به خودم میگم این راه رو نرو، بشین خونه، چراغ روشن کن... پشت در بشین تا صبح صداهارو بشمار... اما پای آدمیزاد گاهی از عقلش جلوتره... پای من که این روز ها خیلی جلوتره!
در جایی میان مه و جنگل آنجا که سکوت پیش از آدمها بیدار میشود
مینا صدایی را میشنود که نام ندارد.
دختری از حاشیه روستا
با تنهایی که سال ها در او ریشه دوانده
هر روز قدم به جنگل میگذارد؛
و جنگل، هر بار چیزی از خودش را به او نشان میدهد.
تا چشمهایی که از دل تاریکی پیدا میشوند.
پلنگ، نه هیولای جنگل است.
و نه شکارچی مینا
آینهایست که او را به بخشی از خودش بازمیگرداند
به آنچه سالها پیش، در جایی میان تنهایی و فراموشی در وجودش ریشه دوانده بود …
- از همراه داشتن فرزندان زیر ۸ سال خودداری نمایید.