من بر خود نگریستم که سخت میلرزم. من بر خود نگریستم که مارگونه به خود میپیچم. از پا تا سر -من- خود را دیدم که درد داشت. و درد از پا تا سر در تنِ من میرویید. و درد در رگهای من میجوشید. و درد راه میجُست بیرون آمدن را.
ناگهان من به خود پیچیدم؛ و همه ی کالبدم به خود پیچید. و من لرزیدم؛ و همهی کالبدم به خود لرزید. و من خود را در خود فرو بردم؛ و من در من فرو رفتم...
پس تازیانه بود و تن؛ و تن زیر تازیانه بود. روز دیدگان خود را بست؛ که اینک دل دیگر در سینه ی روز نمی تپید و تازیانه ها فرود می آمد؛ بر پشت ِ مردی که درد می کشید - ورچه نه از تازیانه ها !
بسیار لذت بردم، از کارگردانی آرش اشاداد عزیز
طراحی صحنه و نور، طراحی لباس و گریم عالی، موسیقی و بازی عباس بابایی. به به به این جنون روی صحنه 👏🏼👏🏼👏🏼
من این مدرنیزه کردن اجرا از متن بهرام بیضایی بزرگ رو خیلی دوست داشتم و ازش لذت بردم.
خسته نباشید همگی، مانا و درخشان باشید. 🌞🤍
این اجرا برای من به دو نیمه تقسیم شد، نیمه ی ابتدایی نمایش تا پیش از به حجله رفتن عروس که پر از نکات ریز، کنایه های به جا و طنازی های درست و ارجاع های بامزه بود و کلی کیف کردم و لذت بردم و نیمه ی پایانی که مسیر اجرا تغییر کرد و وارد شعار زدگی شد. کاش اجرا روی ریل اولیه پیش میرفت و اگر بنا به پایان بندی با مضمون خاصی بود از همون فضا بهره میبرد و از شعار زدگی و پیام های گل درشت دور میموند.
بازی بازیگران درست بود و مشخصاً همگی نقشهای خودشون رو اون طور که باید درک کرده و پذیرفته بودن.
طراحی لباس، صحنه و حتی تصاویر روی پرده هم در خدمت نیمه ی ابتدایی اجرا بود. میزانسن ها هم با وسواس کارگردان چیده شده بودند. ( میزانسن مثلثی 😂 )
در کل ممنون از همگی، خسته نباشید میگم خدمت کلیه ی عوامل و امیدوارم همچنان بدرخشید و موفق باشید. 🌞❤️
ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ!
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ حلقهی ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ میبوسند...
#مهدیـموسوی 🪽
بعد از ۵ ماه دوباره پامو گذاشتم تو خیابون ولیعصر و اومدم سمت تئاتر شهر و خیابون رازی.
بالاخره به این حس نخواستن غلبه کردم و برای دیدن دوباره ی اجراها و حس خوب جدا شدن از زندگی و غوطه ور شدن تو عالم اجراها باخ رو انتخاب کردم.
بازگشتم مبارک 😁
گرچه کلیت اجرا سلیقه ی من نبود ولی دغدغه ی نویسنده و ایجاد امکان شنیده شدن صداهایی که سال هاست دچار خفقان و خاموشیه برام ارزشمند بود.
بازی حسین میرزاییان هم برام دلچسب بود.
با تشکر از کلیه ی عوامل و بازیگران و به امید روزی که همه ی صداهای خاموش شده روی صحنه های با شکوه شنیده بشن 🕊💫
به او گفتم اندوه بر تو باد.
که خانههای ما را به اندوه آکندی.
•اژدهاک؛ بهرام بیضایی
من دوست داشتم که صورت زیبایی را
بر روی سینهام بگذارم
و بمیرم
اما چنین نشد
و نخواهد شد
هستی خسیستر از اینهاست...
رضا_براهنی 🤍
و خداحافظی اش
آنچنان چلچله سان است
که من مى خواهم
دائماً
باز بگوید که خداحافظ
اما نرود...
رضا_براهنی 🤍
اندر طلب دوست همی بشتابم
عمرم به کران رسید و من در خوابم
گیرم که وصال دوست در خواهم یافت
این عمر گذشته را کجا دریابم...
دیوان شمس 💛
نومید نیم گرچه ز من ببریدی
یا بر سر من یار دگر بگزیدی
تا جان دارم غم تو خواهم خوردن
بسیار امیدهاست در نومیدی...
🤍
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده ست و روزی که گذشت
خیام 🤍
سبزه ها را گره زدم به غمت
غمِ از صبر، بیشتر شدهام
سالِ تحویلِ زندگیت به هیچ
سیزدههای دربهدر شدهام...
مهدی_موسوی 🤍
دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دل نگرانى مىگذشت.
انرژىاى که روزگارى صرف عشق ورزیدن به زندگى مىکرد، حالا داشت صرف دوام آوردنش میشد.
📚 آوارگان
ویت تان نوئن
نمانده راه نجاتی و باورش تلخ است!
که تلخ بوده و آن نیم دیگرش تلخ است
کسی که خنجرِ در پشت داشت، میدانست
که اعتماد به حتی برادرش تلخ است
خیار را بخوری یا هر آنچه که بکنی
شبیه قصهی این نسل، آخرش تلخ است
مرا بگیر در آغوش تا که گریه کنیم
که داستان من و تو سراسرش تلخ است…
#مهدی_موسوی
زندگی رفت و موند تو دل ما
حسرت لحظهای خوشی کردن
نسل ما مرگو ساده میگیره
ما رو یه عمره خودکشی کردن!
غرقِ خونه، شمال تا به جنوب
شرق تا غرب، چوبهی داره!
«زندگی» سخت باشه یا آسون
«بهمون یه وطن بدهکاره»
#مهدیموسوی
ما «عشق سالهای وبا» بودیم
در صفحه های کندهای از تقویم
یا اینکه در مکان بدی بودیم
یا اینکه در زمان بدی بودیم
مهدی_موسوی 🤍
نه عذابی برای قهر رسید،
نه خدایی به داد شهر رسید
آخرین مَرد، قبل مردن گفت:
هیچچی واقعا مقدّس نیست...
#مهدیموسوی
در پی آن همه خون
که بر این خاک چکید،
ننگمان باد این جان
شرممان باد این نان🥀
#فریدون_مشیری