نمایش در کنار آنان حرکت می‌کند. به همین دلیل، بازیگرانش نیز به جای روان‌شناسی واقع‌گرایانه، بر بیان بدنی، ریتم، سکوت و کیفیت حضور بر صحنه تکیه داشتند.
این خوانش، تحسین بسیاری از منتقدان را برانگیخت. آنان معتقد بودند گومز موفق شده است بدون خیانت به متن لورکا، آن را برای مخاطب معاصر بازآفرینی کند؛ اجرایی که هم ریشه در فرهنگ اندلس داشت و هم از دستاوردهای تئاتر مدرن اروپا بهره می‌برد.
فعالیت هنری او در دهه‌های بعد نیز ادامه یافت. در سال ۱۹۹۵، «تئاتر لا آبادیا» را در مادرید بنیان گذاشت؛ مرکزی که به یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های تولید، پژوهش و آموزش تئاتر در اسپانیا تبدیل شد و نسل تازه‌ای از بازیگران و کارگردانان را پرورش داد. سپس در سال ۲۰۱۴ به عضویت فرهنگستان سلطنتی زبان اسپانیا درآمد؛ افتخاری که کمتر نصیب یک هنرمند تئاتر شده است و نشان می‌دهد جایگاه او تنها به عنوان بازیگر یا کارگردان نیست، بلکه به عنوان یکی از مهم‌ترین چهره‌های فرهنگ معاصر اسپانیا شناخته می‌شود.امروز، هنگامی که از مهم‌ترین اجراهای «عروسی خون» در قرن بیستم سخن گفته می‌شود، نام خوزه لوئیس گومز همواره در کنار نام لورکا قرار می‌گیرد؛ زیرا او نشان داد که یک شاهکار کلاسیک، تنها زمانی زنده می‌ماند که هر نسل بتواند آن را دوباره کشف کند، نه آنکه صرفاً آن را تکرار کند.
امیر مسعود این را خواند
نسیم حسینی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پردهٔ نخست؛ مردی که شعر را به صحنه آورد

هر روایت از «عروسی خون» پیش از آنکه به تالار نمایش برسد، از جایی دیگر آغاز می‌شود؛ از دشتی در جنوب اسپانیا، جایی که بوی زیتون، خاک داغ و آواز کولی‌ها در هوا می‌پیچد. پیش از آنکه دامادی به خون بنشیند و عروسی به سوگواری بدل شود، پسری در همان سرزمین چشم به جهان گشود که سال‌ها بعد، اندوه و زیبایی اندلس را به زبان نمایش ترجمه کرد.
پنجم ژوئن ۱۸۹۸، در روستای فوئنته واکروس از استان گرانادا، فدریکو گارسیا لورکا به دنیا آمد؛ نخستین فرزند خانواده‌ای که در ظاهر، زندگی آرام و مرفهی داشت. پدرش، فدریکو گارسیا رودریگس، کشاورز و مالک زمین‌های حاصلخیز بود و مادرش، ویکنتا لورکا رومرو، آموزگاری باسواد و شیفته ادبیات و موسیقی. اگر پدر، امنیت اقتصادی را برای خانواده فراهم می‌کرد، این مادر بود که پنجره جهان هنر را به روی فرزندش گشود. سال‌ها بعد، بسیاری از نزدیکان لورکا معتقد بودند که حساسیت شاعرانه او بیش از هر چیز میراث همان زن آرام و کتاب‌خوان بوده است.
کودکی لورکا در میان مزارع گندم، باغ‌های زیتون و روستاهای اندلس سپری شد؛ جایی که مرگ و زندگی فاصله چندانی با یکدیگر نداشتند. در آن سرزمین، جشن‌های عروسی با آوازهای کهن همراه بود، سوگواری‌ها آیینی جمعی داشت و افسانه‌ها هنوز بخشی از زندگی روزمره مردم بودند. همین تجربه زیسته بعدها به مهم‌ترین ... دیدن ادامه ›› سرمایه ادبی او تبدیل شد. شخصیت‌های نمایشنامه‌هایش هرگز صرفاً زاده تخیل نبودند؛ آن‌ها از دل همان زنان سیاه‌پوش، کشاورزان خاموش، کولی‌های آوازخوان و مردمانی بیرون آمده بودند که کودکی‌اش را احاطه کرده بودند.
لورکا در کودکی به دلیل بیماری، دیرتر از همسالانش راه رفت و همین محدودیت جسمانی او را بیش از پیش به موسیقی و کتاب نزدیک کرد. استعدادش در نوازندگی پیانو به اندازه‌ای چشمگیر بود که اطرافیان آینده او را نه در ادبیات، بلکه در موسیقی می‌دیدند. او ساعت‌های طولانی آثار آهنگسازان کلاسیک را می‌نواخت و بعدها نیز موسیقی، ریتم پنهان تمام شعرها و نمایشنامه‌هایش شد. حتی زمانی که قلم به دست گرفت، جملاتش بیش از آنکه شبیه نثر باشند، ضرباهنگ یک قطعه موسیقی را داشتند.
در سال‌های جوانی وارد دانشگاه گرانادا شد و هم‌زمان حقوق، فلسفه و ادبیات خواند، اما کلاس‌های دانشگاه هرگز نتوانستند ذهن جست‌وجوگر او را راضی کنند. آنچه او را بیشتر پرورش داد، سفرهای دانشجویی به شهرها و روستاهای اسپانیا بود؛ سفرهایی که طی آن با فرهنگ عامه، ترانه‌های محلی، آیین‌های مذهبی و افسانه‌های کهن آشنا شد. بعدها همین عناصر، ستون‌های اصلی جهان نمایشی او شدند.
سال ۱۹۱۹ نقطه عطف زندگی لورکا بود. او راهی مادرید شد و در «رسیدنسیا دِ استودیانتس» اقامت گزید؛ مکانی که در آن زمان مهم‌ترین مرکز تجمع روشنفکران جوان اسپانیا به شمار می‌رفت. در آنجا با جوانانی آشنا شد که هر یک بعدها چهره‌ای تأثیرگذار در هنر قرن بیستم شدند؛ از نقاش جوان، سالوادور دالی، تا فیلمساز آینده، لوئیس بونوئل. بحث‌های شبانه، اجراهای موسیقی، جلسات شعرخوانی و گفت‌وگوهای بی‌پایان درباره هنر مدرن، ذهن لورکا را دگرگون کرد. او دیگر تنها شاعری روستایی نبود؛ اکنون می‌کوشید میان سنت‌های کهن اندلس و زبان مدرن هنر اروپا پلی تازه بسازد.
در دهه ۱۹۲۰ نام او به‌عنوان یکی از مهم‌ترین اعضای «نسل ۲۷» بر سر زبان‌ها افتاد؛ گروهی از شاعران و نویسندگان که می‌خواستند ادبیات اسپانیا را از نو تعریف کنند. انتشار مجموعه شعر «کولی‌باله‌ها» در سال ۱۹۲۸ شهرتی کم‌نظیر برای او به همراه آورد. این کتاب نه تصویری رمانتیک از کولی‌ها، بلکه روایتی شاعرانه از سرنوشت، خشونت، عشق و آزادی بود؛ مفاهیمی که بعدها در نمایشنامه‌هایش نیز حضوری پررنگ یافتند.
اما درست در اوج موفقیت، بحران شخصی و هنری گریبانش را گرفت. روابط عاطفی نافرجام، فشارهای اجتماعی و احساس انزوا، او را از اسپانیا دور کرد. در سال ۱۹۲۹ به نیویورک سفر کرد؛ سفری که نگاهش را برای همیشه تغییر داد. آسمان‌خراش‌های عظیم، سرمایه‌داری افسارگسیخته، تبعیض نژادی و تنهایی انسان مدرن، شاعر اندلسی را تکان داد. حاصل این تجربه، مجموعه شعر «شاعر در نیویورک» بود؛ اثری که از تلخ‌ترین و جسورانه‌ترین نوشته‌های او به شمار می‌رود و نشان می‌دهد لورکا دیگر تنها شاعر روستاهای اسپانیا نبود، بلکه به هنرمندی جهانی تبدیل شده بود.
پس از بازگشت، تمام تجربه‌های شاعرانه و انسانی او به سمت تئاتر سرازیر شد. او معتقد بود تئاتر، هنری است که می‌تواند مستقیماً با مردم سخن بگوید؛ نه فقط با نخبگان. به همین دلیل مدیریت گروه تئاتر دانشگاهی «لا باراکا» را پذیرفت و همراه گروهش نمایشنامه‌های کلاسیک اسپانیا را به دورافتاده‌ترین روستاها برد. برای لورکا، صحنه تنها محل اجرای نمایش نبود؛ مدرسه‌ای برای بیدار کردن تخیل و آگاهی مردم بود.
در همین سال‌ها سه تراژدی بزرگ او متولد شدند؛ «عروسی خون»، «یرما» و «خانه برناردا آلبا». این سه اثر، که امروز با عنوان «سه‌گانه روستایی» شناخته می‌شوند، حاصل سال‌ها مشاهده، سفر و زیستن در اندلس بودند. در این نمایشنامه‌ها عشق همواره با مرگ همسایه است، سنت با میل انسان درگیر می‌شود و طبیعت همچون شخصیتی زنده بر سرنوشت آدم‌ها سایه می‌اندازد.
الهام‌بخش «عروسی خون» حادثه‌ای واقعی بود. در تابستان ۱۹۲۸، روزنامه‌های اسپانیا خبر فرار عروسی جوان را با معشوق سابقش در روستایی در استان آلمریا منتشر کردند؛ فراری که با تعقیب خانواده داماد و کشته شدن یکی از مردان پایان یافت. بسیاری این ماجرا را تنها یک جنایت عشقی می‌دیدند، اما لورکا در آن، تراژدی همیشگی انسان را کشف کرد؛ نبرد میان میل، سنت و تقدیر. او خبر کوتاه روزنامه را به نمایشی تبدیل کرد که مرزهای واقعیت را پشت سر گذاشت و به یکی از ماندگارترین تراژدی‌های قرن بیستم بدل شد.
اما زندگی خود او نیز سرانجام رنگ همان تراژدی‌ها را به خود گرفت. تابستان ۱۹۳۶، اسپانیا در آتش جنگ داخلی فرو رفت. فضای کشور هر روز خشن‌تر می‌شد و روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان زیر فشار نیروهای ملی‌گرا قرار گرفتند. لورکا که نه سیاستمداری حرفه‌ای بود و نه عضو سازمانی نظامی، تنها به دلیل شهرت، اندیشه‌های آزادی‌خواهانه و جایگاه فرهنگی‌اش به چهره‌ای نامطلوب تبدیل شد.
بامداد نوزدهم اوت ۱۹۳۶، در سی‌وهشت‌سالگی، در جاده‌ای میان ویزنار و آلفاکار تیرباران شد. محل دقیق دفن او هرگز با قطعیت پیدا نشد و پیکرش همچنان در یکی از گورهای دسته‌جمعی آن سال‌های خونین آرمیده است.
مرگ، نتوانست صدای او را خاموش کند. برعکس، همان گلوله‌هایی که زندگی‌اش را پایان دادند، نامش را جاودانه کردند. امروز، نزدیک به یک قرن پس از آن صبح خونین، نمایشنامه‌های لورکا همچنان در سراسر جهان اجرا می‌شوند؛ زیرا او تنها درباره عشق یا مرگ ننوشت، بلکه درباره نیرویی نوشت که انسان را میان خواستن و نخواستن، آزادی و اجبار، زندگی و سرنوشت سرگردان نگه می‌دارد. شاید به همین دلیل است که هر بار پرده «عروسی خون» بالا می‌رود، تماشاگر پیش از دیدن شخصیت‌ها، صدای شاعر اندلسی را می‌شنود که هنوز از دل خاک سرخ زادگاهش سخن می‌گوید.
امیر مسعود این را خواند
سلام آقای لهاک . دیشب طرح ِ اولین نمایشنامه ام را در تیوال خود گذاشتم و شما باعث اش هستی ، خوشحالم میشه لطفآ بخوانید و نظر درباره‌ اش همانجا بدهی اگر نه همینجا در پاسخ 🙏😊🌺🌿
۳ روز پیش، سه‌شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده‌اند؛ روان‌شناسی انسان در جهانِ بی‌قطعیت
اگر قرار باشد نمایشنامه‌های قرن بیستم را بر اساس میزان دقتشان در کالبدشکافی روان انسان رتبه‌بندی کنیم، روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده‌اند تام استاپارد بدون تردید در میان مهم‌ترین آثار قرار می‌گیرد. استاپارد در ظاهر داستان دو شخصیت فرعی هملت را روایت می‌کند، اما در لایه‌های عمیق‌تر، نمایش درباره اضطراب وجودی، بحران هویت، ناتوانی ذهن در ساختن معنا و مواجهه انسان با جهانی است که هیچ پاسخ قطعی به او نمی‌دهد.
اجرای دیوید لووکس نیز این ویژگی را تقویت می‌کند. او نمایش را نه صرفاً به‌عنوان یک کمدی ابزورد، بلکه به‌عنوان آزمایشگاهی روان‌شناختی برای مشاهده ذهن انسان روی صحنه اجرا می‌کند؛ جایی که شخصیت‌ها به‌تدریج درمی‌یابند مسئله اصلی مرگ نیست، بلکه ناتوانی در فهمیدن دلیل زندگی است.
از همان نخستین صحنه، سکه‌ای که بارها و بارها شیر می‌آید، نظم ذهنی مخاطب را بر هم می‌زند. مغز انسان بر پایه پیش‌بینی کار می‌کند. روان‌شناسان شناختی این ویژگی را «مغز پیش‌بینی‌کننده» (Predictive Brain) می‌نامند؛ مغزی که دائماً بر اساس تجربه گذشته، آینده را حدس می‌زند. اما وقتی قوانین احتمال از کار می‌افتد، نخستین چیزی که فرو می‌ریزد احساس امنیت روانی است. استاپارد از همین نقطه وارد ذهن شخصیت‌هایش می‌شود. آنچه آن‌ها را مضطرب می‌کند خودِ سکه نیست، بلکه فروپاشی اعتمادشان به نظم جهان است.
در تمام نمایش، روزنکرانتز و گیلدنسترن تلاش می‌کنند بفهمند چرا اینجا هستند. پرسشی که در ظاهر ساده است، اما در واقع یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های ... دیدن ادامه ›› روان انسان محسوب می‌شود. نظریه‌پردازانی مانند ویکتور فرانکل نشان داده‌اند که انسان بیش از آنکه به لذت یا قدرت نیاز داشته باشد، به معنا احتیاج دارد. هنگامی که معنا از میان می‌رود، اضطراب، پوچی و درماندگی جای آن را می‌گیرند. دقیقاً همین وضعیت در این نمایش دیده می‌شود. شخصیت‌ها نه قهرمان‌اند، نه ضدقهرمان؛ تنها انسان‌هایی هستند که نمی‌دانند نقششان چیست.
روزنکرانتز بیش از آنکه اهل تحلیل باشد، به تجربه مستقیم تکیه می‌کند. او امیدوار است اتفاقات خودبه‌خود معنا پیدا کنند. در مقابل، گیلدنسترن مدام تحلیل می‌کند، استدلال می‌سازد و به دنبال رابطه علت و معلولی میان رویدادها می‌گردد. این دو نفر در حقیقت دو شیوه متفاوت ذهن انسان برای مقابله با اضطراب را نمایندگی می‌کنند؛ یکی با پذیرش نسبی واقعیت، دیگری با تلاش بی‌پایان برای کنترل آن از طریق اندیشیدن.
اما ذهن تحلیلی گیلدنسترن به جای آرامش، گرفتار چرخه‌ای از نشخوار ذهنی می‌شود. او هرچه بیشتر فکر می‌کند، کمتر به پاسخ می‌رسد. روان‌شناسی شناختی سال‌هاست نشان داده که نشخوار ذهنی، به‌ویژه در موقعیت‌های غیرقابل‌کنترل، نه‌تنها مسئله را حل نمی‌کند بلکه اضطراب را تشدید می‌کند. استاپارد سال‌ها پیش این وضعیت را در قالب دیالوگ‌هایی هوشمندانه به تصویر کشیده است.
یکی از درخشان‌ترین جنبه‌های نمایش، مسئله هویت است. روزنکرانتز و گیلدنسترن بارها با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند و حتی خودشان نیز گاهی مطمئن نیستند کدام‌یک چه کسی است. این شوخی ظاهراً ساده، یکی از تلخ‌ترین استعاره‌های نمایش است. هویت زمانی شکل می‌گیرد که انسان بتواند میان خود و دیگری مرز مشخصی ترسیم کند. وقتی این مرز از بین برود، فرد احساس می‌کند موجودیت مستقلش نیز در حال محو شدن است.
در روان‌شناسی رشد، هویت حاصل روایت مداومی است که هر فرد درباره خودش می‌سازد. اما شخصیت‌های استاپارد حتی فرصت ساختن این روایت را ندارند. آن‌ها شخصیت‌های فرعی داستان دیگری هستند؛ داستانی که نویسنده‌اش از پیش پایانشان را تعیین کرده است. بنابراین اختیار، حافظه و آینده، هر سه از آنان گرفته شده است.
اجرای دنیل ردکلیف و جاشوا مک‌گوایر نیز بر همین تضاد استوار است. ردکلیف، روزنکرانتز را انسانی می‌سازد که هنوز بقایای امید و کنجکاوی کودکانه را حفظ کرده است؛ کسی که با وجود ناآگاهی، همچنان جهان را با شگفتی نگاه می‌کند. در مقابل، مک‌گوایر گیلدنسترن را به ذهنی فرسوده از پرسش‌های بی‌پاسخ تبدیل می‌کند. هرچه نمایش جلوتر می‌رود، فاصله این دو کمتر و کمتر می‌شود تا جایی که هر دو در برابر سرنوشت از پیش نوشته‌شده، یکسان درمانده‌اند.
بازیکن دوره‌گرد، با بازی درخشان دیوید هیگ، مهم‌ترین شخصیت فلسفی نمایش است. برخلاف دو شخصیت اصلی، او مرگ را انکار نمی‌کند. او سال‌ها زندگی را روی صحنه اجرا کرده و می‌داند مرز میان نمایش و واقعیت بسیار باریک‌تر از آن چیزی است که انسان تصور می‌کند. نگاه او به مرگ فاقد وحشت است، زیرا از پیش پذیرفته که پایان، بخشی جدایی‌ناپذیر از روایت است.
در روان‌درمانی اگزیستانسیال، پذیرش مرگ نه نشانه شکست، بلکه یکی از شروط بلوغ روانی محسوب می‌شود. فردی که مرگ را انکار می‌کند، زندگی را نیز ناقص تجربه می‌کند. بازیکن تنها کسی است که این حقیقت را فهمیده است؛ در حالی که روزنکرانتز و گیلدنسترن تا واپسین لحظه می‌کوشند ثابت کنند شاید هنوز اشتباهی رخ داده باشد.
طراحی صحنه ری اسمیت نیز با همین رویکرد عمل می‌کند. فضای تقریباً خالی، جابه‌جایی‌های مداوم و حذف جزئیات اضافی باعث می‌شود ذهن تماشاگر بر وضعیت روانی شخصیت‌ها متمرکز بماند. صحنه بیش از آنکه مکان باشد، استعاره‌ای از ذهن است؛ ذهنی که مدام میان خاطره، خیال و واقعیت حرکت می‌کند.
نورپردازی هاوارد هریسون نیز مرزهای ادراک را دگرگون می‌کند. تغییرات نرم اما حساب‌شده نور، گویی سطح آگاهی شخصیت‌ها را نمایش می‌دهد؛ هر بار که تصور می‌کنند به حقیقت نزدیک شده‌اند، نور تغییر می‌کند و دوباره همه‌چیز مبهم می‌شود.
موسیقی کورین باکریج و طراحی صدای فرگس اوهیر نیز به جای هدایت احساسات، فضای ناپایدار ذهن را تشدید می‌کنند. سکوت‌های طولانی، صداهای پراکنده و ریتم‌های نامطمئن، مخاطب را در همان وضعیت روانی شخصیت‌ها قرار می‌دهد؛ حالتی میان انتظار، تردید و بی‌اطمینانی.
آنچه این اجرا را از بسیاری از برداشت‌های دیگر متمایز می‌کند، پرهیز از اغراق در ابزورد بودن نمایش است. لووکس اجازه نمی‌دهد کمدی بر تراژدی غلبه کند. خنده‌ها همواره طعمی تلخ دارند، زیرا مخاطب به‌تدریج درمی‌یابد که این دو شخصیت، تنها شخصیت‌های یک نمایش نیستند؛ بلکه تصویر اغراق‌شده وضعیتی هستند که بسیاری از انسان‌ها در زندگی واقعی تجربه می‌کنند؛ زندگی‌ای که اغلب بدون آنکه علت حضورمان را بدانیم آغاز می‌شود و پیش از آنکه پاسخ قطعی بیابیم، پایان می‌یابد.
از منظر روان‌شناختی، روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده‌اند نمایش اضطراب نیست؛ نمایش ناتوانی ذهن در تحمل ابهام است. انسان بیش از مرگ، از ندانستن می‌ترسد. هنگامی که هیچ الگوی قابل اتکایی برای فهم جهان وجود نداشته باشد، ذهن میان امید و یأس، منطق و تصادف، اختیار و جبر سرگردان می‌ماند. استاپارد این سرگردانی را نه با خطابه‌های فلسفی، بلکه با گفت‌وگوهایی به ظاهر ساده و موقعیت‌هایی طنزآلود آشکار می‌کند.
در پایان، آنچه در ذهن باقی می‌ماند مرگ روزنکرانتز و گیلدنسترن نیست، بلکه این پرسش است که اگر انسان تمام عمر در حال ایفای نقشی باشد که خودش انتخاب نکرده، تا چه اندازه می‌تواند خودِ واقعی‌اش را بشناسد؟ شاید بزرگ‌ترین تراژدی نمایش نیز همین باشد؛ این‌که شخصیت‌ها پیش از آنکه فرصت کنند بفهمند چه کسانی هستند، از صحنه خارج می‌شوند.
امیر مسعود این را خواند
جعفر میراحمدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد لهاک (lahak)
درباره اکران فیلم‌تئاتر مکبث i
مکبث؛ فروپاشی انسان زیر بار قدرت، ترس و توهم
برخی اجراهای «مکبث» تلاش می‌کنند عظمت تراژدی شکسپیر را در شکوه صحنه، لباس‌های سلطنتی یا نبردهای خونین جست‌وجو کنند، اما اجرای روپرت گولد از همان نخستین لحظه مسیر دیگری را انتخاب می‌کند. این اجرا نه درباره پادشاهی اسکاتلند، بلکه درباره ذهن انسانی است که آرام‌آرام توان تشخیص واقعیت از خیال را از دست می‌دهد. آنچه روی صحنه دیده می‌شود، بیش از آنکه روایت یک کودتا باشد، کالبدشکافی روان فردی است که قدرت را با امنیت اشتباه گرفته و در نهایت، هر دو را از دست می‌دهد.گولد با انتقال فضای نمایش به جهانی شبیه حکومت‌های تمامیت‌خواه قرن بیستم، به‌ویژه نظام‌های استالینیستی، نشان می‌دهد که متن شکسپیر محدود به قرن یازدهم اسکاتلند نیست. قدرت، در هر دوره‌ای، سازوکار روانی مشابهی تولید می‌کند؛ ترس، سوءظن، حذف مخالفان و در نهایت نابودی خودِ حاکم.از همان صحنه آغازین، جهان نمایش بوی مرگ می‌دهد. بیمارستان‌های متروک، راهروهای سرد، نورهای فلزی، دیوارهای سیمانی و فضای امنیتی، تصویری از جامعه‌ای می‌سازند که خشونت در آن به امری عادی تبدیل شده است. در چنین فضایی، جادوگران دیگر موجوداتی افسانه‌ای نیستند؛ آن‌ها بخشی از ساختار بیمار جامعه‌اند، گویی کابوس از دل واقعیت بیرون آمده است، نه برعکس.پاتریک استوارت یکی از پیچیده‌ترین مکبث‌های سال‌های اخیر را خلق می‌کند. او شخصیت را نه به عنوان جنگجویی جاه‌طلب، بلکه به‌مثابه انسانی فرسوده، خسته و گرفتار اضطراب دائمی بازی می‌کند. جاه‌طلبی در این اجرا از غرور آغاز نمی‌شود؛ از ترس آغاز می‌شود. ترس از ازدست‌دادن، ترس از بی‌اهمیت شدن و ترس از آینده‌ای که هیچ کنترلی بر آن وجود ندارد.از منظر روان‌شناسی شخصیت، مکبث نمونه‌ای قابل توجه از فردی است که به تدریج در دام «سوگیری تأییدی» گرفتار می‌شود. او تنها پیشگویی‌هایی را می‌بیند که میل درونی‌اش را تأیید می‌کنند و هر نشانه مخالف را نادیده می‌گیرد. این همان فرایندی است که در بسیاری از رهبران اقتدارگرا نیز مشاهده شده است؛ واقعیت دیگر بر اساس شواهد تعریف نمی‌شود، بلکه بر اساس خواسته‌های فرد شکل می‌گیرد.اما فروپاشی مکبث فقط محصول جاه‌طلبی نیست؛ محصول ناتوانی او در تحمل اضطراب است. هر قتل، قرار است امنیت بیشتری ایجاد کند، اما نتیجه دقیقاً برعکس است. هرچه دشمنان بیشتری ... دیدن ادامه ›› را حذف می‌کند، دامنه ترسش وسیع‌تر می‌شود. خشونت، درمان اضطراب نیست؛ سوخت آن است.شکسپیر این چرخه را چهارصد سال پیش نوشته بود و گولد آن را با زبانی تصویری بازآفرینی می‌کند. دوربین‌های نظارتی، لباس‌های نظامی، فضای بازجویی و معماری خشن صحنه، همگی نشان می‌دهند که حکومت‌های مبتنی بر ترس، پیش از آنکه جامعه را زندانی کنند، ذهن حاکمان خود را زندانی کرده‌اند.در مقابل مکبث، لیدی مکبث با بازی کیت فلیتوود قرار دارد؛ شخصیتی که معمولاً به عنوان محرک اصلی جنایت معرفی می‌شود، اما این اجرا تصویری پیچیده‌تر از او ارائه می‌دهد.لیدی مکبث بیش از آنکه شیطان باشد، انسانی است که احساس می‌کند برای بقا باید عاطفه را سرکوب کند. او ضعف را مساوی نابودی می‌داند و به همین دلیل، همسرش را به عبور از مرزهای اخلاقی تشویق می‌کند. اما ذهن انسان نمی‌تواند برای همیشه میان عمل و وجدان دیوار بکشد.
صحنه راه رفتن در خواب، در این اجرا صرفاً نمایش جنون نیست؛ فروپاشی کامل سازوکارهای دفاعی روان است. آنچه سال‌ها سرکوب شده، اکنون در قالب توهم، تکرار و وسواس بازمی‌گردد. جمله مشهور «این لکه خون پاک نمی‌شود» دیگر فقط استعاره نیست؛ حافظه بدن است که حقیقت را به جای زبان بیان می‌کند.
از منظر روان‌شناسی تروما، لیدی مکبث نمونه روشنی از بازگشت تجربه‌های سرکوب‌شده است. او برخلاف آغاز نمایش، دیگر توان کنترل روایت ذهنی خود را ندارد. واقعیتی که انکار شده بود، اکنون در قالب کابوس بر او مسلط شده است.
یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های گولد، بازتعریف جادوگران است. آن‌ها موجوداتی فراطبیعی و رازآلود نیستند؛ بیشتر شبیه تجسم نیروهای تاریک ذهن انسان‌اند. پیشگویی‌های آنان آینده را خلق نمی‌کنند، بلکه میل پنهان شخصیت‌ها را آشکار می‌کنند.
این تفاوت اهمیت زیادی دارد. اگر جادوگران سرنوشت را تعیین کرده باشند، مسئولیت اخلاقی مکبث کاهش می‌یابد؛ اما اگر آن‌ها فقط میل درونی او را فعال کرده باشند، تمام مسئولیت جنایت بر عهده خود اوست.
شکسپیر هرگز پاسخ قطعی نمی‌دهد و اجرای گولد نیز همین ابهام را حفظ می‌کند. مخاطب تا پایان مطمئن نیست که با نیروهای ماورایی روبه‌روست یا با ذهنی که زیر فشار قدرت، واقعیت را تحریف کرده است.طراحی صحنه آنتونی وارد یکی از نقاط قوت اجراست. فضای صنعتی و خشن، هیچ نشانی از رمانتیسم تاریخی ندارد. دیوارهای سرد، اتاق‌های بسته، تخت‌های بیمارستانی و راهروهای طولانی، بیش از آنکه یادآور قصر باشند، زندان را تداعی می‌کنند. انگار شخصیت‌ها از همان ابتدا محکوم‌اند و تنها زمان اجرای حکم مشخص نیست.نورپردازی هاوارد هریسون نیز نقش مهمی در ساختن این جهان ایفا می‌کند. نورها اغلب از بالا یا از زوایای تند تابیده می‌شوند و چهره‌ها را به دو نیم تقسیم می‌کنند؛ گویی هر شخصیت همزمان دو هویت دارد؛ یکی آنچه به جهان نشان می‌دهد و دیگری آنچه در تاریکی پنهان کرده است.
موسیقی و طراحی صدای آدام کورک، به جای آنکه احساسات را هدایت کند، اضطراب را تشدید می‌کند. صداهای مکانیکی، سکوت‌های طولانی و ضرباهنگ‌های نامنظم، تماشاگر را در وضعیت ناپایداری قرار می‌دهند. این موسیقی شنیده نمی‌شود؛ احساس می‌شود.
در این اجرا، خشونت هرگز باشکوه نیست. قتل‌ها قهرمانانه به تصویر کشیده نمی‌شوند. هر صحنه قتل، بخشی از انسانیت شخصیت‌ها را نیز از بین می‌برد. این نگاه، تفاوت مهم اجرای گولد با بسیاری از برداشت‌های نمایشی از مکبث است که خشونت را به نمایش بصری تبدیل می‌کنند.
مکدف با بازی مایکل فیست نیز صرفاً قهرمان انتقام‌جو نیست. او نماینده هزینه انسانی است که حکومت‌های مبتنی بر ترور بر جامعه تحمیل می‌کنند. قتل خانواده او، نقطه‌ای است که نمایش از تراژدی فردی به تراژدی جمعی تبدیل می‌شود. دیگر مسئله سقوط یک پادشاه نیست؛ نابودی اعتماد، امنیت و اخلاق در سراسر جامعه است.در لایه‌ای عمیق‌تر، «مکبث» درباره قدرت نیست؛ درباره رابطه انسان با ترس است. مکبث تصور می‌کند اگر به بالاترین جایگاه برسد، دیگر چیزی برای از دست دادن نخواهد داشت، اما دقیقاً از همان لحظه، ترس واقعی آغاز می‌شود. قدرت نه اضطراب را از میان می‌برد و نه خلأ درونی را پر می‌کند؛ فقط ابزارهای بیشتری برای پنهان کردن آن فراهم می‌آورد.شکسپیر با دقتی حیرت‌آور نشان می‌دهد که بزرگ‌ترین دشمن مکبث، مکدف یا ارتش دشمن نیست؛ ذهن خود اوست. هیچ دشمنی به اندازه سوءظن، احساس گناه و توهم، او را نابود نمی‌کند. گولد نیز تمام عناصر اجرایی خود را در خدمت همین ایده قرار می‌دهد و به همین دلیل، نمایش بیش از آنکه درباره سیاست باشد، درباره روان انسان است.
در پایان، مرگ مکبث پایان شر نیست. نمایش نشان می‌دهد که استبداد فقط محصول یک فرد نیست؛ نتیجه ساختاری است که ترس را به شیوه اداره جامعه تبدیل می‌کند. سقوط یک دیکتاتور، لزوماً پایان چرخه خشونت نیست؛ مگر آنکه ذهنیتی که او را ساخته نیز دگرگون شود.
اجرای روپرت گولد از «مکبث» یکی از موفق‌ترین خوانش‌های معاصر این تراژدی است، زیرا متن شکسپیر را به اثری صرفاً تاریخی یا ادبی تقلیل نمی‌دهد. او نشان می‌دهد که جاه‌طلبی، احساس گناه، خودفریبی و وسوسه قدرت، تجربه‌هایی متعلق به گذشته نیستند؛ آن‌ها همچنان در روان انسان امروز حضور دارند. به همین دلیل، تماشاگر پس از پایان نمایش، بیش از آنکه به سرنوشت مکبث فکر کند، ناچار است از خود بپرسد مرز میان خواستن، وسوسه و سقوط دقیقاً از کجا آغاز می‌شود.
آرزو احمدیان این را خواند
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
چی میگی؟؟
۲ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ننه دلاور و فرزندان او؛ وقتی جنگ حتی بازماندگانش را هم شکست می‌دهد
بعضی نمایش‌ها را نمی‌توان فقط دید؛ باید در آن‌ها اقامت کرد. «ننه دلاور و فرزندان او» از آن دست آثاری است که مخاطب را به همدلی دعوت نمی‌کند، بلکه او را وادار می‌کند درباره‌ی سازوکارهای جهان فکر کند. برتولت برشت در این اجرا، همانند دیگر آثارش، احساسات تماشاگر را هدف قرار نمی‌دهد؛ او ذهن را نشانه می‌گیرد. با این حال، تناقض بزرگ نمایش دقیقاً همین‌جاست؛ هرچه برشت بیشتر تلاش می‌کند فاصله‌گذاری ایجاد کند، تراژدی شخصیت‌ها عمیق‌تر در ذهن تماشاگر رسوب می‌کند.
نمایش در بستر جنگ سی‌ساله اروپا روایت می‌شود، اما زمان و مکان آن صرفاً یک پوشش تاریخی است. آنچه بر صحنه می‌بینیم، منطق تکرارشونده‌ی هر جنگی است؛ جایی که ارزش‌های اخلاقی به کالایی قابل معامله تبدیل می‌شوند و انسان، آرام‌آرام، توان تشخیص مرز میان بقا و خیانت را از دست می‌دهد.
هلنه وایگل در نقش ننه دلاور، یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌های تاریخ تئاتر را خلق می‌کند. او نه قهرمان است، نه ضدقهرمان. زنی است که تمام نظام روانی‌اش بر اصل «زنده ماندن» بنا شده است. اما همین میل به بقا، کم‌کم او را به بخشی از همان ساختاری تبدیل می‌کند که خانواده‌اش را نابود می‌کند.
از منظر روان‌شناسی تکاملی، رفتار ننه دلاور در ابتدا منطقی به نظر می‌رسد. انسان در شرایط ناامن، منابع را بر اخلاق مقدم می‌داند. اما برشت نشان می‌دهد که اگر این سازوکار دفاعی دائمی شود، هویت فرد فرسوده خواهد شد. ننه دلاور آن‌قدر در اقتصاد جنگ ادغام شده که دیگر نمی‌تواند تشخیص دهد بزرگ‌ترین ... دیدن ادامه ›› سرمایه‌ی او نه گاری‌اش، بلکه فرزندانش هستند.در طول نمایش، هر سه فرزند نماینده‌ی سه کیفیت انسانی‌اند که جنگ یکی‌یکی آن‌ها را قربانی می‌کند.ایلیف تجسم شجاعت است؛ اما در نظام جنگ، شجاعت دیگر فضیلت نیست، بلکه ابزاری برای کشتن است. همان عملی که روزی قهرمانانه تلقی می‌شود، در زمانی دیگر جرم محسوب می‌شود. برشت با این جابه‌جایی نشان می‌دهد اخلاق در ساختارهای قدرت، اغلب تابع شرایط سیاسی است، نه حقیقت.شوایتزرکاس نماد صداقت است. او به اصولش وفادار می‌ماند، اما درست همین صداقت، دلیل مرگش می‌شود. این شخصیت پرسشی بنیادین مطرح می‌کند: آیا فضیلت، بدون درک واقعیت اجتماعی، می‌تواند به بقا منجر شود؟ برشت پاسخ قطعی نمی‌دهد، اما جهان نمایش نشان می‌دهد که نظام‌های خشونت‌محور، نخستین قربانیان خود را از میان انسان‌های درستکار انتخاب می‌کنند.اما عمیق‌ترین شخصیت نمایش، کاترین است؛ دختری که سخن نمی‌گوید، اما شاید بلندترین صدای اثر باشد.سکوت کاترین، صرفاً یک ویژگی جسمانی نیست؛ او در جهانی زندگی می‌کند که زبان دیگر توان مقاومت ندارد. بسیاری از شخصیت‌های نمایش مدام حرف می‌زنند، معامله می‌کنند، استدلال می‌آورند و خود را توجیه می‌کنند، اما تنها کسی که حقیقت را بی‌واسطه درک می‌کند، همان دختری است که قادر به سخن گفتن نیست.از منظر روان‌شناسی تروما، کاترین را می‌توان نماد همدلی حفظ‌شده دانست. برخلاف دیگران، سازوکارهای دفاعی او به بی‌حسی اخلاقی تبدیل نشده‌اند. به همین دلیل، هنگامی که خطر نابودی شهر را احساس می‌کند، با نواختن طبل، جان خود را آگاهانه فدا می‌کند تا دیگران زنده بمانند.این لحظه، شاید مهم‌ترین نقطه‌ی نمایش باشد؛ زیرا تنها کنش کاملاً اخلاقی اثر، از سوی شخصیتی انجام می‌شود که کمترین قدرت اجتماعی را دارد.
در اجرای برشت، این صحنه بدون اغراق‌های رایج تراژدی اجرا می‌شود. هیچ موسیقی احساساتی، نورپردازی قهرمانانه یا بازی اغراق‌شده‌ای وجود ندارد. همین خویشتن‌داری اجرایی، تأثیر صحنه را چند برابر می‌کند. تماشاگر فرصت گریه کردن پیدا نمی‌کند؛ او مجبور می‌شود به این فکر کند که چرا چنین جهانی شکل گرفته است.
طراحی صحنه تئو اوتو نمونه‌ای شاخص از زیبایی‌شناسی حماسی برشت است. دکورها هرگز تلاش نمی‌کنند واقعیت را بازسازی کنند. همه چیز یادآور این نکته است که ما در حال تماشای یک نمایش هستیم. این فاصله‌گذاری نه برای شکستن توهم، بلکه برای جلوگیری از مصرف منفعلانه‌ی احساسات طراحی شده است. مخاطب باید به جای غرق شدن در داستان، ساختارهای اجتماعی پشت آن را تحلیل کند.
گاری ننه دلاور، مهم‌ترین عنصر بصری اجراست. این گاری فقط وسیله‌ی حمل کالا نیست؛ استعاره‌ای از سرمایه، بقا، وابستگی و در نهایت اسارت است. او تمام نمایش را صرف کشیدن این گاری می‌کند؛ گویی هرچه بیشتر برای حفظ آن تلاش می‌کند، بیشتر آزادی خود را از دست می‌دهد. در پایان، دیگر مشخص نیست ننه دلاور گاری را می‌کشد یا گاری او را.
موسیقی پل دسائو نیز برخلاف موسیقی کلاسیک تراژدی، وظیفه‌ی برانگیختن احساسات را بر عهده ندارد. ترانه‌ها اغلب در لحظاتی اجرا می‌شوند که انتظار سکوت یا اندوه وجود دارد. این تضاد، یکی از مهم‌ترین ابزارهای فاصله‌گذاری برشت است؛ موسیقی به جای همراهی با احساس، آن را قطع می‌کند تا ذهن دوباره فعال شود.
بازی هلنه وایگل، ستون اصلی اجراست. او شخصیت را نه با انفجارهای احساسی، بلکه با حذف احساسات آشکار می‌سازد. اندوه در چهره‌اش فریاد نمی‌زند؛ در مکث‌ها، نگاه‌ها و ادامه دادن مسیر پس از هر فقدان دیده می‌شود. همین کنترل، شخصیت را باورپذیرتر می‌کند. ننه دلاور زنی نیست که فرصت سوگواری داشته باشد؛ جنگ حتی حق عزاداری را نیز از او گرفته است.
از منظر فلسفی، نمایش به یکی از قدیمی‌ترین پرسش‌های اخلاق می‌پردازد؛ آیا انسان آزاد است یا محصول شرایط؟ برشت پاسخ ساده‌ای ارائه نمی‌دهد. ننه دلاور قربانی جنگ است، اما همزمان در بازتولید اقتصاد جنگ نیز مشارکت می‌کند. او هم آسیب‌دیده است و هم بخشی از چرخه‌ی آسیب. این پیچیدگی، شخصیت را از هرگونه قضاوت اخلاقی ساده دور می‌کند.
شاید مهم‌ترین دستاورد نمایش همین باشد که مخاطب پس از پایان اجرا نمی‌تواند به‌آسانی کسی را محکوم یا تبرئه کند. همه در ساختاری گرفتار شده‌اند که انتخاب‌های اخلاقی را هر روز محدودتر می‌کند.
«ننه دلاور و فرزندان او» بیش از هشتاد سال پس از نگارشش، همچنان معاصر به نظر می‌رسد؛ زیرا درباره‌ی جنگی خاص نیست، بلکه درباره‌ی سازوکاری است که در هر دوره‌ای می‌تواند انسان را متقاعد کند برای حفظ زندگی، دقیقاً همان چیزهایی را قربانی کند که زندگی را ارزشمند می‌کنند.
در پایان، ننه دلاور دوباره گاری‌اش را برمی‌دارد و راه می‌افتد؛ تصویری که از هر پایان تراژیک دیگری دردناک‌تر است. نه به این دلیل که همه‌چیز را از دست داده، بلکه چون هنوز نمی‌تواند از چرخه‌ای خارج شود که همه‌ی عزیزانش را بلعیده است. برشت نمایش را با امید به پایان نمی‌رساند؛ او پرسشی را پیش روی مخاطب می‌گذارد که پاسخ آن دیگر روی صحنه نیست، بلکه در جامعه‌ای است که جنگ را ممکن می‌کند.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد لهاک (lahak)
درباره اکران فیلم‌تئاتر وانیا i
«وانیا» با بازی اندرو اسکات از آن اجراهایی است که بیش از آنکه بخواهد چخوف را بازخوانی کند، تلاش می‌کند او را دوباره زندگی کند. سایمون استیونز نمایشنامه را تا استخوان لخت کرده و سم ییتس نیز این برهنگی را به زبان اجرا ترجمه کرده است. نتیجه، نمایشی است که همه چیز را از تماشاگر می‌گیرد؛ دکورهای پرجزئیات، تعدد شخصیت‌ها و حتی امنیت فاصله گرفتن از داستان. آنچه باقی می‌ماند، انسان است؛ انسانی که دیگر جایی برای پنهان شدن ندارد.
بزرگ‌ترین دستاورد این اجرا برای من، فهم تازه‌ای از «فرسودگی» بود. در بسیاری از اجراهای «دایی وانیا»، شخصیت‌ها قربانی فرصت‌های ازدست‌رفته‌اند، اما اینجا فرسودگی فقط حاصل شکست‌های گذشته نیست؛ بلکه نتیجه‌ی آگاهی است. هرچه شخصیت‌ها بیشتر خودشان را می‌شناسند، کمتر قادر به تغییرند. این همان تناقضی است که چخوف با دقتی بی‌رحمانه ترسیم می‌کند؛ انسان همیشه از زندگی خود ناراضی است، اما اغلب همان کسی است که مانع تغییر زندگی‌اش می‌شود.
از منظر روان‌شناسی، وانیا را نمی‌توان صرفاً مردی افسرده دانست. او نمونه‌ی انسانی است که سال‌ها هویت خود را بر پایه‌ی خدمت به دیگری بنا کرده و حالا ناگهان درمی‌یابد تمام آن فداکاری‌ها بر توهم استوار بوده است. فروپاشی او، فقط فروپاشی امید نیست؛ فروپاشی تصویری است که از خودش ساخته بود. به همین دلیل خشم، حسادت، درماندگی و طنز تلخش مدام در هم تنیده می‌شوند. این نوسان‌های عاطفی باعث می‌شود شخصیت بیش از هر زمان دیگری به انسان معاصر نزدیک شود.اما نقطه‌ی درخشان اجرا، اندرو اسکات است. او به جای آنکه وانیا را مردی شکست‌خورده بازی کند، انسانی را نشان می‌دهد که هنوز میل شدیدی به زندگی دارد، اما دیگر نمی‌داند این میل را کجا صرف کند. نگاه‌های کوتاه، سکوت‌های طولانی، تغییرات ظریف ریتم کلام و کنترل حیرت‌انگیز بدن، باعث می‌شود حتی زمانی که هیچ اتفاقی روی صحنه نمی‌افتد، ذهن شخصیت همچنان در حال جوشیدن باشد. بازی او بیش از آنکه متکی بر نمایش احساسات باشد، بر آشکار کردن فرآیند فکر کردن استوار ... دیدن ادامه ›› است.
اقتباس سایمون استیونز نیز هوشمندانه از دام وفاداری صرف به متن چخوف فاصله می‌گیرد. زبان، امروزی‌تر شده اما روح اثر دست‌نخورده باقی مانده است. مسئله هنوز همان است: انسان چگونه با این حقیقت کنار بیاید که زندگی‌اش آن چیزی نشده که تصور می‌کرد؟ این پرسش، بیش از صد سال بعد، همچنان قدرت خود را حفظ کرده است.از منظر ادبیات نمایشی، این اجرا نمونه‌ای موفق از مینیمالیسم است. حذف عناصر اضافی باعث شده توجه مخاطب کاملاً روی بازیگر و کلمه متمرکز شود. سکوت‌ها به اندازه‌ی دیالوگ‌ها معنا دارند و فضای خالی صحنه، خلأ درونی شخصیت‌ها را بازتاب می‌دهد. اینجا فرم صرفاً انتخابی زیبایی‌شناسانه نیست؛ ادامه‌ی معنای نمایش است.یکی از نکاتی که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، رابطه‌ی نمایش با زمان بود. چخوف همیشه درباره‌ی «زمان ازدست‌رفته» نوشته است، اما این اجرا نشان می‌دهد که گاهی گذشته از بین نمی‌رود؛ در اکنون رسوب می‌کند و هر تصمیم تازه را تحت تأثیر قرار می‌دهد. شخصیت‌ها کمتر با یکدیگر گفت‌وگو می‌کنند و بیشتر در کنار هم، تنهایی خود را زندگی می‌کنند.این اجرا تماشاگر را با پرسشی ناراحت‌کننده تنها می‌گذارد: اگر امروز بفهمیم سال‌ها برای هدفی اشتباه زندگی کرده‌ایم، آیا هنوز می‌توانیم از نو شروع کنیم؟ پاسخ نمایش نه کاملاً ناامیدکننده است و نه امیدوارکننده؛ فقط صادق است. شاید به همین دلیل، پایان آن تا مدت‌ها ذهن را رها نمی‌کند.اگر به دنبال اجرایی پرزرق‌وبرق یا وفادار به قالب‌های کلاسیک هستید، احتمالاً این نسخه غافلگیرتان خواهد کرد. اما اگر می‌خواهید یکی از دقیق‌ترین خوانش‌های معاصر از چخوف را ببینید؛ اجرایی که نشان می‌دهد چگونه می‌توان با کمترین امکانات، عمیق‌ترین لایه‌های روان انسان را آشکار کرد، فیلم‌تئاتر «وانیا» با بازی خیره‌کننده‌ی اندرو اسکات را از دست ندهید. این اجرا بیش از آنکه درباره‌ی وانیا باشد، درباره‌ی همه‌ی ماست؛ درباره‌ی لحظه‌ای که ناگهان از خودمان می‌پرسیم: آیا زندگی‌ای که زیسته‌ام، همان زندگی‌ای بود که می‌خواستم؟
امیر مسعود و آرش خیل تاش این را خواندند
سارا حیدری، پدرام عبدی و مهزاد این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بعضی نمایش‌ها را می‌توان تعریف کرد، اما «هملت‌ماشین» از آن دسته آثاری است که هر تلاشی برای خلاصه کردنش، بخشی از ماهیت آن را از بین می‌برد. این نمایشنامه نه بازنویسی «هملت» شکسپیر است و نه اقتباسی مدرن از آن؛ بیشتر شبیه انفجار یک ذهن است؛ ذهنی که دیگر به روایت اعتماد ندارد و جهان را در قالب تکه‌هایی از حافظه، تاریخ، خشونت و فروپاشی تجربه می‌کند.
اولین چیزی که هنگام تماشای اجرای رابرت ویلسون توجهم را جلب کرد، سکوتی بود که حتی از دیالوگ‌ها بلندتر شنیده می‌شد. ویلسون مثل همیشه به جای آنکه داستان تعریف کند، تصویر می‌سازد. هر قاب صحنه می‌تواند به‌تنهایی یک اثر تجسمی باشد؛ نور، حرکت، فاصله و سکون چنان دقیق طراحی شده‌اند که احساس می‌کنی زمان از حرکت ایستاده است. این ایستایی، برخلاف ظاهرش، سرشار از تنش است؛ تنشی که آرام‌آرام به ذهن تماشاگر منتقل می‌شود.
از منظر روان‌شناختی، هملت در این نمایش دیگر یک شخصیت نیست؛ او به وضعیتی روانی تبدیل شده است. انسانی که میان میل به عمل و ناتوانی از عمل گرفتار مانده، اما این بار مسئله فقط تردید فردی نیست. بحران هویت، به بحران تمدن تبدیل شده است. هملتِ مولر مدام با بدن خود، با گذشته، با تاریخ و حتی با زبان درگیر است. گویی دیگر هیچ «من» یکپارچه‌ای وجود ندارد و شخصیت از تکه‌هایی متناقض ساخته شده است. این فروپاشی یادآور تجربه‌ای است که روان‌شناسی تروما توصیف می‌کند؛ زمانی که ذهن دیگر قادر نیست تجربه را در قالب روایتی منسجم سازمان دهد و خاطرات به شکل تصاویر پراکنده و گسسته بازمی‌گردند.در همین نقطه است که تفاوت مولر با شکسپیر آشکار می‌شود. شکسپیر هنوز به امکان تصمیم‌گیری انسان باور دارد، اما مولر از جهانی سخن می‌گوید که در آن تاریخ، پیش از آنکه فرد فرصت انتخاب پیدا کند، او را بلعیده است. شخصیت‌ها بیش از آنکه انسان باشند، بقایای انسان‌اند؛ بازماندگان قرنی که جنگ، ایدئولوژی و خشونت، مفهوم هویت را متلاشی کرده است.
از منظر ادبیات نمایشی، «هملت‌ماشین» عمداً علیه ساختار کلاسیک درام شورش می‌کند. پیرنگ تقریباً از هم پاشیده، شخصیت‌ها پیوسته هویت عوض می‌کنند، ... دیدن ادامه ›› زمان خطی از میان می‌رود و مرز میان مونولوگ، شعر، بیانیه سیاسی و تصویر صحنه‌ای محو می‌شود. مولر زبان را برای روایت به کار نمی‌گیرد؛ او زبان را به میدان نبرد تبدیل می‌کند. هر جمله بیشتر از آنکه پاسخی بدهد، پرسشی تازه ایجاد می‌کند.اجرای رابرت ویلسون این جهان آشفته را با نظمی حیرت‌آور به تصویر می‌کشد. تضاد میان آشوب متن و هندسه‌ی دقیق صحنه، مهم‌ترین ویژگی این اجراست. بازیگران کمتر به دنبال بازنمایی احساسات‌اند و بیشتر همچون اجزای یک پیکره‌ی بصری حرکت می‌کنند. همین فاصله‌گذاری باعث می‌شود مخاطب به جای همذات‌پنداری، ناچار به اندیشیدن شود.
این نمایش برای مخاطبی که انتظار روایت کلاسیک دارد، احتمالاً خسته‌کننده یا حتی گیج‌کننده خواهد بود. اما اگر با این پیش‌فرض وارد شوید که قرار نیست داستانی را دنبال کنید، بلکه قرار است وارد ذهن نویسنده شوید، تجربه کاملاً متفاوت خواهد شد. «هملت‌ماشین» نمایشی نیست که در پایان آن همه‌چیز را فهمیده باشید؛ برعکس، ارزشش در پرسش‌هایی است که پس از پایان اجرا در ذهن باقی می‌ماند.برای من، مهم‌ترین دستاورد این اثر آن بود که نشان داد فروپاشی همیشه با انفجار آغاز نمی‌شود؛ گاهی با فرسوده شدن زبان، حافظه و هویت شروع می‌شود. شاید به همین دلیل است که «هملت‌ماشین» با وجود گذشت چند دهه، هنوز معاصر به نظر می‌رسد؛ زیرا درباره‌ی زخمی حرف می‌زند که تاریخ بارها بر پیکر انسان تکرار کرده است.اگر می‌خواهید یکی از تأثیرگذارترین تجربه‌های تئاتر پست‌دراماتیک را ببینید، اجرایی که تصویر، سکوت و بدن را به اندازه‌ی کلمات جدی می‌گیرد، فیلم‌تئاتر «هملت‌ماشین» با کارگردانی رابرت ویلسون را از دست ندهید. این اجرا قرار نیست پاسخ آماده در اختیارتان بگذارد؛ قرار است نگاهتان را به تئاتر و حتی به مفهوم «هملت» برای همیشه تغییر دهد.
امیر مسعود و کژال این را خواندند
نسیم حسینی این را دوست دارد
جوری نوشتن تهیه کننده هیلاج
کسی ندونه خیال می کنه هیلاج در سطح جهانی رفته و تهییه کننده و مجری طرح این پروژه بوده ...
امون از این ملت که از هر چیزی می خوان برا خودشون منفعت تراشی کنن
۴ روز پیش، دوشنبه
e.d
جوری نوشتن تهیه کننده هیلاج کسی ندونه خیال می کنه هیلاج در سطح جهانی رفته و تهییه کننده و مجری طرح این پروژه بوده ... امون از این ملت که از هر چیزی می خوان برا خودشون منفعت تراشی کنن
سلام و احترام.

حق با شماست که عنوان «تهیه‌کننده» ممکن است برای بعضی مخاطبان ابهام ایجاد کند. البته منظور از این بخش، تهیه‌کننده اصلی اثر نبوده، بلکه تهیه‌کننده و برگزارکننده برنامهٔ اکران در ایران، یعنی مجموعه هیلاج، بوده است.
متأسفانه در فرم ثبت اطلاعات، عنوان مستقلی برای «برگزارکننده» یا «تهیه‌کننده اکران» وجود نداشت و به همین دلیل این عنوان استفاده شده است. بنابراین هیچ ادعایی مبنی بر تهیه‌کنندگی بین‌المللی یا مشارکت هیلاج در تولید اثر اصلی مطرح نیست.
۴ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تماشای «کلاس مرده» بیش از آنکه تجربه‌ی دیدن یک نمایش باشد، مواجهه با حافظه است؛ حافظه‌ای که نه گذشته را بازسازی می‌کند و نه در پی روایت خطی زندگی است، بلکه آن را مانند زخمی کهنه دوباره بر سطح آگاهی می‌آورد. تادئوش کانتور از همان نخستین لحظه روشن می‌کند که قرار نیست با شخصیت‌هایی زنده روبه‌رو باشیم؛ ما وارد قلمرویی شده‌ایم که مرز میان انسان، شیء، خاطره و مرگ از میان رفته است.
کانتور کلاس درس را به استعاره‌ای از ذهن انسان تبدیل می‌کند. پیرمردها و پیرزن‌هایی که کودکِ مومیِ (عروسک )خود را بر دوش دارند، صرفاً تصویری سوررئال نیستند؛ آنها تجسم این حقیقت‌اند که هیچ انسانی از گذشته‌ی خود رها نمی‌شود. کودک در این نمایش نماد معصومیت نیست، بلکه بخشی از روان است که هرگز رشد نکرده و همچنان بر شانه‌ی اکنون سنگینی می‌کند. این همان چیزی است که روان‌شناسی امروز از آن با عنوان «تداوم تجربه‌های حل‌نشده» یاد می‌کند؛ خاطراتی که به جای محو شدن، در رفتار، ترس‌ها و انتخاب‌های ما به حیات خود ادامه می‌دهند.
آنچه بیش از هر چیز مرا درگیر کرد، نسبت انسان با اشیاست. در جهان کانتور، اشیا وسیله نیستند؛ آنها حافظه دارند. نیمکت‌های فرسوده، مانکن‌ها، چمدان‌ها و میزهای کهنه، بیش از آدم‌ها زندگی کرده‌اند و شاهد خاموش تاریخ‌اند. گویی انسان‌ها فانی می‌شوند اما اشیا همچنان بار خاطرات آنان را حمل می‌کنند. همین نگاه، اجرا را از یک اثر نمایشی صرف فراتر می‌برد و به نوعی باستان‌شناسیِ حافظه تبدیل می‌کند.
از منظر ادبیات نمایشی، «کلاس مرده» عملاً علیه بسیاری از قواعد متعارف درام می‌ایستد. اینجا خبری از پیرنگ کلاسیک، گره‌افکنی یا اوج و فرودهای مرسوم نیست. روایت به جای آنکه پیش برود، مدام به عقب بازمی‌گردد؛ درست مانند عملکرد حافظه که هرگز منظم و خطی نیست. تکرارها، سکوت‌ها، حرکت‌های مکانیکی و ... دیدن ادامه ›› بازگشت مداوم تصاویر، جای دیالوگ‌های توضیحی را گرفته‌اند. کانتور به جای آنکه داستان تعریف کند، وضعیت خلق می‌کند؛ وضعیتی که مخاطب را وادار می‌کند معنای آن را در ذهن خود کامل کند.
حضور خود کانتور در صحنه نیز از هوشمندانه‌ترین تصمیم‌های اجرایی اثر است. او کارگردانی نیست که پشت صحنه پنهان شده باشد؛ همچون خالقی که بر جهان ساخته‌ی خود نظارت می‌کند، میان بازیگران حرکت می‌کند، گاهی آنها را هدایت می‌کند و گاهی تنها نظاره‌گر فروپاشی جهانی است که خود آفریده است. این حضور، مرز میان واقعیت و نمایش را مدام مخدوش می‌کند.
بازیگران گروه Cricot 2 اجرایی ارائه می‌دهند که بیش از آنکه بر احساسات آشکار متکی باشد، بر ریتم بدن، مکث، تکرار و کیفیت حضور استوار است. آنها شخصیت‌پردازی روان‌شناختی به معنای رایج ارائه نمی‌کنند؛ بلکه هر بدن به حامل یک خاطره تبدیل می‌شود. همین موضوع باعث می‌شود که حتی ساده‌ترین حرکت نیز بار معنایی پیدا کند.موسیقی انتخاب‌شده، با والس‌های قدیمی و قطعات فراموش‌شده‌ی اروپای شرقی، حس نوستالژی را به شکلی فریبنده ایجاد نمی‌کند؛ برعکس، هر ملودی یادآور جهانی است که دیگر وجود ندارد. این تضاد میان موسیقی آشنا و تصاویر کابوس‌گونه، یکی از مؤثرترین لایه‌های احساسی نمایش را شکل می‌دهد.آنچه «کلاس مرده» را ماندگار کرده، جسارت آن در مواجهه با مرگ است. کانتور مرگ را پایان زندگی نمی‌داند؛ او نشان می‌دهد که گذشته، اگر فهمیده و زیسته نشود، پیش از مرگ جسم، انسان را به موجودی نیمه‌جان تبدیل می‌کند. شخصیت‌های این نمایش نه کاملاً زنده‌اند و نه کاملاً مرده؛ آنها در برزخ خاطرات خود سرگردان‌اند.
به گمان من، ارزش واقعی این اثر در آن است که هر تماشاگر ناگزیر بخشی از زندگی خود را در آن پیدا می‌کند. شاید به همین دلیل است که با پایان اجرا، احساس نمی‌کنید نمایشی را دیده‌اید؛ بیشتر شبیه آن است که برای ساعتی در حافظه‌ی جمعی انسان قدم زده باشید.اگر به دنبال نمایشی هستید که تنها سرگرمتان کند، «کلاس مرده» انتخاب مناسبی نیست. اما اگر دوست دارید یکی از تأثیرگذارترین تجربه‌های تاریخ تئاتر قرن بیستم را ببینید؛ اجرایی که هنوز پس از چند دهه درباره‌ی حافظه، مرگ، زمان و هویت پرسش‌های تازه‌ای مطرح می‌کند، تماشای نسخه‌ی فیلم‌تئاتر آن را از دست ندهید. بعضی آثار را نمی‌توان فقط دید؛ باید تجربه‌شان کرد، و «کلاس مرده» بی‌تردید یکی از همان آثار است.
نسیم حسینی و حسین چیانی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«عروسی خون» را سال‌هاست به عنوان یکی از مهم‌ترین تراژدی‌های قرن بیستم می‌شناسیم، اما اجرای خوزه لوئیس گومز باعث شد دوباره به این فکر کنم که چرا متن لورکا بعد از نزدیک به یک قرن هنوز نفس می‌کشد. دلیلش فقط شعر و زبان نیست؛ لورکا زخمی را روی صحنه می‌گذارد که هنوز در روان انسان معاصر بسته نشده است.
در نگاه اول، همه‌چیز درباره عشق است؛ اما هرچه اجرا جلوتر می‌رود، متوجه می‌شویم عشق تنها بهانه‌ای برای آشکار شدن نیروهایی است که سال‌ها در ناخودآگاه شخصیت‌ها سرکوب شده‌اند. هیچ‌کس در این نمایش کاملاً آزاد نیست. مادر، اسیر حافظه خون است؛ داماد، زندانی وظیفه و سنت؛ عروس، میان میل و تعهد تکه‌تکه می‌شود و لئوناردو، تنها شخصیتی است که جرئت می‌کند میل خود را انکار نکند؛ هرچند همین صداقت، او را به سمت نابودی می‌برد.
اگر بخواهم از منظر روان‌شناسی به اثر نگاه کنم، لورکا به شکل درخشانی نشان می‌دهد که سرکوب، هرگز به حذف یک خواسته منجر نمی‌شود؛ تنها شکل ظهور آن را تغییر می‌دهد. هرچه شخصیت‌ها بیشتر تلاش می‌کنند خواسته‌های واقعی‌شان را پنهان کنند، میل با خشونت بیشتری بازمی‌گردد. تراژدی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود؛ جایی که انسان دیگر میان «آنچه باید باشد» و «آنچه هست» تعادلی پیدا نمی‌کند.
خوزه لوئیس گومز این لایه‌های روانی را با کمترین اغراق بیرون می‌کشد. اجرای او به‌جای آنکه احساسات را فریاد بزند، اجازه می‌دهد سکوت، مکث و نگاه‌ها کار خودشان را انجام دهند. همین خویشتن‌داری باعث می‌شود لحظه‌های انفجار عاطفی، تأثیری چند برابر پیدا کنند. این اجرا بیش از آنکه به نمایش حادثه علاقه‌مند باشد، فرسایش تدریجی روان شخصیت‌ها را دنبال ... دیدن ادامه ›› می‌کند.

از منظر ادبیات نمایشی، مهم‌ترین ویژگی «عروسی خون» پیوند حیرت‌انگیز واقع‌گرایی و شعر است. لورکا هرگز نمادها را به تزئین تبدیل نمی‌کند. ماه، جنگل، اسب، خون و چاقو فقط عناصر شاعرانه نیستند؛ هرکدام بخشی از ساختمان درام‌اند و مانند شخصیت‌ها عمل می‌کنند. در این جهان، طبیعت صرفاً پس‌زمینه نیست؛ انگار خودش درباره سرنوشت انسان تصمیم می‌گیرد. همین ویژگی باعث می‌شود مرز میان واقعیت و اسطوره به‌آرامی از بین برود.
آنچه بیش از همه برای من ارزشمند بود، این است که نمایش هیچ شخصیت کاملاً مقصری معرفی نمی‌کند. هرکس در حال جنگیدن با چیزی است که پیش از تولدش برای او تعیین شده؛ سنت، خانواده، شرافت، میل و ترس. شاید به همین دلیل است که بعد از پایان اجرا، کمتر درباره این فکر می‌کنیم چه کسی درست بود و چه کسی اشتباه؛ بیشتر از خودمان می‌پرسیم اگر جای این آدم‌ها بودیم، آیا انتخاب متفاوتی می‌توانستیم داشته باشیم؟
به گمانم ارزش این اجرا دقیقاً در همین پرسش‌هاست. «عروسی خون» نمایشی نیست که فقط روایت شود یا خلاصه داستانش را بدانیم. باید آن را دید؛ برای دیدن اینکه چگونه کلمات لورکا هنوز توان دارند اضطراب، عشق، حسادت و تقدیر را به تجربه‌ای زنده تبدیل کنند. اگر به فیلم‌تئاترهایی علاقه دارید که بعد از پایانشان همچنان ذهن را درگیر نگه می‌دارند، اجرای خوزه لوئیس گومز یکی از بهترین انتخاب‌هاست؛ اجرایی که بیش از آنکه پاسخ بدهد، مخاطب را وادار می‌کند مدت‌ها با پرسش‌هایش زندگی کند.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید