نمایشنامه: قهوهی آخر در کافهی میان دو آتش
نویسنده : پیمان عوضپور
شخصیتها
آرین: روزنامهنگار ایرانی، شوخطبع، با انرژی بالا، کمی عصبی و طعنهزن. گاهی با تماشاگر مستقیم صحبت میکند.
لیا: عکاس اسرائیلی، باهوش، آرام، با طنز ملایم. گاهی به شوخیهای آرین واکنش غیرمنتظره نشان میدهد.
پیشخدمت: در انتهای نمایش ظاهر میشود. با صدای بم و طناز، مثل راویای از جهان دیگر.
پردهی صفر – «عکس و قلم»
نور زرد لرزان. صدای بمب، بخار، شلیک، فنجانی که روی زمین میافتد و نمیشکند. صدای زنی می آید که دارد کسی را
... دیدن ادامه ››
جستجو می کند سپس بلافاصله آرین از زیر آوار بیرون میآید، خاک از سرش میتکاند و مستقیم با تماشاگر حرف میزند.
لیا:
آهای کجائی؟ سالمی؟ زنده ای؟ یه صدائی چیزی تا بفهمم هستی...
آرین: اگه قراره شلیک کنی، حداقل بذار یه قهوه بخورم...میخوام بمیرم، با کافئین بالا!(نفس میکشد)مرگ بدون قهوه مثل صلح بدون پرچم سفیده: بگیر نگیر داره. ریسکش بالاست!
(لیا وارد میشود،)
(لیا چشمش به آرین می افتد. اوبا چراغ قوه روی آرین میاندازد. آرین چشمهاش رو جمع میکند)
لیا: من دنبال دوستم می گشتم نمی دونم مرده یا زندست. هی تو... ایرانی هستی؟
آرین: آره، از اون ایرانیام که توی فرمها مینویسن "تابعیت: سه تا نقطه...".من نسخهی با ویزا و بدون سانسورم! یه هو دیدی کشیدم پائینو همین جا ری... ریسه رفتم از خنده (و شدیدا می خندد)
(لیا نزدیک میشود، دوربین در دست)
آرین (با خنده): تو چی؟ اسرائیلی؟ نگران نباش، در برزخی از حرکت با پتانسیلی از برخورد.گلولههامون خسته شدن از پرواز. فقط یه قهوهجوش مونده که هنوز مقاومت میکنه!
لیا: من چه بدونم؟ من فقط یه عکاسم، دنبال واقعیت بودم. دنبال واقعیتم
آرین: واقعیت؟ عزیزم، واقعیت توی جنگ مثل قند توی قهوهست ... قبل از اینکه برسی، حل شده!
(دود. آرین سرفه میکند، فنجانش را بالا میگیرد)آرین:
به سلامتی واقعیتهای حلشده!
لیا: میتونم یه عکس بگیرم؟
آرین:
عکس؟ عکس؟ از...؟
لیا:
آره. از چشمهات.
آرین: باش بگیر، (پس از درنگی کوتاه) فکر کردی می تونی از چشمام چیزی بفهمی؟ دیگه هیچ حالتی و نشونه ای رو بروز نمی دن. بگیر... اما لطفا فقط فیلتر نذار روش.من همینطور خاکیم طبیعیتره، یه مدل جدید: " کج و معوج برزخی"!
صدای شاتر. نور قرمز. تاریکی. پایان پرده
پردهی اول – «شروع در سکوت»
نور زرد. صدای قهوهجوش. آرین پشت میز است. روی میز ساعت خراب، دفترچه، فنجان نیمهخورده
آرین (به تماشاگران): به کافهی "میان دو آتش" خوش اومدین!جایی که حتی شیطون هم رزرو نگرفته چون اینترنت نداره!(دست به میز میزند، صدای تقتق میآید) نِتِش قطعه...
لیا (مینشیند): ساعت از کار افتاده. عقربه هاش حرکت نمی کنن
آرین: اینجا همهچی از کار افتاده، جز بوی قهوه و خاطرههای سوخته! ساعت صفر...
(با لبخند خسته ولی یه چیز کار میکنه کنایه!)
لیا: تو از کجایی؟
آرین: از جایی که مردم برای صلح جیگر می درن! و در حال حاضر مادرهاش زیر آوار رو دنبال جگرگوششون با ترس از عاقبت بچه ها جستجو می کنن. اما امان از روزی که پات به خاکشون سُک سُک کنه...و تو؟
لیا: از جایی که هر عکسی سه تا تفسیر داره و هر تفسیر یه فاجعهی جدیده.
آرین (میخندد): پس ما دو تا متخصصیم!تو با لنزت میکُشی، من با تیتر!
(لیا لبخند میزند، دوربینش را روی میز میگذارد. آرین با تعجب نگاهش میکند)
لیا: اینجا کجاست؟ برزخ؟ خواب؟
آرین: کافهایه مخصوص آدمایی که هنوز یه جملهی ناتموم دارن.من هنوز تهقهوهم یه جمله جا مونده!
(رو به تماشاگر) و شما هنوز بلیط برگشت نگرفتین!
(نور آرام خاموش میشود)
پردهی دوم – «کافهی بدون زمان »
(نور آبی، مه، صدای بخار. پیانو مینیمال. آرین روی صندلی لم داده، با فنجان حرف میزند)
آرین (مونولوگ): تو تنها رفیقی هستی که همیشه داغی...همیشه منو بیدار نگه داشتی... حتی وقتی مرگ خوابم میبُرد! (رو به تماشاگر)میدونین؟ قهوه از عشق صادقتره. حداقل معلومه کِی تلخه!
(لیا وارد میشود)
لیا: هر بار شاتر میزنم، یه شات از روحم گم می شه کم میشه.
آرین: منم همینطورم، فقط فرقش اینه که من هر بار مینویسم، یه تیکه از صبر کم می شه صبر من صبر شما صبر همه!
(مکث)
لیا: تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟
آرین: فقط وقتی سکوت ازم خسته میشه! یا خسته ازم سکوت
(لیا میخندد. آرین بلند میشود، فنجان را مثل میکروفن میگیرد)
آرین (استندآپطور): سلام به همهی ارواح عزیز برزخ! اگه گفتید امشب می خوایم از چی بگیم؟ (کمی با درنگ)... آره، امشب دربارهی صلح حرف میزنیم...که مثل شارژ گوشیه: که یه هو تموم میشه وسط مکالمه!
(لیا دست میزند. نور گرم پخش میشود)
لیا: میدونی... شاید ما مردیم، آرین.
آرین: مُردیم؟ پس چرا قهوه هنوز داغه؟نه لیا، ما فقط توی نسخهی بِتای مرگیم! گفتی اسمت لیاست. لیا معنیش چی می شه؟
لیا:
اسم...
آرین:
اسم اسم ... آهان. اسم زن حضرت یعقوبِ نبیه. شمام با اون سر تکون دادن مسخرتون دم دیوار ندبه... (پس از لحظه ای سکوت)
راستی گوشیت رو بیار ببینم دیتات فعاله؟
لیا:
به دین و مذهبم توهین نکن هر ملتی( آرین حرف لیات را قطع می کند)...
آرین:
ملت؟!... ول کن بینیم با... با اون دین و مذهب ساختگیتون که فقط علاجش هیتلره و بس. نگفتی؛ دیتات فعاله؟
لیا:
نمیدونم. گوشی تو چی؟
آرین:
من اینستام بالا نمیاد
(لیا گوشی موبایلش را با زحمت از جیب شلوار نظامی شش جیبش خارج می کند نگاهی انداخته و نا امیدانه در ادامه. آرین به شدت می خندد. تا آن که از خنده شکمش درد می گیرد و در حالیکه دستانش را برشکمش فشار می دهد خم می شود)
لیا:
یعنی می گی. اِه انگار. نه چیزی بالا نمیادتو نویسندهای یا کمدینِ برزخ؟
آرین: هردو! من شوخیهامو از درد قرض میگیرم و سودشو با خنده پس میدم!
لیا: میدونی چرا قهوه تموم نمیشه؟
آرین: چون باریستا هنوز حقوق نگرفته!(مکث، رو به تماشاگر) یا شاید چون خدا هنوز نمیدونه کِی بیدار شه!
(، نور گرم. لیا و آرین با هم مینشینند)
لیا: شاید چون هنوز ادامه داره... عشق و نفرت... از یه مادرند.
آرین: و ما بچههای طلاقشیم!
(لیا خندهاش میگیرد، آرین موبایل خیالیاش را درمیآورد)
آرین: الو؟ بهشت؟ بله، آرینم از زمین. زمین و آسمون قهر کردن...نه نه، هنوز مشاور زوجدرمانی نیومده! صبر؟ چشم. بدون کافئین؟! وقت استراحته دوبل باشه. باشه؟
(لیا میخندد، نور آرام کم میشود)
پردهی سوم – «بازگشت »
نور خاکستری، رادیو: «آتشبس موقت اعلام شد»
لیا با خوشحالی: شنیدی؟ آتشبس!
آرین با بی خیالی: آره، یعنی دنیا پنج دقیقه وقت داره قهوهشو بخوره قبل از شلیک بعدی!(نفس عمیق)آتشبس یعنی وقتی خدا هم میگه؛ کافیه، بریم استراحت، بریم قهوه!
لیا: میدونی، من یه بار عاشق شدم...
آرین: جالبه، توی شماها عاشقی هم هست؟! عاشق چی؟! عاشق کی؟! شاید عشق خون کودک؟
لیا: از سمت تو.
آرین: میگن طرف زن اسرائیلی می گیره، شب زفاف باهاش روی تشک نمی ره. انصراف می ده
(شروع می کند به خندیدن از ته دل و قهقه لیا کمی ناراحت می شود. اما خود را به آن را می زند)
لیا:
از سمت تو
آرین:
بهبه! عشق بینالمللی!فقط لطفاً نگو ویزا گرفتی، من که هنوز تو صف سفارتم!
لیا: از قاب دوربینم... ولی اون فرار کرد.
آرین: پس تو همون دختری هستی که از عکس من دویدی بیرون؟ ای نامرد... گیرت آوردم...(به تماشاگر) دیدین؟ حتی پیکسلهام وفادار نیستن!
لیا: شاید... تو اما هنوز تو همون قاب موندی.
آرین: من بگیرم... بگیر... این بروبچ نسل زد می دونن چی می گم. مگه نه؟
من همیشه فریمگیر بودم، نه فریمگریز!
(دفترش را باز میکند)
آرین: بذار جملهی آخرم رو بنویسم...«در میانهی جنگ، عشق آخرین تیر از ترکش، آخرین گلولهایه که درد نمیکشه، که پروازش سرخه...»
لیا: زیبا بود... میتونم ازت عکس بگیرم؟
آرین: فقط اگه فیلتر نزاری! من همینطور خاکستریم خوشتیپتره . خاکیِ دوزخی!
(نور سفید. صدای بمب. فنجان روی میز باقی میماند)
اپیلوگ – «سکوت بعد از قهوه»
پیشخدمت وارد میشود، آرام و فلسفی. میز را مرتب میکند
پیشخدمت: هر شب. هرشبِ هرشب میان...میان مینوشن...میرن...اما ... اما ...ولی فنجونشون همیشه داغه.
گمونم عشق ... عشق... عشق اِه... یه مدل قهوهست که... که... که دستگاهش هیچوقت خاموش نمیشه، فقط آدمها گاهی اوقات می کشن. سوکتش رو... از برق!
(مکث میکند، لبخند میزند)
و جنگ؟ اون فقط یه باریستای حواسپرت بود،که یادش رفت دستگاه قهوهی دنیا رو خاموش کنه!
(نور آرام خاموش می شود. صدای بخارصحنه نیز بخارآلود می شود. خندهی آرین از دور شنیده می شود)
آرین (از بیرون):باریستا! یه اسپرسو بده، دوبل، نه دبل دوبل با طعم آتشبس دائمی!
نور خاموش. سکوت. صدای پیانو. پایان