در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | علی رفیعی وردنجانی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 07:27:33
 

نویسنده کتاب در جست و جوی سینما، نمایشنامه وقتی اوفیلیا می گرید، احتکار احساسات و جغله
ساخت فیلم دو فیلم کوتاه:
خودسوزی- تراژدی تنهایی
روزنامه نگار از سال 97
سردبیر روزنامه اینترنتی برداشت بلند: longtake.ir

 ۱۸ آذر ۱۳۷۱
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
زنده‌شور کاظم دانشی مجموعه‌ای از رفتارهای سایکودرامِ معکوس در لحظه‌ی مجازاتِ اعدام و محاوره‌ی احساسات توسط دوربین است. فیلم در بحرانی‌ترین شرایط در حالِ تلاش برای ایجادِ سمپاتی با کاراکترها و مخاطب‌ها است و در نتیجه می‌خواهد آن را به تعلیقِ هم‌سوگ اندیشِ عام در بیاورد. مسئله‌ی من با فیلم در فیلمنامه‌ی پُر اُفت و خیزِ دانشی است. سناریو نمودارِ یک وضعیتِ صعودی یا نزولی از شخصیت در بُعدِ زمانی نیست که ما آن را در ژانرِ درام و هیجان‌انگیز دسته‌بندی کنیم بلکه احساسات بر منطق در متنِ داستان غلبه می‌کند. در چُنین شرایطی بطور کُلّی وجودِ شخصیتی مانند تفقدی، شبنم مقدمی، اشتباه و بعد او را روبه‌روی زند، بهرام افشاری، گذاشتن محضِ غلط است. این ویژگی نمادِ هرج و مرج در زندان‌ها است و بنظرم مؤلف باید پاسخ‌گوی آن باشد که چرا در یک جنگل دو پادشاه را قرار داده تا اینگونه به جانِ هم اُفتند؟ ویژگیِ یک سایکودرامِ معکوس نمایشِ برزخی از هویت و شخصیتِ فرد در لحظاتِ مختلف است که نمونه‌ی بارزِ آن را در کاراکترِ امیرِ جعفری می‌توان یافت. این ویژگی بطورِ مبسوط در افرادی دیده می‌شود که خانواده‌ی یک اعدامی هستند. شخصیت با آخرین خواسته‌اش قبل از اعدام، چه پیتزا و پخشِ موسیقیِ مورد علاقه باشد چه ساز دن، ساخته نمی‌شود؛ بخشِ عظیمی از اُستوانه‌ی شخصیت وابسته به میزان سمپاتی‌اش با مخاطب است که ما در اینجا بیشتر دلمان بحالِ اعدام کننده می‌سوزد تا اعدام شوند، امّا اگر جدّی از تماشاگرانِ فیلم بپرسیم که: کدام اعدام کننده و کدام اعدام شونده، جوابی نخواهیم گرفت و...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کفایت مذاکرات به کارگردانیِ سهیل موفق سینمای مرعوب کننده‌ای است که از نظرِ من قطعاً فُرم ندارد و اندک تکنیکِ آکادمیک خود را فدای محتوا کرده. در این اثر، مدیا محصولِ حضورِ سلبریتی‌های آن شده نه قصّه‌ی الکنی که تعریف می‌کند. ترتیبِ داستانِ از یک گُفتمانِ تصادفی نشأت می‌گیرد که هیچ نمونه‌ی مشابهی در این سینما برای آن پیدا نخواهد شد. روایتی که ایده ندارد، از هیچ نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگری ارتباط نخواهد یافت و چهره‌ی کریهِ خود را پُشتِ یک مسئله‌ی اجتماعی، نه داستان، پنهان کرده. رحِمِ اجاره‌ای. فکتِ غلطِ این گُفتمان در ایرادی است که از پدرِ مرضیه، المیرا دهقانی، گرفته می‌شود. ایرادهایی که تبدیل به شوخی‌های زننده شده‌اند تا از مخاطب خنده بگیرند یا دلِ او را بسوزانند. بطور کُلی فیلمِ موردِ نقد اثری دجّال است که مَجالی برای محافظه‌کاری یافته و استیصال‌اش در ساختِ فُرم را پُشتِ ارزش‌های فرهنگی – اجتماعی پنهان کرده. «خانوم والده» ظاهراً اثری دیگر از کارگردان چُنین فیلمی است که من تنها تیزر آن را در سینما تماشا کردم و نامحدود برای سینمای ایران حسرت خوردم. سینمایی که ارزش‌های فرهنگی – اجتماعی را به تمسخر می‌گیرد چگونه می‌تواند مخاطبِ جدّی داشته باشد و...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کوری ساخته سجاد پهلوان‌زاده اثری مستأصل در ایجاد گُفتمان و هویّتِ دراماتیک است. داستانْ ذاتاً بی‌دقت بیان می‌شود و اصولِ جنایی در ژانرِ انتخابی فدای سلبریتی‌های مرعوب کننده و جاه‌طلبیِ مؤلف در جمیعِ جهات خواهد شد. پُر مسلم است که این بازی‌های توقیف شدن و تأخیر در پخشِ سریال ابزاری بر مدارِ رسانه به جهتِ بیشتر دیده شدنِ آن بوده. مسئله‌ای که من با فیلترهای پیشِ رو دارم این است که، خوب دیدن را فدایِ خطوطِ قرمز کرده‌اند. این بسیار مشخص است که اگر از کاظم دانشی، امیر ابیلی و سجاد پهلوان‌زاده قوه قضاییه را بگیریم دیگر حرفی برای زدن ندارند چرا که به باورِ من، موضوعِ اجتماعیِ حساسیت برانگیزِ آن است که بیننده را پای سریال می‌نشاند نه تکنیک و احیاناً تألیفِ مؤلف. منطقاً باید حذفیاتِ فیلم شاملِ خورد و خوراک‌های مشروباتِ الکلی می‌شد یا این عادّی‌سازی که از «سووشون» آبیار، شروع شد که دختری در یک مراسم عروسی دستِ پسر را بگیرد؛ امّا مدّتی است که در شبکه‌ی نمایش خانگی منطق‌های خطوطِ قرمز حذف می‌شوند تا جایی که بعدها اگر بخواهیم اثری از آن را با خانواده ببینیم باید از بخش‌هایی از فیلم را حذف کنیم. نکته‌ی مهم این است که داستان در حالِ نمایشِ ناتوانی قوه قضاییه در برخوردِ با عواملی است که جانِ مردم را به خطر می‌اندازند و نشان می‌دهد یک بازپرس می‌تواند هَوَل‌ باشد و در عینِ حال قانونی و شرعی هم اقدام کند و...
کار کثیف خسرو معصومی، سینمای محتوازده‌ای است که در همان ابتدا تمام می‌شود. طی یک سلسله یادداشت نیت دارم سینمای فارغ از فُرمِ ایران را که صرفاً صدای اُپوزیسیون شده بررسی کنم و هیچ فیلمی به اندازه‌ی اثرِ معصومی، خودشیفته و غیرِ سینمایی پیدا نکردم تا با آن شروع کنم. در مقدمه‌ی کتابِ «داستان» رابرت مک‌کی، اشاره می‌کند که: هنرمندان اُستادانِ فُرم‌اند. این یادداشت‌ها درباره‌ی سلبریتی‌هایی است که فُرم را نمی‌شناسند و به اشتباه هنرمند خطاب می‌شوند. معصومی در همان «پر پرواز» نشان داد که یک مولتی اُپوزیسیونِ سلبریتی‌باز است. فیلمی که قاطعانه می‌گویم: اگر شادمهر عقیلی در آن حضور نداشت، هرگز مورد توجّه قرار نمی‌گرفت. مسئله‌ی من از «خرس» و ماجراجویی‌اش در سوژه‌ای که به آن تسلط ندارد، با معصومی شروع می‌شود که متأسفانه در این فیلم دوباره به خواستگاهِ خود باز می‌گردد. فیلم یک پایان‌بندیِ بسیار بد و غیرِ منطقی دارد که هرچه از عدمِ وجودِ فُرم در آن بگوییم منطقِ سخن شرمنده خواهد شد. الهام، الهام نامی، عقلش نمی‌رسد درب‌های خودرو رو باز کند، ماشین به یک باره نه ترمز دستی‌اش عمل می‌کند، نه ترمز می‌گیرد و نه فرمان می‌برد. در آب اُفتادنِ خودرو هم الکی و از سرِ رفعِ تکلیف است. آن رودخانه مگر عُمقش چه میزان بوده که ماشین را آنقدر پنهان کرده که حتّی آب را هم مواج نمی‌کند؟ ناشناختگی در فُرم داخلِ فیلم «کار کثیف» به پایان‌بندی ختم نخواهد شد و سکانس به سکانسِ آن بدون فُرم است و...
مردی که اسب شد اثری از امیرحسین ثقفی را اصلاً دوست نداشتم. فیلمی تحتِ تأثیر آنگلوپلوس، بلا تار مخصوصاً «اسب تورین»، الکساندر ساکاروف «مادر و پسر» و... که مجموعه‌ای از باورهای سینماییِ مؤلف هستند و تا انتها به باورِ بیننده تبدیل نمی‌شوند. هرمنوتیک در یک اثرِ سینمایی هنگامی ایجاد می‌شود که خودِ فیلم‌ساز بر جامعه و جهانِ برآمده از آن، تأثیر داشته باشد نه اینکه او تأثیر گرفته یا بهتر بنویسم: مرعوب شده‌ی سینمای دیگری نشان دهد. همواره بر این باور بوده‌ام که یک اثرِ هنری جدای از هنرمند و مؤثرِ آن است. علی‌اکبر پدرِ امیرحسین فیلم‌ساز بدی است و این به معنای آن نخواهد بود که یک مؤثر در سینمای ایران اثرِ بدی بر دیگر سازنده‌گان دارد چرا که چرخه‌ی بقاء ثابت می‌کند وجودِ یک مؤثرِ بد از عدمِ وجودِ او کارآمدتر است. استارت فیلم قبل از نمایشِ عنوان می‌خورد و بعد از آن کات می‌شود. استفاده از تکنیکِ قاب در قاب که حاصلِ یک پلان سکانسِ آنگلوپلوسی است جان فورد و «جویندگان» دیگری برای ما نخواهد ساخت بلکه مستندی تولید خواهد کرد، قائم بر داستانی که نامفهوم و مستأصل شده. نکته‌ی بسیار مهمی که در ادامه باید به آن اشاره کنم این است که ما در سینما و ادبیات برداشت آزاد نداریم؛ در نقاشی، موسیقی و احتمالاً رقص می‌توانیم آزادانه برداشت کنیم امّا ادبیات باید اقتباس داشته باشد و سینما نیز باید از آن اقتباس پیروی کند و...
غریزه سیاوش اسعدی را اصلاً دوست نداشتم. فیلمی که نه مترِ مشخصی برای اندازه‌گیریِ عشق و احساساتْ در دست دارد و نه بلد است به اندازه‌ی کیمیایی، قیصری مردانه بسازد. بازیِ امین حیایی فقط تیپ سازی است و به کاراکتر و شخصیت نزدیک هم نمی‌شود. این بازی توسط استایل‌سازی و چهره‌پردازی به تیپ تبدیل شده و حیایی از یک مردِ اهلِ معرفتِ قبلِ انقلابی، مست کردن و عرق خوردن را به نمایش می‌گذارد. بعد من، به عنوان یک تماشاگرِ عام نه یک فیلم‌بینِ مُنتقد، متوجّه نخواهم شد که چرا آن دختر هربار پسرِ هدف در داستان را می‌بیند آدامس‌اش را باد می‌کند (در سکانس‌های ابتدایی)، این فکت‌ها هیچ ربطی به هم ندارند و از همه مهم‌تر هیچ‌ربطی به اُپِنینگِ اثر پیدا نمی‌کنند که پسر را در حال شرط بستن نشان می‌دهد و... عشق قُلّه‌ی معرفت، ایثار و اخلاق است. آن را با غیرتِ مَن درآوردیِ «غریزه»، که گویی بیشتر حیایی وُجدان‌درد گرفته تا اینکه معرفت به خرج داده باشد، اشتباه نگیریم. سکانسِ پایانیِ فیلم خیلی برایم آزار دهنده بود. تو اگر واقعاً عاشقی که باید ایستاده بجنگی نه اینکه بنزین از ماشینِ پدربزرگت بکشی و خانه‌ای را که ساختی آتش بزنی و...
تابستان داغ از ابراهیم ایرج‌زاد را اگرچه دیر امّا بموقع دیدم. فیلمی که خواستگاهِ هرمونوتیکِ مؤلف را می‌سازد و بیان می‌کند مرعوبِ تکنیکِ دیگری شدن چه پیامدهایی دارد. این کارگردان که پیش از این چند فیلم کوتاه ساخته و «تابستان داغ» به عنوان اولین فیلمِ بلند و جدّیِ او محسوب می‌شود، از نظرِ فنّی جایگاهِ ویژه‌ای در سینمای ایران برای خود باز کرده. سینمایی که موقعیت می‌سازد، لوکیشن تعریف می‌کند و گزاره‌هایی تازه‌ای از بدنه‌ی اجتماعیِ قصّه برای سینما تولید کرده. از همان ابتدا که ایزدیاز در حالِ درست کردن شربتِ آبلیمو است کارگردان تفاوتِ نگاه‌اش را به تعلیقِ اجتماعی در موقعیتی که بارها از سوی فیلمسازانِ دیگر ایراد شده نشان می‌دهد با این تفاوت که این‌بار قرار نیست حرفِ راست را از بچه بشنویم و باید منتظر دروغی باشیم که حاصلِ یک ترسِ روانی است. صابر اَبَر، علی مصفا، مینا ساداتی و پریناز ایزدیار سلبریتی‌هایی هستند که سوژه را خوب شناخته‌اند امّا پایان‌اش را به همان خوبی نساخته‌اند و این خیلی قابلِ پیش‌بینی است که علی مصفا آن دست‌نوشته را که مدرک حساب می‌شود از مینا ساداتی پنهان و امحاء کند. از نظرِ قانونی ما با یک تالی‌فاسدِ اخلاقی روبروایم و آن هم این است که جُرم در بخشِ عمومی‌اش در نظر گرفته نشده و صرفاً از سوی طرفین دعوی مرتفع شده. باید به این نکته نیز توجّه شود و چُنین دستوری را وظیفه‌ی همه‌ی اهالی رسانه و کسانی چون من می‌دانم که باید از اوامر رهبرِ انقلاب پیروی کنیم و نقاطِ ضعفِ موجود را نشر ندهیم و...
مهدی صالحی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مرجان به کارگردانی سید میلاد بنی طباء فیلمِ بسیار بد و خطرناکی است. سینمایی که سنت را به مذهب و واپس‌گراییِ فرهنگی گره بزند، از جامعه‌ای نشأت گرفته که نه مذهب را درست شناخته و نه سنت را. فرید سجادی حسینی چهره‌ای پوکرفیس و فیک به خود گرفته که حتّی سیگار کشیدن‌اش هم مسخره است و کاه دود می‌کند. او که در رقابتِ شدید با محمود عزیزی در قامتِ یک پدرِ درونگرای نگران قرار دارد، به عنوان یک بازیگر در این فیلم به غیر از سیلی زدن به دیگر کاراکترها حرفی برای گُفتن ندارد. هامون سیدی دقیقاً های‌کُپی نوید محمدزاده در «ابد و یک روز» روستایی است این بازیگر هیچ‌چیزی به عنوانِ یک چِت مُخِ مصرف کننده‌ی مواد به چُنین کاراکترهایی اضافه نکرده و بجای ایجادِ مِتُدِ جدیدی از چُنین الگوریتم‌هایی در بازیگری صرفاً تقلید کرده. مرتضی امینی‌تبار بهترین بازیگرِ این فیلم و علیرضا جلالی‌تبار مانکنی برای پُشتِ ویترینِ دکّان است. نسیمِ ادبی هم دستِ کمی از پریناز ایزدیار «ابد و یک روز» ندارد. بطور کلّی فیلم از روی دستِ روستایی ساخته شده با این تفاوت که در فیلمِ سعید موادِّ مُخدّر عامل فروپاشی خانواده‌ بود و در «مرجان» غیرتِ جاهلانه‌ای که از روی حماقت به آبرو متصّل می‌شود این پدیده را بوجود آورده. این واقعاً سوراخِ فیلمنامه است که در اُپِنینگ نمایش دهیم دختر و پسری حلقه خریداری می‌کنند، در حالی که پسر هنوز به خواستگاریِ دختر نرفته و...
کلاغ جدیدترین ساخته‌ی محمدحسین مهدویان شکلی از بازگشت به خویشتن است که غُبارِ «آخرین روزهای زمستان» را بر دوش می‌کشد. این فُرم در خدمتِ دکوپاژی است که از کُهن‌اُلگوهای نمایشی میل به مُدرنیته پیدا کرده. در همین قسمتِ ابتدایی داستان خود را لو می‌دهد: پدرزنی که، قصابیان، متوجّه ارتباطِ دامادش، جلال با بازی حجازی‌فر، با معشوقه‌ای غیر از دخترِ خود شده، سایه با بازیِ نیک‌آفرید سماواتی، و حاضر است برای دیدنِ خوشبختی دخترش شهرناز، میانا وحید، آدم بکشد نیازی به گره‌افکنی‌های بعدی با خلقِ کِشمَکِش و تعلیق در فیلمنامه ندارد. این فکت بسیار مهم است که کارگردانْ میزان‌سن، گریم‌ها، پوشش و اکسسوار را با هوشمندی، جسارت و توانایی هرچه بهتر نزدیک به زمان طاغوت کرده، امّا روابط کاملاً غربی و شکلِ آن شباهت فراوانی به «تاسیان» پاکروان، دارد. یک نیروی مثلاً جاسوس که حواسش هست شماره‌ی تلفن خانه‌ی مخفی‌اش را کسی نداشته باشد چگونه دکمه‌ی رکوردِ رادیو را می‌زند و اعتراف می‌کند؟. فریبِ دیالوگ‌های پُر زرق و برقِ داستان را نخورید قرار نیست یک نریشنِ نامه‌گونه مسئله تولید کند بلکه مسئله‌ی فیلم‌ساز باز هم در سفید کردنِ یک امرِ شَرّ به نامِ کمیته و ساواک است. زبان فیلم این را به بیننده می‌رساند که در آن زمان کسانی با شکنجه‌کردن مخالف بودند و عاشق می‌شدند و ممکن بود آدم‌هایی را در یک خانه‌ی بزرگ‌تر به نامِ خانواده داشته باشند و...
حسین مشکاتی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گالیله با طراحی و کارگردانی شهاب‌الدین حسین‌پور فهمِ غلطی از اُسطُرلابِ بِرِشت در نمایشنامه نویسیِ چندوجهی دارد. ناخودآگاه، با ایمان به این نکته که هر اثر را باید قائم به ذاتِ خود مورد بررسی قرار داد، این اثر را با ساخته‌ی محمدرضا بزرگ‌زاد ارباب که در سال 1401 در فرشچیان اصفهان به روی صحنه رفت و حسن جویره‌ی فقید بازیِ مُنحصربه‌فردی در آن نمایش بپا کرد، مقایسه می‌کنم. به این نتیجه خواهم رسید که اصفهان اگر آنطور که شایسته‌ی یک پایتختِ فرهنگی است از نظمِ تبلیغاتِ رسانه‌ای، منظور در فضای مجازی نیست، برخوردار شود به مراتب آثارش دیده و مورد نقد قرار می‌گیرد. نمایشنامه‌ی جاه‌طلبانه‌ی برشت ذاتِ یک برداشتِ لایتناهی را به مؤلفانِ نمایشی خواهد داد و این همه‌ی آنچیزی است که تئاتر باید باشد. این نمایشنامه در زمان‌هایی نوشته شده که خاصیتِ دین با اجبار و بردگی در آن اشتباه گرفته می‌شد. برشتِ آلمانی این نمایشنامه را با فرهنگِ ایتالیایی به گونه‌ای در برابر هلند و پاپ و روحانیون قرار داده که گویی استارتِ فاصله‌گذاریِ او از ونیز زده شده. اگرچه بزرگ‌زاد ارباب نمونه‌ای از بازخوانیِ خود را بر روی صحنه برد و حسین‌پور ترجمه‌ای از حمید سمندریان را غالبِ فرهنگِ تماشاچیِ ایرانی کرده امّا وجودِ این نکته بسیار اهمیت دارد که زمان در نمایشنامه‌ی برشت همراه با خوانشِ مؤلف خواهد شد و آنچه بر روی صحنه خواهیم دید وسعتی از دیدگاهِ کارگردان است نه نویسنده و...
تهران کنارت فیلمی از علی بهراد اوجِ ازهم پاشیدگیِ فرهنگی در سینمای ایران بوده که علناً از تالی‌فاسدهای اجتماعی و قوانین موجود در یک کشورِ انقلابی و اسلامی عبور کرده و در حالِ هنجار نمایش دادن ناهنجاری‌های یک عِفّت عمومی است. به تشویش در رابطه‌ی لیلی و پاشا دقت کنید. شادمان و افشار مجموعه‌ای از رفتارهای غرب‌زده را به نامِ شکل‌گیریِ یک احساسِ عاشقانه نمایش می‌دهند که فقط ضرباهنگِ رقصِ لیلی آن هم وقتی از دستِ یک مو فرفریِ تینیجرمآب فرار کرده‌اند را نمی‌توان به عنوان بخشِ بزرگی از زوایای انحرافی و اخلاقیِ موجود در این فیلم عنوان کرد. فیلم وطن را در خودِ وطن به غربی‌ها می‌فروشد آن‌هم با فرهنگی که کاملاً ناقضِ اسلام و آدابِ ایرانی است. این فرهنگِ از روی فرهنگ‌زدگیِ غربی به پاشا اجازه می‌دهد بطری همراهِ علیِ مصفا، او فقط نقشِ یک مانکنِ پُشتِ ویترینی را در فیلم داشته، که پُر از مشروبات الکلی است را بالا بکشد. واقعاً برای مجموعه‌ی سینمای ایران متأسفم. سینمایی که می‌شود در آن «تهران کنارت» ساخت و کسی ککش هم نگزد. اصلاً فیلم از نظرِ آکادمیکی هم حرفی برای گفتن ندارد. دقت کنید به سکانس‌هایی که لیلی پُشتِ فرمان یاد مادرش می‌اُفتد، بُغض می‌کند و با حالتِ گریه می‌رود تا ترافیک را باز کنید بعد پاشا کسی به اسمِ «نگار» را صدا می‌زند. این نگار همان دخترِ لباس عروس پوشیده در اُپِنینگِ فیلم تأویل نمی‌شود چرا که عمومِ جامعه دوست دارد آن‌ها را بهم رسیده و فرزندشان را ببیند و...
https://aparat.com/v/hjg1p75
ماریا به کارگردانیِ مهدی اصغری ازغدی شخصیت‌هایی پوچ را به تصویر کشیده که برای فرار به سوی جلو قومیّتِ بلوچ را سیبل کرده‌اند. این شخصیت‌ها از پدر بزرگِ حلیمه، یا همان ماریا، تا فرهادِ سناریو که تا سکانس‌های پایانی مشخصی نمی‌کند چه ارتباطی میانشان بوده، ادامه پیدا می‌کنند. یک دیالوگِ فیلم بسیار خطرناک است، پریسا: تو از پشت و طرز راه رفتن‌اش ماریا رو می‌شناسی؛ فرهاد: غلط کردم ببخشید. این غلط کردم ببخشید نباید در جامعه‌ای عادّی‌سازی شود که برای ناموس‌اش شهید داده. دیالوگِ مذکور بینِ فرهاد و همسرِ تازه ازدواج کرده‌شان شکل می‌گیرد و باید این مهم را تکرار کرد که ما تنها با یک قومِ فرهنگی روبرو نیستیم بلکه با یک اندیشه ضدِّ قومی و فرهنگی روبروایم. این اندیشه به ما ثابت می‌کند اگر قرار است تو به آرزویت بررسی داستان زندگی‌ات را برای دیگران تعریف کن و اگر هم فیلمی ازت پخش شد که بسیار رئالیته‌ی آن مورد بحث شده و دست به دست می‌چرخد، جای نگرانی نیست. اخلاقِ فیلم وقتی مورد نقدِ عمیق‌ترِ قومی و مذهبی قرار می‌گیرد که بخشی از آن را با میان نوشته‌ی: بر اساسِ یک داستانِ واقعی، هدف قرار می‌دهیم. این میان نوشته در منجلابی از آیینِ جن‌گیری توسطِ بلوچ‌ها غرق خواهد شد. فیلم به واسطه‌ی چُنین ارجاعاتی در حالِ خرافاتی نمایش دادنِ رسومِ قومی است که در تقابل با جوامع مدرنیته‌ی غرب‌زده می‌خواهد آدابِ خود را احیاء کند و...
https://aparat.com/v/akjw12t
شام خداحافظی به کارگردانیِ حسین عبداللهی که تا 12 خرداد در تماشاخانه ماه حوزه هنری اصفهان به روی صحنه می‌رود، باعث شد بعد از چند ماه به تماشای تئاتر بنشینم و متأسفانه اصلاً آنچیزی نبود که می‌شد از یک نمایشِ دست و پا دار انتظار داشت. این نمایشِ ضعیفْ حرفی برای گفتن ندارد. مسئله از جایی شروع می‌شود که همواره مرغِ همسایه غاز است. نظامِ غربزدگی در تئاترِ ایران با فراموش کردنِ هنرِ رو حوضی و تعزیه همزمان شده. اگرچه طبیعتاً این نمایشنامه را اگر در اروپا هم عبداللهی روی صحنه می‌بُرد کسی آن را حساب نمی‌کرد چرا که کارگردان به همان‌اندازه که نابلدانه متن را انتخاب کرده نابلدانه هم از بازیگران بازی گرفته و دراماتورژی مناسبی از تطبیقِ فرهنگی میانِ ملّت‌ها ندارد. این را هم بارها اشاره کرده‌ام که هنر، مخصوصاً تئاتری که 400 هزارتومان بلیط‌اش باشد، برای مردم است نه برای امثالِ من و دیگر منتقدان و نیازی نیست که کارگردان ابتدای نمایش بگوید: با توجه به شرایطِ موجود آنچه می‌بینید را یک تمرینِ جنرال در نظر بگیرید. بنظرِ من که عواملِ اینکار از مخاطب پول گرفتند تا ما آنها را در پایان تشویق کنیم. تئاتری که می‌بینید حاصلِ یک فرهنگ گسیختگی است که مابه‌ازایی برای آن در هیچ جامعه‌ای پیدا نمی‌شود و...
https://aparat.com/v/hiz6w1i
ای کاش نمایش ایرانی. رو با نویسنده های ایرانی مثل اکبر رادی ، بهرام بیضایی ، نغمه ثمینی و ... مثال می زدید و نه تعزیه و نمایش های رو حوضی. البته اشاره ای به گوزن ها و قیصر مسعود کیمیایی کردید ولی اون سینما است
نکته بعد اینکه ایران از آن همه ایرانیان است ، ایرانی رو ایرانی جدا نکنید ، به قول معروف جامعه رو دو قطبی نکنید.
ولی در کل نقد قابل تاملی بود با تشکر از اینکه می نویسید و نقد می کنید.
۲۴ اردیبهشت
ابراهیم کمالی
ای کاش نمایش ایرانی. رو با نویسنده های ایرانی مثل اکبر رادی ، بهرام بیضایی ، نغمه ثمینی و ... مثال می زدید و نه تعزیه و نمایش های رو حوضی. البته اشاره ای به گوزن ها و قیصر مسعود کیمیایی کردید ...
https://www.aparat.com/v/Zcgav
۲۴ اردیبهشت
درود و سپاس

ممنون از وقتی که برای دیدن نمایش و نگارش نقد برای این اجرا گذاشتید.
۲۵ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
لاک‌پشت و حلزون به کارگردانیِ رضا حماسی فیلمی انتقادی با نگاهی سرد به فرهنگِ ایرانی است که در آن خانواده به باد سپرده می‌شود. مسئله چگونگیِ تربیت فرزند نیست بلکه چرایی تربیتِ او است؟ این فکت به مرورِ زمان به شاخصه‌ی درام و انتقادِ حاصل از موضوعِ آن تبدیل می‌شود. فرزندِ پسری که ابداً مانند هیچ‌کس نیست و از این که او را شبیهِ به دخترها بخوانند متنفر است؛ ارتباطِ غیرِمعمول‌اش با کادیلاک سواری که خود را مسافرکِش عنوان می‌کند و موسیقیِ متنِ فیلم‌های فرانسوی را گوش می‌دهد، از همین چرایی نشأت می‌گیرد. البرز کروبه، پدرام، از همه‌ی بازیگرانِ حاضر در «لاک‌پشت و حلزون» بهتر ایفای نقش کرده. نقدِ اصلی من بر شخصیت‌پردازیِ یک کودکِ ایرانی در فیلمنامه است. پسر بچه‌ای که نه کودک است و نه بزرگسال و صرفاً تظاهر به بزرگی و کودکی می‌کند چگونه می‌تواند با مسئله‌ای مخالف یا موافق باشد؟ شخصیت‌پردازی در سناریو باید از یک چراییِ غافل‌گیر کننده به یک چگونگیِ قابل باور برای بیننده تبدیل شود که متأسفانه در این فیلم شخصیت‌ها چرایی ندارند و اندک چگونگیِ نمایشی‌شان از استیصال نسبت به نقطه‌ی مرکز ناشی شده است و...
https://aparat.com/v/qbu5fa7
سارا داوودی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نیوجرسی به کارگردانی سعید دشتی با نمایشنامه‌ای از صالح علوی‌زاده، یک مفهومِ کُهنه بر ساختارِ نیچه‌ایِ روانِ انسان است که اغلب به تضادهایی در روابط منجر خواهد شد. در این استنباط، گفته‌ی: آنچه تو را نکشد، قوی‌ترت خواهد کرد از نیچه را با تفسیرِ غلط اینگونه تعبییر کرده که: آنچه تو را نکشد، عوضت می‌کند. این تئاتر در سال 1403 ساخته شده و البته که قدرتِ دیالوگ‌گوییِ ثروتی، فتحی و مسعودی‌فر قابل ستایش است امّا باید اعتراف کرد که همچنان امیرحسین یک اصلانِ بد یا بهتر بگویم یک بدمنِ خُنثی است و نمی‌توان روی هیکلِ بازیِ او حساب کرد. پُرسش اینجا است که چرا حالا که بازیگرانِ اصلیِ این نمایش اسم و رسمی پیدا کردند یا بهتر بگویم یک نیمچه سلبریتی‌ای برای خود شده‌اند، فیلمش را منتشر می‌کنید؟ فَکتِ اصلی چُنین است که تئاتر هرگز برای دوربین ساخته نمی‌شود و دوربین نیز نمی‌تواند با شکارِ لحظاتی از آن یک اثرِ صحنه‌ای را به محصولی برای پرده تبدیل کند. البته من بعد از مدت‌ها با دیدنِ این فیلمِ تئاتر دلم می‌خواست برای هنرمندانِ روی صحنه در آخر بایستم و دست‌بزنم چرا که دو یا سه ماهی می‌شود از تماشای این هنر بر صحنه محروم مانده‌ام. اولین نگاهِ مُنتقدانه‌ی من بر این اثر هیچ ربطی به شکلِ عَرضه‌ی آن ندارد بلکه این سؤالِ همیشگی را در ذهنِ خود دنبال می‌کنم که چرا وقتی توانِ خنده‌گرفتنِ، هرچند یک خنده‌ی سیاه باشد، سالم را از مخاطب را نداریم با اشاراتِ اروتیک، آن هم با انگشت، آن را لوث می‌کنیم؟.
https://www.aparat.com/v/phfpwsk
استاد عماد حسینی یک جاه‌طلبیِ کورکورانه در جمیعِ جهاتِ دراماتیک با تقلب از روی دستِ اصغر فرهادی و مشخصاً «جدایی نادر از سیمین» که هیچ ربطی هم به جُنبشِ «ME TOO» ندارد. در این تقلبِ سطحی ما تهیه‌کنندگیِ بهروز افخمی را داریم که با مشاوره‌ی محمدحسین مهدویان همراه شده؛ امّا نکته‌ای که در تمامِ مدّتِ فیلم وجود دارد، ساختگی و خام بودنِ آن است. فیلم از افرادی، مانند همسرِ آقای اُستاد، صحبت می‌کند که شاید آنها نیز مانند قصّه‌ای توهمی که در استارتِ فیلمْ معجونی برای دیگران تعریف می‌کند، فیک باشد. مشکل اصلیِ فیلم در فیلمنامه‌ی بی‌سروتهِ آن است. فیلمی که قادر به مشخص کردنِ چراییِ بُحرانِ کاذبی نیست که در حالِ نمایِشِ یک غیرتِ کورکورانه و مردسالارانه است. ناتوانی فیلمنامه در عدمِ ساختِ شخصیت برای درامِ خود نشأت می‌گیرد. سه نفر کاراکترِ از پیش تعریف شده داریم: اُستاد، دانشجو و نامزدش که هیچ‌کدام دلیلِ مبرهنی بر آن نیستند که گلنوش به نامزدش دروغ بگوید؛ البته آنچه که فیلم به ما نمایش داده شاید به سبکِ فرهادی در «فروشنده»، خودش هم نداند که چه اتفاقی اُفتاده چرا که او آنجا حاضر نبوده. فیلم متوهمانه تقلب می‌کند. همه‌ی هنر تقلید و تقلب از واقعیت یا دست‌ساخته‌ی بشر است و این مسئله‌ی من نیست. زاویه‌ی من با فیلم و فیلمنامه‌ی توهمی آن است که در راستای تجربه‌های دیداری، که معلوم است هیچ استنادی بهشان نیست، بوجود آمده و...
متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26148
کتایون هاوستین این را خواند
سارا داوودی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قرمز یواش با کارگردانیِ علی جبارزاده مصداقِ واضحِ ماهی گرفتن در سینمایِ گِل‌آلودِ بدنه‌ی ایران است. در حالی که سینما باید حالِ مردم را خوب کند و به عنوان سنگرِ مقاومتِ فرهنگیِ در هر ساختاری شناخته می‌شود، متأسفانه چُنین فیلم‌هایی آبروی نظام را می‌برند و باقی مانده‌ی فرهنگِ آن را تضعیف می‌کنند. به اُپِنینگِ فیلم بسیار دقت کنید: سیاوش چراغی‌پور، گویی بازیگرانِ ارزنده‌ی ما در حالِ نزولِ ارزشی هستند و تن به هر نقشی می‌دهند، که زنانه در دکوپاژ کارگردان پوشیده و بطورِ مُنحصربه‌فردی از کاراکترِ او یک استارتِ اِروتیک تعریف می‌کند؛ اینسرت از پاهای زنانه با لاکِ قرمزی که همراه با یک رقصِ ظریف است و اندام‌های جنسی‌اش را نمایان کرده در حالی که او برای لهاندنِ موادِّ غذایی در یک تشت گام بر می‌دارد. مسئله یک فکتِ فرهنگی است که ساختارِ شرعی و نمایشی یک مملکت را نشانه رفته. در «کج پیله» هاتف علیمردانی، شاکردوست به عنوانِ یک بازیگر بسیار حرفه‌ای و خوب ظاهر شد امّا سؤالِ اصلی این است که: آیا بخاطرِ توان‌اش مورد تشویق قرار می‌گیرد یا اینکه نقشِ یک مرد را زنی بازی کرده؟ در «قرمز یواش» هم مسئله همین است. از چراغی‌پور گرفته تا روشنک گرامی و سمیرا حسن‌پور، بازیگران در حالتِ جنسیِ متعادلِ خودشان نیستند و مشخصاً چراغی‌پور تکه‌ی نچسبی بر سینمای بدنه‌ی اِروتیکِ ایران شده. سینمایی که چهره می‌سازد برای آن که بعدها از همان چهره استفاده‌ی ابزاری بعمل آورد و اسم‌اش را بگذارد، سینمای عامه‌پسند. بخشِ مهمِ اقتصادیِ سینما، حضورِ چهره در یک اثر است و هنگامی که تجمیعِ آنها را در یک فیلم داریم باید شک کنیم که مسئله‌ی فیلم‌ساز تأثیرِ بر فرهنگ بوده یا بر حسابِ بانکی و...
متن کامل را در فارس تعاملی بلند بخوانید.
https://farsnews.ir/alirafieivardanjani/1776140948089192884
ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.
https://aparat.com/v/qjk9n9i
سارا داوودی و کلاریس این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آواتار: آتش و خاکسترِ جیمز کامرون فیلمِ شیکْ و خطرناکی است. سومین سری از این مجموعه‌ی فیلم یک جنایتِ فانتزی علیهِ انسان و انسانیت است. این فیلم که عملاً حرفی اضافه بر داستان‌های قبلی ندارد ماجرایی ضدِّ احساس و عشقِ انسانی را به معنویتِ مَن‌درآوردی و خیالی گره می‌زند. به الگوریتمِ ارتباطی دخترِ بزرگ سالی، که به دلیلِ نامِ غیرِ قابلِ ارائه از عنوان آن معذورم، با اسپایدر دقت کنید: در این فرآیند دو تالی‌فاسدِ اخلاقیِ عمیق وجود دارد، 1- هنگامی که اسپایدر ماسک اکسیژن‌اش تمام می‌شود و توسطِ دختر سالی او هم یکی از آنهایی می‌شود که کورو دارد 2- هنگامی که آسمانی‌ها، انسان‌ها، متوجّه این موضوع می‌شوند و می‌خواهند اسپایدر را مهندسی معکوس کنند. تالی‌فاسدِ اول که بیشترش اخلاقی است و یک گافِ سینمایی هم در خودش دارد این است که دخترِ سالی بواسطه‌ی محبتِ عمیقی که نسبت به اسپایدر داشته به او نفس بخشیده و گاف سینمایی آن‌جایی است که می‌بینیم او در سکاسن‌های انتهاییِ فیلم هنگامِ درگیری با آسمانی‌ها ماسک روی صورت دارد و زیر آب با دخترِ سالی صحبت می‌کند. تالی فاسد دوّم عمیق‌تر است و به شکلی در حالِ زیرِ میزِ درام زدن تأویل می‌شود: آسمانی‌ها می‌خواهند از روی اسپایدرِ بدون ماسک مهندسیِ معکوس کنند در حالی‌که عشقِ بین جیک سالی و همسرش امکانِ مهندسی کردن ندارد و به همین منظور پیامِ سریِ سومِ فیلمِ کارگردانِ «تایتانیک» یک پیامِ ضدِّ احساسی است که کذابانه کامرون برای تبلیغِ فیلم‌اش به تماشاگران توصیه می‌کند دستمال برای پاک کردن اشک‌هاشان به هنگامِ تماشای فیلم دست گیرند و...
متن کامل را در فارس تعاملی بلند بخوانید.
https://farsnews.ir/alirafieivardanjani/1774896845598410882
ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.
https://aparat.com/v/kxmiu70
ویگن اوانسیان و نوریق آقایان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای رعنا به نویسندگی و کارگردانیِ ایمان ایزدی بازیْ با احساساتِ بیننده در پوشش انسانیت و همنوع‌دوستی است. جدای از آنکه بازیِ حامد بهداد منِ بیننده را بیادِ حضورِ او در «انتهای خیابان هشتم» علیرضا امینی می‌اندازد، مشخصاً ایثارِ با پایانِ ول‌اش در سکانسِ انتهاییِ فیلم شکلِ مصنوعی از یک مردِ ایرانی ساخته. کاراکترِ پانته‌آ پناهی هرگز به شخصیت تبدیل نمی‌شود و مادرانگی‌های او صرفاً در اشک و آه خُلاصه گردیده که این میمیک‌های ساختگی مادر نمی‌سازد. سینمای ایران به انتهای تولیدِ حسِّ سینمایی و سمپاتیِ آن در مخاطب رسیده. مشخص نمی‌شود چرا برادرِ آن زنِ فریب‌کار، با بازیِ هدیه بازوند، اعترافِ جنجالی به پسرِ مردی می‌کند که مرگِ مغزی شده و قلب‌اش را می‌تواند به رعنا دهد؟. یعنی تمامِ این‌ها بخاطرِ کشیده‌ای بوده که از بازوند خورده؟ ما ایثار را فدای ایثار در فیلمِ موردِ بحث کرده‌ایم. فیلم به سه بخش، یا همان پرده بندیِ کلاسیک، تقسیم می‌شود: قبل از اینکه بیننده متوجه شود رعنا قلبش مریض است، بعد از اینکه تماشاگر فهمیده او فرزندِ عارف نیست، که همراه می‌شود با بازیِ غیرِ دراماتیک و هیجانیِ پناهی و پرده‌ی آخر که ایثارِ نصفِ نیمه‌ی عارف و انتهایی که وِل، نه پایانِ باز، است و...
متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/mag/?p=26050
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
تئاتر
شعر و ادبیات

تماس‌ها

alirafieivardanjani