اتوبوس شماره13
اتوبوس شماره ۱۳، با طرحها و نقشهای عجیب و غریبش، به ایستگاه رسید. کنجکاوی شدیدی مرا فرا گرفت تا سوارش شوم، اما فردی که روی صندلی کنارم نشسته بود، با صدایی آهسته گفت: «سوار آن اتوبوس نشو.»
با پرسش دلیلش، پاسخ شنیدم: «میگویند هیچکس زنده از این اتوبوس بیرون نخواهد آمد. به همین دلیل است که مردم حتی جرأت سوار شدن به آن را ندارند.»
با خندهای که سعی در پنهان کردن اضطرابم داشت، گفتم: «اینها فقط مشتی داستانهای بیاساس هستند.» و سپس بلند شدم و قدم به داخل اتوبوس گذاشتم. ناگهان، درها بسته شدند و اتوبوس، بدون راننده، شروع به حرکت کرد. ترسی سرد وجودم را فرا گرفت. در همان لحظه، بیهوش شدم.
وقتی به هوش آمدم، به صندلیام بسته شده بودم. در صندلیهای اطرافم، چهرههای خونین بسیاری را دیدم. فریاد میزدم تا از آن محیط وحشتناک خلاص
... دیدن ادامه ››
شوم، اما هیچ کاری از دستم برنمیآمد. در آن لحظه، سخنان مردی که در ایستگاه نشسته بود به یادم آمد و عمیقاً احساس پشیمانی کردم. با خود گفتم: «دیگر همه چیز تمام شده است.» تپش قلبم شدت میگرفت. صدای زنگ ساعتی آمد. اتوبوس توقف کرد و از بیرون، کاغذهایی که روی آنها عدد ۱۳ نوشته شده بود، به درونش پخش شدند. چشمانم را بستم و تا عدد ۱۳ شمردم. وقتی چشمانم را باز کردم، دیگر اثری از ترس و وحشت نبود. من در اتاقم بودم و ساعت روی میزم در حال زنگ خوردن بود.
رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم که ناگهان صدای بوق اتوبوسی را شنیدم. اتوبوس شماره ۱۳…
به سمت پنجره رفتم تا آن اتوبوس را ببینم. هیچ رانندهای نداشت و مدام بوق میزد و چراغهایش خاموش و روشن میشدند. با خود گفتم: «خودش است. همان اتوبوسی که در خواب دیدم. اما چرا در بیداری باید آن را ببینم؟»
تلفنم زنگ خورد. یکی از دوستانم، سعید، بود. گفت ماشینی خریده و میخواهد با هم به مرکز شهر برویم و گشتی بزنیم. خواست که درخواستش را رد نکنم و گفت در راه خانه من است. لباسهایم را پوشیدم، اما هنوز نیامده بود. از پنجره به بیرون نگاه کردم و همچنان همان اتوبوس را میدیدم؛ دیگر بوق نمیزد و چراغهایش خاموش و روشن نمیشدند.
یک پراید نقرهای از دور به سمت خانهام میآمد. ناگهان چراغهای اتوبوس روشن شد و به سمت پراید حرکت کرد. هر دو به هم نزدیک میشدند. گمان کردم راننده سعید است. چیزی نمانده بود که با اتوبوس برخورد کند. فریاد زدم: «سعید!!!» اما دیگر فریاد زدن کارساز نبود. اتوبوس با سرعتی زیاد به خودرو برخورد کرد و صدای انفجار مهیبی همه جا را فرا گرفت.
به سرعت به پارکینگ رفتم تا موتورسیکلت را روشن کنم، اما هر کاری میکردم، موتور روشن نمیشد. موبایلم زنگ خورد. سعید بود! سریع جواب دادم. گفت به خانهی من رسیده است. با تعجب پرسیدم: «ماشینت چیست؟» گفت: «بیا و خودت ببین.» موتورم را قفل کردم و در ورودی ساختمان را باز کردم. یک زانتیا مشکی جلوی در بود و سعید از آن پیاده شد. خوشحالی در وجودم موج میزد. به سمتم آمد و همدیگر را در آغوش گرفتیم و به او تبریک گفتم. وقتی با ماشینش به راه افتادیم، احساس سبکی و خوبی داشتم. تصمیم گرفتم دربارهی آن تصادف با سعید حرفی نزنم و تمام اتفاقات را فراموش کنم.
هوا تاریک شد و سعید مرا به خانهام رساند. چند ساعت بعد، روی مبل نشسته بودم و اخبار تماشا میکردم. مجری گفت: «به خبر جدیدی که هماکنون به دستمان رسیده توجه کنید: تصادف یک اتوبوس با یک پراید نقرهای.» در همین لحظه، تلویزیون را خاموش کردم و با موتور از خانه بیرون زدم. در راه، ذهنم درگیر خبر اعلام شده بود و اصلاً نمیتوانستم آن را از سرم بیرون کنم. بیشترین سوالی که فکرم را مشغول کرده بود، این بود که چرا شمارهی اتوبوس را اعلام نکردند؟ عقربههای ساعت به سرعت به جلو حرکت میکردند.
پس از چند ساعت به خانه برگشتم و غذای آمادهای را از یخچال بیرون آوردم تا گرم شود. سعید به موبایلم زنگ زد. گفت: «از ماجرای امروز، یعنی برخورد اتوبوس به پراید، خبر داری؟» طوری صحبت کردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و از همهچیز بیخبرم. سپس جریان را برایم تعریف کرد و این بیشتر حالم را بد میکرد. پس از صحبت با سعید و خوردن شام، به رختخواب رفتم.
صبح روز بعد، ساعت ۸ از خواب بیدار شدم و احساس بسیار بدی داشتم. تمامی اتفاقات در ذهنم مرور میشد. در این شرایط، فقط صحبت با یک روانشناس میتوانست حالم را خوب کند. تلفنی نوبت گرفتم و قرار شد ساعت ۹:۳۰ به آنجا بروم. ساعت ۸:۴۵ به راه افتادم، چون مسیر آنجا بسیار دور بود. دقیقاً ساعت ۹:۳۰ رسیدم و موتورسیکلت خود را در پارکینگ عمومی آنجا قفل کردم.
وارد اتاق مشاور شدم و بدون اتلاف وقت، دربارهی کابوسهای وحشتناکی که همیشه میبینم و اینکه هر لحظه از زندگیام پر از نگرانی و استرس است، صحبت کردم. او لحظهای به فکر فرو رفت و گفت: «فقط یک دلیل دارد: انجام دادن بازیهای ترسناک…»
پایان قسمت1
نویسنده:سجاد سدادی