ایمان هر شب روی نیمکتی در پارک می نشیند و در انتظار معشوقه اش، بهار روزها و شبهای خود را سپری میکند او در میان خاطرات، خیال ها و گفتکو با شخصیت هایی که گویی تنها در ذهنش حضور دارند، روزهای عاشقانه خود را مرور میکند، ایمان و بهار دو زندگی سختی را پشت سر گذاشتند با وجود مشکلات مالی و مخالفت اطرافیان تصمیم میگیرند با یکدیگر فرار و زندگی تازه ای آغاز کنند، رویای زندگی آرام در کنار دریارا در سر میگذرانند اما بهار برای جمع کردن وسایل به خانه عمو خود که از بچگی بدلیل فوت پدر مادرش از هم جدا شدند با آنها زندگی میکند می رود، پسر عمویش که قصد ازدواج با او را داشت نمیگذارد حلقه یادگاری مادرش را پس بگیرد، ایمان هرچه منتظر میماند بهار نمی آید در نهایت تصمیم میگیرد که به سمت خانه بهار روانه شود که با صحنه ای عجیب مواجه می شود، پلاکارد سیاه و پارچه و اعلامیه ای دختری جوان که بهار است ایمان نمیخواهد باور کند بهار برای رسیدن به ایمان مرده است و اینگونه ایمان هفت سال در همان مکان منتظر بهار میماند و این
باور نکردن را دوس دارد.