فصل اول
کودکی در سرزمین جنگ
صبح ششم آوریل ۱۹۱۵، در روستای کوچک ویلُپوله اسکرژینسکه در جنوب لهستان، کودکی به دنیا آمد که سالها بعد، مرگ را از گورستان بیرون میآورد و روی صحنه تئاتر مینشاند. نامش تادئوش کانتور بود؛ اما آن روز هیچکس نمیتوانست تصور کند که این نوزاد، یکی از تأثیرگذارترین هنرمندان قرن بیستم خواهد شد.
او در جهانی متولد شد که هنوز بوی باروت میداد. جنگ جهانی اول اروپا را به ویرانهای عظیم تبدیل کرده بود و لهستان، کشوری که بیش از یک قرن میان قدرتهای همسایه تقسیم شده بود، هنوز برای یافتن هویت خود دستوپا میزد. پیش از آنکه کانتور راه رفتن را یاد بگیرد، صدای جنگ، مهاجرت و ناامنی بخشی از زندگی روزمره مردم شده بود.پدرش، ماریان کانتور، سربازی بود که حضورش در زندگی خانواده بیش از آنکه واقعی باشد، به خاطره شباهت داشت. او خیلی زود خانه را ترک کرد و دیگر هرگز به معنای واقعی کلمه به زندگی پسرش بازنگشت. نبودن پدر، نخستین غیبت بزرگ زندگی کانتور بود؛ غیبتی که بعدها بارها در آثارش تکرار شد.
... دیدن ادامه ››
در نمایشهای او همیشه کسی غایب است؛ کسی که باید باشد اما نیست، و همین نبودن، از هر حضوری سنگینتر است.مادرش، هلنا، بار زندگی را به دوش کشید. زنی آرام، سختکوش و مذهبی که تلاش میکرد در میان آشوب زمانه، خانواده را حفظ کند. اما آنچه بیش از همه بر ذهن کودک اثر گذاشت، نه خانه، بلکه فضای روستا بود؛ جایی که زندگی و مرگ فاصله چندانی با هم نداشتند.ویلُپوله، روستایی کاتولیک بود؛ با کلیسایی قدیمی، مراسم مذهبی باشکوه، تشییعجنازههای طولانی و قبرستانی که تقریباً همه اهالی آن را میشناختند. برای کودکی که هر روز از کنار تابوت، صلیب و آیینهای سوگواری عبور میکرد، مرگ چیزی ترسناک و دوردست نبود؛ بخشی از زندگی بود.سالها بعد، کانتور در نوشتههایش بارها به همین تصاویر بازگشت. او اعتقاد داشت حافظه، آرشیوی از تصویرهاست، نه مجموعهای از روایتها. به همین دلیل، در آثارش کمتر داستان میبینیم و بیشتر با تصویر روبهرو میشویم؛ نیمکتی قدیمی، چمدانی فرسوده، عروسکی بیجان یا مردی که سالهاست از زمان خود جا مانده است.کودکی او همزمان با تولد دوباره لهستان بود. در سال ۱۹۱۸، پس از پایان جنگ جهانی اول، کشور استقلال خود را به دست آورد. مردم جشن گرفتند، اما استقلال به معنای آرامش نبود. فقر، بیثباتی اقتصادی و بحرانهای سیاسی همچنان ادامه داشت. کانتور در فضایی رشد کرد که امید و اضطراب همیشه کنار هم بودند.از همان سالهای مدرسه، بیش از هر چیز به نقاشی علاقه نشان میداد. دفترهایش پر از طراحی بود؛ نه از قهرمانان، بلکه از آدمهای عادی، خانههای کهنه و اشیای اطرافش. بعدها میگفت اشیا بیش از انسانها حافظه دارند؛ انسان فراموش میکند، اما یک صندلی قدیمی یا یک چمدان کهنه، سالها خاطره را بیصدا با خود حمل میکند.این نگاه، ریشه در همان سالهای کودکی داشت. او در خانه مادربزرگش ساعتها به وسایل قدیمی خیره میشد؛ لباسهایی که صاحبانشان سالها پیش مرده بودند، صندوقهایی که دیگر کسی آنها را باز نمیکرد و اتاقهایی که زمان در آنها متوقف شده بود. برای بیشتر آدمها اینها وسایل بلااستفاده بودند؛ برای کانتور، هر کدام روایتی ناتمام از زندگی یک انسان محسوب میشدند.وقتی نوجوان شد، هنر برایش فقط وسیلهای برای زیباتر کردن جهان نبود؛ راهی برای فهمیدن آن بود. او احساس میکرد واقعیت، آن چیزی نیست که دیده میشود. پشت هر تصویر، لایهای پنهان وجود دارد؛ لایهای که تنها هنر میتواند آشکارش کند.
اما تاریخ دوباره از راه رسید.
در سپتامبر ۱۹۳۹، ارتش آلمان نازی از غرب و ارتش شوروی از شرق به لهستان حمله کردند. کشوری که تازه طعم استقلال را چشیده بود، دوباره میان دو قدرت تقسیم شد. دانشگاهها تعطیل شدند، کتابها سانسور شدند و بسیاری از هنرمندان یا کشته شدند یا به تبعید رفتند.کانتور آن روزها دانشجوی آکادمی هنرهای زیبای کراکوف بود. آیندهای که برای خود تصور میکرد، ناگهان فرو ریخت. اشغال لهستان فقط آزادی را از مردم نگرفت؛ امکان خلق هنر را نیز از آنان سلب کرد.اما او تسلیم نشد.در سالهای اشغال، همراه گروهی از دوستانش تئاتری مخفی راه انداخت؛ اجرایی در خانههای شخصی، زیرزمینها و اتاقهایی که هر لحظه امکان داشت مأموران نازی در آنها را بشکنند. در آن سالها، اجرای یک نمایش میتوانست حکم اعدام داشته باشد.کانتور بعدها گفت همان روزها بود که فهمید تئاتر، ساختمان و پرده و دکور نیست. اگر هیچ چیز باقی نماند، باز هم تا وقتی انسانی مقابل انسان دیگری بایستد، تئاتر زنده است.
جنگ از او هنرمندی ساخت که دیگر هرگز به زیباییِ صرف اعتماد نکرد. او ویرانی را دیده بود، مرگ را از نزدیک لمس کرده بود و میدانست تمدن چقدر شکننده است. شاید به همین دلیل، بعدها هیچوقت صحنههای تمیز و باشکوه نساخت. جهان او همیشه پر بود از اشیای شکسته، صندلیهای کهنه، لباسهای فرسوده و انسانهایی که انگار از دل تاریخ بیرون افتادهاند.
وقتی جنگ به پایان رسید، لهستان دیگر همان کشور سابق نبود و تادئوش کانتور نیز دیگر آن جوان رؤیابین سالهای دانشجویی نبود. او میدانست هنری که پس از آشویتس خلق میشود، دیگر نمیتواند مانند گذشته باشد. تئاتر باید زبان تازهای پیدا میکرد؛ زبانی که بتواند از چیزهایی سخن بگوید که کلمات از بیانشان ناتواناند.
این جستوجو، تازه آغاز راه بود؛ راهی که چند سال بعد به تولد یکی از رادیکالترین جریانهای تئاتر جهان انجامید.