فصل سوم
وقتی مرگ روی صحنه قدم گذاشت
سال ۱۹۷۵، تادئوش کانتور شصت ساله بود. بسیاری از هنرمندان در این سن به جمعبندی میرسند، زبان خود را پیدا کردهاند و تنها آن را تکرار میکنند. اما برای کانتور، همه آنچه تا آن روز تجربه کرده بود، تنها مقدمهای برای رسیدن به اثری بود که بعدها نهتنها مسیر زندگی خودش، بلکه تاریخ تئاتر قرن بیستم را تغییر داد.
نام آن اثر، «کلاس مرده» بود.اما «کلاس مرده» از یک نمایشنامه آغاز نشد. برخلاف تصور رایج، کانتور ابتدا داستانی برای تعریف کردن نداشت. آنچه او را به حرکت واداشت، تصویری بود که سالها در حافظهاش زندگی میکرد؛ کلاس کوچکی در روستای ویلُپوله، نیمکتهای چوبی، معلمی که نام شاگردان را صدا میزد و کودکانی که گمان میکردند زندگی تا ابد ادامه خواهد داشت.سالها بعد، وقتی به گذشته نگاه کرد، دریافت تقریباً همه آن کودکان مردهاند؛ بعضی در جنگ، بعضی در پیری و بعضی در سکوت
... دیدن ادامه ››
فراموشی.
همین تصویر، هسته نخستین «کلاس مرده» شد.
کانتور بعدها نوشت که حافظه، گذشته را همانگونه که بوده بازنمیگرداند؛ حافظه همیشه چیزی را کم میکند، چیزی را تغییر میدهد و چیزی را از نو میآفریند. بنابراین، اگر قرار بود کلاس کودکی دوباره ساخته شود، نمیتوانست واقعی باشد؛ باید شبیه خاطره میبود.به همین دلیل، شخصیتهایی که وارد صحنه میشوند، کودک نیستند؛ پیرمردها و پیرزنهایی هستند که مانکنهای کودکِ همزاد خود را بر دوش گرفتهاند. آنها همزمان کودکاند و سالخورده؛ زندهاند و مرده؛ در گذشتهاند و در اکنون. این تصویر، یکی از تکاندهندهترین استعارههای تاریخ تئاتر است؛ انسانی که هرگز از کودکی خود جدا نشده و تا پایان عمر، گذشته را مانند باری بر دوش حمل میکند.اما کانتور نمیخواست درباره مرگ نمایش بسازد؛ او میخواست نشان دهد مرگ چگونه در زندگی حضور دارد.اینجاست که نظریه مشهور او، «تئاتر مرگ»، شکل نهایی خود را پیدا میکند.در نگاه کانتور، مرگ پایان زندگی نیست؛ مرگ نیرویی است که از آغاز، درون زندگی حضور دارد. هر لحظهای که میگذرد، به خاطره تبدیل میشود و هر خاطره، شکلی از مرگ است. آنچه از گذشته باقی میماند، دیگر خودِ زندگی نیست؛ تصویری از آن است. تئاتر باید همین تصویر را احضار کند.او بازیگر را نیز از نو تعریف کرد.بازیگر دیگر قرار نبود شخصیتی خیالی را بازنمایی کند. کانتور از بازیگرانش میخواست مانند انسانهایی رفتار کنند که ناگهان از حافظه بیرون افتادهاند. حرکتهای مکانیکی، تکرارهای وسواسگونه، سکوتهای طولانی و نگاههایی که به نقطهای نامعلوم دوخته میشد، همه در خدمت همین ایده بودند؛ اینکه انسانها بیشتر شبیه خاطرهاند تا شخصیت.یکی از رادیکالترین تصمیمهای او، حضور خودش روی صحنه بود.کانتور در گوشهای میایستاد، میان بازیگران حرکت میکرد، گاهی صندلیای را جابهجا میکرد، گاهی دستی را هدایت میکرد و گاهی فقط نگاه میکرد. او نقش شخصیت نداشت. بیشتر شبیه کسی بود که میکوشد خاطرات خود را کنترل کند، اما هر بار گذشته از دستش میگریزد.این حضور، مرز میان خالق و اثر را از بین میبرد. کارگردان دیگر پشت صحنه نبود؛ او نیز اسیر جهانی شده بود که خود ساخته بود.
پس از نخستین اجرا، واکنشها دوگانه بود.
برخی منتقدان نوشتند با شاهکاری روبهرو هستند که زبان تئاتر را تغییر خواهد داد. برخی دیگر آن را اثری نامفهوم، مالیخولیایی و ضددرام خواندند. اما تقریباً همه بر یک نکته توافق داشتند؛ پیش از «کلاس مرده» چیزی شبیه این نمایش وجود نداشت.
سفرهای بینالمللی آغاز شد.از کراکوف تا پاریس، فلورانس، لندن، نیویورک و توکیو، تماشاگران با جهانی روبهرو میشدند که هیچ شباهتی به تئاتر متعارف نداشت. آنها نه با داستان، بلکه با حافظه مواجه میشدند؛ نه با شخصیت، بلکه با ردپای انسان.در همین سالها، بسیاری از کارگردانان جوان اروپا و آمریکا برای دیدن تمرینهای کانتور به لهستان رفتند. آنها میخواستند بدانند این مرد چگونه از یک نیمکت شکسته یا یک چمدان فرسوده، تصویری میسازد که از پرخرجترین دکورهای جهان تأثیرگذارتر است.پاسخ کانتور همیشه یکسان بود.«اشیا بازی نمیکنند؛ آنها فقط وجود دارند.»به باور او، همین «وجود داشتن» از هر بازیگری صادقانهتر بود. یک صندلی کهنه، نیازی به تظاهر نداشت. سالها زندگی را در خود حمل میکرد و همین، برای حضور روی صحنه کافی بود.
اما موفقیت جهانی، او را آرام نکرد.کانتور احساس میکرد «کلاس مرده» پایان راه نیست؛ آغاز مرحلهای تازه است. پس از آن، نمایشهایی چون «ویلُپوله، ویلُپوله»، «بگذار هنرمندان بمیرند» و «هرگز بازنخواهم گشت» را خلق کرد؛ آثاری که همگی به شکلی وسواسگونه به گذشته، خاطره، مرگ و بازگشت میپرداختند.
در همه این آثار، یک تصویر بارها تکرار میشود؛ انسانی که میخواهد گذشته را دوباره زندگی کند، اما هر بار درمییابد گذشته فقط به شکل سایه بازمیگردد.شاید همین نگاه است که آثار کانتور را تا امروز زنده نگه داشته است.او درباره مرگ حرف نمیزد تا ما را ناامید کند؛ درباره حافظه سخن میگفت تا یادآوری کند هیچ انسانی از گذشته خود رها نیست. هر آنچه زیستهایم، هرچند فراموش شده باشد، جایی در اعماق ذهن باقی میماند و گاهی، بیآنکه انتظارش را داشته باشیم، دوباره روی صحنه زندگی ظاهر میشود.در اواخر دهه هشتاد، نام تادئوش کانتور دیگر فقط نام یک کارگردان نبود؛ او به یکی از مهمترین نظریهپردازان تئاتر معاصر تبدیل شده بود. اما خودش هنوز همان کودک ویلُپوله بود؛ کودکی که از کنار قبرستان روستا عبور میکرد و با خود فکر میکرد آیا مردگان واقعاً از میان میروند، یا فقط شکل حضورشان عوض میشود؟تمام عمرش، در واقع، پاسخی بود به همین پرسش.