پرده اول
آنتون چخوف؛ پزشکی که روح انسان را معاینه کرد
در زمستان سال ۱۸۶۰، در شهری بندری کنار دریای آزوف، کودکی متولد شد که بعدها نگاه جهان به انسان را تغییر داد.شهر تاگانروگ شاید در نگاه اول جایی نبود که انتظار داشته باشیم یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ از آن برخیزد. شهری تجاری، با خیابانهایی ساده، مردمی معمولی و زندگیای که بیشتر با کار، تجارت و تلاش برای گذران روزها تعریف میشد. اما همین فضای معمولی، همان چیزی شد که بعدها جهان ادبی چخوف را ساخت.
آنتون پاولوویچ چخوف سومین فرزند خانوادهای شش نفره بود. پدرش، پاول چخوف، صاحب یک مغازه خواربارفروشی کوچک بود؛ مردی مذهبی، سختگیر و معتقد به نظم آهنین. او فرزندانش را با کار سخت تربیت میکرد. صبحها پیش از طلوع خورشید باید از خواب بیدار میشدند، در مغازه کمک میکردند و در مراسم مذهبی شرکت میکردند.اما در همان خانه سختگیرانه، آنتون یک پنجره دیگر هم داشت؛ مادرش.یوگنیا، مادر چخوف، زنی بود که برخلاف خشکی پدر، جهان را با داستانها به فرزندانش معرفی میکرد. او برای آنها از سفرها، آدمها و اتفاقهای مختلف تعریف میکرد. چخوف بعدها گفت که استعداد نویسندگیاش را از مادرش گرفته است؛ نه از آن جهت که او نویسنده بود، بلکه چون به او یاد داد چگونه آدمها را ببیند.این دو نیروی متضاد در تمام زندگی چخوف باقی ماندند:از یک سو واقعیت سخت، فقر، بیماری
... دیدن ادامه ››
و رنج انسانها؛
از سوی دیگر تخیل، همدلی و توانایی دیدن زیباییهای کوچک زندگی.کودکی چخوف، برخلاف بسیاری از نویسندگان بزرگ، کودکی شاعرانهای نبود. او با ترس از پدر، فشار اقتصادی و مسئولیت زودهنگام بزرگ شد. شاید همین تجربه باعث شد بعدها هرگز انسانها را ساده قضاوت نکند.او فهمید آدمها ترکیبی از ضعف و قدرت هستند؛ هیچکس کاملاً قربانی یا کاملاً مقصر نیست.
سالهای تنهایی و کشف جهان انسانها
وقتی تجارت پدر شکست خورد و خانواده برای فرار از بدهیها به مسکو رفتند، آنتون نوجوان مجبور شد مدتی تنها در تاگانروگ بماند.
این دوره شاید یکی از مهمترین سالهای شکلگیری شخصیت او بود.او تنها بود، اما همین تنهایی فرصتی شد تا نگاه کند.
چخوف از آن دسته آدمهایی نبود که زندگی را فقط تجربه کند؛ او زندگی را مشاهده میکرد. ساعتها رفتار مردم را میدید. به حرفهایشان گوش میداد. تناقضهایشان را ثبت میکرد.مردی که در ظاهر مغرور بود اما درونش پر از ترس بود.زنی که لبخند میزد اما سالها غم را پنهان کرده بود.کارگری که رؤیاهایی داشت اما شرایط زندگی اجازه نمیداد به آنها نزدیک شود.همین آدمهای معمولی بعدها تبدیل شدند به شخصیتهای اصلی جهان چخوف.
او برخلاف سنت رایج نمایشنامهنویسی قرن نوزدهم، به دنبال پادشاهان، قهرمانان بزرگ و حوادث عظیم نبود. او به سراغ کسانی رفت که تاریخ معمولاً آنها را فراموش میکند.آدمهایی که زندگی میکنند، رنج میکشند و میمیرند، بدون اینکه کسی داستانشان را بنویسد
.پزشکی و ادبیات؛ دو راه برای شناخت انسان
در سال ۱۸۷۹ چخوف وارد دانشکده پزشکی دانشگاه مسکو شد.
پزشکی برای او فقط یک حرفه نبود. او از طریق پزشکی وارد عمیقترین لایههای زندگی انسان شد.در اتاقهای بیمارستان، با انسانهایی روبهرو میشد که دیگر نقابهای اجتماعیشان را از دست داده بودند. بیماری، فقر و ترس، همه تفاوتهای ظاهری را کنار میزد.او در یک طرف میز پزشکی مینشست و بدن انسان را بررسی میکرد؛ در طرف دیگر، نویسندهای بود که روح انسان را میکاوید.چخوف هیچوقت پزشکی را رها نکرد. حتی وقتی شهرت ادبی پیدا کرد، خودش را بیشتر پزشک میدانست.اما ادبیات برای او تبدیل شد به راهی برای درمان چیزی عمیقتر از بیماری جسمی.او میخواست بفهمد چرا انسانها با وجود داشتن آرزو، فرصت و توانایی، گاهی زندگی خود را از دست میدهند.
تولد یک نمایشنامهنویس بزرگ
در ابتدا چخوف برای درآمد، داستانهای کوتاه طنز مینوشت. اما به مرور نگاه او تغییر کرد.دیگر فقط نمیخواست مردم را سرگرم کند؛ میخواست آنها را به دیدن خودشان مجبور کند.
نمایشنامههای او در ابتدا با شکستهایی روبهرو شدند. اجرای نخست «مرغ دریایی» در سال ۱۸۹۶ نمونهای مشهور از این شکست بود. تماشاگران انتظار داشتند با یک نمایش سنتی روبهرو شوند، اما چخوف چیزی دیگر ارائه کرده بود: زندگی.
در آثار او اتفاقهای بزرگ بیرونی کم هستند، اما درون شخصیتها آشوبی دائمی جریان دارد.در «دایی وانیا»، انسانی را میبینیم که احساس میکند بهترین سالهای عمرش را از دست داده است.
در «سه خواهر»، شخصیتها دائماً درباره رفتن به مسکو حرف میزنند؛ اما مسئله واقعی آنها شهر مسکو نیست. مسئله این است که آنها توان تغییر زندگی خود را ندارند.
در «باغ آلبالو»، فروپاشی یک خانه، نمادی از پایان یک دوره تاریخی است.چخوف نشان داد که گاهی بزرگترین تراژدی زندگی، اتفاقی نیست که رخ میدهد؛ اتفاقی است که هرگز رخ نمیدهد.
بیماری، مرگ و ماندگاری چخوف سالها با بیماری سل زندگی کرد. بیماریای که آرامآرام بدنش را تحلیل برد، اما نگاهش را نسبت به زندگی عمیقتر کرد.او در سالهای پایانی عمرش بیشتر از همیشه به سکوت، خاطره و گذر زمان توجه داشت.
در سال ۱۹۰۴، در سن ۴۴ سالگی، در آلمان درگذشت.
اما مرگ او پایان نبود.چخوف تبدیل شد به نویسندهای که نه درباره انسانهای استثنایی، بلکه درباره انسانهای واقعی نوشت.
او به جهان یاد داد که در یک اتاق کوچک، میان چند انسان معمولی، میتواند بزرگترین درامهای بشری اتفاق بیفتد.