فصل اول
کودکی در کنار رودخانه
صبحهای استراتفورد همیشه با صدای رودخانه آغاز نمیشد؛ گاهی اول صدای چکش آهنگر میآمد، گاهی بعبع گوسفندهایی که از میان کوچههای باریک شهر عبور میکردند و گاهی هم بوی چرم خیس که از کارگاه جان شکسپیر بیرون میزد. شهری کوچک بود؛ آنقدر کوچک که اگر رهگذری تازهوارد از میدان اصلی میگذشت، تا غروب بیشتر چهرههایش برای مردم آشنا میشد.
در همین شهر، در بهار سال ۱۵۶۴، کودکی به دنیا آمد که هیچ نشانهای از آیندهاش در چهره یا خانوادهاش دیده نمیشد. پدرش، جان شکسپیر، دستکشدوز و بازرگانی بود که روزگارش میان پوست دباغیشده، معاملات بازار و جلسات شورای شهر میگذشت. مادرش، مری آردن، از خانوادهای قدیمی و زمیندار میآمد؛ زنی که میراث روستا را با خود به خانه آورده بود؛ رسمها، قصهها و لهجهای که هنوز بوی مزرعه میداد.
آن روزها انگلستان زیر سلطنت الیزابت اول آرامآرام رنگ
... دیدن ادامه ››
تازهای به خود میگرفت. کلیساها دیگر همان کلیساهای نسل قبل نبودند، تجارت رونق گرفته بود و شهرهای کوچک کمکم به بازارهایی پرجنبوجوش تبدیل میشدند. اما زندگی مردم عادی هنوز با فصلها میگذشت؛ با باران، برداشت گندم، بازار هفتگی و نگرانی همیشگی از بیماری.
چند ماه پیش از تولد ویلیام، طاعون دوباره به استراتفورد رسیده بود. خانهها یکییکی علامتگذاری میشدند و زنگ کلیسا بیشتر برای مردگان به صدا درمیآمد تا برای جشنها. بسیاری از نوزادان آن سال هرگز بزرگ نشدند. ویلیام از معدود کودکانی بود که از آن زمستان و بهار جان سالم به در برد.
در بیستوششم آوریل، او را برای غسل تعمید به کلیسای شهر بردند؛ تنها سند قطعی که امروز از آغاز زندگیاش باقی مانده است. تاریخ دقیق تولدش ثبت نشد، اما پژوهشگران با توجه به رسم آن روزگار، بیستوسوم آوریل را محتملترین زمان تولد او میدانند.
کودکی او در خیابانهایی گذشت که هنوز سنگفرش کامل نداشتند. اسبها از کنار خانهها عبور میکردند، دورهگردها خبرهای لندن را به شهر میآوردند و گاه گروههای نمایش سیار چند روزی در استراتفورد توقف میکردند. مردم دور میدان جمع میشدند و بازیگرانی را تماشا میکردند که تنها با چند لباس، چند شمشیر چوبی و صدایی رسا، جهانی تازه میساختند.
هیچکس نمیتواند با اطمینان بگوید پسرک چند بار این نمایشها را دیده است؛ اما بعید نیست همان اجراهای ساده، نخستین جرقههای شیفتگی او به صحنه را روشن کرده باشند.
ویلیام به مدرسه گرامر شهر رفت؛ جایی که آموزش آسان نبود. ساعتهای طولانی صرف خواندن لاتین، دستور زبان، خطابه و متون نویسندگان روم باستان میشد. شاگردان باید جملهها را حفظ میکردند، ترجمه مینوشتند و بارها آنها را با صدای بلند تکرار میکردند. این آموزش سخت، بعدها در زبان نمایشنامههای او رد خود را بهجا گذاشت؛ زبانی که هم میتوانست ساده و کوچهبازاری باشد و هم در چند سطر، به پیچیدگی اندیشههای فیلسوفان نزدیک شود.
اما رونق خانواده دوام نیاورد. جان شکسپیر، که زمانی از معتبرترین شهروندان استراتفورد بود، بهتدریج با مشکلات مالی روبهرو شد. بدهیها افزایش یافت و جایگاه اجتماعیاش رو به افول گذاشت. ویلیام نوجوان، خیلی زود با این واقعیت آشنا شد که اعتبار، همانقدر که بهدست میآید، ممکن است از دست برود.
سالها بعد، وقتی شخصیتهای نمایشنامههایش میان قدرت و سقوط، ثروت و فقر، غرور و شکست سرگردان بودند، بسیاری از پژوهشگران این تجربههای نخستین را بیارتباط با جهان آثار او ندانستند.
هنوز هیچکس او را شاعر نمینامید. او فقط پسری بود از شهری کوچک؛ پسری که هر روز از کنار رودخانه ایون میگذشت، درس میخواند، به کار پدر کمک میکرد و مانند هزاران نوجوان دیگر، آیندهای نامعلوم پیش رو داشت.
اما گاهی تاریخ، آرامترین آغازها را برای بلندترین روایتهایش انتخاب میکند.