این پایان داستانه، اون که تو زمان قدیم به خودش و تواناییاش
و پولش مینازید که خوشگله و باهوش وکم از هنرپیشه های
جذاب نیست حالا آب رفته و هیبت نحیفی پیدا کرده و ازش
چیزی باقی نمونده جز موهای سفیدش و چشمای از حدقه
بیرون زدهی درشتش و نگاهی که مدام رفتار بقیه رو دنبال
میکنه که تقریباً چیزی ازش نمیفهمه؛ اما با تضادی در عین
بی اعتقادی که همیشه داشت صلوات میفرسته و دعا میخونه چون
میدونه به زودی از دنیا میره.
امروز از مغزش عکس گرفتن و عکس مغزش داره نشون میده که
با کوچیک شدن مداومش برای چند وقت دیگه چیزی به اسم مغز
براش نمیمونه و به زودی همون تک و توک خاطرهای که از قبل
یادش مونده هم فراموش میکنه. هیچکس نمیتونه بگه اون قراره
تا کی زنده بمونه و رنج بکشه!