پرده دوم
سایمون استیونز؛ مردی که صدای زمانهاش را شنید
در هر دورهای از تاریخ تئاتر، نویسندگانی ظهور میکنند که بیش از آنکه قصه تعریف کنند، نبض زمانه خود را ثبت میکنند. اگر آنتون چخوف، روسیه در حال احتضارِ پایان قرن نوزدهم را نوشت، سایمون استیونز نویسنده نسلی شد که در میانه شتاب، اضطراب و تنهاییِ جهان معاصر به دنبال معنایی برای زندگی میگشت.
او در ششم فوریه ۱۹۷۱، در شهر استاکپورت در شمال انگلستان، به دنیا آمد؛ شهری صنعتی در حاشیه منچستر که دهههای پایانی قرن بیستم را با رکود اقتصادی، تغییرات اجتماعی و دگرگونی هویت طبقه کارگر پشت سر میگذاشت. این فضا، بیآنکه خود او بداند، بعدها به بخشی از جهان نمایشنامههایش تبدیل شد؛ جهانی که در آن آدمها بیش از آنکه با دیگران درگیر باشند، با خودشان در کشمکشاند.استیونز در خانوادهای معمولی بزرگ شد. خانهشان نه محل رفتوآمد هنرمندان بود و نه کتابخانهای عظیم داشت. اما آنچه از همان سالهای کودکی در او شکل گرفت، کنجکاوی نسبت به رفتار انسانها بود. او ساعتها به گفتوگوی آدمها گوش میداد؛
... دیدن ادامه ››
نه برای شنیدن خبر یا داستان، بلکه برای کشف آنچه میان کلمات پنهان میماند. بعدها بارها گفت که شخصیتها را از دل زندگی روزمره پیدا میکند، نه از دل تخیل محض.در نوجوانی، بیش از هر چیز به موسیقی، فوتبال و ادبیات علاقه داشت. آثار نویسندگانی چون چخوف، هارولد پینتر، ادوارد باند و دیوید ممت نگاه او را به نمایشنامه تغییر دادند. او دریافت که درام الزاماً از حادثههای بزرگ ساخته نمیشود؛ گاهی یک سکوت، یک دروغ کوچک یا یک سوءتفاهم ساده، میتواند بنیان زندگی چند انسان را فرو بریزد.
پس از پایان تحصیلات، برخلاف بسیاری از همنسلانش که مستقیم وارد فضای حرفهای تئاتر شدند، معلم زبان انگلیسی شد. سالها در مدارس تدریس کرد و هر روز با نوجوانانی روبهرو بود که زبان، ترسها، خشم و آرزوهایشان با نسلهای قبل تفاوت داشت. کلاس درس برای او تنها محل آموزش دستور زبان نبود؛ آزمایشگاهی بود برای شناخت انسان.او بعدها اعتراف کرد که بسیاری از دیالوگهای نمایشنامههایش را نه پشت میز کار، بلکه در راهروهای مدرسه، زنگ تفریح یا گفتوگوهای روزمره با دانشآموزان پیدا کرده است. همین تجربه باعث شد زبان آثارش از تصنع فاصله بگیرد. شخصیتهای او مانند آدمهای واقعی حرف میزنند؛ جملاتشان نیمهکاره میماند، حرف یکدیگر را قطع میکنند، سکوت میکنند و گاهی مهمترین حقیقت را هرگز بر زبان نمیآورند.ورود استیونز به دنیای حرفهای تئاتر در اواخر دهه ۱۹۹۰ اتفاق افتاد. نخستین نمایشنامههایش توجه منتقدان را جلب کرد، اما آنچه او را به یکی از مهمترین نمایشنامهنویسان نسل خود تبدیل کرد، تواناییاش در ثبت اضطراب انسان معاصر بود. در آثار او، شخصیتها اغلب در جامعهای زندگی میکنند که ارتباطات بیشتر شده، اما فهم متقابل کمتر. آنها کنار هم هستند، اما یکدیگر را نمیشناسند.نمایشنامههایی مانند Bluebird، Motortown و Pornography تصویری بیرحمانه از جامعه بریتانیا ارائه میکردند؛ جامعهای که خشونت، تنهایی، رسانه و بحران هویت در تار و پود آن تنیده شده بود. استیونز هیچگاه شخصیتهایش را محکوم نمیکند. حتی وقتی دست به خشونت میزنند یا تصمیمهای ویرانگر میگیرند، او تلاش میکند پیش از قضاوت، آنها را بفهمد. این ویژگی، میراثی است که بسیاری از منتقدان آن را وامدار چخوف میدانند.در سال ۲۰۱۲، نقطه عطف مهمی در زندگی حرفهای او رقم خورد. اقتباس نمایشی او از رمان «حادثه عجیب سگی در شب» نوشته مارک هدن، با استقبال گسترده روبهرو شد. این نمایش نهتنها در بریتانیا، بلکه در آمریکا نیز موفقیت چشمگیری به دست آورد و جوایز مهمی از جمله جایزه تونی را برای او به ارمغان آورد. این موفقیت نشان داد که استیونز فقط نمایشنامهنویس نیست؛ او اقتباسگری است که میتواند روح یک اثر را به زبان تئاتر ترجمه کند، بیآنکه آن را قربانی وفاداری صرف به متن اصلی کند.همین نگاه، او را دوباره به سراغ نویسندگان کلاسیک برد؛ اما نه برای بازسازی گذشته، بلکه برای گفتوگو با آن. او معتقد بود کلاسیکها زمانی زنده میمانند که بتوانند با مسائل امروز سخن بگویند. از همین رو، وقتی به «دایی وانیا»ی چخوف نزدیک شد، تصمیم نگرفت واژهها را به انگلیسی امروزی برگرداند؛ تصمیم گرفت احساسات پنهان شخصیتها را برای مخاطب قرن بیستویکم قابل لمس کند.
در اقتباس او، چخوف همچنان چخوف باقی میماند، اما زبان، ریتم و روابط انسانی به جهان امروز نزدیکتر میشود. استیونز نه به دنبال مدرن کردن تصنعی متن بود و نه میخواست آن را به یک اثر تاریخی تبدیل کند. او پلی ساخت میان دو زمان؛ پلی که از یک سو به روسیه پایان قرن نوزدهم میرسید و از سوی دیگر به انسانی که امروز، در میان شلوغی شهرهای مدرن، همان حسرتها، همان شکستها و همان رؤیاهای نیمهتمام را با خود حمل میکند.
شاید به همین دلیل است که آثار او، با وجود ریشه داشتن در جامعه بریتانیا، در کشورهای مختلف جهان اجرا میشوند. زیرا دغدغه اصلی او نه سیاست است، نه جغرافیا و نه تاریخ؛ دغدغه او انسان است. انسانی که در هر زمان و هر مکان، میان آنچه آرزو میکند و آنچه زندگی میکند، فاصلهای دردناک را تجربه میکند.
اگر چخوف، سکوت را وارد نمایشنامه کرد، سایمون استیونز به آن سکوت، زبان امروز را بخشید. او نشان داد که بیش از یک قرن پس از مرگ چخوف، پرسشهای اساسی او هنوز بیپاسخ ماندهاند و شاید به همین دلیل است که بازگشت به آثار کلاسیک، برای استیونز، نه سفری به گذشته، بلکه تلاشی برای فهم اکنون است.