گیس به کارگردانیِ محسن جسور که فیلمنامهاش را کاظم دانشی بر اساسِ طرحی از مهتاب صداقت نوشته، یک اثرِ متوسط با ظرفیتِ خوب شدن و خوب دیده شدن است. اعتراف میکنم با همهی نقطه ضعفهایی که در سطرهای بعدی به آن اشاره خواهم کرد، «گیس» مردمیترین فیلمِ جشنواره است. قصّهی اجتماعی نوشتن مانند راه رفتن بر لبهی چاقو است. از یک طرف مؤلف باید مفاهیمِ دراماتیک: صعود و نزولِ شخصیت در بُعدِ زمان، قهرمانپروری، جغرافیا، آدمهای مکمل و دیگر کاراکترها را هَندل کند و از یک طرف باید به اتفاقاتِ اجتماعی که احیاناً حاصلِ یک واقعهی تاریخی مُلتهب بوده است، پایبند باشد. بر همین اساس من مسئلهام با کاظم دانشی از اینجا شروع میشود که شُعار و اظهارِ به ترحمِ حاصل از خیانت ویژگیِ اصلیِ فیلمنامههای او است. من «زنده شور» را از او ندیدم اما در «گیس» به یک باره و بدونِ منطق پرسوناژِ سروش، حامد بهداد، که اصلاً معلوم نیست به کجا وصله که این همه قدرت دارد، از حرکت در مسیرِ ضدِّ قهرمان شدن به کارآگاهِ خوبِ قصه تبدیل میشود و میفهمد مثلا فُلانی خودکشی نکرده و کسی که چپدست است او را کشته. این وسط مرجان، بهنوش طباطبایی، هم خیلی ساده به گناهِ خود اعتراف میکند تا حدّی که معرفی کردن خود به سروش بیشتر یک سَر هم بندی کردنِ قصّه است تا ایجاد تعلیق در داستان و پانچینگِ بیننده و...
متن کامل را در روزنامهی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26040