در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | نسیم حسینی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 14:51:56
 

عکاس

 ۰۹ مرداد ۱۳۵۹
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نظم دادن به این همه بی‌نظمی، شاید عجیب‌ترین دستاورد نمایش «قتل آقای هاورشام» باشد؛ اثری که ظاهراً به آشوب و فروپاشی می‌پردازد، اما در باطن، ساعت‌ها تمرین دقیق و طراحی موشکافانه پشت هر لحظه‌ی «به‌هم‌ریخته»اش نهفته است.

این نمایش، نوشته‌ی جاناتان سیر و با ترجمه‌ی شهاب نظام‌دوست، داستان یک گروه تئاتر را روایت می‌کند که در یک شب، همه‌چیز برایشان و برای تماشاگرانشان به بدترین شکل ممکن پیش می‌رود. این ایده‌ی ساده اما بسیار پرخطر، همان چیزی است که ژانر «کمدی فروپاشی» را می‌سازد؛ ژانری که در آن، بازیگران باید نقشِ بازیگرانی را بازی کنند که دارند نقششان را خراب می‌کنند. این لایه‌بندیِ فراروایی، تفاوت اصلی این کار با یک کمدیِ ساده‌ی موقعیت است.

کارگردانیِ فراز غلامی در این ژانر، بار سنگینی بر دوش می‌کشد؛ چون هر شوخی، هر سکندری‌خوردنِ دکور، هر جمله‌ی جاافتاده باید آن‌قدر «واقعی» به نظر برسد که تماشاگر باور کند این یک اتفاق است، نه یک طراحیِ از پیش تعیین‌شده. موفقیت این‌گونه آثار دقیقاً همان‌جاست که مرز میان خطای واقعی و خطای اجراشده محو می‌شود؛ جایی که تماشاگر دیگر نمی‌داند باید به بازیگر بخندد یا ... دیدن ادامه ›› نگرانش شود.

اگر بخواهم منصفانه بگویم، این‌گونه آثار همیشه با یک خطر همراه‌اند: تکیه‌ی بیش‌ازحد بر شوخی‌های فیزیکی و ریتم تند می‌تواند در طول اجرا، خستگی ایجاد کند یا شخصیت‌پردازی را کم‌رنگ نگه دارد. موفقیتِ واقعیِ این ژانر در جایی رخ می‌دهد که پشتِ آشفتگیِ ظاهری، طنزی از جنس آدم‌ها و رابطه‌هایشان هم شکل بگیرد، نه فقط طنزِ برآمده از حادثه.

برای محمد شعبان‌پور
یک ساعت روی صحنه، تنها، با یک نقش که باید همزمان بخنداند، بترساند، و قلب آدم را بشکند—این کاری نیست که هر بازیگری از پسش بربیاید. شمل توانستید در «مون‌واک» نشان بدهید که چه فاصله‌ی بزرگی هست بین کسی که بلد است بخنداند و کسی که بلد است با خنده، درد را قاچاقی وارد دل تماشاگر کند.
مونولوگ تک‌نفره، از آن فرم‌های بی‌رحم تئاتر است: جایی برای پناه‌گرفتن پشت بازیگر دیگر نیست، هیچ مکثی قابل جبران‌کردن با نگاه هم‌بازی نیست. تمام بار روایت، تمام تغییرات لحن، تمام گذار از یک کودکِ ترسیده به یک مرد در آستانه‌ی انفجار، باید فقط با صدا، بدن، و نگاه یک نفر منتقل شود. شعبان‌پور این بار را نه‌تنها به‌دوش کشید، بلکه طوری حملش کرد که تماشاگر یک لحظه هم اجازه نداد نفسش را جمع کند.
آنچه بازی‌شما را خاص می‌کرد، دقیقاً همان مهارتی بود که از سال‌ها استندآپ و کار روی صحنه با خودش آورده بود: توانایی نشستن روی لبه‌ی باریک میان خنده و بغض، بدون افتادن به هیچ‌کدام. خنداندن مخاطب و بعد، در کسری از ثانیه، بردنش به‌جایی که آن خنده در گلویش بماند—این جابه‌جایی لحن، وقتی حرفه‌ای اجرا شود، نه‌فقط بازیگری، بلکه هنر خواندن نفسِ سالن است. و شعبان‌پور دقیقاً همین کار را کرد: سالن را در مشتش گرفت و برای یک ساعت، رهایش نکرد.
این‌جور اجراها یادآور می‌کنند که تئاترِ تک‌نفره وقتی به دستِ درست می‌افتد، از هر فرم پرشخصیتی هم صمیمی‌تر و ماندگارتر می‌شود؛ چون تماشاگر تنها با یک نفر رو‌به‌رو می‌ماند، و آن یک نفر باید برایش کافی باشد. محمد شعبان‌پور در «مون‌واک» بیشتر از کافی بود.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مون‌واک، رقصی روی لبه‌ی خشم
«مون‌واک» از همان ایده‌ی بنیادی‌اش نمایشی جسورانه است: کودکی که در سایه‌ی خشونت پدر بزرگ می‌شود و برای بقا، دنیایی موازی می‌سازد که در آن مایکل جکسون—نماد رهایی، حرکت، و بی‌وزنی—همراهش می‌شود. سجاد داغستانی با این انتخاب از کلیشه‌ی «دوست خیالی» فراتر می‌رود؛ مایکل جکسون اینجا صرفاً یک پناهگاه نیست، بلکه صدایی اغواگر است که کودک را به‌سمت تصمیم‌هایی سوق می‌دهد—و همین دوگانگیِ نجات‌دهنده/فریب‌دهنده است که به‌جای یک قهرمانِ ساده، شخصیتی معلق و آسیب‌پذیر به ما می‌دهد.
قدرت اصلی متن در فرم روایی‌اش نهفته: مونولوگ به شکل مرور خاطره پیش می‌رود و از همان ابتدا حسی از تعلیق و سرنوشتی نامعلوم روی صحنه می‌اندازد. مخاطب می‌داند به یک نقطه‌ی عطف می‌رسد، اما دقیقاً نمی‌داند کِی و چطور—و همین تعلیق، به شکلی هوشمندانه، حتی لحظات کمدی را با یک اضطراب زیرپوستی همراه می‌کند.
شخصیت «رویا»—هم به‌عنوان معشوقه‌ی دست‌نیافتنی و هم به‌عنوان بازی زبانی با کلمه‌ی «رویا»—لایه‌ی دیگری از فقدان را به روایت اضافه می‌کند: عشقی که هرگز محقق نمی‌شود، در کنار پدری که هرگز اصلاح نمی‌شود. تکرار سایه‌ی خشونت پدر، اگر درست اجرا شده باشد، باید مثل ضربان یک ساعت شنی کار کند—هر بار سنگین‌تر، تا جایی‌که ظرفیت شخصیت لبریز می‌شود.
اینجاست که ترکیب کمدی-درام واقعاً امتحان پس می‌دهد: اگر خنده‌های ابتدای نمایش صرفاً برای سرگرمی بودند، نمایش ناقص می‌ماند؛ اما اگر آن خنده‌ها ... دیدن ادامه ›› بعداً، در نگاه دوم، تلخ و معنادار به‌نظر برسند، یعنی داغستانی به‌درستی از کمدی به‌عنوان ابزار دفاعیِ خودِ شخصیت استفاده کرده—دقیقاً همان‌طور که کودکِ نمایش هم برای تحمل واقعیت، به دنیای خیالی‌اش پناه می‌برد.
بازی محمد شعبان‌پور، با پیشینه‌ای در استندآپ‌کمدی، انتخابی هوشمندانه برای این نقش است: کسی که در ذات کارش توانایی جابه‌جایی سریع بین لحن‌ها را دارد، می‌تواند گذارهای ناگهانی بین خنده و وحشت را باورپذیر کند—مهارتی که کمتر بازیگر «جدی»ای می‌تواند به همان‌اندازه طبیعی از آب دربیاورد.
در مجموع، «مون‌واک» نمایشی است که با جسارت به سراغ یکی از دردناک‌ترین موضوعات—خشونت خانگی و آنچه از دل آن روییده می‌شود—می‌رود، بی‌آنکه به شعاردادن یا ترحم‌انگیزی ساده تن بدهد. صداقتش در این است که راه‌حل تمیزی ارائه نمی‌دهد؛ فقط نشان می‌دهد وقتی کودکی سال‌ها در ترس زندگی کند، آن ترس بالاخره جایی باید تخلیه شود—و همین جمله، بدون آن‌که چیزی لو برود، کافی است تا مخاطب را پای صحنه بکشاند.
فیلی که دیگر نیست: نگاهی به نمایش «یک فیل ناپدید شده است»
نمایش «یک فیل ناپدید شده است» به کارگردانی ناصر آویژه و نویسندگیِ شهروز آقایی‌پور، با اقتباس از داستان کوتاهی از هاروکی موراکامی، این روزها در تالار چهارسوی مجموعه تئاتر شهر روی صحنه است. داستانِ ظاهراً ساده‌ی یک فیل که از تنها باغ‌وحش شهر ناپدید می‌شود، بستری می‌شود برای روایتی که فراتر از یک رخداد عجیب و غریب، به قلب یک جامعه‌ی آشنا نقب می‌زند.
فیل در این نمایش دیگر صرفاً یک حیوان نیست؛ نمادِ چیزی است که از میان مردمی گرفته شده — شاید عدالت، شاید حافظه‌ی جمعی، شاید حقی که سال‌هاست بی‌صدا از دست رفته. غیبتِ فیل، مثل غیبتِ بسیاری از چیزهایی که باید باشند و نیستند، در سکوت رسمی و بی‌تفاوتیِ نهادها می‌گذرد؛ کسی مسئولیت این ناپدید شدن را برعهده نمی‌گیرد، و همین بلاتکلیفی خود به بخشی از تراژدی بدل می‌شود.
آنچه این اثر را از یک اقتباسِ صرف فراتر می‌برد، لایه‌ی استعاری‌ای است که کارگردان و نویسنده بر متن اصلی موراکامی نشانده‌اند. باغ‌وحشِ شهرِ «ماینا» به بهانه‌ای برای تصویر جامعه‌ای بدل می‌شود که سال‌هاست بارِ ظلمی مزمن را بر دوش می‌کشد؛ ظلمی که نه با خشونتِ آشکار، بلکه با فرسایشِ آرام حقوقِ مردم، با بی‌عدالتیِ نهادینه و با نظامی که منافع را میان معدودی رانت‌خوار بازتوزیع می‌کند، تداوم می‌یابد.
در چنین خوانشی، ناپدید شدنِ فیل می‌تواند بازتابِ ناپدید شدنِ منابع، فرصت‌ها و امیدهایی باشد که باید متعلق به همه باشند اما در سایه‌ی رانت ... دیدن ادامه ›› و امتیازِ ویژه، از دسترسِ عموم خارج شده‌اند. تماشاگرِ آشنا به فضای اجتماعیِ خودش، به‌آسانی می‌تواند در پسِ استعاره‌ی حیوانیِ گم‌شده، رد پای سیاست‌هایی را ببیند که ثروت و منابعِ عمومی را به نفعِ اقلیتی صاحب‌نفوذ تخلیه می‌کنند، در حالی‌که اکثریت با دست خالی و در سکوت باقی می‌مانند.
یکی از قدرتمندترین وجوهِ این استعاره، واکنشِ نهادهای شهر به این فقدان است: نه تحقیقی جدی، نه پاسخ‌گویی، نه حتی اعترافِ صریح به این‌که چیزی به‌راستی گم شده است. این بی‌اعتناییِ رسمی، خود بازتابِ وضعیتی است که در آن مردم به مرور یاد می‌گیرند غیبتِ حق را به‌عنوان بخشی از روال عادیِ زندگی بپذیرند — وضعیتی که در آن ظلم دیگر رویدادی استثنایی نیست، بلکه ساختاری تکرارشونده و پذیرفته‌شده است.
نمایشی که بیش از یک قصه است
قدرتِ این اثر در همان‌جایی نهفته است که موراکامی ادعا می‌کرد: در روایتِ امرِ غریب به شیوه‌ای که واقعی‌تر از واقعیت به نظر برسد. آویژه و آقایی‌پور با انتقالِ این حسِ غرابت به فضای صحنه‌ای آشنا برای مخاطبِ ایرانی، نمایشی ساخته‌اند که ورای یک تجربه‌ی تئاتریِ صرف، دعوتی است به بازاندیشی درباره‌ی آنچه از دست رفته و آنچه هنوز می‌توان برای بازیابیِ آن تلاش کرد.
در نهایت، «یک فیل ناپدید شده است» این پرسش را در ذهنِ تماشاگر باقی می‌گذارد: وقتی چیزی به این بزرگی از میان جامعه‌ای گم می‌شود و هیچ‌کس پاسخ‌گو نیست، آیا خودِ ما هم به‌تدریج جزئی از آن سکوتِ همدست نشده‌ایم؟
سپاسگزارم از دقت نظر و حسن توجه شما
۰۷ شهریور
شهروز آقائی پور
سپاسگزارم از دقت نظر و حسن توجه شما
🙏🙏🙏
۰۷ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آتش‌سوزی‌هایی که دوباره زخم را باز کردند

بعضی داستان‌ها را فقط نمی‌بینیم؛ با آن‌ها زندگی می‌کنیم، زخمی می‌شویم و مدت‌ها بعد هم هنوز بخشی از آن‌ها در ذهنمان باقی می‌ماند. برای من، «Incendies» دقیقاً از همین جنس بود؛ فیلمی که بعد از تماشایش، آن شوک ویران‌کننده‌ی پایانش روزها رهایم نمی‌کرد.

حالا دیدن «آتش‌سوزی‌ها» به کارگردانی مرتضی میرمنتظمی، دوباره همان زخم را باز کرد؛ اما این بار نه روی پرده‌ی سینما، بلکه روی صحنه، زنده و نفس‌به‌نفس با تماشاگر.

این اثر که بر اساس نمایشنامه‌ی وجدی معوض شکل گرفته و فیلم Incendies دنی ویلنوو نیز اقتباسی از همین نمایشنامه است، روایتی‌ست درباره جنگ، ... دیدن ادامه ›› خشونت، هویت، خانواده و رازهایی که گاهی حقیقت‌شان از خودِ مرگ هم سنگین‌تر است.

اما ارزش اجرای میرمنتظمی فقط در وفاداری به یک داستان قدرتمند نیست؛ در این است که توانسته این جهان پیچیده و چندلایه را به زبان تئاتر ترجمه کند و از دل آن، اجرایی بسازد که تماشاگر را صرفاً شاهد ماجرا نمی‌کند، بلکه او را در دل فاجعه قرار می‌دهد. خودِ میرمنتظمی نیز درباره این اثر از علاقه‌اش به خطر کردن در تئاتر گفته است؛ و به‌نظر می‌رسد این جسارت، یکی از نقاط قوت اجرای اوست.

و در میان این همه، ریما رامین‌فر برای من یکی از درخشان‌ترین نقاط اجراست. بازی او از آن جنس بازی‌هایی نیست که صرفاً دیده شوند؛ حس می‌شوند. در لحظه‌هایی که باید سکوت کند، سکوتش حرف می‌زند و وقتی درد را به تماشاگر منتقل می‌کند، دیگر مرزی میان بازیگر و شخصیت باقی نمی‌ماند.

یکی از مهم‌ترین دشواری‌های این اثر، تبدیل روایتی‌ست که پیش از این برای بسیاری از ما با تصاویر سینمایی قدرتمند دنی ویلنوو گره خورده است. اما این گروه توانسته‌اند بدون گرفتار شدن در سایه‌ی فیلم، روایت را دوباره روی صحنه زنده کنند؛ با میزانسن، بازی‌ها، ریتم و فضایی که اجازه می‌دهد تراژدی دوباره و از نو اتفاق بیفتد.

و شاید مهم‌ترین ویژگی «آتش‌سوزی‌ها» همین باشد:
این نمایش درباره آتش نیست؛ خودش آتش است.

آتشِ جنگ، آتشِ نفرت، آتشِ گذشته و آتشی که نسل به نسل منتقل می‌شود و آدم‌ها را می‌سوزاند، بی‌آنکه حتی خودشان بدانند چرا در میان این همه خاکستر ایستاده‌اند.

من فیلم Incendies را دیده بودم و فکر می‌کردم شوک پایانش دیگر نمی‌تواند تکرار شود. اما «آتش‌سوزی‌ها» نشان داد بعضی زخم‌ها حتی اگر سال‌ها از آن‌ها گذشته باشد، با یک روایت درست، یک بازی درخشان و یک اجرای قدرتمند دوباره باز می‌شوند.

تبریک به مرتضی میرمنتظمی و تمام گروه «آتش‌سوزی‌ها»؛ برای اینکه توانستند یکی از سنگین‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین روایت‌های معاصر را با چنین جسارتی به صحنه بیاورند.

بعضی نمایش‌ها وقتی تمام می‌شوند، تمام می‌شوند.
اما بعضی‌ها تازه بعد از خاموش شدن چراغ‌های سالن شروع می‌شوند.

«آتش‌سوزی‌ها» برای من از همان‌ها بود.
به نامِ آن‌که زیبایی را آفرید و به ما آموخت چگونه ببینیم…

عکاسی، فقط فشردنِ دکمه‌ی شاتر نیست؛
هنرِ دیدنِ چیزهایی‌ست که از چشمِ دیگران پنهان می‌ماند.
هنرِ ایستادن در برابرِ زمان،
و دزدیدنِ یک لحظه از میانِ عبورِ بی‌رحمانه‌ی ثانیه‌ها…

عکاس، کسی‌ست که نور را می‌فهمد،
سکوت را به تصویر می‌کشد،
و از یک لحظه‌ی ساده، خاطره‌ای می‌سازد که سال‌ها بعد
هنوز می‌تواند قلبی را ... دیدن ادامه ›› به تپش بیندازد.

هر قاب، بخشی از نگاهِ عکاس است؛
بخشی از جهان‌بینی او، از احساسش، از رویاهایش…
شاید برای همین است که دو نفر می‌توانند به یک منظره نگاه کنند،
اما تنها یکی از آن‌ها می‌تواند زیباییِ پنهانش را ثبت کند.

روز جهانی عکاس مبارک؛
به آنان که نمی‌گذارند لحظه‌ها بمیرند،
به آنان که از عبورِ زمان، خاطره می‌سازند
و از نور، قصه‌ای ماندگار. 📷✨
امیر مسعود، امیرمسعود فدائی، سعید رهنما و سینا دهقان این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عکاسی، در عمیق‌ترین لایه‌اش، تلاشی‌ست برای متوقف کردن زمان — نه برای نگه داشتنش برای همیشه، که این ممکن نیست، بلکه برای اعتراف به این‌که لحظه‌ای گذشت و مهم بود.

عکاس وقتی دوربین را بالا می‌آورد، در واقع دارد می‌گوید: «این را دیدم. این برایم اتفاق افتاد.» نور خاصی که روی یک دیوار کهنه افتاده، خط چروکی روی صورت پیرمردی،
سایه‌ای که از لای پرده می‌گذرد — این‌ها چیزهایی نیستند که بمانند. عکاس با ترس از فراموشی زندگی می‌کند، اما همین ترس او را به عاشق‌ترین ناظر دنیا تبدیل می‌کند.

چرا عکاسی می‌کند؟ چون دیدن، برایش کافی نیست. او می‌خواهد لحظه را نگه دارد تا بعداً، در سکوت اتاقش، دوباره آن را زندگی کند. دوربین برایش یک ابزار حافظه نیست؛ یک روش بودن است. یک راه برای گفتن که او هم اینجا بود، و دنیا از دریچه‌ی چشمانش، یک‌بار، این‌طور دیده شد.

و شاید عمیق‌ترین دلیل این باشد: عکاس می‌خواهد ثابت کند که چیزی که به چشم دیگران عادی می‌آید، در واقع معجزه است — اگر فقط کسی وقت بگذارد و نگاه کند.
محمد فروزنده، حسام?، امیرمسعود فدائی و شادی ناجی این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تماشای نمایش «ما هنوز زنده‌ایم» به کارگردانی حسین میرزامحمدی برای من تجربه‌ای ناامیدکننده بود. تنها نقطه قوت اثر، طراحی دکور بود که از همان ابتدا توجه را جلب می‌کرد و فضای قابل قبولی می‌ساخت. اما متأسفانه این تنها ویژگی مثبت نمایش بود.

روایت آن‌قدر گنگ و مبهم بود که به‌جای درگیر کردن مخاطب، او را از داستان دور می‌کرد. دیالوگ‌ها مدام به تکرار می‌افتادند و بسیاری از جملات بدون آنکه لایه یا معنای تازه‌ای اضافه کنند، بارها تکرار می‌شدند و ریتم نمایش را کند می‌کردند.

بازی بازیگران نیز برای من باورپذیر نبود. اغلب اجراها مصنوعی و اغراق‌شده به نظر می‌رسیدند و احساسات به‌جای اینکه طبیعی منتقل شوند، بیشتر شبیه اجرای از پیش تمرین‌شده بودند. همین موضوع باعث شد ارتباط احساسی با شخصیت‌ها ... دیدن ادامه ›› شکل نگیرد.

در مجموع، به‌جز طراحی دکور، این نمایش چیز قابل توجهی برای من به‌عنوان مخاطب نداشت؛ نه روایت توانست مرا با خود همراه کند، نه دیالوگ‌ها تأثیری ماندگار گذاشتند و نه بازی‌ها حس واقعی ایجاد کردند. از نظر من، نمایش بیشتر از آنکه تجربه‌ای تأثیرگذار باشد، مجموعه‌ای از ابهام، تکرار و اجراهای غیرقانع‌کننده بود
گاهی بعضی تجربه‌ها فقط برای این نیستند که چیزی را به ما یاد بدهند؛ بعضی تجربه‌ها می‌آیند تا ثابت کنند چرا باید از همان ابتدا به نشانه‌ها اعتماد می‌کردیم.

آدم‌ها، موقعیت‌ها و انتخاب‌هایی هستند که یک‌بار امتحان کردنشان کافی است. وقتی چیزی یک‌بار طعم تلخی‌اش را نشان داده، برگشتن و دوباره آزمودنش بیشتر از آنکه نشانه‌ی امید باشد، تکرار یک اشتباه است.

می‌گویند «آزموده را آزمودن خطاست»؛ چون بعضی حقیقت‌ها را نه با گذشت زمان، نه با فرصت دوباره، و نه با توجیه‌های تازه نمی‌توان تغییر داد. گاهی چیزی که یک‌بار ما را شکست، اگر دوباره وارد زندگی‌مان شود، فقط زخم قدیمی را عمیق‌تر ... دیدن ادامه ›› می‌کند.

تجربه‌های بد، هرچقدر هم دردناک باشند، یک هدیه پنهان دارند: به ما یاد می‌دهند کجا بایستیم، به چه چیزی اعتماد کنیم و برای چه چیزهایی دیگر نجنگیم. بلوغ یعنی از تجربه‌ها درس بگیریم، نه اینکه مدام خودمان را در همان مسیر اشتباه قرار دهیم و انتظار نتیجه‌ای متفاوت داشته باشیم.

گاهی قوی‌ترین تصمیم، دوباره امتحان نکردن است؛ نه از روی کینه، بلکه از روی احترام به آرامشی که با سختی به دست آورده‌ایم.

امیر مسعود و حسام? این را خواندند
بامداد، صبا صالحیان و سینا دهقان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید


«براساس دایی وانیا» به کارگردانی یوسف باپیری، صرفاً بازخوانی یک متن کلاسیک نیست؛ بلکه تلاشی است برای خلق جهانی تازه که در آن فرم، بازیگری و طراحی صحنه در خدمت یکدیگر قرار می‌گیرند.

یکی از نقاط قوت اجرا، دکور مینیمال اما هوشمندانه آن است. طراحی صحنه بدون شلوغی و تزئینات اضافه، فضایی می‌سازد که تمام تمرکز مخاطب بر روابط شخصیت‌ها و تنش‌های درونی آن‌ها باقی بماند. این سادگی نه‌تنها محدودیت ایجاد نمی‌کند، بلکه به تخیل تماشاگر میدان می‌دهد و با ریتم اجرای نمایش کاملاً هماهنگ است.

اما نقطه اوج اجرا بدون شک بازی حسن معجونی و هوتن شکیباست. هماهنگی این دو بازیگر، به‌ویژه در انتقال احساسات و تغییر لحظه‌ای وضعیت‌های روانی ... دیدن ادامه ›› شخصیت‌ها، مثال‌زدنی است. سرعت انتقال آن‌ها از یک حس به حس دیگر، از طنز به تلخی و از سکون به انفجار احساسی، چنان دقیق و کنترل‌شده است که لحظه‌ای از باورپذیری اجرا کاسته نمی‌شود. این کیفیت باعث می‌شود مخاطب نه‌تنها دیالوگ‌ها، بلکه سکوت‌ها و نگاه‌های میان آن‌ها را نیز با دقت دنبال کند.

یوسف باپیری در این اجرا نشان می‌دهد که به جای تکیه بر جلوه‌های بیرونی، به قدرت بازیگری و میزانسن اعتماد دارد؛ انتخابی که نتیجه آن نمایشی است پرانرژی، منسجم و تأثیرگذار. «براساس دایی وانیا» اجرایی است که با اتکا به طراحی صحنه سنجیده، ریتم مناسب و بازی‌های درخشان حسن معجونی و هوتن شکیبا، تجربه‌ای ماندگار برای مخاطب رقم می‌زند.
قرار نیست هر روز نسخه‌ی بهتری از دیروزتان باشید؛ کافی‌ست هر روز خودِ واقعی‌تان را زندگی کنید.
زندگی مسابقه‌ی کامل شدن نیست؛ فرصتِ تجربه کردن، زمین خوردن و دوباره برخاستن است.
رشد واقعی از بی‌نقص بودن نمی‌آید؛ از جرئتِ ادامه دادن، با همه‌ی نقص‌هایتان می‌آید.
خودتان را آن‌قدر اصلاح نکنید که فراموش کنید زندگی هم باید کرد.
گاهی مهم‌ترین پیشرفت، این است که به خودتان اجازه دهید فقط یک انسان باشید.
قرار نیست همیشه قوی باشید؛ گاهی خسته شدن هم بخشی از مسیر زندگی است.
هیچ‌کس با بی‌اشتباه زندگی کردن بالغ نمی‌شود؛ انسان با تجربه کردن معنا پیدا می‌کند.
به جای جنگیدن با هر نقص، گاهی کنار خودتان بنشینید و زندگی را نفس بکشید.
ارزش شما به تعداد موفقیت‌هایتان نیست؛ به شجاعتی است که برای ادامه ... دیدن ادامه ›› دادن دارید.
زندگی را زندگی کنید، نه اینکه مدام برای نسخه‌ی کامل‌تر خودتان تمرین کنید.

در مجموع :
شما پروژه‌ای برای کامل شدن نیستید؛ روایتی زنده‌اید برای زیستن.
اشتباه کنید، عاشق شوید، از دست بدهید، دوباره برخیزید؛
زیرا انسان بودن، خودِ بزرگ‌ترین دستاورد است
محمد فروزنده و سینا دهقان این را خواندند
ویگن اوانسیان و محمد لهاک این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش «خوی حیوانی» را می‌توان تلاشی موفق در بازنمایی لایه‌های پنهان غرایز انسانی و نسبت آن با ساختارهای اجتماعی دانست\\. اثر با اتکا به فضاسازی حساب‌شده، ریتم مناسب و هدایت دقیق بازیگران، موفق می‌شود مخاطب را از سطح روایت عبور داده و او را با پرسش‌های بنیادین درباره مرز میان انسانیت و خوی حیوانی مواجه کند
یکی از مهم‌ترین نقاط قوت این اجرا، کارگردانی **هلیا خادم** است\\. او با درکی درست از متن و ظرفیت‌های اجرایی آن، میزانسن‌هایی هدفمند و پویا خلق کرده که نه صرفاً جنبه‌ای زیباشناسانه، بلکه کارکردی دراماتیک دارند\\. کنترل ریتم نمایش، استفاده آگاهانه از سکوت، هدایت صحیح روابط میان شخصیت‌ها و حفظ انسجام اجرایی، نشان از تسلط او بر زبان صحنه دارد\\. کارگردانی در این اثر تلاش نمی‌کند با اغراق‌های فرمی مخاطب را تحت تأثیر قرار دهد، بلکه با اتکا به منطق درونی نمایش، روایت را به شکلی روان و باورپذیر پیش می‌برد

در بخش بازیگری، هماهنگی گروهی از ویژگی‌های قابل توجه اجراست؛ با این حال، **امیرعباس حیدری** حضوری برجسته‌تر دارد\\. او با شناخت دقیق از ابعاد روان‌شناختی شخصیت، از کلیشه‌های رایج فاصله گرفته و اجرایی چندلایه ارائه می‌دهد\\. کنترل مناسب بیان، استفاده سنجیده از زبان بدن و توانایی در انتقال تدریجی تغییرات احساسی شخصیت، موجب شده بازی او نه‌تنها باورپذیر، بلکه تأثیرگذار و ماندگار باشد\\. حضور او بر صحنه از آن دسته اجراهایی است که بدون اتکا به اغراق، مخاطب را درگیر جهان شخصیت می‌کند\\.

در کنار عوامل اجرایی، نمی‌توان از نقش ارزشمند **استاد محمد لهاک** چشم‌پوشی کرد\\. حمایت‌ها، همراهی و ... دیدن ادامه ›› پشتوانه ایشان برای گروه، بستری مناسب برای شکل‌گیری اجرایی منسجم و حرفه‌ای فراهم کرده است\\. چنین همراهی‌هایی، به‌ویژه در فضای تئاتر مستقل، نقشی تعیین‌کننده در ارتقای کیفیت آثار نمایشی دارد\\.

در مجموع، «خوی حیوانی» نمایشی است که بیش از آنکه در پی ارائه پاسخ باشد، مخاطب را به اندیشیدن دعوت می‌کند\\. موفقیت آن در ایجاد تعادل میان فرم و محتوا، کارگردانی دقیق، بازی‌های کنترل‌شده و انسجام گروهی، این اثر را به تجربه‌ای ارزشمند تبدیل کرده است\\. بی‌شک این اجرا نشان می‌دهد که با مدیریت هنری آگاهانه، بازیگران متعهد و حمایت مستمر از گروه، می‌توان اثری خلق کرد که هم از منظر زیبایی‌ شناسی و هم از حیث دراماتیک، مخاطب را با خود همراه سازد
نسیم جانم ممنونم از مهربانی و لطفت ما خیلی خوش شانسم که تو رفیق قدیمی رو بعنوان یک مدیر موفق و یک هنرمند خفن کنار خودمون داریم
۰۳ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
.

«این بود زندگی» بیش از آن‌که روایتی از زیستن باشد، مواجهه‌ای با امکان‌های از‌دست‌رفته زندگی است؛ نمایشی که در مرز میان عشق، تقدیر و انتخاب حرکت می‌کند و تماشاگر را به تأمل درباره آنچه زیسته و آنچه می‌توانست زیسته شود، دعوت می‌کند.

اثر، با ساختاری موازی و روایتی آرام، نشان می‌دهد که زندگی نه از تصمیم‌های بزرگ، بلکه از تردیدهای کوچک و لحظه‌های به‌ظاهر بی‌اهمیت ساخته می‌شود. شخصیت‌ها نه قهرمان‌اند و نه قربا
نی؛ انسان‌هایی هستند گرفتار زمان، که هر انتخابشان هم‌زمان چیزی را می‌سازد و چیزی دیگر را برای همیشه از میان می‌برد.

آنچه نمایش را ماندگار می‌کند، صداقت آن در پرهیز از قطعیت است. نویسنده به‌جای آنکه حقیقتی را تحمیل کند، مخاطب را در برابر پرسشی بنیادین ... دیدن ادامه ›› قرار می‌دهد: آیا زندگی، حاصل انتخاب‌های ماست یا آنچه ناگزیر بر ما گذشته است؟

«این بود زندگی» نمایشی است که پایانش با خاموش شدن چراغ‌های صحنه رقم نمی‌خورد؛ در ذهن تماشاگر ادامه پیدا می‌کند و او را وامی‌دارد بار دیگر به عشق، ماندن، رفتن و بهای هر انتخاب بیندیشد. شاید ارزشمندترین دستاورد این اثر نیز همین باشد؛ اینکه تماشاگر را نه با پاسخ، که با پرسشی عمیق و انسانی بدرقه می‌کند.


برای خانم ‌پانته آ پناهی ها عزیز
یکی از ماندگارترین تصاویر خون بس بیشک بازی پانته‌آ پناهی‌هاست. او بار دیگر نشان داد که بازیگر حرفه‌ای تئاتر، پیش از آنکه با دیالوگ تأثیر بگذارد، با حضورش صحنه را تسخیر می‌کند. بازی او نه متکی به اغراق، بلکه بر پایه‌ی کنترل دقیق بدن، سکوت، ریتم و نگاه است؛ اجرایی که در تمام طول نمایش، رنج شخصیت را بی‌وقفه با خود حمل می‌کند.

اوج این توانایی در صحنه‌ی پایانی آشکار می‌شود؛ جایی که مرز میان صحنه و سالن از بین می‌رود و تماشاگر دیگر تنها ناظر نیست، بلکه خود را در جایگاه قاضی، شاهد و حتی شریک این چرخه‌ی خشونت می‌یابد. پناهی‌ها در آن لحظه بدون نیاز به فریاد یا نمایش احساسات اغراق‌آمیز، تنها با حضور و نگاهش، سالن را در سکوتی سنگین فرو می‌برد؛ سکوتی که شاید از هر دیالوگی رساتر بو
د. این همان کیفیتی است که تفاوت یک بازیگر خوب را با یک بازیگر بزرگ تئاتر نشان می‌دهد.
اگر بخواهم «خون‌بَس» را نه صرفاً به عنوان یک روایت، بلکه به عنوان یک تجربه‌ی اجرایی نقد کنم، به نظرم بزرگ‌ترین نقطه قوت و در عین حال بزرگ‌ترین نقطه ضعفش، در همین اجرا نهفته است.

«خون‌بَس» از یک رسم تاریخی شروع می‌کند، اما هدفش بازسازی آن رسم نیست. نمایش، «خون‌بس» را به استعاره‌ای از چرخه‌ی خشونت تبدیل می‌کند؛ چرخه‌ای که در آن همه قربانی‌اند. زن، مرد، خ
انواده و حتی نسلی که هنوز متولد نشده، همگی بهای خشونتی را می‌دهند که پیش از آنها آغاز شده است. به همین دلیل، نمایش بیشتر از آنکه قصه تعریف کند، حس خفقان، سوگواری و اجبار را منتقل می‌کند.

در این اثر، سکوت به اندازه‌ی دیالوگ اهمیت دارد و بدن بازیگران به اندازه‌ی کلمات حرف می‌زند. خشونت فقط در کلام نیست؛ در ایستادن، راه رفتن، نگاه کردن و حتی نفس کشیدن شخصیت‌ها دیده می‌شود.

سبک کارگردانی صابر ابر در «خون‌بس» بیش از آنکه رئالیستی باشد، مبتنی بر تصویرسازی است. او صحنه را ... دیدن ادامه ›› مانند یک تابلو نقاشی می‌چیند؛ میزانسن‌ها دقیق، گروهی و حساب‌شده‌اند و مخاطب مدام بین تماشای بازیگران و تماشای ترکیب‌بندی تصویر سرگردان می‌شود.

در بسیاری از لحظات، متن عقب می‌ایستد و این تصویر است که روایت را پیش می‌برد. نور، سکوت، فاصله‌ی بدن‌ها و حرکت‌های جمعی، زبان اصلی نمایش هستند.
به نظر من، یکی از موفق‌ترین بخش‌های نمایش همین طراحی بصری آن است.

دکور نه شلوغ است و نه خالی؛ درست به اندازه‌ای طراحی شده که حس زندانی بودن شخصیت‌ها را القا کند. صحنه مدام میان واقعیت و کابوس حرکت می‌کند.

طراحی لباس نیز کاملاً در خدمت جهان نمایش است رنگهای محدود، بافت پارچه‌ها و فرم لباس‌ها، بدون آنکه مستقیم به دوره‌ی تاریخی خاصی اشاره کنند، فضایی آیینی و بی‌زمان می‌سازند.

گریم هم اغراق‌آمیز نیست اما چهره‌ها را فرسوده، خسته و زخمی نشان می‌دهد؛ انگار هر شخصیت سال‌هاست باری را بر دوش می‌کشد.

این هماهنگی میان نور، لباس، صحنه و گریم باعث می‌شود مخاطب قبل از آنکه داستان را بفهمد، فضای نمایش را احساس کند.

با وجود تمام این کیفیت بصری، نمایش در جایی دچار افراط می‌شود.

حضور پرشمار سیاه‌لشکرها، هرچند در ابتدا به ساختن فضای جمعی و آیینی کمک می‌کند، اما در ادامه گاهی به جای تقویت روایت، آن را سنگین می‌کند. در بعضی صحنه‌ها احساس می‌شود تعداد زیاد بدن‌ها بیش از آنکه ضرورت دراماتیک داشته باشند، برای خلق شکوه بصری روی صحنه هستند.

از سوی دیگر، میزان خشونتی که بازیگران بر بدن خود وارد می‌کنند، گاه از مرز بیان هنری عبور می‌کند و به نمایش رنج نزدیک می‌شود. کوبیدن بدن، سقوط‌های مکرر، فشارهای فیزیکی و فرسودگی آشکار بازیگران، بدون شک تأثیر احساسی شدیدی ایجاد می‌کند، اما این پرسش را هم به وجود می‌آورد که آیا همه‌ی این خشونت برای انتقال مفهوم ضروری است، یا بخشی از آن صرفاً برای شوکه کردن تماشاگر طراحی شده است؟

وقتی مخاطب بیش از آنکه درگیر سرنوشت شخصیت‌ها باشد، نگران سلامت بازیگر می‌شود، اجرا برای لحظه‌ای از جهان داستان بیرون می‌افتد. این شاید تنها جایی باشد که فرم، بر محتوا غلبه می‌کند.

«خون‌بَس» از آن نمایش‌هایی نیست که صرفاً دیده شود؛ باید تجربه‌اش کرد. قدرت اصلی آن در خلق تصویر، اتمسفر و هدایت گروه بزرگی
از بازیگران است و از این نظر، یکی از چشمگیرترین اجراهای سال‌های اخیر محسوب می‌شود. اما همین میل به خلق تصاویر عظیم و اعمال فشار جسمی بر بازیگران، گاهی روایت را زیر سایه‌ی خود می‌برد. اگر نمایش در برخی لحظات به جای تأکید مداوم بر عظمت اجرا، به شخصیت‌ها و سکوت‌هایشان بیشتر اعتماد می‌کرد، احتمالاً تأثیر عاطفی عمیق‌تر و ماندگارتری بر مخاطب می‌گذاشت.
«مرگ اشرف غنی و سقوط کابل» از آن دست نمایش‌هایی است که به‌جای بازسازی صرف یک رویداد تاریخی، می‌کوشد تجربه زیسته مردمی را روایت کند که ناگهان خود را در میانه فروپاشی یک شهر و تغییر سرنوشت یک کشور می‌یابند. اثر، به‌جای تمرکز بر چهره‌های سیاسی، نگاهش را به انسان‌هایی معطوف می‌کند که بهای واقعی جنگ را می‌پردازند.

هوشمندی کارگردان(ابراهیم پشت کوهی) از همان لحظه آغازین نمایش آشکار می‌شود؛ جایی که یک برنامه شاد رادیویی، تصویری از زندگی عادی و روزمره کابل را پیش چشم مخاطب می‌گذارد. اما با سقوط شهر، همان صدا به نمادی از فقدان و اندوه بدل می‌شود. این تغییر ناگهانی، بدون آنکه به شعار یا اغراق متوسل شود، شکاف میان آرامش و فاجعه را با قدرت به
تصویر می‌کشد و مخاطب را از همان ابتدا درگیر فضای نمایش می‌کند.

در بطن روایت، خانواده‌ای قرار دارد که هم‌زمان با حمله طالبان و آشفتگی ناشی از خروج اشرف غنی، برای حفظ جان خود دست به انتخاب‌هایی دشوار می‌زنند. ... دیدن ادامه ›› نمایش با دوری از قضاوت‌های مستقیم سیاسی، نشان می‌دهد که چگونه تصمیم‌های قدرت، زندگی انسان‌های عادی را دستخوش ترس، آوارگی و بی‌سرنوشتی می‌کند؛ همان انسان‌هایی که نامشان هرگز در کتاب‌های تاریخ ثبت نمی‌شود.

یکی از مهم‌ترین امتیازهای نمایش، توجه کارگردان به اصالت فرهنگی اثر است. انتخاب بازیگران افغان، بهره‌گیری از گروه موسیقی افغان و وفاداری به جزئیات فرهنگی، فضایی خلق کرده که باورپذیر و صادقانه است. موسیقی، تنها همراه صحنه نیست، بلکه بخشی از روایت است و احساسات شخصیت‌ها را عمیق‌تر می‌کند. بازی بازیگران نیز با پرهیز از اغراق، رنج، اضطراب و درماندگی را به شکلی ملموس منتقل می‌کند.

توجه به جزئیاتی مانند حنای نقش‌بسته بر پاهای بازیگران نیز قابل تأمل است؛ جزئیاتی که صرفاً جنبه تزئینی ندارند، بلکه نشانه‌ای از هویت، سنت و زندگی روزمره مردمی هستند که جنگ، فرصت ادامه همان زندگی را از آنان گرفته است. این دقت در طراحی، نشان می‌دهد که کارگردان تنها به روایت واقعه نیندیشیده، بلکه به بازآفرینی فرهنگ و زیست مردمی فکر کرده است که موضوع اصلی نمایش هستند.

«مرگ اشرف غنی و سقوط کابل» در نهایت، بیش از آنکه روایتی درباره سقوط یک حکومت باشد، مرثیه‌ای برای انسان، خانه و امید است؛ نمایشی که با کارگردانی دقیق، استفاده هوشمندانه از موسیقی، بازی‌های تأثیرگذار و توجه به جزئیات، مخاطب را به مواجهه‌ای انسانی با یکی از تلخ‌ترین فصل‌های تاریخ معاصر افغانستان دعوت می‌کند.
مجتبی خاوری
ممنون از نگاه زیبای شما🌸👏🏻❤️
🙏
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«خوی حیوانی» نمایشی تلخ، جسور و چندلایه است که با تلفیق تاریخ، مذهب، اسطوره و روان‌شناسی، تصویری هولناک از انسانی ارائه می‌دهد که در اسارت باورهای افراطی، مرز میان ایمان، قدرت و جنون را از دست داده است. نقطه قوت اثر، ساختار نمادین و دیالوگ‌های شاعرانه آن است که مخاطب را وادار می‌کند فراتر از روایت، به مفهوم خشونت، تعصب و فروپاشی انسان بیندیشد. هرچند گاهی تراکم ارجاعات فلسفی و تاریخی ممکن است ریتم نمایش را برای مخاطب دشوار کند، اما در مجموع «خوی حیوانی» تجربه‌ای تأثیرگذار و تأمل‌برانگیز است که نشان می‌دهد ترسناک‌ترین هیولا، همان انسانِ گرفتار در توهم حقیقت مطلق است.

«خوی حیوانی» نمایشی است که مخاطب را صرفاً به تماشای یک داستان دعوت نمی‌کند، بلکه او را وارد یک چالش فکری و احساسی می‌کند. این اثر با بهره‌گیری از شخصیت‌های تاریخی، ارجاعات ادبی و مفاهیم دینی، مرز میان انسانیت، قدرت، تعصب و جنون را به شکلی جسورانه به تصویر می‌کشد. نویسنده با ساختاری چندلایه و دیالوگ‌هایی شاعرانه، نشان می‌دهد که چگونه باورهای افراطی و میل به کنترل، می‌توانند انسان را از درون تهی کرده و او را به عامل خشونت تبدیل کنند.

آنچه «خوی حیوانی» را به نمایشی دیدنی تبدیل می‌کند، تنها روایت متفاوت آن نیست؛ بلکه شیوه‌ای است که مخاطب را مدام میان تاریخ، ... دیدن ادامه ›› اسطوره، و
اقعیت و ذهن شخصیت‌ها جابه‌جا می‌کند. استفاده از نمادهایی مانند تابوت، تغییر مداوم نقش‌ها و درهم‌آمیختن جهان هملت، مسیح و استالین، اثری خلق کرده که هر صحنه می‌تواند تفسیری تازه داشته باشد و تا مدت‌ها ذهن مخاطب را درگیر نگه دارد.

اگرچه حجم بالای نمادها و ارجاعات فلسفی ممکن است در برخی لحظات فهم نمایش را برای مخاطب دشوار کند، اما همین ویژگی آن را به اثری تبدیل کرده که ارزش دوباره دیدن و دوباره کشف کردن دارد. «خوی حیوانی» نمایشی است برای کسانی که از تئاتر انتظار پرسش دارند، نه پاسخ؛ نمایشی که پس از پایان اجرا نیز همچنان در ذهن مخاطب ادامه پیدا می‌کند
شما یک پروژه بی انتهای توسعه فردی نیستید .
شما یک انسان هستید.
زندگی کنید،اشتباه کنید،یاد بگیرید و تجربه کنید.
چه می‌شود که کسی عکاسی را انتخاب می‌کند؟

شاید چون یک روز می‌فهمد بعضی لحظه‌ها آن
‌قدر زود می‌گذرند که حتی فرصت خداحافظی هم نمی‌دهند. می‌فهمد حافظه، هرچقدر هم قوی باشد، جزئیات را کم‌کم فراموش می‌کند؛ اما یک عکس می‌تواند بوی یک عصر بارانی، گرمای یک لبخند و سکوت یک نگاه را سال‌ها زنده نگه دارد.

شاید عکاسی را انتخاب می‌کند چون حرف‌هایی دارد که با کلمات نمی‌شود گفت. چون گاهی یک قاب، بلندتر از هزار جمله فریاد می‌زند و آرام‌تر از هر شعر، احساس را منتقل می‌کند.

عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف م
ی‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات
می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.

شاید ... دیدن ادامه ›› دلیل انتخاب عکاسی، عشق باشد؛ عشق به دیدن چیزهایی که دیگران بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذرند. نوری که فقط چند ثانیه می‌ماند، نگاهی که فقط یک‌بار اتفاق می‌افتد، یا لبخندی که دیگر هرگز تکرار نمی‌شود.

و شاید در نهایت، کسی عکاسی را انتخاب می‌کند چون می‌خواهد وقتی سال‌ها گذشت و همه‌چیز تغییر
کرد، هنوز بتواند به یک عکس نگاه کند و با خودش بگوید:

«این لحظه، واقعاً زندگی کرده بود.»
امان از عبارتی که نوشتید:
«عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف می‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.»
ویگن اوانسیان
امان از عبارتی که نوشتید: «عکاس، فقط تصویر ثبت نمی‌کند؛ زمان را متوقف می‌کند. میان شلوغی زندگی، لحظه‌ای را نجات می‌دهد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.»
🙏🙏🙏
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» نمایشی است درباره‌ی انتخاب؛ انتخاب‌هایی که گاهی یک زندگی را از نو می‌نویسند. اثر، با قرار دادن دو زوج در کنار هم، در واقع دو نسخه از یک زوج را در دو زمان و دو مسیر متفاوت روایت می‌کند. کسرا و بهار در ابتدای شکل‌گیری یک رابطه ایستاده‌اند؛ جایی که همه‌چیز هنوز سرشار از امید، رویا و امکان است. در سوی دیگر، بهمن و ماهی را در سال‌های پایانی زندگی مشترک می‌بینیم؛ جایی که عشق دیگر تنها احساس نیست، بلکه به تصمیم، مسئولیت و ایثار گره خورده است.

نکته‌ی جذاب نمایش، روایت موازی دو خط زمانی است که مدام در آینه‌ی یکدیگر منعکس می‌شوند. مخاطب به‌تدریج درمی‌یابد که این چهار شخصیت، در حقیقت دو تصویر از یک زندگی‌اند؛ زندگی‌ای که با تصمیم‌های متفاوت، سرنوشت‌های متفاوتی را تجربه می‌کند.

ماهی در دو جهان موازی، دو انتخاب کاملاً متضاد دارد. در یک روایت، رفتن را انتخاب می‌کند؛ آینده‌ای را که همیشه آرزویش را داشته، حتی اگر بهای آن فاصله گرفتن از عشق باشد. در روایت دیگر، ماندن را برمی‌گزیند؛ عشق را به آینده‌ای ... دیدن ادامه ›› که برای خو
د تصور کرده بود ترجیح می‌دهد. نمایش بدون آنکه یکی از این انتخاب‌ها را قضاوت کند، نشان می‌دهد که هر تصمیم، هم چیزی را نجات می‌دهد و هم چیزی را از بین می‌برد.

در مقابل، بهمن شخصیتی است که حتی در مواجهه با تلخ‌ترین بحران، یعنی سرطان، همچنان عقلانی تصمیم می‌گیرد. او در هر دو بازه‌ی زمانی تلاش می‌کند میان احساس، مسئولیت و واقعیت تعادل برقرار کند. همین تقابل، نبرد اصلی نمایش را شکل می‌دهد؛ نبردی میان عشق و عقل، میان امید و واقعیت، میان ماندن و رفتن.

«بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» بیش از آنکه درباره‌ی بیماری سرطان باشد، درباره‌ی زیستن در سایه‌ی آن است؛ درباره‌ی اینکه عشق در برابر ترس چه شکلی پیدا می‌کند و انسان تا کجا حاضر است برای دیگری از خواسته‌های خود بگذرد. سرطان در این نمایش صرفاً یک بیماری نیست؛ استعاره‌ای است از هر بحرانی که رابطه را به نقطه‌ی انتخاب می‌رساند.

بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت نمایش، این است که پاسخ قطعی به مخاطب نمی‌دهد. نه ماندن را پیروزی مطلق می‌داند و نه رفتن را شکست. تنها یادآوری می‌کند که سرنوشت انسان، حاصل مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچک و بزرگی است که هرکدام می‌توانند جهانی کاملاً متفاوت خلق کنند.

«بیا برای هم اسم انتخاب کنیم» نمایشی لطیف، تأثیرگذار و تأمل‌برانگیز است که تا مدت‌ها پس از پایان اجرا، ذهن مخاطب را درگیر این پرسش می‌کند: اگر در همان لحظه، تصمیم دیگری می‌گرفتیم، آیا هنوز همان آدم امروز بودیم؟
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات
سینما
هنرهای تجسمی
تئاتر

تماس‌ها

09125007408
nasim_hosseini