نمایش «عچق» که این روزها در تئاتر لبخند بر روی صحنه است یک کمدی ابزورد ـ رمانتیک است؛ نمایشی که به دوران پس از جنگ سرد متعلق است، زمانی که مفاهیم عشق، معنا و خوشبختی دچار بحران فلسفی شده بودند. شیژگال این متن را نوشت ، بیش از آنکه عاشقانه بسازد، عشق را به صحنه بازجویی کشاند نکته کلیدی در نمایش این است که عشق در «عچق» نه نجاتبخش است و نه ویرانگر مطلق؛ بلکه ابزاری است برای فرار از تنهایی.
داستان ظاهراً ساده است:
دو دوست مرد (میلت و هری) و یک زن (الن) که در مثلثی عاطفی گرفتار میشوند؛ اما این سادگی تعمدی است. ساختار نمایش بر تکرار، جابهجایی نقشها و بازگشتهای چرخهای بنا شده. از منظر درامنویسی: کنشها اغلب انگیزهی روانی ندارند، بلکه
... دیدن ادامه ››
مکانیکیاند
تصمیمها ناگهانیاند
روابط فاقد رشد خطیاند همین امر، نمایش را به قلمرو ابزورد آمریکایی با چاشنی کمدی سیاه میبرد، نه ابزورد اروپاییِ کاملاً فلسفی.
به لحاظ شخصیت شناسی
هری فردی افسرده، خودشیفته، وابسته است که عشق را نه برای «دیگری»، بلکه برای نجات خود میخواهد او نماینده نسل سرخوردهی روشنفکر آمریکایی است میلت اما فردی عملگرا، سرمایهسالار، بهظاهر عقلانی است عشق برای او معامله و نقطهی مقابل شعارهای عاشقانهی میلت است . اما الن به عقیده من مهمترین شخصیت نمایش است او نه قربانی صرف و نه فم فتال است او نقشها را عوض میکند، اما هرگز مرکز قدرت را از دست نمیدهد شیژگال او را بهمثابه آینهای برای مردان میسازد، نه یک شخصیت عاطفی کامل. در واقع الن هم پیشروست و هم ابزاری در خدمت ایده.
دیالوگها در نمایش پرشتاب، پر از شوخیهای فلسفی، و اگزیستانسیال آگاهانه «غیرواقعی» هستند زبان در نمایش نه برای عمق روانی بلکه برای افشای پوچی گفتار عاشقانه به کار میرود.
در نمایش «عچق» عشق بهعنوان قرارداد روانی و ازدواج بهعنوان مکانیسم بقا دانسته میشود نمایش سعی میکند تا تنهایی مرد مدرن و ناتوانی انسان در خواستن آنچه واقعاً نیاز دارد را به مخاطب نشان دهد. «عچق» عمداً امید نمیدهد؛ پایان نمایش نه تراژیک است و نه رهاییبخش، بلکه ادامهی همان دور باطل است. این نمایش در عصر روابط مصرفی در فرهنگ بدهبستان عاطفی و در بحران تعهد همه را به تصویر میکشد.
انتخاب عنوان نمایش و جایگزین کردن کلمه عچق با عشق موجب فاصلهگذاری انتقادی با مفهوم رمانتیک عشق میشود این عنوان با تأکید بر کژتابی، ابتذال و شکست معنا خود را به متن اصلی ابزورد آمریکایی است نزدیک میکند آنگونه که به گوش و زبان ایرانی آشنا بیاید در واقع «عِچِق» همان کاری را میکند که خود شیژگال با واژهی LUV کرده بود: تحریف آگاهانهی واژه، برای افشای توخالیشدن معنا.
عچق یک ترجمهی صرف نیست بلکه یک بازخوانی فرهنگیِ موفقِ بالقوه است
انتخاب پارک قدیمی با وسایل بازی فرسوده (الاکلنگ، سرسره، چرخوفلک) یکی از هوشمندانهترین تصمیمهای کارگردان است، چون پارک برابر با وعدهی شادی است و پارکِ کهنه شادی تاریخمصرفگذشته است عدم حضور و هیاهوی صدای کودکان در پارک مرا به این استنباط میرساند که وسیلههاب بازیِ بلااستفاده است همانند خاطرهی خوشی که دیگر کار نمیکند این فضا بهدرستی عشق را از همان ابتدا در موقعیت نوستالژیک اما ناکارآمد قرار میدهد؛ چیزی که نام «عِچِق» هم تأکیدش میکند: عشقِ کجمعنا، عشقِ معیوب.
ساختن پل و عبور فرضی آب از زیر آن، و مهمتر از همه سقوط هری و میلت به زیر پل، یک مداخلهی کارگردانی جدی است. که از نظر معنایی پل را به مثابه گذار، تصمیم، عبور از وضعیت قبلی نشان میدهد و آب ناخودآگاه، بلاتکلیفی، رهاشدگی را به ذهن متبادر میسازد و سقوط ناتوانی از عبور آگاهانه است
نکتهی ظریف اینجاست که اینها سقوط نمیکنند چون عاشقاند؛ سقوط میکنند چون نمیدانند چگونه عبور کنند. سقوطهای غیرقهرمانانه و حتی مضحک که کاملاً در امتداد ابزورد است
انتخاب پارک به دنیای کودکانه مردان نیز میپردازد هری و میلت در فضای بازی کودکانهاند و تصمیمهای عاطفی میگیرند این معنا را که آنها کودکانی با قدرت انتخاب بزرگسالانه، اما بدون بلوغ عاطفی هستند را شکل میدهد مردانِ بزرگشدهی معوق، که هنوز در زمین بازی دنبال نجات میگردند.
در «عِچق»، زن تنها زمانی بازی میکند که تنهاست؛ با ورود مردها، بازی متوقف میشود. این توقف نه از سر عشق، بلکه از سر کارکرد است: زن میداند که بازی، خیال و رهاییِ موقت، در حضور مردان جایی ندارد، زیرا آنان یا میخواهند ایمان بیاورند یا انکار کنند. بازیِ زن در تنهایی، تنها شکلِ آزادی اوست؛ اما در جمع، او ناچار است نقش بپذیرد، نظم برقرار کند و رابطه را سر پا نگه دارد. به این معنا، زن نه همبازی مردان است و نه شریک رویاهایشان؛ او مدیر ثبات است، کسی که اسباببازیها را جمع میکند تا جهان فرو نریزد.
و شاید باید بگویم پارک زمین بازی مردانهای است که زن به آن تحمیل شده؛ خوانشی بسیار قدرتمند و تلخ برای «عِچق» در ایران.
سقوط هری و میلت در آب حکم بازگشت به نقطهی صفر را دارد: نه رستگاری نه مرگ و نه انتخاب فقط تداوم دور باطل. این دقیقاً همان جایی است که «عِچق» از کمدی صرف فاصله میگیرد و به کمدیِ مشکوک و نگرانکننده تبدیل میشود. و «عچق» اینجا نمایشی است دربارهی آدمهایی که بزرگ شدهاند، اما هنوز بلد نیستند از زمین بازی بیرون بروند.
در نمایش تقابل اصلی نه بر سر زن است و نه حتی بر سر رابطه؛ بلکه بر سر باور است: هری: «من به هیچچیزی باور ندارم» و میلت: «من به عشق باور دارم» این دو جمله، شخصیتپردازی روانی نیستند؛ بیانیهاند. وقتی هری میگوید به هیچچیز باور ندارد: او پوچگراست، اما منفعل نیست ازدواج، پول، ثبات را انتخاب میکند نه از روی ایمان، بلکه از سر کارکرد عشق برایش معنا ندارد، اما ابزار دارد در فضای پارک: هری کسی است که بلد است با وسایل بازی «کار» کند اما هرگز واقعاً بازی نمیکند او سقوط میکند چون کسی که به هیچچیز باور ندارد،در لحظهی عبور، تکیهگاه ندارد. برعکس، میلت وقتی میگوید به عشق باور دارد: در حقیقت دارد خلأ معنا را با عشق پُر میکند ایمان او انتخاب آگاهانه نیست، آخرین امید است عشق برایش عقیده است، نه رابطه
در میزانسن پارک میلت کودکتر است بیشتر بازی میکند بیشتر خطر میکند آب نبات چوبی میخرد و درست به همین دلیل باورش به عشق، او را نجات نمیدهد؛ بلکه او را آسیبپذیرتر میکند. هری با «بیباوری» جلو میرود و سقوط میکند میلت با «باور به عشق» جلو میرود و اونیز سقوط می کند این دقیقاً جملهی ناگفتهی نمایش است: نه بیباوری نجات میدهد، نه باور کورکورانه. سقوط مشترک، نفی هر دو موضع افراطی است.
در این تقابل، الن هیچوقت جملهی ایمانی نمیگوید نه میگوید باور دارم،
نه میگوید باور ندارم. باورهای او روزمره و اجتماعی هستند و همین سکوت ایدئولوژیک، جایگاه او را مشخص میکند: الن عمل میکند تطبیق میدهد زنده میماند در جهانی که باورها سقوط میکنند، او تنها کسی است که سقوط نمیکند. الن اساساً به عشق باور ندارد؛ به کارکرد عشق باور دارد. از منظر جامعهشناختی، نگاه الن این است:
عشق یک احساس متعالی نیست
عشق مکانیزمی اجتماعی است
ابزاری برای وفاداری، دوام رابطه و کنترل بیثباتی او به عشق نه بهعنوان تجربهی درونی، بلکه بهعنوان نهاد نگاه میکند؛ چیزی شبیه ازدواج، خانواده، یا حتی قرارداد نانوشتهی بقا. الن دقیقاً همان کاری را میکند که جامعهشناسی کلاسیک میکند: احساس را از اسطوره تهی میکندآن را در دل ساختار مینشاند برای الن عشق باعث موندن آدمها کنار هم میشود رابطه را از فروپاشی نجات میدهد و مهمتر از همه قابل پیشبینی میکند این نگاه، نقطهی مقابل نگاه رمانتیک نیست؛ بلکه قتل آگاهانهی رمانتیسیسم است. الن به مثابه تقویم تاریخ است لحظهی عاشقانه نمیسازدخاطره تولید نمیکند اما تداوم تولید میکند او حافظِ زمانِ رابطه است، نه شورِ آن. در جهانی که مردها هنوز در زمین بازیاند، الن کسی است که میگوید: «هر روز چه اتفاقاتی افتاده یا نمودارها در رابطه با وقایع به او چه میگویند»
در این اجرا، سه تعریف از عشق همزمان وجود دارد: میلت: عشق را با ایمان، معنا، نجات برابر میداند هری عشق را معادل هیچ، یا در بهترین حالت ابزار گذرا و الن: عشق را یک سازوکار اجتماعیِ دوام میداند و نکتهی تلخ نمایش این است که: نه نگاه میلت کار میکند نه پوچی هری بلکه فقط نگاه الن عملی است نه زیباست، نه الهامبخش؛ اما تنها نگاهی است که فرو نمیریزد.
به همین دلیل است که الن سقوط نمیکند او در لحظه زندگی نمیکند؛ در امتداد زندگی میکند
«عِچق» نمایش عشق نیست؛نمایش سازوکاری است که جامعه اسمش را عشق گذاشته تا آدمها کنار هم دوام بیاورند. و در این سازوکار الن نه عاشق است نه ضدعشق بلکه مدیر زمان، وفاداری و ترس از فروپاشی است تقویم تاریخ میماند؛ چون احساسات میگذرند، اما ساختارها میمانند