فصل دوم
هنرمندی که علیه واقعیت شورید
وقتی جنگ جهانی دوم به پایان رسید، اروپا دیگر قارهای نبود که تادئوش کانتور در کودکی شناخته بود. شهرها بازسازی میشدند، اما حافظه ویران مانده بود. ساختمانهای تازه بر زمینی ساخته میشدند که هنوز بوی خاکستر میداد و انسانها میکوشیدند زندگی را از نو آغاز کنند؛ گویی میشد گذشته را پشت سر گذاشت. کانتور اما به این فراموشی جمعی بدبین بود. او معتقد بود تاریخ هرگز تمام نمیشود؛ فقط شکل حضورش عوض میشود.
به کراکوف بازگشت؛ شهری که سالها بعد به مهمترین جغرافیای ذهنی آثارش بدل شد. تحصیلات خود را در آکادمی هنرهای زیبای کراکوف از سر گرفت، اما خیلی زود دریافت آموزش رسمی نمیتواند پاسخ پرسشهایی باشد که جنگ در ذهنش کاشته بود. استادان همچنان دربارهٔ پرسپکتیو، ترکیببندی و قواعد نقاشی سخن میگفتند، در حالی که کانتور احساس میکرد جهان پس از آشویتس دیگر با همان قواعد قابل فهم نیست.
او ساعتهای طولانی را صرف مطالعهٔ جنبشهای آوانگارد اروپا میکرد؛
... دیدن ادامه ››
آثار نقاشان و نویسندگانی که پیش از جنگ علیه نظم تثبیتشده شوریده بودند. دادائیسم، سوررئالیسم و تجربههای ساختارشکنانه برایش صرفاً سبک هنری نبودند؛ آنها نشانهای بودند از اینکه هنر میتواند زبان تازهای برای مواجهه با واقعیت پیدا کند.
اما برخلاف بسیاری از همنسلانش، کانتور هرگز مقلد آوانگارد غرب نشد. او تجربهٔ شخصی خود را داشت؛ تجربهٔ اشغال، ترس، مقاومت و مرگ. همین تفاوت باعث شد بهتدریج زبان مستقل خود را پیدا کند.در سالهای نخست پس از جنگ، فضای فرهنگی لهستان زیر سایهٔ حکومت کمونیستی قرار گرفت. هنر باید در خدمت ایدئولوژی قرار میگرفت و «رئالیسم سوسیالیستی» به زبان رسمی تبدیل شده بود. از هنرمندان انتظار میرفت آیندهای روشن، کارگرانی قهرمان و جامعهای آرمانی را تصویر کنند.کانتور نمیتوانست چنین جهانی را بپذیرد.برای او، هنری که واقعیت را آرایش کند، دیگر هنر نبود. او ویرانی را دیده بود و نمیتوانست وانمود کند همهچیز رو به بهبود است. همین نگاه، او را به حاشیه راند، اما در همان حاشیه بود که مهمترین ایدههایش شکل گرفت.او کمکم به این نتیجه رسید که تئاتر نباید تلاش کند جهان را بازنمایی کند؛ بلکه باید خود به یک واقعیت مستقل تبدیل شود. این اندیشه، در زمان خود جسورانه بود. بیشتر کارگردانان میکوشیدند صحنه را هرچه طبیعیتر بسازند، اما کانتور برعکس عمل میکرد. او معتقد بود هرچه صحنه بیشتر شبیه زندگی واقعی شود، از حقیقت دورتر میشود.در همین سالها بود که همکاری او با گروهی کوچک از هنرمندان آغاز شد؛ گروهی که بعدها با نام Cricot 2 شناخته شد. این گروه، ادامهٔ سنت تئاتر تجربی لهستان بود، اما زیر نظر کانتور به آزمایشگاهی برای کشف زبان تازهٔ تئاتر تبدیل شد.در تمرینهای او، هیچ چیز مقدس نبود. متن میتوانست تغییر کند، بازیگر میتوانست نقش خود را از دست بدهد و حتی شیء میتوانست از انسان مهمتر شود. او ساعتها روی جای قرار گرفتن یک صندلی یا زاویهٔ حرکت یک چمدان کار میکرد، زیرا باور داشت اشیا نیز مانند بازیگران معنا تولید میکنند.
همین نگاه، بسیاری را متعجب میکرد. چرا یک کارگردان اینهمه وقت صرف یک میز شکسته یا یک چتر کهنه میکند؟
پاسخ کانتور ساده بود: اشیا عمر طولانیتری از انسان دارند. آنها شاهد خاموش زندگیاند. انسانها میمیرند، اما یک نیمکت قدیمی هنوز خاطرهٔ کسانی را که بر آن نشستهاند با خود حمل میکند. از همینجا بود که مفهوم «شیء» در آثار او جایگاهی همارز بازیگر پیدا کرد.در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ و آغاز دههٔ ۱۹۶۰، کانتور بهتدریج از نقاش صرف فاصله گرفت و تئاتر به میدان اصلی تجربههایش تبدیل شد. اما او هرگز نقاشی را کنار نگذاشت؛ بلکه صحنه را مانند یک بوم نقاشی میدید. نور، بدن، اشیا و حرکت، رنگهای او بودند.
تماشاگران نخستین اجراهایش اغلب سردرگم میشدند. آنها انتظار داستانی منظم داشتند، اما با جهانی روبهرو میشدند که در آن اشیا جان میگرفتند، بازیگران گاه شبیه مانکن میشدند و سکوت، به اندازهٔ دیالوگ اهمیت داشت.
کانتور از این واکنشها نمیترسید. برعکس، معتقد بود اگر مخاطب همهچیز را فوراً بفهمد، اثر هنری شکست خورده است. هنر باید ذهن را آشفته کند؛ باید عادتهای دیدن را بر هم بزند.
در همین دوره، یکی از مهمترین ایدههای زندگی هنری او شکل گرفت؛ مفهومی که بعدها آن را «واقعیت پایینرتبه» نامید. به باور او، ارزش هنری در اشیای باشکوه و گرانقیمت نیست، بلکه در چیزهایی نهفته است که جامعه آنها را بیارزش میداند؛ صندلی شکسته، چمدان کهنه، لباس فرسوده، چوبلباسی زنگزده یا عروسکی که دیگر کسی با آن بازی نمیکند.
این انتخاب فقط یک سلیقهٔ زیباییشناسانه نبود؛ موضعی فلسفی بود. کانتور میخواست نشان دهد حقیقت اغلب در حاشیهها زندگی میکند، نه در مرکز.
بهتدریج، نام او از مرزهای لهستان فراتر رفت. منتقدان اروپایی متوجه شده بودند که در کراکوف، هنرمندی ظهور کرده که نه شبیه کارگردانان رئالیست است و نه کاملاً در چارچوب تئاتر ابزورد یا آوانگارد غرب میگنجد. او زبان خودش را میساخت؛ زبانی که از نقاشی، حافظه، تاریخ و تجربهٔ زیسته تغذیه میکرد.
اما کانتور هنوز احساس میکرد به مقصد نرسیده است.
سالها تجربه، شکست، آزمون و خطا، او را به پرسشی رسانده بود که آرامآرام به مرکز تمام آثارش تبدیل شد: آیا میتوان گذشته را دوباره روی صحنه احضار کرد؟ آیا خاطره فقط در ذهن زندگی میکند یا میتوان آن را به شکلی عینی و ملموس پیش چشم تماشاگر قرار داد؟
او برای یافتن پاسخ این پرسش، سالها دیگر نیز جستوجو کرد. نتیجهٔ این جستوجو، فقط یک نمایش نبود؛ تولد جهانی تازه در تئاتر بود؛ جهانی که بعدها با عنوان «تئاتر مرگ» شناخته شد و در شاهکار او، «کلاس مرده»، به کاملترین شکل خود رسید.
آنچه در این سالها ساخته شد، صرفاً یک شیوهٔ کارگردانی نبود؛ نوعی نگاه به زندگی بود. کانتور دیگر به تئاتر به چشم بازنمایی واقعیت نگاه نمیکرد. او میخواست روی صحنه، خودِ حافظه را زنده کند؛ حافظهای که نه نظم دارد، نه زمان میشناسد و نه هرگز کاملاً میمیرد.
راهی که از روستای کوچک ویلُپوله آغاز شده بود، حالا در آستانهٔ مهمترین کشف زندگی هنری او قرار داشت.