تا رستگار شوند
از زبان گادفری
در قصرم. در راهرویی کنار یک پنجره. به گورستان نگاه می کنم. و انگار حس می کنم تکه استخوان هایی که لرد سابیس نتوانست به حیات بازگرداندشان. در ذهنم می بینم کرم هایی را که لا به لای گوشتشان می خزند و از آن ها تکه تکه می کنند و می خورند. و این بار آن کرم های انگلی نیستند که تاریکی جاودان می بخشیدند. این ها می بلعند و تنها یک تکه استخوان باقی می گذارند.
و این پایان آن به فنا رفتگانیست که گور بدل به لانه ی ابدی شان شده؟
آیا چیزی از آن ها باقی نمانده؟
شبحی که بر فراز قبرهایشان بچرخد یا روحی که به بالا عروج کرده باشد؟
چیزی از این قبرستان در گوش من زمزمه
... دیدن ادامه ››
می کند. و آن لحظه را در ذهن من زنده می کند. آن هنگام که هم خود بودم و هم لرد سابیس. لحظه ی اعتراف. ردای سپید. صف های مخلوقات در برابرم. در صورت هایشان چه بود؟
خشم از لرد سابیس به خاطر گناهانش؟
یا یک میل شعله ور برای بلعیدن او؟
می دانم که هر دو. و دومی از اولی پدید آمده بود. و این همان بود که سرورم، مالخازار از آن می ترسید.
آیا در کابوس هایش آن را می دید؟
مخلوقات را که به سمتم هجوم می آورند، دندان در من فرو می کنند، از گوشتم می کنند و می خورند.
و این گونه رستگار می شوند.
چه افکار شومی. زشت و وقیح. این نبود آنچه می خواستم به آن فکر کنم. تاریکی سنگین و تعفن آلودی که از روزنه های بینی ام ورود می کند و به سینه ام، قلبم، روحم می رود و آنجا سکنی می گزیند.
من می خواستم به نور فکر کنم. به آن حس پرستیده شدن. به پرستیدن.
سرورم، مالخازار. نمی توانم به او بگویم. که وقتی در برابرش زانو می زنم و بر دامانش بوسه می زنم، او را چیزی بیش از پادشاهم می بینم. بیش از بدل کننده ام. من او را خدای خود می بینم. و حالا دیگر در نوکتیرا این کفر است.
اما او می داند. از نگاه فروزانش می فهمم. از پوست رنگ پریده ی در هم رفته اش. و لب های به هم فشرده اش. دست های مشت کرده اش.
می دانم که از یک سوی می خواهد مرا تنبیه کند و از سوی دیگر میل دارد به من بی توجه بماند. او فکر می کند بعد از حلول لرد سابیس در وجودم دیگر هیچ گاه مثل سابق نشدم. او مجنون می انگاردم.
اما من فقط گرسنه ام.
و خون سیرابم نمی کند.
دیگر نه فقط خون انسان.
روحم خون شاه مالخازار را می خواهد.
و شاه گابریل.
و لرد سابیس.
و قلب سیاه مرده را.
از پنجره کنار می روم و به سمت پله ها روان می شوم. می خواهم به گورستان بروم. و از نزدیک رایحه ی حضور آن ها را بچشم. کرم هایی که می کنند، می جوند و می بلعند تا رستگار شوند.