"میگن هرمز فقط یه جزیره نیست… یه موجود زندهست. خاکش زندهست، آبیش قصه میگه و بادهاش رازهای قدیمی رو توی گوش دریا زمزمه میکنن. ولی یه نفر توی این جزیره، یه چیزی رو دیده که نباید میدید… و هیچوقت نتونست ازش فرار کنه. 🎨 جری پولاک، مردی که دیگه هیچوقت برنگشت جری پولاک، هنرمند چکی، یه روز با چمدونی پر از قلممو و رنگ به عشق خاک سرخ اومد هرمز. میگفت: “هرمز فقط یه جزیره نیست… یه بوم نقاشیه که خودش، خودش رو میکشه.” ولی انگار خودش هم توی اون بوم حل شد… یه روز، وقتی داشت یه تابلوی عجیب میکشید، ناپدید شد. میگن آخرین باری که دیدنش، داشت خاک سرخ هرمز رو با انگشتاش روی بوم میکشید، بعدش… محو شد. اما اون واقعا ناپدید نشد. اون توی زمان گیر افتاد. ⏳ بازگشت به اروپا… یا شاید هم نه؟ سالها بعد، توی یه بیمارستان روانی توی اروپا، یه مردی بود که هیچکس نمیدونست کیه. دکترا بهش میگفتن جری پولاک، ولی اون سرش رو تکون میداد و فقط یه چیز میگفت: “من جری پولاک نیستم… من جری هرمزیام.” هیچکس نفهمید اون توی اون سالهایی که گم شده بود، کجا بوده. هیچکس نمیدونست چرا فقط وقتی خواب بود، شن میریخت از توی جیبش بیرون… چرا روی دیوارای اتاقش، با خون و زغال نقشه جزیره هرمز رو میکشید… دکترا فکر میکردن اون دیوونهست. ولی شاید اون تنها کسی بود که حقیقت رو دیده بود. شاید اون واقعا هیچوقت از هرمز خارج نشده بود. شاید روحش هنوز اونجا، بین رنگها و قصهها، منتظر ماست… 🌀 حالا فقط یه راه هست که بفهمیم این داستان چطور تموم میشه… باید بریم توی دل تاریخ، سفر کنیم بین قرنها، و پیداش کنیم. باید سرنخها رو از کوچ بهاءالدین ایاز، از بازارهای طلایی هرمز، از جنگ پرتغالیها کنار هم بذاریم و ببینیم آیا واقعا میشه جری پولاک رو از بوم نقاشیِ زمان آزاد کرد؟ یا شاید… اون دیگه بخشی از هرمز شده… و هیچوقت قرار نیست برگرده؟"