در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد لهاک درباره اکران فیلم‌تئاتر کلاس مرده: فصل چهارم آخرین صحنه؛ مردی که پیش از مرگ، آن را بارها زندگی کرده بو
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 15:26:44
فصل چهارم

آخرین صحنه؛ مردی که پیش از مرگ، آن را بارها زندگی کرده بود
زمستان ۱۹۹۰ در کراکوف زودتر از همیشه از راه رسید. هوای سرد از پنجره‌های کارگاه قدیمی Cricot 2 به داخل نفوذ می‌کرد و بوی چوب، رنگ، پارچه‌های کهنه و آهن زنگ‌زده، همان فضایی را ساخته بود که سال‌ها خانه‌ی واقعی تادئوش کانتور بود. کسانی که او را از نزدیک می‌شناختند، بعدها گفته‌اند که هیچ‌گاه نتوانست میان زندگی روزمره و کار هنری مرزی بکشد؛ کارگاهش خانه بود و خانه‌اش ادامه‌ی صحنه.او این روزها روی نمایشی تازه کار می‌کرد؛ «امروز تولد من است». عنوان، بیش از آنکه به جشن اشاره داشته باشد، نوعی بازگشت بود. در دفترچه‌هایش بار دیگر نام آدم‌هایی دیده می‌شد که سال‌ها پیش از دنیا رفته بودند؛ مادر، خویشاوندان، همسایه‌های ویلُپوله و چهره‌هایی که فقط در حافظه‌ی او هنوز نفس می‌کشیدند.
در تمرین‌ها، مانند همیشه، خودش روی صحنه حضور داشت. گاهی صندلی‌ای را چند سانتی‌متر جابه‌جا می‌کرد، گاهی از بازیگری می‌خواست مسیر حرکتش را عوض کند و گاهی چند دقیقه بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، فقط نگاه می‌کرد. برای کسانی که نخستین بار با او کار می‌کردند، این سکوت عجیب بود؛ اما اعضای قدیمی گروه می‌دانستند که کانتور اغلب تصمیم‌های اصلی‌اش را در همین سکوت‌ها می‌گرفت.در سال‌های پایانی عمر، بیش از گذشته به گذشته بازمی‌گشت؛ نه از سر نوستالژی، بلکه ... دیدن ادامه ›› از این باور که خاطره، تنها ماده‌ای است که هنوز می‌توان به آن اعتماد کرد. او بارها نوشته بود که حافظه هرگز گذشته را عیناً حفظ نمی‌کند؛ آن را می‌شکند، جابه‌جا می‌کند و دوباره می‌سازد. به همین دلیل، آنچه روی صحنه ظاهر می‌شود، بازسازی گذشته نیست؛ بازگشتِ تصویرِ گذشته است.هشتم دسامبر ۱۹۹۰، تمرین‌ها ناتمام ماند. کانتور بر اثر حمله‌ی قلبی درگذشت؛ درست زمانی که هنوز نمایش تازه‌اش به پایان نرسیده بود. مرگ او، برای نزدیکانش، نه پایانی ناگهانی، بلکه گسسته شدن تمرینی بود که قرار بود فردا دوباره ادامه پیدا کند.
اعضای گروه تصمیم گرفتند نمایش را متوقف نکنند. یادداشت‌ها، طراحی‌ها و دستورهای اجرایی او هنوز روی میزها باقی مانده بود. آنها اثر را بر اساس همان ردپاها کامل کردند؛ گویی کارگردان فقط برای لحظه‌ای از اتاق بیرون رفته است.در نخستین اجرا پس از مرگش، غیبت او از هر حضوری آشکارتر بود. کسانی که سال‌ها نمایش‌های کانتور را دنبال کرده بودند، به‌خوبی می‌دانستند که این نخستین بار است که صحنه بدون قدم‌های او آغاز می‌شود. مردی که همیشه در گوشه‌ی صحنه می‌ایستاد و جهان نمایش را زیر نظر می‌گرفت، این بار دیگر وارد سالن نشد.اما شاید همین غیبت، آخرین درس او بود.کانتور تمام عمر کوشید نشان دهد مرگ، حذف کامل انسان نیست؛ نوعی تغییر وضعیت است. انسان می‌رود، اما اشیا، صداها، تصویرها و حافظه، همچنان به زندگی خود ادامه می‌دهند. پس از مرگش نیز دقیقاً همین اتفاق افتاد. آثارش از حرکت بازنماندند؛ آنها راه خود را در ذهن کارگردانان، طراحان صحنه و پژوهشگران نسل‌های بعد ادامه دادند.اگر امروز به اجراهای معاصر اروپا نگاه کنیم، رد اندیشه‌ی او را می‌توان در جاهای بسیاری دید؛ نه به شکل تقلید، بلکه در نوع نگاه به صحنه. اینکه یک صندلی فرسوده بتواند به اندازه‌ی یک شخصیت معنا داشته باشد، اینکه سکوت بخشی از درام باشد و اینکه خاطره، خودِ موضوع نمایش شود، بیش از هر چیز یادآور جهان کانتور است.او هرگز مکتبی رسمی تأسیس نکرد و شاگردانش را وادار به تکرار روش خود نکرد. شاید به همین دلیل است که میراثش همچنان زنده مانده است؛ زیرا به جای آموزش مجموعه‌ای از قواعد، شیوه‌ای برای دیدن جهان را پیشنهاد کرد.امروز، بیش از سه دهه پس از مرگش، وقتی «کلاس مرده»، «ویلُپوله، ویلُپوله» یا «امروز تولد من است» اجرا یا بازبینی می‌شوند، بیش از آنکه به گذشته تعلق داشته باشند، به اکنون نزدیک‌اند. پرسش‌هایی که کانتور مطرح کرد، هنوز پاسخ قطعی پیدا نکرده‌اند: گذشته چگونه در ما زندگی می‌کند؟ حافظه تا کجا حقیقت را حفظ می‌کند؟ و آیا می‌توان مرگ را نه پایان، بلکه شکلی دیگر از حضور دانست؟تادئوش کانتور پاسخی قطعی برای این پرسش‌ها باقی نگذاشت. او تنها صحنه‌ای ساخت که در آن، تماشاگر ناچار می‌شد خود به جست‌وجوی پاسخ برود. شاید همین، مهم‌ترین دلیل ماندگاری او باشد؛ اینکه آثارش چیزی را اثبات نمی‌کنند، بلکه ذهن را برای تردید آماده می‌کنند.از ویلُپوله تا کراکوف، از کارگاه‌های مخفی دوران اشغال تا بزرگ‌ترین جشنواره‌های جهان، مسیری که او پیمود بیش از آنکه داستان موفقیت یک هنرمند باشد، روایت انسانی است که تمام عمر کوشید فراموشی را شکست دهد. نه با شعار، نه با فلسفه، بلکه با تصویر؛ تصاویری که هنوز، سال‌ها پس از خاموش شدن صدایش، در حافظه‌ی تئاتر جهان باقی مانده‌اند.
امیر مسعود این را خواند
حسین چیانی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید