در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد لهاک درباره اکران فیلم‌تئاتر وانیا: پرده سوم سم ییتس؛ کارگردانی که میان سکوت و نگاه، جهان ساخت در تئ
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 15:27:29
محمد لهاک (lahak)
درباره اکران فیلم‌تئاتر وانیا i
پرده سوم

سم ییتس؛ کارگردانی که میان سکوت و نگاه، جهان ساخت

در تئاتر، گاهی نویسنده بیش از همه دیده می‌شود و گاهی بازیگر. اما کارگردانانی نیز هستند که حضورشان را نه در نمایش قدرت، بلکه در حذف آن می‌توان دید؛ کسانی که به جای آنکه امضای خود را بر هر صحنه حک کنند، می‌کوشند راه را برای دیده شدن متن و بازیگر هموار کنند. سم ییتس از همین نسل است؛ کارگردانی که باور دارد تئاتر، پیش از هر چیز، هنر گوش دادن است.درباره سال‌های نخست زندگی او، برخلاف بسیاری از چهره‌های شناخته‌شده تئاتر، اطلاعات اندکی در دسترس است. این کمبود اطلاعات اتفاقی نیست؛ ییتس هرگز علاقه‌ای نداشت که زندگی شخصی‌اش به موضوع رسانه‌ها تبدیل شود. او کمتر مصاحبه‌ای انجام می‌دهد که در آن از کودکی یا زندگی خصوصی‌اش سخن بگوید و بیشتر ترجیح می‌دهد آثارش به جای خودش دیده شوند. همین ویژگی، تصویری از شخصیتی می‌سازد که از شهرت گریزان است و بیش از هر چیز، به خودِ فرایند خلق اثر اهمیت می‌دهد.ورود او به تئاتر از مسیر کارگردانی آغاز شد؛ نه از بازیگری و نه از نمایشنامه‌نویسی. از همان اجراهای نخست، نگاهش تفاوتی آشکار با بسیاری از هم‌نسلانش داشت. در دوره‌ای که استفاده از فناوری، ویدئو، دکورهای عظیم و جلوه‌های بصری به بخشی جدایی‌ناپذیر از بسیاری ... دیدن ادامه ›› از اجراها تبدیل شده بود، ییتس مسیر دیگری را انتخاب کرد. او به جای افزودن عناصر تازه به صحنه، مدام از آن می‌کاست.در نگاه او، هر عنصر اضافی می‌توانست مانعی میان تماشاگر و حقیقت شخصیت‌ها باشد.به همین دلیل، صحنه‌های او اغلب خلوت‌اند؛ نه از سر کمبود امکانات، بلکه از روی انتخاب. دیوارهای سفید، نورهای کنترل‌شده، چند شیء ضروری و فضایی که همه توجه را به بازیگر معطوف می‌کند. این مینیمالیسم، صرفاً یک سلیقه زیبایی‌شناسانه نیست؛ بلکه رویکردی فکری است. ییتس معتقد است هرچه تماشاگر کمتر با جزئیات تزئینی سرگرم شود، بیشتر ناچار خواهد شد به انسان روی صحنه نگاه کند.
همکارانش بارها گفته‌اند که در اتاق تمرین، او بیش از آنکه حرف بزند، گوش می‌دهد. تمرین برای ییتس محل اجرای دستورهای از پیش تعیین‌شده نیست؛ آزمایشگاهی است که در آن بازیگر، متن را دوباره کشف می‌کند. او بارها تأکید کرده است که بازیگر نباید صرفاً احساسات شخصیت را بازتولید کند، بلکه باید منطق پنهان رفتار او را پیدا کند؛ همان نیروی نامرئی که باعث می‌شود یک انسان، در لحظه‌ای خاص، سکوت کند، دروغ بگوید یا حقیقت را پنهان سازد.همین شیوه کار، او را به یکی از کارگردانان مورد توجه تئاتر بریتانیا تبدیل کرد. طی سال‌های بعد، آثار متعددی را در سالن‌های مهم لندن روی صحنه برد و با بازیگران برجسته‌ای همکاری کرد. اگرچه ژانرهای مختلف را تجربه کرده است، اما بیش از هر چیز به نمایشنامه‌هایی گرایش دارد که بر روابط انسانی، بحران هویت و کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها استوارند.برای ییتس، نمایشنامه‌های کلاسیک موزه نیستند؛ موجوداتی زنده‌اند که باید دوباره نفس بکشند. او هرگز علاقه‌ای به بازسازی تاریخی صرف ندارد. لباس‌ها، دکور یا حتی زمان وقوع داستان، تا زمانی اهمیت دارند که بتوانند به فهم بهتر انسان کمک کنند. اگر این عناصر به مانعی برای ارتباط مخاطب با اثر تبدیل شوند، حذفشان می‌کند.
این نگاه، زمانی به روشنی دیده شد که با سایمون استیونز بر سر اقتباس تازه‌ای از «دایی وانیا» همکاری کرد. استیونز متن چخوف را به زبان امروز بازنویسی کرده بود، اما این ییتس بود که باید آن را به تصویر تبدیل می‌کرد. او به جای آنکه روسیه قرن نوزدهم را با تمام جزئیات تاریخی‌اش بازسازی کند، تصمیم گرفت توجه تماشاگر را از گذشته به خودِ انسان معطوف کند.
در اجرای او، شخصیت‌ها نه به عنوان اشراف‌زادگان روس، بلکه به عنوان انسان‌هایی گرفتار در حسرت، فرسودگی و ناتوانی از تغییر دیده می‌شوند. جهان نمایش، هرچند ریشه در چخوف دارد، اما برای مخاطب امروز کاملاً آشناست؛ زیرا مسئله اصلی، زمان و مکان نیست، بلکه احساساتی است که تاریخ نمی‌شناسند.
این اجرا با بازی اندرو اسکات، یکی از تحسین‌شده‌ترین بازیگران نسل خود، به یکی از مهم‌ترین رویدادهای تئاتری سال تبدیل شد. بسیاری از منتقدان نوشتند که ییتس موفق شده است بدون آنکه به متن خیانت کند، آن را برای مخاطب معاصر دوباره زنده کند. در این اجرا، سکوت‌ها همان‌قدر اهمیت داشتند که دیالوگ‌ها، و نگاه‌ها گاه بیش از کلمات معنا تولید می‌کردند.اما فعالیت ییتس تنها به تئاتر محدود نماند. او در سال‌های اخیر به سینما نیز روی آورد و نخستین فیلم بلندش، Magpie، نشان داد که دغدغه‌هایش در مدیوم تصویر نیز همان است که بر صحنه دنبال می‌کرد؛ روابط انسانی، اعتماد، فرسایش عاطفی و لایه‌های پنهان روان آدمی. تفاوت تنها در ابزار بیان بود، نه در جهان‌بینی.اگر بخواهیم جایگاه سم ییتس را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت او از آن دسته کارگردانانی است که به جای آنکه تماشاگر را مجذوب اجرا کند، او را وادار می‌کند با انسان روبه‌رو شود. در آثارش، نمایش بهانه‌ای است برای دیدن آنچه معمولاً در هیاهوی زندگی روزمره از چشم پنهان می‌ماند.
به همین دلیل، همکاری او با سایمون استیونز بر روی متن چخوف، صرفاً هم‌نشینی یک نویسنده و یک کارگردان نبود؛ برخورد سه جهان فکری بود. چخوف، انسانی را نوشت که در پایان قرن نوزدهم زیر بار رؤیاهای ازدست‌رفته خم شده بود. استیونز همان انسان را با زبان امروز دوباره روایت کرد. و ییتس، با حذف هر آنچه غیرضروری بود، اجازه داد تماشاگر این انسان را بی‌واسطه ببیند.
شاید راز موفقیت او نیز در همین باشد؛ او نمی‌خواهد تماشاگر اجرای یک کارگردان را ببیند، بلکه می‌خواهد تماشاگر، انسان را ببیند؛ انسانی که بیش از یک قرن از تولدش روی کاغذ می‌گذرد، اما هنوز دردهایش، دردهای ماست.
امیر مسعود این را خواند
نسیم حسینی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید