«ببینید که من تندرستم. اما میدانم که با رها کردن این تیر از کمان همهٔ نیرویم با تیر از تنم بیرون خواهد رفت.» پس با نیرویی خداداد کمان را تا بناگوش کشید و تیر از شست رها کرد و خود بیجان بر زمین افتاد» *تیر آرش* به پرواز درمیآید و در حالی که نزدیک بود در بادغیس فرود آید فرشتهٔ باد به فرمان اورمزد دوباره آن را به پرواز درمیآورد تا آنکه به هنگام غروب خورشید پس از پیمودن هزار فرسنگ به سرزمین خُلم در بلخ در کرانهٔ جیحون بر بـُنِ درخت گردویی مینشیند.
فرشتهی باد همون نزدیکیها به زمین افتاد و تیر طلایی برای همیشه به جای پیکر عظیمش اشاره میکنه.
پدرِ شیرین برای او نامههایی فرستاده تا دوباره به ایران بازگردد و مانند گذشته به مکان محبوب بچگیهایش برود. به کاخ سعدآباد.
با شیرین همراه شوید تا در کنار او و پدرش کاخ زیبای سعدآباد را جور دیگری تجربه کنید.
.