در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 13:39:13
 

صدف نویسنده و خالق دنیای گوتیک-فانتزی «نوکترنال کتدرال» است.

او از کودکی با داستان‌گویی، نقش‌آفرینی و ادبیات خیال‌انگیز رشد کرد و بعدها با آثار نویسندگانی چون دارن شان و آن رایس به ادبیات گوتیک علاقه‌مند شد. جهان «نوکترنال کتدرال» حاصل سال‌ها جهان‌سازی و تأمل درباره ایمان، رستگاری، رنج، عشق، قدرت، هویت و امید در دل تاریکی است.

در آثار او، خون‌آشام‌ها، خدایان، هیولاها و انسان‌ها درگیر پرسش‌هایی عمیق درباره معنای زندگی، تقدس، آزادی و مسئولیت هستند. او به خلق جهان‌های اتمسفریک، شخصیت‌های پیچیده و داستان‌هایی علاقه‌مند است که میان تاریکی و نور، تراژدی و امید، پلی برقرار می‌کنند.

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۱۴ ساعت پیش
ملبس به ردایی سپید شبیه به آنچه اعدامیان قبل از مرگ می پوشند‌.

چهره ای در هم رفته از رنج، قاب گرفته با آبشار موهای طلایی اش. و چشمانی آبی که به من دوخته شده.
من به او نگاه می کنم و دخترم رزالی را در او می بینم.
بله، او مثل دخترم است، اما نه کاملا.
رزالی را چیزی از زمین بلند کرد، وقتی عشق گادفری نتوانست آنچه می خواهد را به او بدهد.
و آن چیز نوه ام لوسیندا بود.

این زن در هم شکسته و چیزی ندارد که او را بلند کند.
من به سمتش می روم.
و دستم را به سویش دراز می کنم.
او، این زن خون آشام.
صدایش می کنم:
"رز."

— گابریل
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۳ ساعت پیش
رز صدایش می کنم

از زبان گابریل

راه می روم.
نیمه شب. زیر نور ماه. جایی بین آمالثورا و نوکتیرا.
اینجا بودن می تواند کمی آرامم کند.
می توانم فکر کنم.
بدون اینکه ریسمان های مغزم در هم آویزند.

لکه هایی تاریک.
می بینمشان که بر روحم افتاده اند.
نه به خاطر وسوسه ای ... دیدن ادامه ›› که به جانم افتاده. به این خاطر که می دانم بقیه هم فهمیده اند. از نگاه هایشان این را می خوانم.
پادشاهی که هوای خدایی کرده است.

و من سعی می کنم از آن دور شوم.
با روزه های خون. با آب آهن. و خودم را می بینم که سرد می شوم. با محبتی که بوی تهذیب دارد. بوی درد. و بوی مرگ.
اعدام ها را دوباره برگردانده ام.
دومینیک مورن می گوید این خوب است.
برای نگه داشتن آمالثورا.
اما من فکر می کنم او این را مسیری برای نگه داشتن روح من می بیند.
هولناک.
او می خواهد مرا به همان شاهی که بودم، برگرداند. تا هوای خدایی را از سرم بیندازد.
یک تاریکی برای نجات از یک تاریکی دیگر.
در حالی که مرا نور می بینند.
هرچند ویرانگر.

اما فقط این نیست.
چیزی دیگر هست که همچون انگل از من می خورد. آن خبر شوم.
نتیجه ی آزمایش بر خونم.
دیشب بنجامین آن را برایم آورد.
و من با دستانی لرزان آن تکه کاغذ را گرفته بودم و می خواندم.
یک انگل در خونم زندگی می کند.
اوست که پیوند من و مالخازار را ساخته.
تمام مدت این من نبودم.
آن کرم انگلی. بله، خود اوست. و اگر او نبود، اگر نباشد؟
جسم و روحم یخ می کند.
آنچه در آن غوطه ورم، یک دروغ است.
که حالا گرم، شیرین و منزجر کننده جلوه می کند برایم.
در زیر این چسبناکی چندش آور، حقیقتی سیاه خوابیده.
محبت مالخازار، نرم شدنش در نگاه من.
هیچ کدام از من نیست.
و اگر آن انگل را از خونم بیرون بکشم، تنها یک چیز باقی خواهد ماند.
خشم و نفرت خالص مالخازار.

نابودی، ویرانی.
و من باید این راز را حفظ کنم.
اما تا چه زمان می توانم چنین کنم؟
و وقتی حقیقت برملا شد، نفرت او، مالخازار مهیب تر از آنچه اکنون می تواند، بر من، آمالثورا و کتدرال فرو نخواهد آمد؟

چهره ی خندان آن دلقک‌فرشته، ماتئو در ذهنم پدیدار می شود.
این چیزیست که او می خواهد.
با شکستن پیوند پیوند بین من و مالخازار، راه برای آیین کهن باز می شود.
مالخازار دوباره به تخت خدایی زنجیر می شود.
و این بار من نیز به همراه او.
من یک خدا می شوم، همان طور که اکنون تاریکی درونم می خواهد.
اما نه آن خدایی که رویایش را می پندارم.
مالخازار. او می گوید چنین خدایی وجود ندارد. که خدایی فقط زنجیر است.
گیرنده ی قربانی ها.
و در نهایت قربانی شونده.

سرم را به طرفین تکان می دهم.
امشب به اندازه ی کافی فکر کردم. حالا باید بروم. نه به آمالثورا. حالا نه. باید نزد خانواده ام بروم. رزالی، پطروس و لوسیندا در پناهگاه خون آشام ها. می دانم که از من دلچرکینند. که هیچ گاه آن طور که باید به آن ها توجه نکردم. همیشه در روشنایی و تاریکی خودم غرق بوده ام. و با این حال آن ها آرامم می کنند. بله. باید پیششان بروم.

راهم را به سمت پناهگاه کج می کنم. پیش می روم. و در همین حین ناگهان صدایی به گوشم می رسد. جایی بین درختان. کسی دارد هق هق می کند.
به سوی صدا می روم.
او را می بینم.
نشسته بر زمین، بین علف ها. خم شده بر روی یک تکه سنگ. ملبس به ردایی سپید شبیه به آنچه اعدامیان قبل از مرگ می پوشند‌.

چهره ای در هم رفته از رنج، قاب گرفته با آبشار موهای طلایی اش. و چشمانی آبی که به من دوخته شده.
من به او نگاه می کنم و دخترم رزالی را در او می بینم.
بله، او مثل دخترم است، اما نه کاملا.
رزالی را چیزی از زمین بلند کرد، وقتی عشق گادفری نتوانست آنچه می خواهد را به او بدهد.
و آن چیز نوه ام لوسیندا بود.

این زن در هم شکسته و چیزی ندارد که او را بلند کند.
من به سمتش می روم.
و دستم را به سویش دراز می کنم.
او، این زن خون آشام.
صدایش می کنم:
"رز."
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، سه‌شنبه ساعت ۱۷:۱۲
ملکه ی تو

صدای دعا در گوش هایم می پیچد.
در مغزم، روح و قلبم.
کلماتی که می دانم دعا نیستند و حق ندارم آن ها را دعا بنامم.
تنها کلماتی برای رستگاری.
برای پیچاندن زنجیر به دور حیوان تشنه ی درونم.
برای فکر نکردن به خونی که شیرین است.
و از قلب تپنده ی یک انسان می ریزد.

من آن کلمات را می شنوم.
گریزی ندارم.
اما هنوز می توانم آزاد ... دیدن ادامه ›› باشم.
با حرف زدن با تو در درونم.
و فکر کردن به اینکه شاید تو مرا می شنوی، سرورم، گابریل.

تو و این سخنان به هم شبیه هستید.
آن ها در رنجند. شکلی مبهم دارند. بی قرارند. و هرگز نمی توانند آرام بگیرند، مگر آنکه دعا نامیده شوند یا آنکه خاموش شوند.

و تو سرورم، گابریل،
زمانی جوش و خروش درونت آرام گرفته بود. آن تکه ی گمشده ی وجودت بالاخره پیدا شده بود. تو کامل بودی. یک خون آشام. یک پادشاه. هدایتگر به سوی رستگاری.
اما حالا دیگر همه چیز مثل قبل نیست.
میلی تاریک و خورنده به جانت افتاده.
آن را پشت نگاه آرام چشمان آبی ات پنهان می کنی.
اما من تو را حس می کنم.

و این رنجی که می کشی،
فکر می کنم کمی خشمم را آرام می کند.
این صدایی را که بی وقفه در مغزم می پیچد را برایم تحمل پذیرتر می کند.
من به آن گوش نمی دهم.
می گذارم فقط مثل اصواتی بی معنی به سویم حمله ور شود.
می دانی چرا؟

دستانم را مشت می کنم.
صورتم منقبض می شود.
رگ پیشانی ام را حس می کنم که بیرون زده.

به تو می گویم.
چون رستگاری تو کثافت است، سرورم.
تو مرا اینجا به دام انداخته ای.
و من شب ها با ترس خون انسان می نوشم، بی آنکه طعمش را حس کنم.
و با هر طلوع مثل کرمی بدبخت داخل تابوتم می لغزم و کابوس می بینم.
سرم بر یک کنده.
جلاد با صورت پوشیده بر فرازم.
شمشیر که بالا می رود و بر گردنم فرود می آید.
آتش مشعل که مرا در خود می گیرد.
من می میرم.

تو زندگی مرا این گونه کردی، سرورم.
نگذاشتی با آن بدبختی ای که خودم انتخابش کرده بودم، در مرز تنها باشم.
مرا دیدی. به موهای طلایی ام نگاه کردی. به چشمان آبی ام.
و به یاد دخترت رزالی افتادی.
تو چیزی را بین او و خودت از دست رفته می دیدی.
گناهی که نمی توانستی جبرانش کنی.
پس مرا رز نامیدی، دخترخوانده ات و با خودت به آمالثورا بردی.

آه،
اما من بی دلیل شکوه می کنم.
سرورم، گابریل،
اکنون که در معبد هستم و این سخنان دعانما دارد به اوج می رسد،
بگذار اعتراف کنم.
من خودم خواستم که با تو بیایم.
من گذاشتم که تو مرا آسیب دیده ببینی. شکننده. ویران. بدون اسم.
که به سویم بیایی، نامی بر من نهی و مرا با خود ببری.
من عاشق تو شده بودم.

و آرزو داشتم تو همسر مرده ات، الیانور را در چشمان آبی و موهای طلایی من ببینی.
اما این طور نشد.
تو دخترت رزالی را در من دیدی.
و مرا به رز خودت بدل کردی.

هق هق می کنم.
اشک می ریزم.
می فهمم که راهب دومینیک مورن با نگاهی دلسوزانه به من خیره شده.
او دیگر سخنرانی نمی کند.
بالاخره دست برداشته.
دیگر کلام دعاگونه ای در کار نیست.
مغزم حالا سبک شده.
و روحم.
همان طور که اشک بر گونه هایم جاریست، لبخند بر لب می آورم.
راهب دومینیک مورن هم همین طور.
او گمان می برد من در تاریکی وجودم، تکه ای نور یافته ام.

از جایم بلند می شوم.
با جمعیت همراه می شوم. به سمت در می روم. خارج می شوم.
در خیابان به راه می افتم.
و به تو فکر می کنم.
به لبخند مهربانت.
و تماس دستانت با بازوهایم که قلبم را آن گونه بی رحمانه نرم می کند.
و من می دانم.
که اگر بدانی من خون انسان می نوشم، بدون لحظه ای تردید مرا خواهی کشت.

و تو بقایای سوخته ام را در گورستان قصرت به خاک خواهی سپرد.
و به دیدنم خواهی آمد‌.
و برایم اشک خواهی ریخت.

تو این گونه هستی، سرورم.
تو، بی رحم ترین موجود نوکترنال کتدرال.
اما من خودم را اسیر تو نکرده ام که به مرگ بروم.
من نمی میرم.

من ملکه ی تو خواهم شد.
امیرمسعود فدائی و NetHunter این را خواندند
قاصدک این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، سه‌شنبه ساعت ۱۴:۱۰
و من همان‌طور فریاد می‌زدم،

در حالی که آن گلوله‌ی آتش
در برابر چشمانم به خود می‌پیچید

و انسان‌ها به دورش دعا می‌خواندند.

من این جنون را نگاه می‌کردم
و با خود فکر می‌کردم
که هرگز تمام نخواهد شد.

که لرد کاسپار
در چنگال شعله‌ها
تا ابد خواهد رقصید

و فریادهای دردآلود سر خواهد داد.

که من او را
با نعره‌هایم همراهی خواهم کرد

و انسان‌ها
نغمه‌ی ما را
با دعاهایشان.

— لورنس
۲ روز پیش، سه‌شنبه ساعت ۰۸:۲۲
اسم پنجره ها رو گذاشتم نرم قورگاه.

به خاطر قورباغه هایی که می چسبن بهشون. 😍
امیرمسعود فدائی این را خواند
مریم اسدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳ روز پیش، دوشنبه ساعت ۲۲:۰۸
او، ولتریس

از زبان لورنس

تاریک بود.
و من می لرزیدم.
کوچک بودم.
تنها پنج سال داشتم.

مرا آنجا، در آن خرابه گذاشته بودند، به عنوان یک هدیه، یک قربانی، یک پیشکش. برای یک خون آشام.
و او آمد تا مرا با ... دیدن ادامه ›› خود ببرد. لرد کاسپار.
او مرا خوراک خود نکرد. و من هیچ گاه نفهمیدم چرا. آن سردی یخ گونی که در چشمان قهوه ای آرامش بودند، هرگز دلیلش را به من نگفتند.
او مرا پیش خود نگه داشت. بزرگم کرد.
و بعد تاریکی را به من هدیه داد.
او پدر معنوی من شد.
او مرا به یک خون آشام بدل کرد.

و این گونه من هم بخشی از مراسم شومی شدم که او به آن زنجیر شده بود. او و بقیه ی خون آشام های نوکتیرا و انسان هایش.
صف های طویل. قربانی ها. با نگاهی که عقلانیت از آن ربوده شده بود. با اشتیاقی بیمارگونه.

و من در کنار او می نوشیدم، در حالی که حس می کردم هر بار بر لبه ی یک پرتگاه ایستاده ام.
و نمی فهمیدم چرا.
تا اینکه آن کابوس اتفاق افتاد.

من دیدم.
در حالی که هنوز نیش در قربانی ام فرو نکرده بودم.
قربانی ها دور او جمع شدند و او را گرفتند.
او تقلا نکرد.
فقط نگاهش را به من دوخت.
و گذاشت تا خنجری نوک تیز را در رگ گردنش فرو کنند.
خون سرخ که در یک ظرف جاری شد.
نگاه او که هر لحظه بیش از پیش خالی از حیات می شد.
دستان من که می لرزید.
بدنم که داشت یخ می کرد.
پوست او که خاکستری و چروکیده می شد.
و آتش فروزانی که از مشعل ها بر او نشست.
و او فریاد زد.
و من نیز.

و قربانی ها دور او بر زمین زانو زدند و دستانشان را دعاگونه به سمتش دراز کردند و اشک ریختند.
در حالی که او، بدل کننده ی من کاسپار در آغوش آتش می سوخت.

و من همان طور فریاد می زدم، در حالی که آن گلوله ی آتش در برابر چشمانم به خود می پیچید و انسان ها به دورش دعا می خواندند.
من این جنون را نگاه می کردم و با خود فکر می کردم که هرگز تمام نخواهد شد.
که لرد کاسپار در چنگال شعله ها تا ابد خواهد رقصید و فریادهای دردآلود سر خواهد داد. که من او را با نعره هایم همراهی خواهم کرد و انسان ها نغمه ی ما را با دعاهایشان.

اما تمام شد.
نمی دانم چه زمان.
من چشمانم را باز کردم و دیدم که بر یک تخت دراز کشیده ام. به آن زنجیر شده ام.
ناله کردم. با صدایی گرفته و خشک. هق هق کردم.
و او به بالینم آمد.
خون آشامی که چشمان قهوه ای لرد کاسپارم را داشت.
و با نگرانی به من نگاه می کرد.
او، ولتریس.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳ روز پیش، دوشنبه ساعت ۱۲:۱۳
می‌توانم تو را ببینم.

بالای سر او ایستاده‌ای.
با یک کوزه پر از آب آهن.

و او در آن وان سنگی است.

و تو بر سر او آب آهن می‌ریزی.

کلماتی را زمزمه می‌کنی
که شبیه به دعا هستند،
اما دعا نیستند.

دعا در آمالثورا جایی ندارد.

پس تو ... دیدن ادامه ›› چه می‌گویی؟

کلماتی که به اندازه‌ی کلمات نگاشته‌شده
در دفتر لرد سابیس
غریب و ناآشنا هستند؟

تو زیر لب درباره‌ی نیکبختی با پرهیز می‌گویی.

تو می‌ترسی
که اگر او را تنها بگذاری،
به چیز دیگری تبدیل شود.

دیگر پادشاه آب آهن‌نوش تو نباشد.

یک شاه‌خدا باشد.

فقط خون حیوان بنوشد.

این بار در جنگل.

با پشتی خمیده
و نیش‌هایی که در رگ یک جانور فرو می‌رود.

خون گرمی که گلویش را نوازش می‌کند.

و در آن لحظه،
دیگر تو وجود نخواهی داشت.

دومینیک مورن،
راهب ارشد شاه گابریل،

هدایتگر او در مسیر پرهیز
و آب آهن‌نوشی

در میان مه محو خواهد شد.

— گادفری
۴ روز پیش، یکشنبه ساعت ۱۸:۲۶
هم اکنون صداهای حوالی مزرعه:

یه موجود مجهول الهویه:
اوهههه اوهههه اوهههه اوهههه اوهههه اوههههه.

شغال:
هوهووووو هووووو هوووو هوووو هوووو هوووو.

سگ:
هاپ هاپ هاپ هاپ.

قورباغه:
ووآآقق، ووآآقق، ووآآقق.

😄.

زندگی کردن کنار مزرعه فوق العاده نیست؟
شبا که دیگه اتمسفر ته گوتیک میشه. 🖤🦇
صبا کیانی و امیرمسعود فدائی این را خواندند
حامد سعیدفعال این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، یکشنبه ساعت ۱۲:۴۴
«و در حالی که تقلا می‌کنم
تا به خاطر بیاورم آن کلمات نگاشته‌شده را،

تا به مومنانم نشان دهم
که قداستشان به پوچیِ آن زمان است
که ناخالق بودم،

روح قلب سیاه می‌تپد.

ضعیف،
اما هنوز زنده.

گناهکار.

و نگهدارنده‌ی این جهان.

— سابیس
امیر مسعود، صبا کیانی و امیرمسعود فدائی این را خواندند
قاصدک این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۴ روز پیش، یکشنبه ساعت ۰۸:۴۲
حال من خوب است

زمانی اینجا را خانه نامیدم.
به یاد داری؟

جایی در مرز، معلق بین دو دنیا. می توانستیم خودمان باشیم. من و تو. و از پنجره جهان بیرون را نگاه کنیم، طوری که انگار متعلق به آن نیستیم.

دومینیک مورن،
من هنوز هم به اینجا می آیم. روی این مبل می نشینم. تصور می کنم تو رو به رویم نشسته ای. نگاهت می کنم. با چشمانی که فقط تو ... دیدن ادامه ›› می توانی بخوانی شان.

و تو دیگر نمی آیی.
تو جایی در قصر شاه گابریل غرق شده ای. در وان آب آهن او. و مرا فقط در افکارت می بینی. درست مثل آن زمان که هنوز مرا در عالم ماده ملاقات نکرده بودی. آن هنگام که در اتاقی در قلعه ی لرد سابیس محبوس بودی. و رنج می کشیدی تا گناهانت بخشیده شوند.

دومینیک مورن،
می ترسم به این فکر کنم. آیا تو دلبسته ی تصویر من بودی؟
شاید تو فقط بالاخره فهمیده ای آنکه اکنون در این خانه نشسته و به جای خالی تو خیره شده، فقط یک نقاب، یک پوسته از آن موجودیست که در خیالت با تو حرف می زد.
تو به من گفتی من دردهایت را نرم می کنم. ولی شاید آن من نبودم.

اما من نمی خواهم فکر کنم که چنین شده. این سرانجام را نمی پذیرم.
به جای آن گناه را بر دوش شاه گابریل می اندازم. اوست که تو را اسیر روح خود کرده. تو، ریسمان بین او و خونی که دروغ است.
می توانم تو را ببینم. بالای سر او ایستاده ای. با یک کوزه پر از آب آهن. و او در آن وان سنگی است. و تو بر سر او آب آهن می ریزی. کلماتی را زمزمه می کنی که شبیه به دعا هستند، اما دعا نیستند. دعا در آمالثورا جایی ندارد. پس تو چه می گویی؟ کلماتی که به اندازه ی کلمات نگاشته شده در دفتر لرد سابیس غریب و ناآشنا هستند؟

تو زیر لب درباره ی نیکبختی با پرهیز می گویی. تو می ترسی که اگر او را تنها بگذاری، به چیز دیگری تبدیل شود. دیگر پادشاه آب آهن نوش تو نباشد. یک شاه خدا باشد. فقط خون حیوان بنوشد. این بار در جنگل. با پشتی خمیده و نیش هایی که در رگ یک جانور فرو می رود. خون گرمی که گلویش را نوازش می کند. و در آن لحظه دیگر تو وجود نخواهی داشت.
دومینیک مورن، راهب ارشد شاه گابریل، هدایتگر او در مسیر پرهیز و آب آهن نوشی در میان مه محو خواهد شد.

صورتم منقبض می شود. دست هایم را مشت می کنم. نمی توانم بگذارم این اتفاق رخ دهد. شاه مالخازار به من دستور داده که به آمالثورا نروم. اما من می آیم. و تو را از آن قصر بیرون می کشم و به اینجا می آورم و دیگر نمی گذارم که بروی.

از جایم بلند می شوم و می خواهم به سمت در بروم، اما در همین لحظه در باز می شود و تو در چارچوب آن ظاهر می شوی. با همان چهره ی آرام همیشگی، اما همراه با اندکی شرمندگی.

تو:
"متاسفم.
جنجال هایی به پا شده بود. کار آن دلقک‌فرشته و مریدانش بود. نامه هم نتوانستم برایت بفرستم.
حالت خوب است؟"

لبخندی کمرنگ بر لب می نشانم و به سمتت می آیم. تو را در آغوش می گیرم و در گوشت زمزمه می کنم:
"حال من خوب است."
۵ روز پیش، شنبه ساعت ۱۲:۱۰
تداوم حافظه

از زبان سابیس

خودم را نمی توانستم بشناسم.

در عدم.
معلق بودم. نه شکل و رنگ و نه رایحه ای. و برای من نقطه ی شروعی نبود. من همیشه آنجا بودم، بی آنکه بدانم چه زمان و توسط چه کسی آنجا قرار ... دیدن ادامه ›› گرفته ام. و نمی خواستم به این حقیقت هولناک فکر کنم که این مفاهیم برای من خالی از معنا هستند.
من تنها می توانستم خودم را در میان پوچی جمع کنم، مثل یک جنین در شکم مادرش. و برای اطرافم شکل بسازم. یک بیابان شبیه به همین چیزی که اکنون در آن هستم. و ابدیتی که از آن می ترسیدم، در قالب ساعت هایی که ذوب می شدند و مرا تهدید می کردند که خواهند مرد.

و من می سوختم. گاه از داغی خاطراتی که هنوز تجربه شان نکرده بودم. و گاه از سرمای خاطراتی که فقط حفره ای خالی از آن ها باقی مانده بود.
هنوز هم چیزهایی هست که نمی توانم به یاد بیاورم. هنوز هم در یک بیابان هستم.

من در مرگ بودم. موجودی که خلق نشده بود. عشق خالق وجود نداشته اش در قلبش جاری نشده بود. و حالا می خواست خلق کند.
این من بودم.
به من عشقی داده نشده بود، اما وقتی مخلوقاتم را خلق کردم، خواستم که به آن ها عشق بدهم.
و این گونه بود که عشق بیمار را به آن ها ورزیدم.
و حس می کنم آن ها نیز با من چنین کردند.

حالا من در این قلعه هستم. با خدایی ای که فقط ردی کمرنگ از آن مانده. با دستان خودم آن را از وجودم ستاندم، اما روحش را می بینم که از گوشه ای با چشمان سوزان نگاهم می کند و زمزمه می کند که این کرده ی مخلوقاتم بود.

قلب سیاه.
آن خدایی من بود. هست.
از سینه ام بیرون کشاندمش. گذاشتم بسوزانندش.
و حالا روح او اینجاست.
پر از اندوه، پر از خشم، پر از زخم.
اما هنوز نگهدارنده ی این دنیا.

هق هق می کنم.

و از او می خواهم به من بگوید چه چیز را هنوز به خاطر نیاورده ام؟
فقط آن کلمات مبهم در کتاب مقدس را؟
من با چشمانی اشک آلود می نوشتم. خم شده بر روی یک دفتر با برگه هایی چرک شده از گناه. و می نوشتم با قلمی که انگار تکه استخوانی از تنم بود و جوهری که شاید قیرخونم بود.
اما چه را؟

مومنانم می گویند می دانند که آن چیست.
دعاست. کلامی که رستگار می کند. سخنان مقدس.
و من می دانم تب داشتم وقتی می نوشتمشان. و روحم آن قدر سنگین که حیات را از خود می راند. من داشتم دوباره به مرگ می رفتم. به بیابان اول. در آنجا که نمی توانستم بفهمم چه کسی هستم، چون واقعا کسی نبودم. من هیچ بودم. و آن گاه که خلق کردم، به وجود آمدم. من یک خدا شدم.

و آنچه نوشتم این را به یادم آورد؟

روح قلب سیاه آنجا ایستاده. دارد نگاهم می کند. من هم می خواهم نگاهش کنم، با اینکه حسی به من می گوید نباید چنین کنم. من چشمانم را آهسته به سوی او می چرخانم. و می بینم که او من هستم. تاریک، اما با رگه هایی از مذاب. رنجی که گناهکار است، اما حیات می بخشد.
خاکستر شده. اندکی پاک شده از گناهانش. و حیاتی که حالا از او می تراود، رونده به سوی مرگ.

چیزی را به یاد می آورم.
یا شاید هم قلب سیاه برایم می گوید. من که بر یک صخره نشسته ام. بالای یک کوه یا شاید هم در یک بیابان. می نویسم، در آن دفتر و در حالی که ناقیرخون سرخم از اعماق سینه ام بر برگ هایش می ریزد.
من داشتم با خودم عهد می بستم. که گناه کنم، برای حفظ مخلوقاتم.
اما من عهدم را شکستم. قیرخونم ماند. اما مرگ آمد.

و در حالی که تقلا می کنم تا به خاطر بیاورم آن کلمات نگاشته شده را، تا به مومنانم نشان دهم که قداستشان به پوچی آن زمان است که ناخالق بودم،
روح قلب سیاه می تپد.
ضعیف، اما هنوز زنده.
گناهکار.
و نگهدارنده ی این جهان.
۵ روز پیش، شنبه ساعت ۰۱:۱۰
تعداد کلمات متنی که امشب نوشتم و فردا می خوام پستش کنم، دقیقا ۶۶۶ تا شده.
حس می کنم باید به یه چیزی ایمان بیارم. 🤣
666 سه تاشیش داره
حاجی که از مکه میاد ریش داره
بقال سرکوچه چی کیشمیش داره
بچه که از خواب پامیشه جیش داره

یک شعر فولکولور مشهور.
۴ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۳ مهر ساعت ۰۸:۵۶
«سرورم، سابیس،

من چشمان خاکستری روشن تو
از پس پلک‌های همیشه سوگوارت را می‌بینم
و آن لبخند غم‌آلودت را.

و حس می‌کنم تو کلیدی هستی
که مه را باز می‌کند
و مرا به مکانی هل می‌دهد
که بالاخره می‌توانم در آن رها شوم.

که بی‌حصار خشمگین شوم
از آنچه بودم
و از آنچه هستم.

سرورم،

رنج تو
راه بازگشت به سویت را به من نشان داده.

من به دیدنت می‌آیم.»

— دومینیک مورن
دکتر محمد فروزنده این را خواند
قاصدک، رِزا و امیرمسعود فدائی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۱ مهر ساعت ۰۷:۰۳
به دیدنت می آیم

از زبان دومینیک مورن

در مورد آینه چیزی به من گفته بودی.
کاش به خاطر می آوردم.
اما حالا فقط می توانم تو را تصور کنم که مانند روحی از هم گسیخته بر زمین رها شده ای، با پشتی خمیده و چشمانی که به سختی بالا می آیند، و خودت را در آن ... دیدن ادامه ›› نگاه می کنی.
تو در مورد آینه چیزی به من گفته بودی.
اما من نمی توانم به خاطر بیاورم.

آیا این فقط افسوسیست که می خورم، به خاطر تمام لحظاتی که خودم را از تو دور نگه داشتم؟
سرورم، سابیس.
تو که از خونم نوشیدی و قیرخونت را در من ریختی و مرا با شب پیوند دادی.

من فرزند محبوبت نیستم‌. آن مالخازار است. با این حال می توانم شوقی زخم گونه داشته باشم از اینکه می دانم به من فکر می کنی. که من هم بخشی از گناهانت هستم.

وقتی به تو فکر می کنم، خاکستر می بینم.
اما حالا دیگر درباره ی رنج خودم نیست. درباره ی توست. قیراشک هایی که بر گونه هایت سرازیر می شوند.

سرورم،
من و تو به هم شبیه هستیم.
برای ما فقط دردهای دیگران باید مهم باشد. برای من شاه گابریل و گادفری و برای تو تمام آنان دیگر.
و می دانم که وجدان تو درد می کشد از اینکه بر گور ناوجود داشته ی قلب سیاه سوگوار است.

اما من حالا کمی آرامش دارم. چون دارم به تو فکر می کنم.
می دانی، من تصور می کردم نمی خواهم تو در ذهنم باشی، چون خط واصل زندگی سیاه انسانی ام و دوده های حیات خون آشامی ام هستی. نمی خواستم به یاد بیاورم که یک درد چگونه به یک درد دیگر وصل شد‌.
اما حالا دارم می فهمم که موضوع چیز دیگری بوده. من می خواستم تاوان بدهم. با وقف کردن خودم در راه شاه گابریل. من آب آهن دست او می دهم. او را در آب آهن غوطه می دهم. او را با آن یکی می کنم.
این یک گناه است یا مسیری برای رستگاری؟
در افکارم تو دستم را می گیری و می فشاری و می گویی باید چون شود.

سرورم، سابیس،
من چشمان خاکستری روشن تو از پس پلک های همیشه سوگوارت را می بینم و آن لبخند غم آلودت را و حس می کنم تو کلیدی هستی که مه را باز می کند و مرا به مکانی هل می دهد که بالاخره می توانم در آن رها شوم. که بی حصار خشمگین شوم از آنچه بودم و از آنچه هستم.

سرورم،
رنج تو راه بازگشت به سویت را به من نشان داده.
من به دیدنت می آیم.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳۰ شهریور ساعت ۱۳:۴۳
«شاید لرد سابیس فقط نگهدارنده‌ی این دنیا نیست.

شاید او خود دنیای نوکترنال کتدرال است.

و گابریل...

الان فکر او در ذهنم آمد.»

چشمانم اندکی گشاد می‌شود.
و بدنم منقبض.

تئودور:
«چرا؟
چیزی در رابطه با شاه گابریل تو را نگران کرده؟»

من:
«بله.

در این شب‌ها ... دیدن ادامه ›› چیزی در نگاهش فرق می‌کند.

آریل می‌گوید شبیه به آن هنگام شده
که می‌خواست به خون‌آشام
و به شاه آمالثورا بدل شود.»

...

و من گابریل را در ذهنم می‌بینم.

ترک‌خورده و تاریک،

با قلب سیاه در دستانش

که دارد او را خاکستر می‌کند.

— نیل
محسن مسموعی این را خواند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳۰ شهریور ساعت ۰۰:۳۸
او را خاکستر می کند

از زبان نیل

سکوت بعد از هر مهمانی.
ترکیبی از آرامش و غم که وجودم را می گیرد.
دوستش دارم.

و حالا، اکنون که او، تئودور در کنارم هست، بیش از قبل.
او از بین میزهای شلوغ پر از جام ها و ظرف های خالی به سمتم می آید. با لبخندی گرم ... دیدن ادامه ›› بر لب.
قلبم نرم می شود با نگاه کردن به او.
دستم را به سمتش دراز می کنم و او آن را می گیرد.

کنار همدیگر از پنجره بیرون را نگاه می کنیم. نم نم باران و مه بر فراز چمنزار.
گذشته هنوز هست و گلویم را می فشارد. خون آشامی. گابریل‌. و جنون حال هنوز هست. ویرانی، انگل ها، مرگ.

اما تئودور نگهم می دارد.
به این فکر می کنم که اگر او نبود، وضعیت من چه طور بود؟
شاید فقط یک تکه گوشت زنده بودم. با نقابی از لبخند در مهمانی ها. و شب ها کز کرده در گوشه ای از سرداب.

اما حالا می توانم حس کنم که روحم زنده است. حتی در میان این زوال.
به صورت تئودور نگاه می کنم. بر لبانش لبخند هست، اما در چشمانش اندکی بی قراری.
دستش را با ملایمت می فشارم.
"چیزی ذهنت را می آزارد؟"

تئودور:
"داشتم به آن شب فکر می کردم.
آن هنگام که نزد لرد سابیس رفتم و با او درباره ی پس زدن پای آدرین حرف زدم.
می دانی نیل..."

نگاهش را از باغ به من معطوف می کند. در چشمانش هم ترس می بینم و هم درد.
"من آن موقع نمی دانستم دارم از چه حرف می زنم، اما او می دانست. این را الان می فهمم. حالا که آن اتفاق افتاده. حالا که قلب سیاه مرده."

من:
"عزیزم،
نکند تو احساس گناه می کنی؟"

تئودور:
"فکر می کنم بله. نمی دانم اگر می دانستم منظور از پس زدن چیست، اصلا وارد این بازی می شدم یا نه."

من:
"اما تو می خواستی جلوی مرگ آدرین را بگیری."

تئودور:
"بله. اگر او می مرد، آن هم جلوی چشمان من، زندگی ام به یک کابوس ابدی بدل می شد.
اما حالا هم نمی توانم نگاه لرد سابیس را فراموش کنم. در آن چشمان خاکستری مرطوب او که با پلک های متورم سرخش قاب شده بودند، چنان غمی غوطه می خورد که مثل ویرانی خود این دنیا بود."

دستم را فشار می دهد.
"نیل، حس می کنم دنیا همین حالا هم نابود شده و ما فقط داریم تصویرش را دیرتر می بینیم."

به چمنزار خیس از باران نگاه می کنم. مه غریب که انگار رازهایی در خود پنهان کرده‌. و به لرد سابیس فکر می کنم.

من:
"تئودور، گمان می کنم بدانم چه می گویی.
شاید لرد سابیس فقط نگهدارنده ی این دنیا نیست. شاید او خود دنیای نوکترنال کتدرال است.

و گابریل،
الان فکر او در ذهنم آمد."

چشمانم اندکی گشاد می شود. و بدنم منقبض.

تئودور:
"چرا؟
چیزی در رابطه با شاه گابریل تو را نگران کرده؟"

من:
"بله. در این شب ها چیزی در نگاهش فرق می کند. آریل می گوید شبیه به آن هنگام شده که می خواست به خون آشام و به شاه آمالثورا بدل شود."

تئودور لب هایش را به هم فشار می دهد و خودش را به من نزدیک تر می کند و دستش را دورم حلقه می کند.
و من گابریل را در ذهنم می بینم. ترک خورده و تاریک، با قلبی سیاه در دستانش که دارد او را خاکستر می کند.
امیر مسعود و مریم اسدی این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
" دنیا همین حالا هم نابود شده و ما فقط داریم تصویرش را دیرتر می بینیم."

حل المسائل مصائب میراها :)
۳۰ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۹ شهریور ساعت ۱۳:۱۱
«اگر می‌خواهی اکنون روح قلب سیاه را از خود بران.

اما تو بالاخره او را در دستانت می‌گیری
و آن را به خانه‌اش،
به سینه‌ات برمی‌گردانی، سرورم.

تا آن هنگام،
من بر صحنه خواهم رقصید،
داستان خواهم گفت،
برای تو قربانی خواهم کرد و خواهم گرفت،
و در میان چادرهای رنگارنگ راه خواهم رفت.

و زنگارها دور می‌شوند.

و عشق تو نزدیک.»

— ماتئو
رویا پاک سرشت این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۹ شهریور ساعت ۱۰:۳۱
عشق تو نزدیک

از زبان ماتئو

انگار که زنگار می دیدم.
بر هر چه که چشمم به آن می افتاد.
و این چادرهای رنگارنگ سیرکم پناهم شدند.
این طور دیگر نمی بینم.
زنگارها را.

سرورم، سابیس،
اکنون تو در چه حال هستی؟
می توانم حدس بزنم.
تو از آن ها، شاه گابریل و شاه مالخازار ... دیدن ادامه ›› می ترسی. با این حال از آن ها روی برنگردانده ای.
تو می گذاری آن ها هر شب به قلعه ات بیایند، برای دستبوسی و اینکه مطمئن شوند حالت خوب است.
اما در واقع می آیند تا مطمئن شوند تو سدی بر راهشان نیستی.
سرورم، سابیس، تو می دانی.
این بار آن ها خود دست در سینه ی تو فرو می برند و قلب از آن بیرون می کشند.
و این بار قلب دیگری حفره ی خالی سینه ات را پر نخواهد کرد.

بعد با تو چه خواهند کرد؟
جرات ندارند آتشت بزنند.
در عوض تو را بر پشت بام زنجیر می کنند و می گذارند دست های آفتاب به خونت آلوده شود.

تو می میری‌.

و آن دو ادامه می دهند، همراه با صلح شکننده شان.
و عشقی که هم نیش می زند و هم آرام می کند.

می دانم که این را هر شب می بینی.
مادامی که در تابوتت فرو می روی و دیده بر هم می نهی.
می دانم که پشیمانی‌.
افسوس می خوری.

و روح قلب سیاه نگاهت می کند.

سرورم، سابیس،
من، ماتئو، دلقک فرشته ی تو در این شب های آلوده به نفرین سکوت در میان این چادرهای رنگارنگ قدم برمی دارم.
و می بینم نمایشی را که ساعاتی پیش بر صحنه رقصیدم. یک شاه که شاه دیگر را می کشت.

آن ها از هم نمی نوشند، اما من وادارشان می کنم که چون کنند. وقتی دیگر نتوانند بفهمند که عشق دارند یا نفرت، تو چه طور می خواهی خودت را راضی کنی که برده ی آن ها باشی؟

و آن هنگام است که نزد من می آیی.

اگر می خواهی اکنون روح قلب سیاه را از خود بران. اما تو بالاخره او را در دستانت می گیری و آن را به خانه اش، به سینه ات برمی گردانی، سرورم.
تا آن هنگام من بر صحنه خواهم رقصید، داستان خواهم گفت، برایت قربانی خواهم کرد و خواهم گرفت، و در میان چادرهای رنگارنگ راه خواهم رفت.
و زنگارها دور می شوند.
و عشق تو نزدیک.
۲۸ شهریور ساعت ۱۴:۳۳
اینا دو تا از کامنتای من زیر یه پست مرتبط با جایگزینی نویسنده با هوش مصنوعیه.
دوست دارم نظر شمارم راجع به این قضیه بدونم.

Yes, it is true that even now, audiences may not be able to tell whether a literary or artistic work was created by a human or by AI. But from my perspective, an important part of creating a connection between a work and its audience is the human creator themselves, as well as the background and history that they share with their audience. In fact, I do not see the human creator as something separate from their fictional world; I see them as one of its key characters. When a human creator tell their audience about their life, their views, their suffering and hopes, and what led them to create the work, they are not simply introducing themselves. They are introducing themselves as a character into their fictional world. AI does not have human experience, and it cannot create that emotional connection between itself as a creator and its ... دیدن ادامه ›› audience.

And regarding speed, from my perspective, an important aspect of creating literature and art is moving slowly. A creator should allow characters to gradually take shape and become fully formed within them. In creating a fictional world, the creator undertakes an inner journey of discovery, bringing out hidden fragments of their own being, nurturing them, and transforming them first into characters and ultimately into a world. I believe this is a process that needs to unfold slowly, so that the dark and unseen layers of the creator’s unconscious have enough time to enter into dialogue with one another and transform themselves into characters and a world.
For this reason, I do not consider the greater speed of AI in creation to be an advantage.
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۶ شهریور ساعت ۱۵:۴۳
چهره‌ی او در ذهنم هست.

چشمان خاکستری روشن و مرطوب،
از پس پلک‌های سنگین.

و لبخندی کوچک بر لب،
که نه غم است
و نه شعف.

دستانم را دور جام خون شرور مقابلم می‌گذارم.

آن را بالا می‌آورم،
بر دهان می‌گذارم
و می‌نوشم.

طعم شرارت ندارد.

طعم آب آهن دارد.

چشمان آبی روشن و آرام تو
که در لطافتشان
بُرنده‌ترین سیخ خوابیده.

— مالخازار
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات

تماس‌ها

sadaf.alinia7777@gmail.com
sadaf-alinia-b74173288