از خانه دراکولا از سالن حافظ تا ایرانشهر وباز هم ایرانشهر پس از سالها چس از دفتر خاطرات باران میبارد آن سوی ایرانشهر درزمانی نه چندان دور تئاتری درحال اجرا بود که مشوقی نداشت چشم هایم را میبندم تا یک نفس از در ورودی که مقابلش یک آمبولانس همیشگی است به سالن سرد قدم بگذارم صدای کفش خودم را میشنوم سالن سرد سرد زمستان با سوزش آمده بود درصف طولانی که میبینم هربار به سرم میزند نفسی تازه کنم که نمیشود به باکس آبی نگاه میکنم وباز میگویم نه هنوز نیاوردند جمعیت زیادی است ماسک را روی صورتم سفت میکنم بی اعتنا به بویایی شده ام
کرونا را نمیشناسم
میخواهم زودتر بروم آن نیمکت همیشگی تا ردپای دفتر خاطرات را دنبال کنم اینجا لبخند دارم وگرما.انجا مجوزی برای نفس کشیدن ندارد
پلی نجواهای هفت سین که مینشینم سفره و سبزه و سنجد دارد وبرف میبارد چه زیبا
دوباره آمدم