در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد لهاک درباره اکران فیلم‌تئاتر عروسی خون: پردهٔ نخست؛ مردی که شعر را به صحنه آورد هر روایت از «عروسی خون» پیش
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 10:24:56
پردهٔ نخست؛ مردی که شعر را به صحنه آورد

هر روایت از «عروسی خون» پیش از آنکه به تالار نمایش برسد، از جایی دیگر آغاز می‌شود؛ از دشتی در جنوب اسپانیا، جایی که بوی زیتون، خاک داغ و آواز کولی‌ها در هوا می‌پیچد. پیش از آنکه دامادی به خون بنشیند و عروسی به سوگواری بدل شود، پسری در همان سرزمین چشم به جهان گشود که سال‌ها بعد، اندوه و زیبایی اندلس را به زبان نمایش ترجمه کرد.
پنجم ژوئن ۱۸۹۸، در روستای فوئنته واکروس از استان گرانادا، فدریکو گارسیا لورکا به دنیا آمد؛ نخستین فرزند خانواده‌ای که در ظاهر، زندگی آرام و مرفهی داشت. پدرش، فدریکو گارسیا رودریگس، کشاورز و مالک زمین‌های حاصلخیز بود و مادرش، ویکنتا لورکا رومرو، آموزگاری باسواد و شیفته ادبیات و موسیقی. اگر پدر، امنیت اقتصادی را برای خانواده فراهم می‌کرد، این مادر بود که پنجره جهان هنر را به روی فرزندش گشود. سال‌ها بعد، بسیاری از نزدیکان لورکا معتقد بودند که حساسیت شاعرانه او بیش از هر چیز میراث همان زن آرام و کتاب‌خوان بوده است.
کودکی لورکا در میان مزارع گندم، باغ‌های زیتون و روستاهای اندلس سپری شد؛ جایی که مرگ و زندگی فاصله چندانی با یکدیگر نداشتند. در آن سرزمین، جشن‌های عروسی با آوازهای کهن همراه بود، سوگواری‌ها آیینی جمعی داشت و افسانه‌ها هنوز بخشی از زندگی روزمره مردم بودند. همین تجربه زیسته بعدها به مهم‌ترین ... دیدن ادامه ›› سرمایه ادبی او تبدیل شد. شخصیت‌های نمایشنامه‌هایش هرگز صرفاً زاده تخیل نبودند؛ آن‌ها از دل همان زنان سیاه‌پوش، کشاورزان خاموش، کولی‌های آوازخوان و مردمانی بیرون آمده بودند که کودکی‌اش را احاطه کرده بودند.
لورکا در کودکی به دلیل بیماری، دیرتر از همسالانش راه رفت و همین محدودیت جسمانی او را بیش از پیش به موسیقی و کتاب نزدیک کرد. استعدادش در نوازندگی پیانو به اندازه‌ای چشمگیر بود که اطرافیان آینده او را نه در ادبیات، بلکه در موسیقی می‌دیدند. او ساعت‌های طولانی آثار آهنگسازان کلاسیک را می‌نواخت و بعدها نیز موسیقی، ریتم پنهان تمام شعرها و نمایشنامه‌هایش شد. حتی زمانی که قلم به دست گرفت، جملاتش بیش از آنکه شبیه نثر باشند، ضرباهنگ یک قطعه موسیقی را داشتند.
در سال‌های جوانی وارد دانشگاه گرانادا شد و هم‌زمان حقوق، فلسفه و ادبیات خواند، اما کلاس‌های دانشگاه هرگز نتوانستند ذهن جست‌وجوگر او را راضی کنند. آنچه او را بیشتر پرورش داد، سفرهای دانشجویی به شهرها و روستاهای اسپانیا بود؛ سفرهایی که طی آن با فرهنگ عامه، ترانه‌های محلی، آیین‌های مذهبی و افسانه‌های کهن آشنا شد. بعدها همین عناصر، ستون‌های اصلی جهان نمایشی او شدند.
سال ۱۹۱۹ نقطه عطف زندگی لورکا بود. او راهی مادرید شد و در «رسیدنسیا دِ استودیانتس» اقامت گزید؛ مکانی که در آن زمان مهم‌ترین مرکز تجمع روشنفکران جوان اسپانیا به شمار می‌رفت. در آنجا با جوانانی آشنا شد که هر یک بعدها چهره‌ای تأثیرگذار در هنر قرن بیستم شدند؛ از نقاش جوان، سالوادور دالی، تا فیلمساز آینده، لوئیس بونوئل. بحث‌های شبانه، اجراهای موسیقی، جلسات شعرخوانی و گفت‌وگوهای بی‌پایان درباره هنر مدرن، ذهن لورکا را دگرگون کرد. او دیگر تنها شاعری روستایی نبود؛ اکنون می‌کوشید میان سنت‌های کهن اندلس و زبان مدرن هنر اروپا پلی تازه بسازد.
در دهه ۱۹۲۰ نام او به‌عنوان یکی از مهم‌ترین اعضای «نسل ۲۷» بر سر زبان‌ها افتاد؛ گروهی از شاعران و نویسندگان که می‌خواستند ادبیات اسپانیا را از نو تعریف کنند. انتشار مجموعه شعر «کولی‌باله‌ها» در سال ۱۹۲۸ شهرتی کم‌نظیر برای او به همراه آورد. این کتاب نه تصویری رمانتیک از کولی‌ها، بلکه روایتی شاعرانه از سرنوشت، خشونت، عشق و آزادی بود؛ مفاهیمی که بعدها در نمایشنامه‌هایش نیز حضوری پررنگ یافتند.
اما درست در اوج موفقیت، بحران شخصی و هنری گریبانش را گرفت. روابط عاطفی نافرجام، فشارهای اجتماعی و احساس انزوا، او را از اسپانیا دور کرد. در سال ۱۹۲۹ به نیویورک سفر کرد؛ سفری که نگاهش را برای همیشه تغییر داد. آسمان‌خراش‌های عظیم، سرمایه‌داری افسارگسیخته، تبعیض نژادی و تنهایی انسان مدرن، شاعر اندلسی را تکان داد. حاصل این تجربه، مجموعه شعر «شاعر در نیویورک» بود؛ اثری که از تلخ‌ترین و جسورانه‌ترین نوشته‌های او به شمار می‌رود و نشان می‌دهد لورکا دیگر تنها شاعر روستاهای اسپانیا نبود، بلکه به هنرمندی جهانی تبدیل شده بود.
پس از بازگشت، تمام تجربه‌های شاعرانه و انسانی او به سمت تئاتر سرازیر شد. او معتقد بود تئاتر، هنری است که می‌تواند مستقیماً با مردم سخن بگوید؛ نه فقط با نخبگان. به همین دلیل مدیریت گروه تئاتر دانشگاهی «لا باراکا» را پذیرفت و همراه گروهش نمایشنامه‌های کلاسیک اسپانیا را به دورافتاده‌ترین روستاها برد. برای لورکا، صحنه تنها محل اجرای نمایش نبود؛ مدرسه‌ای برای بیدار کردن تخیل و آگاهی مردم بود.
در همین سال‌ها سه تراژدی بزرگ او متولد شدند؛ «عروسی خون»، «یرما» و «خانه برناردا آلبا». این سه اثر، که امروز با عنوان «سه‌گانه روستایی» شناخته می‌شوند، حاصل سال‌ها مشاهده، سفر و زیستن در اندلس بودند. در این نمایشنامه‌ها عشق همواره با مرگ همسایه است، سنت با میل انسان درگیر می‌شود و طبیعت همچون شخصیتی زنده بر سرنوشت آدم‌ها سایه می‌اندازد.
الهام‌بخش «عروسی خون» حادثه‌ای واقعی بود. در تابستان ۱۹۲۸، روزنامه‌های اسپانیا خبر فرار عروسی جوان را با معشوق سابقش در روستایی در استان آلمریا منتشر کردند؛ فراری که با تعقیب خانواده داماد و کشته شدن یکی از مردان پایان یافت. بسیاری این ماجرا را تنها یک جنایت عشقی می‌دیدند، اما لورکا در آن، تراژدی همیشگی انسان را کشف کرد؛ نبرد میان میل، سنت و تقدیر. او خبر کوتاه روزنامه را به نمایشی تبدیل کرد که مرزهای واقعیت را پشت سر گذاشت و به یکی از ماندگارترین تراژدی‌های قرن بیستم بدل شد.
اما زندگی خود او نیز سرانجام رنگ همان تراژدی‌ها را به خود گرفت. تابستان ۱۹۳۶، اسپانیا در آتش جنگ داخلی فرو رفت. فضای کشور هر روز خشن‌تر می‌شد و روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان زیر فشار نیروهای ملی‌گرا قرار گرفتند. لورکا که نه سیاستمداری حرفه‌ای بود و نه عضو سازمانی نظامی، تنها به دلیل شهرت، اندیشه‌های آزادی‌خواهانه و جایگاه فرهنگی‌اش به چهره‌ای نامطلوب تبدیل شد.
بامداد نوزدهم اوت ۱۹۳۶، در سی‌وهشت‌سالگی، در جاده‌ای میان ویزنار و آلفاکار تیرباران شد. محل دقیق دفن او هرگز با قطعیت پیدا نشد و پیکرش همچنان در یکی از گورهای دسته‌جمعی آن سال‌های خونین آرمیده است.
مرگ، نتوانست صدای او را خاموش کند. برعکس، همان گلوله‌هایی که زندگی‌اش را پایان دادند، نامش را جاودانه کردند. امروز، نزدیک به یک قرن پس از آن صبح خونین، نمایشنامه‌های لورکا همچنان در سراسر جهان اجرا می‌شوند؛ زیرا او تنها درباره عشق یا مرگ ننوشت، بلکه درباره نیرویی نوشت که انسان را میان خواستن و نخواستن، آزادی و اجبار، زندگی و سرنوشت سرگردان نگه می‌دارد. شاید به همین دلیل است که هر بار پرده «عروسی خون» بالا می‌رود، تماشاگر پیش از دیدن شخصیت‌ها، صدای شاعر اندلسی را می‌شنود که هنوز از دل خاک سرخ زادگاهش سخن می‌گوید.
امیر مسعود این را خواند
سلام آقای لهاک . دیشب طرح ِ اولین نمایشنامه ام را در تیوال خود گذاشتم و شما باعث اش هستی ، خوشحالم میشه لطفآ بخوانید و نظر درباره‌ اش همانجا بدهی اگر نه همینجا در پاسخ 🙏😊🌺🌿
۶ روز پیش، سه‌شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید