در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال عمومی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 18:48:03
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۱ ساعت پیش
خوش اخلاقی، لطف نیست؛
بلکه وظیفه شماست!
باجمله "من اخلاقم اینجوریه دیگه"؛
بدخلقی رو توجیه نکنید.
محبت ؛وظیفه شماست!
کم کاری نکنید.

https://eitaa.com/asrarAramesh1001
۱ ساعت پیش
اعتماد مثل یک برچسبه
وقتی که از جاش کنده شد
ممکنه دوباره بچسبه
اما هرگز به محکمی اولین بار که
از آن استفاده کردی نخواهد شد...

https://eitaa.com/asrarAramesh1001
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
رضا این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱ ساعت پیش
از اول نمایش مطمعن بودم تو دوست خوب من خواهی شد ...
بابت برف بازی -قایم موشک و .... خیلی ازت ممنونم کودک درونم خیلی بهش خوش گذشت
تو خیلی همسفر خوبی بودی
من سیم گیتار و حرفات رو همیشه با خودم خواهم داشت و یادم میمونه خودم دوست داشته باشم
۴ ساعت پیش
به میزبانی تالار مشاهیر تئاترشهر برگزار می شود ؛
اعلام جزئیات چهاردهمین رویداد «جمعه های تئاترشهر» با موضوع «نمایشنامه نویسی و اقتباس»

چهاردهمین رویداد «جمعه های تئاترشهر» درقالب نشست تخصصی «نمایشنامه نویسی و اقتباس» توسط کانون نمایشنامه نویسان و مترجمان خانه تئاتر اختصاص پیدا کرده است.

به گزارش روابط عمومی مجموعه تئاترشهر، «نمایشنامه نویسی و اقتباس» عنوان چهاردهمین رویداد «جمعه های تئاترشهر» است که عصر روز جمعه دهم مهر ماه توسط کانون نمایشنامه نویسان و مترجمان خانه تئاتر در تالار مشاهیر تئاتر شهر برگزار می شود.

در این نشست که به میزبانی و سخنرانی شهرام زرگر مدرس و مترجم تئاتر برگزار می شود، محمد حسین ناصربخت مدرس ، پژوهشگر و نویسنده و هومن زندی ... دیدن ادامه ›› زاده مدرس و پژوهشگر تئاتر نیز در محوریت «نمایشنامه نویسی و اقتباسی» به ارائه نقطه نظرات خوان می پردازند.

چهاردهمین ویژه برنامه «جمعه های تئاترشهر» ساعت 17 روز جمعه 10 مهر 1405 در تالار مشاهیر مجموعه تئاتر شهر برگزار و ورود برای علاقه مندان و مخاطبان آزاد است.

ویژه برنامه «جمعه های تئاترشهر» از جمله رویدادهای جنبی مجموعه تئاترشهر است که طی آن برنامه هایی چون «اکران فیلم تئاترهای موفق به صحنه رفته در تئاترشهر»، «اکران آثار سینمایی مستند مرتبط با حوزه تئاتر»، «رونمایی از کتاب های تخصصی حوزه تئاتر»، «نشست های پژوهشی و تخصصی حوزه هنرهای نمایشی»، «مراسم نکوداشت چهره های شاخص عرصه تئاتر در ادوار مختلف»، «کارگاه های آموزشی» ، «جلسات نمایشنامه خوانی» و برنامه های متنوع دیگر پیش روی مخاطبان قرار خواهد گرفت.
صبا کیانی، امیرمسعود فدائی و شاهین محمدی این را خواندند
رویا پاک سرشت این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ ساعت پیش
رز صدایش می کنم

از زبان گابریل

راه می روم.
نیمه شب. زیر نور ماه. جایی بین آمالثورا و نوکتیرا.
اینجا بودن می تواند کمی آرامم کند.
می توانم فکر کنم.
بدون اینکه ریسمان های مغزم در هم آویزند.

لکه هایی تاریک.
می بینمشان که بر روحم افتاده اند.
نه به خاطر وسوسه ای ... دیدن ادامه ›› که به جانم افتاده. به این خاطر که می دانم بقیه هم فهمیده اند. از نگاه هایشان این را می خوانم.
پادشاهی که هوای خدایی کرده است.

و من سعی می کنم از آن دور شوم.
با روزه های خون. با آب آهن. و خودم را می بینم که سرد می شوم. با محبتی که بوی تهذیب دارد. بوی درد. و بوی مرگ.
اعدام ها را دوباره برگردانده ام.
دومینیک مورن می گوید این خوب است.
برای نگه داشتن آمالثورا.
اما من فکر می کنم او این را مسیری برای نگه داشتن روح من می بیند.
هولناک.
او می خواهد مرا به همان شاهی که بودم، برگرداند. تا هوای خدایی را از سرم بیندازد.
یک تاریکی برای نجات از یک تاریکی دیگر.
در حالی که مرا نور می بینند.
هرچند ویرانگر.

اما فقط این نیست.
چیزی دیگر هست که همچون انگل از من می خورد. آن خبر شوم.
نتیجه ی آزمایش بر خونم.
دیشب بنجامین آن را برایم آورد.
و من با دستانی لرزان آن تکه کاغذ را گرفته بودم و می خواندم.
یک انگل در خونم زندگی می کند.
اوست که پیوند من و مالخازار را ساخته.
تمام مدت این من نبودم.
آن کرم انگلی. بله، خود اوست. و اگر او نبود، اگر نباشد؟
جسم و روحم یخ می کند.
آنچه در آن غوطه ورم، یک دروغ است.
که حالا گرم، شیرین و منزجر کننده جلوه می کند برایم.
در زیر این چسبناکی چندش آور، حقیقتی سیاه خوابیده.
محبت مالخازار، نرم شدنش در نگاه من.
هیچ کدام از من نیست.
و اگر آن انگل را از خونم بیرون بکشم، تنها یک چیز باقی خواهد ماند.
خشم و نفرت خالص مالخازار.

نابودی، ویرانی.
و من باید این راز را حفظ کنم.
اما تا چه زمان می توانم چنین کنم؟
و وقتی حقیقت برملا شد، نفرت او، مالخازار مهیب تر از آنچه اکنون می تواند، بر من، آمالثورا و کتدرال فرو نخواهد آمد؟

چهره ی خندان آن دلقک‌فرشته، ماتئو در ذهنم پدیدار می شود.
این چیزیست که او می خواهد.
با شکستن پیوند پیوند بین من و مالخازار، راه برای آیین کهن باز می شود.
مالخازار دوباره به تخت خدایی زنجیر می شود.
و این بار من نیز به همراه او.
من یک خدا می شوم، همان طور که اکنون تاریکی درونم می خواهد.
اما نه آن خدایی که رویایش را می پندارم.
مالخازار. او می گوید چنین خدایی وجود ندارد. که خدایی فقط زنجیر است.
گیرنده ی قربانی ها.
و در نهایت قربانی شونده.

سرم را به طرفین تکان می دهم.
امشب به اندازه ی کافی فکر کردم. حالا باید بروم. نه به آمالثورا. حالا نه. باید نزد خانواده ام بروم. رزالی، پطروس و لوسیندا در پناهگاه خون آشام ها. می دانم که از من دلچرکینند. که هیچ گاه آن طور که باید به آن ها توجه نکردم. همیشه در روشنایی و تاریکی خودم غرق بوده ام. و با این حال آن ها آرامم می کنند. بله. باید پیششان بروم.

راهم را به سمت پناهگاه کج می کنم. پیش می روم. و در همین حین ناگهان صدایی به گوشم می رسد. جایی بین درختان. کسی دارد هق هق می کند.
به سوی صدا می روم.
او را می بینم.
نشسته بر زمین، بین علف ها. خم شده بر روی یک تکه سنگ. ملبس به ردایی سپید شبیه به آنچه اعدامیان قبل از مرگ می پوشند‌.

چهره ای در هم رفته از رنج، قاب گرفته با آبشار موهای طلایی اش. و چشمانی آبی که به من دوخته شده.
من به او نگاه می کنم و دخترم رزالی را در او می بینم.
بله، او مثل دخترم است، اما نه کاملا.
رزالی را چیزی از زمین بلند کرد، وقتی عشق گادفری نتوانست آنچه می خواهد را به او بدهد.
و آن چیز نوه ام لوسیندا بود.

این زن در هم شکسته و چیزی ندارد که او را بلند کند.
من به سمتش می روم.
و دستم را به سویش دراز می کنم.
او، این زن خون آشام.
صدایش می کنم:
"رز."
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۰ ساعت پیش
تمام عمر به دنبال شاهد گشتی تا رنجت را تایید کند،
خودت مگر آنجا نبودی؟
برای هوشی بزرگ و دلی عمیق، درد و رنج همیشه ناگزیر است.
👤داستایوفسکی
۸ ساعت پیش
سینا
برای هوشی بزرگ و دلی عمیق، درد و رنج همیشه ناگزیر است. 👤داستایوفسکی
سپاس از نوشته ی زیبای شما
۶ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۳ ساعت پیش
شکست ناپذیر ،قوی تر از همیشه ،ادامه بده ,تلاش امروزت نتیجه ی موفقیت فردای توست ،پس به قله نگاه کن هنوز تو مسیریم
دیروز ساعت ۱۸:۴۰
به نظرم بهتره یک معرفی کوتاه و مشخص از نمایش هم در ابتدای صفحه وجود داشته باشه؛ مثلاً چند خط درباره موضوع و داستان نمایشنامه، فضای اثر و حال‌وهوای اجرا.
این‌طوری مخاطب برای آشنایی با اثر مجبور نیست بین تعداد زیادی کامنت جست‌وجو کنه و می‌تونه با اطلاعات اولیه تصمیم بگیره که آیا نمایش برای سلیقه‌اش مناسبه یا نه.
اگر این توضیحات از ابتدا وجود داشت، حتی در هفته اول اجرا هم می‌شد با شناخت بیشتری بلیت تهیه کرد و به تماشای اثر نشست.
دیروز ساعت ۱۷:۱۲
ملکه ی تو

صدای دعا در گوش هایم می پیچد.
در مغزم، روح و قلبم.
کلماتی که می دانم دعا نیستند و حق ندارم آن ها را دعا بنامم.
تنها کلماتی برای رستگاری.
برای پیچاندن زنجیر به دور حیوان تشنه ی درونم.
برای فکر نکردن به خونی که شیرین است.
و از قلب تپنده ی یک انسان می ریزد.

من آن کلمات را می شنوم.
گریزی ندارم.
اما هنوز می توانم آزاد ... دیدن ادامه ›› باشم.
با حرف زدن با تو در درونم.
و فکر کردن به اینکه شاید تو مرا می شنوی، سرورم، گابریل.

تو و این سخنان به هم شبیه هستید.
آن ها در رنجند. شکلی مبهم دارند. بی قرارند. و هرگز نمی توانند آرام بگیرند، مگر آنکه دعا نامیده شوند یا آنکه خاموش شوند.

و تو سرورم، گابریل،
زمانی جوش و خروش درونت آرام گرفته بود. آن تکه ی گمشده ی وجودت بالاخره پیدا شده بود. تو کامل بودی. یک خون آشام. یک پادشاه. هدایتگر به سوی رستگاری.
اما حالا دیگر همه چیز مثل قبل نیست.
میلی تاریک و خورنده به جانت افتاده.
آن را پشت نگاه آرام چشمان آبی ات پنهان می کنی.
اما من تو را حس می کنم.

و این رنجی که می کشی،
فکر می کنم کمی خشمم را آرام می کند.
این صدایی را که بی وقفه در مغزم می پیچد را برایم تحمل پذیرتر می کند.
من به آن گوش نمی دهم.
می گذارم فقط مثل اصواتی بی معنی به سویم حمله ور شود.
می دانی چرا؟

دستانم را مشت می کنم.
صورتم منقبض می شود.
رگ پیشانی ام را حس می کنم که بیرون زده.

به تو می گویم.
چون رستگاری تو کثافت است، سرورم.
تو مرا اینجا به دام انداخته ای.
و من شب ها با ترس خون انسان می نوشم، بی آنکه طعمش را حس کنم.
و با هر طلوع مثل کرمی بدبخت داخل تابوتم می لغزم و کابوس می بینم.
سرم بر یک کنده.
جلاد با صورت پوشیده بر فرازم.
شمشیر که بالا می رود و بر گردنم فرود می آید.
آتش مشعل که مرا در خود می گیرد.
من می میرم.

تو زندگی مرا این گونه کردی، سرورم.
نگذاشتی با آن بدبختی ای که خودم انتخابش کرده بودم، در مرز تنها باشم.
مرا دیدی. به موهای طلایی ام نگاه کردی. به چشمان آبی ام.
و به یاد دخترت رزالی افتادی.
تو چیزی را بین او و خودت از دست رفته می دیدی.
گناهی که نمی توانستی جبرانش کنی.
پس مرا رز نامیدی، دخترخوانده ات و با خودت به آمالثورا بردی.

آه،
اما من بی دلیل شکوه می کنم.
سرورم، گابریل،
اکنون که در معبد هستم و این سخنان دعانما دارد به اوج می رسد،
بگذار اعتراف کنم.
من خودم خواستم که با تو بیایم.
من گذاشتم که تو مرا آسیب دیده ببینی. شکننده. ویران. بدون اسم.
که به سویم بیایی، نامی بر من نهی و مرا با خود ببری.
من عاشق تو شده بودم.

و آرزو داشتم تو همسر مرده ات، الیانور را در چشمان آبی و موهای طلایی من ببینی.
اما این طور نشد.
تو دخترت رزالی را در من دیدی.
و مرا به رز خودت بدل کردی.

هق هق می کنم.
اشک می ریزم.
می فهمم که راهب دومینیک مورن با نگاهی دلسوزانه به من خیره شده.
او دیگر سخنرانی نمی کند.
بالاخره دست برداشته.
دیگر کلام دعاگونه ای در کار نیست.
مغزم حالا سبک شده.
و روحم.
همان طور که اشک بر گونه هایم جاریست، لبخند بر لب می آورم.
راهب دومینیک مورن هم همین طور.
او گمان می برد من در تاریکی وجودم، تکه ای نور یافته ام.

از جایم بلند می شوم.
با جمعیت همراه می شوم. به سمت در می روم. خارج می شوم.
در خیابان به راه می افتم.
و به تو فکر می کنم.
به لبخند مهربانت.
و تماس دستانت با بازوهایم که قلبم را آن گونه بی رحمانه نرم می کند.
و من می دانم.
که اگر بدانی من خون انسان می نوشم، بدون لحظه ای تردید مرا خواهی کشت.

و تو بقایای سوخته ام را در گورستان قصرت به خاک خواهی سپرد.
و به دیدنم خواهی آمد‌.
و برایم اشک خواهی ریخت.

تو این گونه هستی، سرورم.
تو، بی رحم ترین موجود نوکترنال کتدرال.
اما من خودم را اسیر تو نکرده ام که به مرگ بروم.
من نمی میرم.

من ملکه ی تو خواهم شد.
امیرمسعود فدائی و NetHunter این را خواندند
قاصدک این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیروز ساعت ۱۴:۱۰
و من همان‌طور فریاد می‌زدم،

در حالی که آن گلوله‌ی آتش
در برابر چشمانم به خود می‌پیچید

و انسان‌ها به دورش دعا می‌خواندند.

من این جنون را نگاه می‌کردم
و با خود فکر می‌کردم
که هرگز تمام نخواهد شد.

که لرد کاسپار
در چنگال شعله‌ها
تا ابد خواهد رقصید

و فریادهای دردآلود سر خواهد داد.

که من او را
با نعره‌هایم همراهی خواهم کرد

و انسان‌ها
نغمه‌ی ما را
با دعاهایشان.

— لورنس
دیروز ساعت ۱۰:۲۵
من دیشب اجرای "من، او، آن" رو دیدم و خیلی از بازیتون لذت بردم شمیم جان. حیفم اومد نگم که شما بازیگر فوق‌العاده‌ای هستید و امیدوارم هرروز بیشتر از دیروز بدرخشید.
دیروز ساعت ۱۰:۱۳
من دیشب اجرای "من، او، آن" رو دیدم و اولین دیالوگی که گفتین فهمیدم با چه نمایش فوق‌العاده‌ای طرفم :)
حیفم اومد بهتون نگم که چقدرر بازیگر حرفه‌ای و خوبی هستید و بسیار لذت بردیم از بازی عالی شما.
امیدوارم هرروز بیشتر بدرخشید.
فریبا مهر و امیرمسعود فدائی این را خواندند
شمیم معین و امیر موذنی این را دوست دارند
درود بر شما
سپاسگزارم از حضورتون و پیام پُر مهرتون 💚
۱۹ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیروز ساعت ۰۸:۲۲
اسم پنجره ها رو گذاشتم نرم قورگاه.

به خاطر قورباغه هایی که می چسبن بهشون. 😍
امیرمسعود فدائی این را خواند
مریم اسدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، دوشنبه ساعت ۲۲:۰۸
او، ولتریس

از زبان لورنس

تاریک بود.
و من می لرزیدم.
کوچک بودم.
تنها پنج سال داشتم.

مرا آنجا، در آن خرابه گذاشته بودند، به عنوان یک هدیه، یک قربانی، یک پیشکش. برای یک خون آشام.
و او آمد تا مرا با ... دیدن ادامه ›› خود ببرد. لرد کاسپار.
او مرا خوراک خود نکرد. و من هیچ گاه نفهمیدم چرا. آن سردی یخ گونی که در چشمان قهوه ای آرامش بودند، هرگز دلیلش را به من نگفتند.
او مرا پیش خود نگه داشت. بزرگم کرد.
و بعد تاریکی را به من هدیه داد.
او پدر معنوی من شد.
او مرا به یک خون آشام بدل کرد.

و این گونه من هم بخشی از مراسم شومی شدم که او به آن زنجیر شده بود. او و بقیه ی خون آشام های نوکتیرا و انسان هایش.
صف های طویل. قربانی ها. با نگاهی که عقلانیت از آن ربوده شده بود. با اشتیاقی بیمارگونه.

و من در کنار او می نوشیدم، در حالی که حس می کردم هر بار بر لبه ی یک پرتگاه ایستاده ام.
و نمی فهمیدم چرا.
تا اینکه آن کابوس اتفاق افتاد.

من دیدم.
در حالی که هنوز نیش در قربانی ام فرو نکرده بودم.
قربانی ها دور او جمع شدند و او را گرفتند.
او تقلا نکرد.
فقط نگاهش را به من دوخت.
و گذاشت تا خنجری نوک تیز را در رگ گردنش فرو کنند.
خون سرخ که در یک ظرف جاری شد.
نگاه او که هر لحظه بیش از پیش خالی از حیات می شد.
دستان من که می لرزید.
بدنم که داشت یخ می کرد.
پوست او که خاکستری و چروکیده می شد.
و آتش فروزانی که از مشعل ها بر او نشست.
و او فریاد زد.
و من نیز.

و قربانی ها دور او بر زمین زانو زدند و دستانشان را دعاگونه به سمتش دراز کردند و اشک ریختند.
در حالی که او، بدل کننده ی من کاسپار در آغوش آتش می سوخت.

و من همان طور فریاد می زدم، در حالی که آن گلوله ی آتش در برابر چشمانم به خود می پیچید و انسان ها به دورش دعا می خواندند.
من این جنون را نگاه می کردم و با خود فکر می کردم که هرگز تمام نخواهد شد.
که لرد کاسپار در چنگال شعله ها تا ابد خواهد رقصید و فریادهای دردآلود سر خواهد داد. که من او را با نعره هایم همراهی خواهم کرد و انسان ها نغمه ی ما را با دعاهایشان.

اما تمام شد.
نمی دانم چه زمان.
من چشمانم را باز کردم و دیدم که بر یک تخت دراز کشیده ام. به آن زنجیر شده ام.
ناله کردم. با صدایی گرفته و خشک. هق هق کردم.
و او به بالینم آمد.
خون آشامی که چشمان قهوه ای لرد کاسپارم را داشت.
و با نگرانی به من نگاه می کرد.
او، ولتریس.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، دوشنبه ساعت ۲۰:۳۴
سلام خانم سینتیا بختیاری عزیز در نمایش ۲۵۷ بنده همسفر شما بودم و حرفه‌ای بودنتون مثال‌زدنی بود، یه جور آرامش و سنگینی خوب که فقط هنرمندی مثل شما می تونه اونو می‌سازه.و از یه جا به بعد دیگه حس میکردم دارم با یه دوست صحبت میکنم تا یه اکتور
ممنون. حتماًدوباره این نمایش رو میام و امیدوارم همسفرم شما باشید
امیرمسعود فدائی و صبا کیانی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، دوشنبه ساعت ۲۰:۳۱
ممنونم ازتون بابت این تجربه فوق العاده ای که رقم زدید
واقعاً نمی‌دونم چطور باید ازتون تشکر کنم.
تعامل با شما یکی از متفاوت‌ترین و تأثیرگذارترین تجربه‌هایی بود که در تئاتر داشتم. جوری باهام صحبت کردید که برای مدتی تونستم خود آرمان رو از یه زاویه‌ی دیگه ببینم.

خیلی از حرف‌هاتون احتمالاً مدت‌ها توی ذهنم می‌مونه.
ممنونم که باعث شدید امشب هم فکر کنم، هم با خودم روبه‌رو بشم و هم آخرش اشکم دربیاد

در نهایت تلاش میکنم سر قول هایی که دادیم بمونم.

واقعاً بازی و ارتباطتون با مخاطب فوق‌العاده بود. ممنون برای این تجربه‌ی قشنگ. ❤️
امیرمسعود فدائی و صبا کیانی این را خواندند
سمانه اکرم زاده این را دوست دارد
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و هرکجا که هستید سلامت باشید و لبتون خندون باشه✨️
باعث افتخار بود همسفر شدن با شما
خوشحالم از اینکه تونستم یک شب به یادماندنی رو براتون رقم بزنم و یکم حالتون رو بهتر بکنم
ممنونم که مارو قابل دونستید تشریف آوردید
مراقب قول هایی‌ که بهم دادی باش
مسیرت پر نور مراقب خودت باش🌈✨️
۲ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، دوشنبه ساعت ۲۰:۵۳
بهترین همسفر عمرم بودی خوشحال شدم از آشنایی باهات خفن ترین
امیرمسعود فدائی و صبا کیانی این را خواندند
امیرحسین ریاحی این را دوست دارد
سلام همسفر عزیزم دریا جان
خیلی ممنونم ازت که انقدر خوش قلب هستی✨
قولامونو یادت نره🌱✈️و یادت نره دنیا به ادمایی مثل تو خیلی خیلی نیاز داره🌱امیدوارم همیشه بخندی🪴😊
۲ روز پیش، دوشنبه
امیرحسین ریاحی
سلام همسفر عزیزم دریا جان خیلی ممنونم ازت که انقدر خوش قلب هستی✨ قولامونو یادت نره🌱✈️و یادت نره دنیا به ادمایی مثل تو خیلی خیلی نیاز داره🌱امیدوارم همیشه بخندی🪴😊
قول میدم همیشه خیالت راحت♥️
تمام یادگاری هات پیشم میمونن🥲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، دوشنبه ساعت ۱۸:۴۵
آغاز پیش تولید مینی سریال
عاشقانه های جفی

نویسنده و تهیه کننده بنیامین
به کارگردانی بنیامین و فروزان باقری ...

مجری طرح ANARI STUDIOS

اسپانسر و اسپانسر بازیگر پذیرفته میشود.
09195842646
http://t.me/benxx
۲ روز پیش، دوشنبه ساعت ۱۷:۰۸
شب یلدا ...
تهیه کننده صدا تنظیم بنیامین

https://www.aparat.com/v/dfrg1j0
حسین چیانی و امیرمسعود فدائی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، دوشنبه ساعت ۱۷:۵۲
مستند هوش مصنوعی و دنیای آینده

تهیه کننده کارگردان ادیتور صدا بنیامین

https://www.aparat.com/v/agnl767
حسین چیانی و امیرمسعود فدائی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید