یادداشت کارگردان: آدم تروما زده بیشترین چیزیکه شفا بخشش هست عشقه، اما بیشترین چیزی هم که پس میزنه عشقه؛
چرا؟؟؟ چون درگیر تروماست چون قسمتی از من زخمیه خودش را توو سیاه چاله زندانی کرده تا دیگه در امان نگه ش داره ، زخم بیشتری نخوره چون هیچوقت به ملاقات با من زخمی خودش نرفته. آدم تروما زده سراسر زندگیش در این پارادوکس سخت و پیچیده گیر کرده گویی که زندگیش به مرحله بعدی نمیرسه اتفاقات خوبی براش نمیفته چرا؟؟ چون همچنان توو پارادوکس عشق، که نجات بخشش هست و پس زدن عشق داره زندگی میکنه… حالا که میدونیم عشق شفا بخشه باید چی کار کرد؟؟؟
اگر زود عاشق بشیم که باز دچار آسیب میشیم و تروما عمیق تر میشه پس تمام مغز و بدنت بهت هشدار میده و میگه به عشقش خو نکن، اعتماد نکن! اصلا عشق واقعی که نجات دهنده ست از چی میاد ؟؟؟
*از امنیت*
جوابش اینه: باید با خودت دقیقا با همان من درونی خودت ملاقات کنی و باهاش روبرو بشی تا برسونیش به نقطه امن
اینجوری عاشق خودت میشی عشق به خودت را که تجربه کنی یعنی شفا ی واقعی پیدا کردی و به راحتی آدم مناسب و اتفاق مناسب سر راهت قرار میگیره ؛ رازش توو همین عاشق شدنه؛
اما برای به دست آوردن و رسیدن به این عاشقی باید اول با خودت ملاقات کنی تا زخمت به امنیت برسه و عشق به خودت را یاد بگیری و تجربه کنی
و این یعنی شفا بخشی در تروما.
نمایش سرب را از مغزت بیرون بکش از ملاقات با من درونی شروع میشه به نقطه امن میرسه و در آخر راه و رسم عشق ورزی به خودت را یادت میده یعنی تمام طول مسیر از شروع تروما تا شفا بخشی و عشق همراهته.
پس اگر، نه فقط صرفا برای تماشا بلکه برای ملاقات با من درونی خودت و شفا بخشی تروما ت آماده هستی توو این نمایش به ملاقات خودت بیا..