در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | فریال آذری درباره فیلم‌تئاتر میرزا رضا: نمایش  میرزا رضا وارد تاریخ، سیاست، حافظه و حذف به‌شکلی درهم‌تنیده را
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 11:08:02
فریال آذری (ferialazari61)
درباره فیلم‌تئاتر میرزا رضا i
نمایش  میرزا رضا وارد تاریخ، سیاست، حافظه و حذف به‌شکلی درهم‌تنیده را به مخاطب نشان میدهد. میرزا رضا نه فقط یک فرد تاریخی، بلکه گره‌گاهی است از خشونت سیاسی، تحقیر اقتصادی، خیانت روشنفکری و پاک‌سازی حافظه. نمایش با انتخاب روایت‌محوری و پرهیز از دکور پرجزئیات، آگاهانه می‌کوشد تمرکز را از بازسازی تاریخی به بازخوانی مفهومی منتقل کند. این انتخاب، در سطح ایده، هوشمندانه و قابل دفاع است. اجرای روایت‌محور با دکور مینیمال، بستری فراهم می‌کند برای تمرکز بر متن و معنا. نمایش از همان ابتدا با حذف فیزیکی نشانه‌ها—قبرها، باغ‌ها، نام‌ها—تماشاگر را وارد جهانی می‌کند که حافظه در آن مدام پاک می‌شود. تکرار موتیف قبر، از میرزا رضا گرفته تا پهلوان اکبر خراسانی و حتی قبر مادر شاه، نشان می‌دهد حذف، امری تصادفی نیست؛ یک منطق دارد. در این میان، قبر نه محل آرامش، بلکه نشانهٔ تصرف و پاک‌سازی است. این ایده، یکی از ستون‌های محکم نمایش است و به‌درستی عمل می‌کند.
اشارهٔ مداوم به باغ‌ها—از رفسنجان و بهرام‌آباد گرفته تا باغ فیشرآباد که به پارک هنرمندان بدل شده، و باغ طوطی—نمایش را از یک روایت صرف تاریخی فراتر می‌برد. باغ در اینجا فقط فضا نیست؛ استعاره‌ای است از تصرف، تغییر کاربری و بازنویسی تاریخ. نمایش به‌درستی نشان می‌دهد که چگونه فضاها، همانند قبرها، از معنا تهی و دوباره مصرف می‌شوند. این پیوند میان جغرافیا و قدرت، یکی از نقاط قوت تحلیلی نمایش است و نشان می‌دهد پژوهش تاریخی پشت متن جدی گرفته شده است.
نمایش، در کنار روایت مردان تاریخ، لحظاتی را نیز به بدن‌های زنانه اختصاص می‌دهد؛ بدن‌هایی که نه‌فقط قربانی، بلکه میدان اعمال قدرت‌اند. روایت زن‌هایی چون زهرا خانم و حبیبه، و اشاره به کودک چهار سالهٔ کشته‌شده، نشان می‌دهد که خشونت سیاسی پیش از آنکه به اسطوره تبدیل شود، بر بدن‌های بی‌قدرت حک می‌شود. اما مهم‌تر از این روایت‌ها، لحظه‌ای است که نمایش از سطح حکایت فراتر می‌رود و به کنش می‌رسد: بازی ... دیدن ادامه ›› گنجفه.
گنجفه در این اجرا صرفاً یک جزئیات فولکلور یا سرگرمی نیست بلکه به کنشی آیینی و بی‌رحمانه بدل می‌شود. پرت شدن مکرر پرتقال و انتظار برای آنکه یکی از زنان حرمسرا آن را بگیرد، سازوکاری عریان از انتخاب اجباری را پیش چشم تماشاگر می‌گذارد و مردانی که این صحنه را به قهقرا میبرند گنجفه بازی، در اینجا، نام مستعار خشونت است. اهمیت این صحنه در آن است که قدرت، نه در قالب فرمان، بلکه در قالب بازی عمل می‌کند. بدن زنانه، در ظاهر، وارد یک آیین بی‌خطر و حتی خنده‌دار می‌شود، اما نتیجه، هم‌خوابگی اجباری و حذف اختیار است. گنجفه به‌درستی نشان می‌دهد که چگونه قدرت می‌تواند خود را در قالب بازی، رسم و عادت پنهان کند؛ بی‌آنکه نیازی به اجبار مستقیم داشته باشد. اینجا، نمایش موفق می‌شود چیزی را نشان دهد که در بسیاری از بخش‌های دیگر صرفاً گفته می‌شود: پیوند میان بدن، انتخاب و حذف. در عین حال، همین صحنه، شکافی معنادار با سایر بخش‌های اجرا ایجاد می‌کند. زیرا در حالی که گنجفه به کنشی تمام‌عیار بدل می‌شود، بسیاری از بحران‌های دیگر—هویت، قبر، نام—در سطح گفتار باقی می‌مانند. به این معنا، بازی گنجفه یکی از لحظاتی است که نمایش به‌جای توضیح، عمل می‌کند؛ و دقیقاً به همین دلیل، تأثیرگذارتر است. این صحنه نشان می‌دهد که اگر نمایش در سایر موقعیت‌ها نیز به بدن و کنش اعتماد می‌کرد، می‌توانست از دام اطلاعات‌گویی و ارجاع صرف عبور کند.
نمایش به‌طور پراکنده به شبکه‌ای از مناسبات سیاسی اشاره می‌کند: « روزنامه قانو»، سید جمال‌الدین اسدآبادی، پیشنهاد سازش به کامران میرزا (با پیشنهاد دور زدن پدر برای شاهی) و حتی فروش پتهٔ کرمان به‌عنوان نشانه‌ای از اقتصاد تحقیرآمیز. این عناصر، تصویری چند لایه از دوران می‌سازند؛ دورانی که سیاست، اقتصاد و روشنفکری در هم تنیده‌اند. بااین‌حال، این لایه‌ها بیشتر «ذکر» می‌شوند تا «دراماتیزه».
لغزش اجرایی در بخشی رخ می‌دهد که به پرویز خطیبی—نوهٔ میرزا رضا—می‌پردازد. این بخش ناگهان از روایت نمایشی فاصله می‌گیرد و به فهرست‌خوانی تاریخ سینما و سرگرمی بدل می‌شود: نام‌هایی چون اسماعیل کوشان، علی دریابیگی، واریته بهار، آبی و رابی. این فهرست‌خوانی، ریتم را می‌شکند، و جهان نمایش را از درون تهی می‌کند. مسئله فقط پرویز نیست؛ این الگو در مواجهه با شخصیت‌های دیگر نیز تکرار می‌شود. سید جمال الدین اسد آبادی نیز دقیقا همین الگو را تکرار میکند.
نمایش او را به استانبول می‌برد و با پرسشی صریح مواجه می‌کند: «فراماسونر، تو افغانی هستی یا اسدآباد همدان؟» پاسخ او—«من در کابل قبری خواهم داشت»—در سطح متن، پاسخی هوشمندانه است؛ جابه‌جایی بحث از هویت ملی به سرنوشت بدن پس از مرگ.
لحن طنز کلی نمایش و به‌ویژه تیپ‌سازی مامور پلیس—با ویژگی‌های دوجنسه بیش از آنکه قدرت را افشا کند، آن را به شوخی مصرفی تقلیل می‌دهد. این طنز، نه انتقادی است و نه مخرب؛ صرفاً خنثی‌کننده است و گاهی طعنه ای به خواجه دربار قجری نیز میزند.
یکی دیگر از محورهای نمایش، وسواس میرزا رضا نسبت به نام‌ها و ریشه‌شناسی آن‌هاست: اصرار بر اینکه رفسنجان نام دیگری داشته، توضیح مداوم دربارهٔ واژه‌ها و تغییر شان. این وسواس، در سطح ایده، کاملاً با تم حذف حافظه هم‌راستاست
نمایش با تکیه بر روایت‌محوری و پژوهش تاریخی، تصویری تأمل‌برانگیز از میرزا رضا کرمانی و شبکهٔ پیرامونی او ارائه می‌دهد. ایده‌های زیربنایی—قبر، باغ، حذف، اقتصاد تحقیر—محکم و قابل دفاع‌اند
گرایش به فهرست‌خوانی، ارجاع صرف به شخصیت‌های تاریخی، تیپ‌سازی طنز آمیز اجازه نمی دهند تا بحران های هویتی و تاریخی پر رنگ در نمایش ظاهر شوند
میرزا رضا کرمانی را می‌توان نه صرفاً به‌عنوان یک کنشگر سیاسی، بلکه به‌مثابه سوژه‌ای روانی فهمید که در وضعیت تحقیر مزمن شکل گرفته است؛ سوژه‌ای که فقر، بی‌پناهی حقوقی و نادیده‌گرفته‌شدنِ مداوم، زبان او را از کار انداخته و خشونت را به آخرین امکانِ بیان بدل کرده است. رنج شخصی او، از خلال همانندسازی با رنج تاریخی، به رنجی کلان پیوند می‌خورد و در این نقطه، کنش خشونت‌بار برایش مشروعیت می‌یابد؛ زیرا دیگر نه اصلاحی متصور است و نه گفت‌وگویی ممکن. رابطهٔ او با سید جمال‌الدین اسدآبادی نیز در همین چارچوب قابل فهم است: سید جمال به‌مثابه پدر نمادینی ناپایدار، که معنا و جهت می‌دهد، اما خود ریشه، مکان و مسئولیت مشخصی ندارد؛ پدری با هویتی لغزان و قبری نامعلوم که خشونت را به‌جای پاسخ، به میراث بدل می‌کند. وسواس میرزا رضا بر نام‌ها، قبرها و ریشه‌ها—از اصرار بر اتیمولوژی رفسنجان تا حساسیت بر پاک شدن حافظه‌ها—نشانهٔ آگاهی تاریخی صرف نیست، بلکه بیانگر اضطراب فروپاشی معناست؛ ترسی از آنکه اگر نام‌ها حذف شوند، رنج او نیز بی‌اثر و بی‌نام شود. در این معنا، قتل شاه نه انفجار جنون، بلکه تلاشی آگاهانه برای حک‌کردن نام خویش بر تاریخ است؛ کنشی که بیش از آنکه صرفاً سیاسی باشد، پاسخی روانی به حذفِ مزمن و آخرین امکانِ عاملیت برای سوژه‌ای است که تمام راه‌های دیگر از او سلب شده‌اند.
کامران میرزا در این نمایش نه صرفاً یک شاهزادهٔ مغضوب، بلکه سوژه‌ای است گرفتار در بحرانِ مالکیت، نام و حذف نمادین؛ کسی که مدام بر «باغ فیشرآباد» و خانهٔ هنرمندان تأکید می‌کند و می‌گوید «این را من دادم به فیشر»، اما در نهایت با این واقعیت مواجه می‌شود که نه خانه‌ای به نام اوست، نه اتاقی، و سهم واقعی از فضا و تاریخ، بیش از آنکه به او برسد، نصیب عرب‌ها، اتریشی‌ها و دانمارکی‌ها شده است. این گسست میان ادعای مالکیت و فقدانِ ثبت‌شدهٔ آن، کامران میرزا را به شخصیتی بدل می‌کند که بیش از قدرت، اسیر حسِ محرومیت از به‌رسمیت‌شناخته‌شدن است. خلع شدن از نایب‌السلطنه‌بودن، برای او نه فقط یک سقوط سیاسی، بلکه یک فروپاشی روانی است؛ زیرا تمام میل او به قدرت، در نهایت به یک خواست ساده و انسانی تقلیل می‌یابد. اما حتی این میل نیز ناکام می‌ماند. کامران میرزا، در این معنا، چهرهٔ تراژیکِ مردی است که در منطق تقسیم قدرت و حافظه، همواره بازنده است؛ کسی که به‌جای آنکه تاریخ را تصاحب کند، شاهد تصاحب‌شدن فضاها و نام‌ها توسط دیگران است و در نهایت، نه با حذف فیزیکی، بلکه با حذف از حافظهٔ رسمی تنبیه می‌شود.اگر کامران میرزا در این نمایش تصویرِ سوژه‌ای است که می‌خواهد با تملک باغ و ثبت نام، سهمی از حافظهٔ رسمی تاریخ داشته باشد اما در نهایت از هر دو محروم می‌ماند، میرزا رضا کرمانی سویهٔ رادیکال همین شکست است؛ جایی که فقدانِ نام و به‌رسمیت‌شناخته‌نشدن، دیگر در حسرتِ ثبت شدن متوقف نمی‌ماند و به کنشی خشونت‌بار بدل می‌شود تا آنچه به کامران میرزا داده نشد—حضور در حافظه—به هر قیمت ممکن تحمیل شود.
میرزا رضا کرمانی در این نقطه نه صرفاً یک قاتل سیاسی، بلکه سوژه‌ای است که خشونت را به‌عنوان آخرین زبان ممکن برمی‌گزیند؛ زبانی برای مقاومت در برابر حذفِ مزمن، پاک‌شدن قبرها و فروپاشی معنا، و تلاشی برای آنکه نامی که تاریخ از ثبتش سر باز زده، با کنشی برگشت‌ناپذیر حک شود.
۱۴۰
 
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید