دیروز از زیبایی شناسی گفتم و حالا دوست دارم از خودِ زیبایی بگم .
بطور کلی برام لذتبخشه که درباره ی یک موضوع یا کلمه و ... ، فکر و خیالبافی کنم :)
یه غروب، یه چهره، یه قطعه موسیقی، یا حتا یه خیابون بعد از بارون. یه چیزی دارن که تورو متوقف میکنه و پیش خودش نگهت میداره .
نه به این خاطر که به دردت میخوره، نه به این خاطر که میتونی بفروشیش یا توضیحش بدی.
فقط... نگهت میداره. بعدش چی؟ بعدش میخوای بگی “این زیباست”. ولی دقیقن چی رو داری میگی؟
زیبا یعنی چی ؟؟
سنت کلاسیک فکر میکرد زیبایی یه صفته، چیزی که تو خود شی هست، مثل رنگ یا وزن و ...
اما از کانت به این طرف، یه چرخش اساسی اتفاق افتاد ،
... دیدن ادامه ››
زیبایی از شی به رابطه منتقل شد.
کانت اولین کسی بود که این رو با دقت فلسفی فرموله کرد. تعریف معروفش اینه:
زیبا آن چیزی ست که «بدون مفهوم، به طور کلی خوشایند است».
“بدون مفهوم” یعنی وقتی میگی “این زیباست”، یه حکم دانشی صادر نمیکنی. نمیگی “این شی خاصیت زیبایی دارد”. نمیتونی زیبایی رو مثل جرم یا دما اندازه بگیری یا اثبات کنی.
“به طور کلی” یعنی با این حال، انتظار داری بقیه هم، اگه همون چیز رو با همون چشم ببینن، حرف تو رو بفهمن. این خب یه پارادوکسه ، حکم زیبایی ذهنیه (بر اساس احساس توئه، نه مفهوم)، اما ادعای کلیت داره (فکر میکنی فقط نظر شخصی تو نیست).
و مهمترین بخش : بی علاقگی یا بی غرضی.
کانت میگه وقتی چیزی رو زیبا میبینی، نباید هیچ علقهای بهش داشته باشی. علقه یعنی هر نوع منفعتی ؛ خوردنش، مالک شدنش، استفاده کردنش، حتا بهتر شدن اخلاقیت به وسیله ش.
اگه یه ساختمون رو زیبا بخونی چون “توش مغازهست و به من نفع میرسه”، این دیگه حکم ذوقی نیست، حکم معرفتیه.
زیبایی وقتی اتفاق میفته که شی هیچ کاری ازت نخواد .
این وسوسه انگیزه که فکر کنیم کانت میگه زیبایی یه چیز “سرد” و “بی احساسه”. ولی برعکس، دقیقن همین بی علاقگیه که به تجربه ی زیبایی یه جور آزادی میده.
تو از زنجیرِ “به چه دردم میخوره” آزاد میشی. و کانت میگه این آزادی، حاصل بازی آزاد قوه ی تخیل و فهم در ذهن ماست. یه هماهنگی درونی که نمیتونی توضیحش بدی، ولی حسش میکنی.
ولی یه چیز مهم رو کانت خیلی صریح نمیگه، و نسل بعدی فیلسوفها روش انگشت گذاشتن . اینکه این بازی، همیشه بازی نیست. گاهی یه اثر هنری، یا یه چهره، یا یه منظره، فقط “خوشایند” نیست. یه چیزی رو میشکنه، یه چیزی رو متجلی میکنه.
نیچه با کانت موافق نبود که زیبایی باید “بی غرض” باشه. از نظر نیچه، این حرف کانت یه جور ریاضت کشیِ فلسفیه. نیچه میگفت زیبایی کاملن به خواست قدرت و نیروهای زندگی بخش وابسته ست. و جمله ی کلیدیش اینه: «انسان میپندارد که جهان خود، غرق در زیبایی است و فراموش میکند که علت آن، خود اوست. این خود اوست که زیبایی را به جهان ارمغان داده است».
یعنی زیبایی نه “یافته” میشه، نه “دریافت” میشه به معنای منفعل. زیبایی ساخته میشه. ولی این “ساختن” به معنای دلبخواهی نیست. نیچه میگه ما زیبایی رو از سر قدرت و آفرینندگی میسازیم، نه از سر کمبود. و همینجاست که هنر برای نیچه یه نقش نجات بخش پیدا میکنه.
در جهانی که هیچ معنای از پیش داده شدهای نداره ، هنر و زیبایی راهی هستن که زندگی رو توجیه میکنن.
اینجا یه چیز مهم اتفاق میافته. اگه زیبایی ساخته ی بشره، پس مسئولیت هم داره. زیبایی یه واقعیت ازلی و ابدی نیست که ما فقط کشفش کنیم. یه عمله. یه “بله” گفتن به زندگی، حتا با همه ی تاریکیهاش.
هایدگر از یه زاویه ی دیگه وارد میشه. اونم با کانت موافقه که زیبایی صرفن یه کیفیت عینی تو شی نیست. ولی با نیچه هم کاملن همدل نیست که بگه زیبایی صرفن ساخته ی ذهن بشره. هایدگر زیبایی رو به حقیقت گره میزنه، ولی حقیقت به معنای “درستی” یا “تطابق” نیست. حقیقت برای هایدگر “ناپوشیدگیه”
یعنی اتفاقی که در اون چیزی که معمولن پنهانه، آشکار میشه.
و تعریف زیبایی؟ هایدگر میگه: «زیبایی، هدیه ی تقدیریِ ذات حقیقته ...
زیبا آن نیست که خوشایند است، بلکه آن است که در قلمرو آن هدیه ی تقدیریِ حقیقت قرار میگیرد».
و یه جای دیگه، خیلی صریحتر میگه «زیبایی طریقی ست که در آن حقیقت میدرخشد».
سادهتر اینجوری میشه که برای هایدگر، یه اثر هنری (یا یه چیز زیبا) یه جهان رو برپا میکنه. یه جورایی یه “فضا” باز میکنه که تا حالا نبوده. تو نقاشی ونگوگ، هایدگر میگه چیزی که ما میبینیم “کفشهای یه زن روستایی” نیست. بلکه یک جهانه ( زمین، کار، رنج، تعلق ) و یه جور حقیقت درباره ی هستی انسان که در اون کفش “رخ” میده.
زیبایی اون لحظه ایه که این حقیقت میدرخشه. نه به این معنا که یه چیزی رو “قشنگ” میکنه، بلکه به این معنا که یه پرده کنار میره و یه چیزی از هستی آشکار میشه.
اینجا زیبایی دیگه یه تجربه ی صرفن ذهنی نیست. یه رخداد هستی شناختیه. یه اتفاق تو خود هستی. و به همین خاطر هم هایدگر بعدن میگه هنر بزرگ، هنریه که بتونه یه “شروع تازه” برای فهم ما از هستی رقم بزنه.
اما آدورنو، که شاید تلخ ترین و صادق ترین حرف رو میزنه.
آدورنو با هر تعریفی که زیبایی رو از زشتی جدا کنه مشکل داره. از نظر اون ، تو هنر مدرن (و اصلن تو جهان مدرن)، زشتی دیگه یه استثنا یا یه نقطه ی مقابل زیبایی نیست. زشتی لحظهای دیالکتیکی از خودِ زیباییه.
نمیشه زیبایی رو بدون زشتی فهمید، چون جهان مدرن (جنگ، اردوگاه، بمب، بوروکراسی، تنهایی) خودش زشته، و هنری که بخواد این زشتی رو نادیده بگیره و فقط “هماهنگی” نشون بده، داره دروغ میگه.
آدورنو میگه هنر اصیل باید تنش و ناهماهنگی (دیسونانس) جهان رو بازتاب بده. و جمله ی کلیدیش اینه : «هنر باید چیزی رو که به عنوان زشتی رانده شده، به موضوع خودش تبدیل کنه». این یعنی زیبایی واقعی، زیبایی ای نیست که چشم رو از رنج میبنده. زیبایی واقعی، اون درخشش ( هایدگری ) هست، ولی درخششی که از دل شکاف و زخم میاد.
و یه نکته ی مهم:
آدورنو “لذت” و “سرگرمی” رو از قلمرو زیبایی شناسی بیرون میکنه.
از نظر اون ، تجربه ی زیبایی شناختی اصیل، یه جور تکان خوردن و به چالش کشیده شدن هست، نه یه جور “خوش بودن” ساده.
هنر باید مقاومت کنه، نه این که تو رو ببره تو یه رخوتِ خوشایند.
خب فعلن اینکه بقیه چی گفتن رو بذاریم کنار ( چون خسته شدم از تایپ :d ) و بریم سر سوال اصلی که “زیبا” به چی میگیم؟
اگه بخوام همه ی این حرفا رو تو یه جمله جمع کنم، میتونم بگم:
زیبا، اون لحظه ایه که یه چیز، بدون این که به کارت بیاد یا بخواد مال تو باشه، یه پرده رو کنار میزنه و یه چیزی از جهان یا از خودت رو نشون میده که تا حالا ندیده بودی. و تو، تو همون لحظه، حس میکنی که این دیدن، درست تر از ندیدنش بود.
به نظرم زیبایی یه حالت نیست. یه رخداده. یه اتفاقه که میفته، و بعدش میگذره. و شاید دقیقن به همین خاطر که نمیشه نگهش داشت، اینقدر برامون مهمه. ما دنبال زیبایی نمیگردیم که تصرفش کنیم. دنبالش میگردیم که دوباره اتفاق بیفته. و این، شاید صادقانه ترین چیزی باشه که میشه درباره ی زیبایی گفت: نه یه صفت، نه یه قانون، نه یه فرمول.
یه دیداره. یه دیدار که هیچوقت کاملن تحت کنترل ما نیست، ولی همیشه، وقتی اتفاق میفته، میفهمیم که بوده.
همین :)
پ.ن :
الان که دارم اینا رو مینویسم قطعه ی کوانتوم از عزیز دلم آدریان برنگر روی تکرار و با صدای بسیار بلند در حال پخشه ، برای همین برای خودم کلی هیجانی و شورانگیز شد این نوشته :)) اما احتمالن برای شما که این موزیک رو الان موقع خوندن این متن گوش نمیدین ، حوصله سر بر و کسالت باره :)
یه نکته هم که باید بگم اینه که من این نوشته ها رو وقتی دراز کشیدم و دارم خستگی در میکنم مینویسم . پس قرار نیست یه چیز جدی و بی نقص و پژوهشی باشه ، هر چی یادم بیاد رو میگم و از هر جاش که خسته شم ، تمومش میکنم .
اما خب سعی میکنم رو هوا حرف نزنم و اطلاعات غلط ندم .
پس هر جا احساس کردین چیزی رو اشتباه گفته ام ( در هر نوشته ) دستتون رو هم میبوسم اگر بهم تذکر بدین :)