آزادنویسی شبانه
۲.۵۱
پیوندی برای مرگ یا رستگاری
از زبان تئودور
بوی خون. دست هایم به آن آغشته اند. مدتیست که دیگر نمی توانم گوشت بخورم. و رایحه ی برکه. آن را از یاد برده ام.
چه طور کارم به اینجا
... دیدن ادامه ››
رسید؟ من فقط یک قورباغه بودم که کنار آب آواز می خواند.
قلبم با شور تپید، وقتی آتلور وارد زندگی ام شد. وقتی به قورقورم گوش سپرد و دست نوازش بر سرم کشید.
من هنوز به دیدنش می روم، با اینکه او مثل یک غریبه به چشمم می آید. من سعی می کنم در پس موهای سیاه و ردای تاریکش، موهای یشمی و ردای نقره ای سابقش را ببینم.
و می دانم من نیز برای او غریبه ام. قورباغه ی سابقی که حالا در آزمایشگاه دست در گوشت و خون می برد.
من از دردهایم می گویم و او از دردهایش و بعد انگار دوباره همان خود سابق می شویم. به دام افتاده در گردابی که می خواهیم آرامش کنیم. گاه وسوسه می شویم همه چیز را رها کنیم و به زندگی مان در مزرعه برگردیم. اما انگار چیزی در تاریکی این بازی ای که دخیلش شده ایم، ما را وسوسه می کند به ماندن. انگار نمی توانیم این سیاهی را رها کنیم، بی آنکه ذره ای نور در آن بپاشانیم.
ساعاتی از نیمه شب گذشته. از نوکتیرا برمی گردم. دوباره برای حرف زدن با آتلور رفته بودم. می دانم که نیل کمی حسادت می کند. اما او درک می کند. نیاز دارم آتلور را از نزدیک ببینم. که مطمئن شوم از دستش نداده ام. که بدانم چیزی از گذشته هنوز در او هست. و هنوز در من.
نیل بر یک کاناپه نشسته. در نور نیمه جان شمع ها. دستانش را باز کرده و بر لبه ی تکیه گاه کاناپه گذاشته. صورتش اندکی رو به پایین است. موهای قهوه ای روشنش از روی شانه هایش سرازیر شده اند. یک ردای کرم رنگ به تن دارد با تکه هایی فیروزه ای در آن. مرا به یاد چیزی می اندازد که هنوز درونش با آن درگیر است. گذشته ای که با شاه گابریل داشته و حالی که سعی دارد آن را به قبل پیوند بزند. من تشویقش می کنم که بیشتر با شاه گابریل حرف بزند. خارج از دربار و در خلوت خودشان. نیل هم باید حس کند که هنوز چیزی از گابریل سابق در وجود شاه آمالثورا هست.
وقتی متوجه حضورم می شود، نگاهش را بالا می آورد و لبخند می زند. انگار که سنگینی وجودش اندکی سبک شده باشد. به سویش می روم و کنارش می نشینم. دستانش را در دستانم می گیرم.
"نیل عزیزم، حالت چه طور است؟"
نیل:
"خوبم تئودور. وقتی تو را می بینم، خوبم."
من:
"اوضاع در دربار چه طور است؟ شاه گابریل دوباره چیزی در رابطه با آدرین نگفت؟"
نیل:
"نگفت، اما در نگاهش دیدم که این موضوع سر در گمش کرده. او نمی خواهد به قبل برگردد. نمی خواهد مرگ بیاورد. می خواهد رنج کمرنگ باشد، اما درد می کشد از اینکه دوباره درد به ارمغان آورده."
من:
"اما نیل جان، او در هر حال دارد انجامش می دهد. نمی خواهد عقب بکشد. دکتر بنجامین به من گفت فردا باید پای قطع شده را با یک روش تهاجمی به آدرین پیوند بزنیم."
نیل نگاه غم آلودش را به من می دوزد. من ادامه می دهم:
"در تمام این مدت نگاهم بر آدرین بود. از اولین شبی که او را به آزمایشگاه آوردند. او همیشه آرام و مصمم بوده."
صدایم بی قرار و رنج آلود می شود.
"اما او درد می کشد، نیل. و می ترسد. برای آرام کردن خودش، آن کتاب که حروف غریب دارد را در آغوشش می فشارد و اشک می ریزد و دعا می کند.
آه، نیل."
دستانم را از دستانش بیرون می کشم و بالا می آورم.
"من با این دست ها او را زجر دادم. این ها به خون او آلوده اند و قرار است فردا شب او را به مرگ بنشانند.
اما من نمی توانم تحمل کنم. نمی توانم ببینم که آن چشمان آبی، گاه آرام و گاه ترسیده، اما همیشه مصمم خالی از حیات شوند."
چهره ی نیل منقبض می شود و نگرانی در چشمانش می نشیند.
"می خواهی چه کنی، تئودور جان؟"
من با لحنی قاطعانه:
"می خواهم او را بگریزانم."
رنگ از چهره اش محو می شود.
"اما این یک خیانت است."
من:
"مجبورم انجامش دهم، نیل. تحمل مرگ او، حتی اگر خودم در آن دخیل نشوم، برایم دردآورتر از مرگ خودم خواهد بود."
نیل به لرزه می افتد.
"تئودور، خواهش می کنم. این حرف ها را به زبان نیاور. تو گابریل را در آن دوران قبل ندیدی. که چه طور سر قطع می کرد و تن را به آتش می کشاند."
قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته و کلمات را به سختی ادا می کند.
"او تو را می کشد، تئودور."
چشمانش از وحشت گشاد می شود. دستم را بالا می آورم و روی صورتش می گذارم.
"آرام باش، نیل."
نیل:
"قول بده این کار را نمی کنی."
بدون اینکه به چشمانش نگاه کنم:
"قول می دهم."
نیل:
"به چشمانم نگاه کن و بگو."
نگاهم را بالا می آورم و به چشمان سبز روشنش می دوزم. لحظاتی مکث می کنم و بعد:
"نمی توانم، نیل. متاسفم."
و از جایم بلند می شوم و به سمت درب عمارت می روم. نیل به دنبالم روان می شود و مرا از پشت می گیرد.
من:
"رهایم کن، نیل. خواهش می کنم."
نیل:
"نمی توانم بگذارم بمیری. اصلا چه طور می توانی این کار را با من بکنی؟ تو وارد زندگی ام شدی، گذاشتی لطافت روحت را بچشم و حالا می خواهی ترکم کنی؟"
من:
"آن لطافت دارد می میرد، نیل. فقط یک شبح کمرنگ از آن مانده و اگر بگذارم آدرین بمیرد، آن شبح هم به کل نابود می شود."
نیل:
"ما می توانیم با همدیگر از اینجا برویم. به آن جزیره در اقیانوس آن سوی نوکتیرا. آنجا می مانیم و دیگر کاری به شاهان و خدایان و فرشتگان نوکترنال کتدرال نخواهیم داشت."
من:
"مهم نیست کجا برویم. این کابوس هر جا که بروم، در پی ام خواهد بود و یک لحظه آسوده ام نخواهد گذاشت."
شروع می کند به هق هق.
"خواهش می کنم تنهایم نگذار، تئودور. نگذار بر تابوتت بنشینم و اشک بریزم."
دستانش هنوز مرا محکم در بر گرفته. ضربان بی قرار قلبش را بر پشتم حس می کنم. اشک هایش دارند بر شانه ام می ریزند. غده ی غم در گلویم می شکفد. نباید از نیتم به او می گفتم. می ترسیدم که به تنهایی انجامش دهم و می خواستم او را با خودم همراه کنم. اما من نفهمیده بودم. که گابریل فقط عشق گذشته ی او نیست. کابوس حالش هم هست.
اما من نمی توانم ناامید شوم. باید با شاه گابریل حرف بزنم و او را قانع کنم که فقط برگرداندن پا به آدرین کافی نیست. که اگر آدرین در این راه بمیرد، همچنان می تواند تبدیل به یک نماد برای هواداران آیین های قدیم شود.