در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 03:43:03
 

نوکترنال کتدرال | NOCTURNAL CATHEDRAL

فانتزی گوتیک بزرگسالان

سه فرمانروا در جست‌وجوی رهایی، رستگاری یا نجات‌اند؛ اما هر یک به‌تدریج درمی‌یابد که گریز از یک شکل رنج ممکن است به آفرینش شکلی دیگر از آن بینجامد.

گابریل، راهبی انسان که زندگی خود را وقف یاری رساندن به دیگران کرده است، پس از مواجهه با رنج و آزار خون‌آشام‌ها تصمیمی سرنوشت‌ساز می‌گیرد: او از یک خون‌آشام می‌خواهد که او را به یکی از هم‌نوعان خود تبدیل کند تا بتواند بر آمالثورا فرمان براند و برای مردمی که قربانی خشونت بوده‌اند، جهانی بهتر بسازد. اما آرمان او برای برقراری حکومتی مبتنی بر شفقت، به‌تدریج با تناقضی هولناک روبه‌رو می‌شود: آیا می‌توان با توسل به مجازات و خشونت، جامعه‌ای عاری از خشونت بنا کرد؟

در سوی دیگر مرزها، در نوکتیرا، مالخازار فرمانروایی است که هرگز نخواسته است آنچه هست باشد. او که زمانی انسانی معمولی بود، به دست سابیس، جادوگر باستانی خون‌آشام‌ها، ربوده و به اجبار دگرگون شده است. اکنون در جایگاه پادشاهی قرار دارد که اطرافیانش او را موجودی الهی می‌دانند؛ جایگاهی که قدرت را برایش به ارمغان آورده، اما آزادی را از او گرفته است. مالخازار در تلاش برای رهایی از این هویت تحمیلی، می‌کوشد سنت‌های خونین گذشته را کنار بزند. بااین‌حال، آیا می‌توان از میراث خشونت رها شد، بی‌آنکه خود به بخشی از آن تبدیل شده باشیم؟

درحالی‌که اختلاف میان دو قلمرو خطر جنگ را افزایش می‌دهد، پیوندی غیرمنتظره گابریل و مالخازار را به یکدیگر گره می‌زند؛ پیوندی که نه‌تنها سرنوشت دو پادشاهی، بلکه باورهای شخصی و عمیق‌ترین بخش‌های وجود آن دو را به چالش می‌کشد.

اما سایه‌ای که بر هر دو قلمرو سنگینی می‌کند، به گذشته‌ای بسیار دورتر تعلق دارد.

سابیس؛ موجودی که برخی او را خدا می‌دانند و برخی دیگر جادوگری باستانی و دیوانه، در مرکز جهانی ایستاده است که خون، ایمان و رنج در تار و پود آن تنیده شده‌اند. در قلب این جهان، نیرویی تاریک و رازآلود می‌تپد؛ نیرویی که بقای جهان به آن وابسته است و آیین‌های خونین نسل‌ها را به خود پیوند داده است.

با عمیق‌تر شدن پیوندهای میان این سه فرمانروا، مرز میان نجات و تباهی، ایمان و انکار، و رهایی و اسارت بیش از پیش مبهم می‌شود. هر یک در پی گشودن دری از زندان خویش است، اما هیچ‌کدام نمی‌تواند مطمئن باشد که آن سوی در، آزادی انتظارش را می‌کشد.

نوکترنال کتدرال فانتزی گوتیکی دربارهٔ قدرت، ایمان، هویت و پیوندهای پیچیدهٔ انسانی است؛ روایتی از کسانی که می‌خواهند خود یا جهانشان را نجات دهند، اما ناگزیر با پرسشی هولناک روبه‌رو می‌شوند:

آیا می‌توان به رستگاری رسید، بی‌آنکه تاریکی تازه‌ای آفرید؟

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۴ روز پیش، پنجشنبه ساعت ۰۹:۲۷
رقص با سایرن

از زبان سابیس

وقتی چشمانم را می بندم، تیغ را بر گلویم نمی بینم.
کاکتوس هایم را می بینم.

عظیم و خاموش.
وجودهای خشن و بی ظرافت پر از خاری که کسی جز من به آن ها اهمیت نمی دهد.
اشک در چشمانم جمع می شود.
می ترسم کسی برود و به ... دیدن ادامه ›› آن ها صدمه بزند.
شاید یک خون آشام آزاد.
مثل داریوس که مقابلم نشسته و انگار با نگاهش دارد حفره ای در من می کند.

می لرزم.
چرا در فکر کاکتوس هایم هستم؟
و نه در فکر انسان های بیچاره ام که با ریخته شدن خون من، انگل ها دیوانه وار در جسمشان می لولند و از آن ها می خورند و بقایایشان را نصیب گورهای جمعی می کنند؟
چون کاکتوس ها خاموشند؟
رنجشان را در سینه حبس کرده اند؟

یک اشتیاق عمیق برای کندن چیزی از خودم و کاشتنش در زیر خاک جهانی که مجنون می کند، حتی وقتی وجود ندارد.
انگل ها هم همین بودند.
بدون آن ها هنوز دنیایم را خالی می دیدم.
من آن ها را خلق کردم. بر آن ها رحمت نشاندم. ازشان مراقبت کردم.
و گذاشتم در مسیری بروند که خالقشان رفته.
نفوذ در گوشت و روح انسان های مرده ام.
بیرون کشاندن مرگ پوسیده و تقدیم حیات ابدی.

زمزمه هایی در گوش هایم.
داریوس دارد از پنجره ی کالسکه با یارانش حرف می زند.
می گوید نباید در مرز بمانیم.
می خواهیم پنهانی به نوکتیرا برویم و از آنجا خودمان را به اقیانوس برسانیم.
نگران نمی شوم.
لبخند می زنم.
با چشمان بسته جام دارویم را بالا می آورم و از آن می نوشم.
لوی مراقب کاکتوس هایم خواهد بود، حتی حالا که خود از هم پاشیده است.
من به اقیانوس عزیزم می روم.
همان که خلقش مرا به مرگ برد.
و همان که زیستگاه مخلوقات ویرانگر آوازه خوانم سایرن هاست.
آیا نمی خواستم با آن ها یک مهمانی بدهم؟

سنگینی نگاه داریوس را بر خودم حس می کنم.
چشمانم را باز می کنم.
با چهره ای منقبض به من خیره شده.
اکنون نفرتی در نگاهش نیست.
فقط انگار می خواهد بفهمد در درونم چه می گذرد.
من لبخند می زنم.
"تا به حال در آب با یک سایرن رقصیده ای؟"
امیر مسعود، حسام؟، امیرمسعود فدائی و مریم اسدی این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۵ روز پیش، چهارشنبه ساعت ۱۲:۱۲
نمی خواهم یک قدیس باشم

از زبان داریوس

گمان می کردم درباره ی زندگیست.
اما اشتباه می کردم.

من فقط در حال فرار از مرگ بودم.
و هستم.

دایی بنجامین،
به خاطر داری؟
تو چشمانت را به من می دوختی و می توانستی عجز مرا ببینی. اینکه ... دیدن ادامه ›› چه طور از میان جسم آلوده به عفونتم سعی داشتم روزنه ای از حیات ببینم.
شاید تو می توانستی مرگ مرا تاب بیاوری.
اما عجزم را نه.
آن حس درماندگی که روح را از هم می درد، پیش از آنکه جسم ویران شود.

سوگ در سینه ام و نگاهم به آسمان تاریک اما درخشان با ستارگان. مرا به آنجا آورده بودی تا واپسین لحظاتم را آنجا سپری کنم. با دردی کمتر. و نوری که حالا نه در خودم، بلکه بر فرازم می توانستم ببینم.
و من به آن ها نگاه کردم. به آن نقاط کوچک، اما درخشان و پر نور. و اشک در دیدگانم جمع شد. و تو دیدی.
که چه طور هنوز امید و حیات می تواند در گودال درد نفس بکشد، اما قادر نباشد نیستی را عقب براند. پوچی را.

این تضاد آشکار برای تو بیش از حد بود.
پس تو عهدت را شکستی.
در من نیش فرو کردی.
از من نوشیدی.
و از خودت به من نوشاندی.

دایی بنجامین،
آیا این تو نبودی که به خاطر حیات، انسانیتم را کشتی؟
تو روحت را آلوده کردی.
اما حالا از من می خواهی پاک بمانم و بگذارم هدیه ی تاریکت به زوال برود.
من نمی توانم چنین کنم.
نمی توانم خون آشامی ام را به بند بکشانم.
و مثل تو جلوه کنم.
شکسته، اما هنوز باشکوه.
از من فقط عجز باقی خواهد ماند.

به او نگاه می کنم.
لرد سابیس.
مقابلم نشسته. رنجور. با گردنی که دور آن را با دستمالی سپید بسته ام و به خون آغشته شده. موهای بلند سیاه و مجعدش از دو طرف صورتش بر شانه هایش سرازیر شده اند. چشمان خاکستری روشنش به من دوخته شده. او آرام است. لبخندی کوچک به من می زند. طوری که انگار می گوید شرایطش را پذیرفته. در دستش جام نیمه پر داروییست که به او دادم. از آن می نوشد و گونه هایش بیش از پیش رنگ می گیرند. رنگ حیات را.

فکر می کردم از او نفرت دارم.
که فقط می خواهم رنجش دهم.
او را مسبب رنجی می دانستم که از خون آشامی ام می کشیدم.
او و آیین کهنش.

اما حالا نشسته ام و به او نگاه می کنم و از خودم بیزار می شوم.
در او شکوه هست، دایی بنجامین.
متفاوت از آن نوعی که در تو می بینم. اما هست.

چرا شما و او این طور هستید؟
چون فقط با حالتی قدیس گونه زنجیرهای بسته شده به روحتان را پذیرفتید؟
من نمی خواهم پاک یا باشکوه باشم.
فقط می خواهم آزاد باشم.
و به خاطر آن احساس پست یک انگل را نداشته باشم.
مریم اسدی، حسام؟ و امیرمسعود فدائی این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۴ آبان ساعت ۱۵:۵۲
باید انگل ها را آرام کنم

از زبان مالخازار

فشاری بر سینه ام.
طوری که انگار سنگی نامرئی می خواهد قفسه ی سینه ام را خرد کند.

گاه با این حال از خواب می پرم و با نفس هایی بریده و پیشانی عرق کرده درپوش تابوت را کنار می زنم.
یک حس فقدان.
که از جایی ناپیدا در اعماقم ... دیدن ادامه ›› شعله می کشد و به گلویم می رسد و مرا وامی دارد هق هق کنم.
اما من به سختی خودم را وامی دارم که چهره ام را عاری از احساس نشان دهم.
با قدم هایی خونسرد به سمت میز دایره ای بروم، کوزه ی پر از خون شرور را بردارم و از محتویاتش داخل جام بریزم.

بعد به سمت پنجره می روم.
و جرالد که بیرون آن پشت به من نشسته، در قالب قورباغه ای اش و طوری که انگار هم می خواهد نزدیکم باشد و هم وارد خلوتم نشود.

او آوایی عمیق، گرفته و بم از سینه اش رها می کند و من بر صندلی کنار پنجره می نشینم، در حالی که جام خون را در دست دارم و کم کم از آن می نوشم.

فک هایم به سختی از هم باز می شوند.
سرورم، سابیس،
در گلویم احساس درد دارم.
شبیه به چیزی که سال هاست تجربه اش نکرده ام.
از زمانی که مردم و با خون قیرگون تو دوباره زنده شدم.

عفونت.
یک مایع غلیظ و متعفن که حرکت آن را در سرم حس می کنم.
من به اتاق معجون سازی آتلور در زیرزمین می روم. از راه پله ی باریکش پایین می روم، در حالی که می لرزم و نمی دانم لرزشم از سرمای این مکان است یا درونم.
به قفسه های معجون ها می رسم و یک بطری پر از مایعی سرخ و درخشان را برمی دارم و یک جرعه از آن می نوشم.
گلو و سینه ام را می سوزاند.
اما دردم را فرو می نشاند.
و سنگینی آن مایع غلیظ منفور را.

ممکن است به انگل دچار شده باشم؟
من، پادشاه خون آشام نوکتیرا؟

سرورم، سابیس،
تو در قلعه ی بیابانی ات بودی، ضعیف و کم جان. در حالی که می ترسیدی، از من و از گابریل.
و من بی شرمانه از وجودت احساس آرامش می کردم.
به چشم های خاکستری روشن و مرطوبت، صورت اندوهگینت فکر می کردم.
و می توانستم به کابوس نروم.

اما حالا فقط می توانم خواب ببینم.
آن لحظه را که گلویت را بریدند و خونت را ریختند تا دیوارهای ویران دنیا ویران تر شود.
و انگل ها مجنون تر.

و از یک موجود مجنون هر کاری برمی آید.
شاید حتی نفوذ به تن یک شاه خون آشام که تا چندی پیش یک خدا بود.

کمی از خون شرور می نوشم.
آن را در دهانم نگه می دارم و می گردانم.
باید تو را برگردانم سرورم، سابیس.
و کسانی که آن کار را با تو کردند، مجازات کنم.
باید انگل ها را آرام کنم.
و این جهان را.
امیر مسعود، امیرمسعود فدائی و مریم اسدی این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۹ مهر ساعت ۱۵:۲۳
جرالد خیلی رندوم وارد داستان شد.

از وقتی اومدیم این خونه روستایی کنار مزرعه در جوار قورباغه ها، علاقه ام به قورباغه ها بیشتر شده.
قبلا تئودورو به عنوان قورباغه ی انسان شده اوردم تو داستان و حالا جرالد.

قضیه ی جرالد این بود که یه شب عکس یه قورباغه ی درشتو دیدم که رو لبه ی یه ظرف خم شده و خیلی بانمکه.
و تصمیم گرفتم یه چیزی شبیهشو بیارم تو داستان‌.
تا یه مدت خارج از داستان اصلی باهاش می نوشتم.
اولش فقط یه قورباغه ی حاضر جواب وفادار به مالخازار بود، ولی بعد گیتار گرفت دستش و با آهنگاش ... دیدن ادامه ›› موجودات کتدرال و حتی خود مالخازارو قضاوت کرد.

--

از زبان مالخازار

... قبل از آنکه بتوانم واکنشی به حرفش نشان بدهم، قورباغه از کف دستانم به زمین می جهد و یک لحظه بعد یک مرد بلند قد و چهار شانه با موهای سیاه بلند و مجعد رو به رویم قرار می گیرد.

مرد به من تعظیم می کند و با صدایی بم می گوید:
"سرورم،
جرالد هستم.
در خدمت شما."

و یک گیتار در دستانش ظاهر می شود.

جرالد:
"می نوازم تا قلبتان آرام گیرد."

و شروع می کند به نواختن و خواندن:
"جهان ما نوکترنال کتدرال
آنجا که ما عاشقش هستیم
حتی اگر ویران شده باشد

هر گوشه اش داستانی دارد
و من تمامشان را یکی یکی برایت خواهم گفت
اما بگذار الان از نوکتیرا بگویم
از شکوهی که هم رایحه ی عطر آلبالوهای ترش تابستان را دارد
و هم تعفن باتلاق های زمستان را

در اینجا شاه مالخازار حکم می راند
همان تاریکی ای که جنون را می کشد
و عقل می زاید
همان که عبادتگرانش را به خادمانش بدل کرد
همان که سیل خون را داخل بسته ریخت
همان که با کثافت وجودی اش جنگید."

متوقف می شود و به من تعظیم می کند.

من در حالی که نگاهم به اوست، آتلور را خطاب قرار می دهم.
"ببینم، آتلور.
آیا این قورباغه همین الان گفت من کثافت وجودی دارم؟"

جرالد:
"سرورم،
با عرض پوزش من گفتم کثافت وجودی داشتید."

آتلور با لبخند رو به من:
"سرگرم کننده نیست، سرورم؟"

من به او خیره می شوم.
"آتلور، به من توهین شده.
آن هم از سمت یک قورباغه.
تو به این می گویی سرگرمی؟"

آتلور:
"سرورم،
در حالی که عده ای از مردمتان هنوز تلاش می کنند شما را به عنوان خدایشان بپرستند‌،
فرح بخش نیست که یک قورباغه از کثافت وجودی تان بگوید؟"

ناخودآگاه لبخند می زنم.
"آتلور،
من باید تو و او را با همدیگر به اعماق اقیانوس تبعید کنم.
اما بیم دارم که در آن صورت بسیار کسل شوم."

جرالد:
"ووآآقق، سرورم."

--

از زبان سابیس

... من در زیرزمین قلعه ام.
یک انسان که به تختی چوبی بسته شده.
یک ابزار فلزی نوک تیز و بران در دستم.
به سمت او می روم.
چشم هایش گشاد می شود.
پوست و گوشت سوراخ می شود.
فلز در عمق فرو می رود.
خون سرخ تیره.
گرم.
جاری می شود.
فریاد دردآلود.

شرارت خواسته.

صورتم منقبض می شود.
چشمانم را می بندم و بقیه ی خون داخل جام را به یک باره سر می کشم.
انگار در تلاشی برای جلوگیری از حمله ی خاطرات به ذهنم.

صدای فریاد.
و این بار داخل ذهنم نیست.
از راهرو می آید.


متن کامل:
https://t.me/TheCoffinOfGodfrey
امیرمسعود فدائی، مریم اسدی و امیر مسعود این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۸ مهر ساعت ۰۰:۱۰
دیدن نور کافی نبود.
انگار که من می خواستم بخشی از این نور شوم.
اما من خون می نوشیدم.
بوی آن همیشه با من بود.

و وقتی تو آمدی، همه چیز برای من تغییر کرد، سرورم گابریل.
آنچه می نوشیدم، همان همیشگی بود.
خون حیوان.
و من هنوز در تاریکی بودم.
اما این بار نور طوری بر من تابید که انگار خود من هم نور بودم.

و من همین جا را معبد خود کردم.
و ... دیدن ادامه ›› راهب تو شدم.

از تابوتم بیرون می آیم.
خورشید به تازگی غروب کرده و انوار سرخ در آسمان نیمه تاریک غوطه ورند. مثل لکه هایی از گناه در انتظار پاک شدن.
کمی خون خوک می نوشم.
و کمی آب آهن.

و به دیدار تهذیب شوندگان در زیرزمین می روم.
کمک کردن به آن ها را دوست دارم، حتی وقتی با نفرت به من خیره می شوند.
من برایشان از کتاب آمالثورا می خوانم.
و اینکه اجتناب از خون انسان چه معنایی برای یک خون آشام دارد.

سرورم،
وقتی می خوانم، اشک می ریزم.
و به آن ها می گویم که من قبل از آمدن شما هرگز خون انسان ننوشیده بودم،
اما تنها حضور شما بود که باعث شد روحم با پرهیزگاری به کمال برسد.
شما نوری بودید که بر بذر درونم تابید و آن را شکوفا کرد.

یکی از تهذیب شوندگان نفرینم می کند.
می گوید نور من کثافت است.
و از درد آن ها تغذیه می کند.
به او می گویم من از نجات روحشان حیات می گیرم.
جواب می دهد که ساکت شوم و تنهایش بگذارم.
کتاب را می بندم و ظرف خون خوک را از روی طاقچه برمی دارم و از لا به لای میله های اتاقش به او می دهم.
ظرف را می گیرد.
چشمان گرسنه اش را به من می دوزد، با حالتی که انگار می خواهد چیزی را در درونم پیدا کند.
به او لبخند می زنم.
و او خون داخل ظرف را به صورتم می پاشد.

عقب می روم و از پله های زیرزمین بالا می آیم.
به سمت ظرف آب در کنار محراب می روم.
سرم را کج می کنم و انعکاس صورتم بر تکه آینه های داخل دیوار را می بینم. خون بر آن جاریست.
نفسم کمی می گیرد.
و ضربان قلبم کمی تند می شود.
وجود خون همیشه پاکی یک خون‌نوش را تهدید می کند، سرورم.
اما همین دلیل دیگریست که با آن بجنگم.
با دور کردن روح همنوعانم از تاریکی.

دستانم را در ظرف آب فرو می کنم و به سمت صورتم می برم و آن را می شویم.
آب تمیز و شفاف داخل ظرف کدر و خون آلود می شود.
انگار که گناهان تهذیب شوندگان داخل زیرزمین باشد که دارد از وجودشان بیرون می ریزد.

دست ها و صورتم را با حوله ی کنار ظرف پاک می کنم.
و مقابل محراب می نشینم.
به خون های نیمه خشک روی ردای زرد روشنم نگاه می کنم.
انگشتانم را روی آن می کشم.
و به چشمان آن تهذیب شونده فکر می کنم.
امیرمسعود فدائی، مریم اسدی و امیر مسعود این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۷ مهر ساعت ۰۰:۳۴
به گمانم تو همان چیزی هستی که ابدیت را برایم بیش از یک قفس می کند.

تو با بقیه فرق داری.
معصومیتت از جنس دیگریست.
انگار که در یک همزیستی مسالمت آمیز با تاریکی ای که هر شب بیش از پیش در روحت فرو می رود.

حالا این ضیافت ها برایم معنای دیگری یافته.
خودم را در آن ها غرق نمی کنم تا فراموش کنم.
تئودور،
فکر می کنم حالا می توانم به گذشته نگاه کنم، بی آنکه تار و پودم از هم باز شوند.

تو ... دیدن ادامه ›› همیشه مرا تشویق می کنی که درباره اش حرف بزنم.
آن هنگام که یک انسان بودم.
و گابریل نیز همین طور.
و ما کنار هم بودیم.

او همیشه دنبال تغییرات بزرگ بود.
بی قرار برای جا گذاشتن اثر خودش.
و من ففط می خواستم طعم عشق را بچشم.
یک چیز ملایم زیر زبانم.
نه شیرین و نه ترش.

و احساس می کردم دارم گابریل را از دست می دهم.
پناهگاه خون آشام ها در آمالثورا.
این تمام چیزی بود که ذهنش را اشغال کرده بود.
یک انسان که زخم های خون آشام ها را با روحش درمان می کرد.

و من به او نگاه کردم.
تصویر او در تاریکی رنج خون آشام ها.
او مثل یک نور بر آن می تابید.
نه سوزان.
آرام و تسکین بخش.

و من نتوانستم از فکر آن بیرون بیایم.
تا اینکه یک شب به خودم آمدم و دیدم که به یک خون آشام بدل شدم.

و من انتظار داشتم که او مرا در نور خود بگیرد.
اما در تاریکی رهایم کرد.

این را با سوزشی در قلبم به یاد می آورم، تئودور عزیزم.
اما آنچه می بینم، دیگر خاکستری نیست.
چشمان مشکی و بزرگ توست که در آن برق حیات هست.
می توانم لبخند بزنم.

— نیل
۲۶ مهر ساعت ۱۳:۴۱
و ابدیت و جاودانگی خون آشامی در من چیزی بود که او را به سمتم کشاند.
او به من گفت می خواهد در کنارم بیماران را درمان کند، اما من از نگاهش دیدم که به دنبال چیز دیگریست.
او خون تاریکم را می خواست.

و من نمی توانستم آن را به او بدهم.
دلیلش این نبود که نمی خواستم تا ابد از عطش به خون رنج بکشد.
من فقط نمی خواستم به خون انسانی لب بزنم.
این عهدی بود که با خودم بسته بودم.

و او نمی توانست تصمیم مرا بپذیرد.
همیشه به دنبال راهی بود تا مرا قانع کند.
و هر گاه احساس ناامیدی ... دیدن ادامه ›› می کرد، مرا محکوم به گناه می کرد.
می گفت من فقط وانمود می کنم که در حال درمان بیمارانم.
که می گذارم بمیرند تا بعد خونشان را بنوشم.

خون آشامی که از زندگان نمی نوشد.
تنها از مردگان.

...

و وقتی کرم های انگلی آمدند، اوضاعش وخیم تر شد.
او از آن ها وحشت داشت.
و همین طور برایشان سوگوار بود.
می گفت آن ها شبیه به من هستند.
نفرین شدگانی که محکومند از زندگان بخورند و بنوشند تا باقی بمانند.

...

غده ی غم گلویم را می گیرد.
حالا آسمان تقریبا سیاه شده و تنها نور ضعیف ستارگان آن را اندکی روشن می کند.
مزرعه در تاریکی فرو رفته.
و من در خیالم در عمارت شهری ام هستم.
نشسته پشت پیانو.
می نوازم.
و شبح آنجل نزدیکم.

یک موسیقی برای آرام کردن انگل های او.
و انگلی که من هستم.


متن کامل:
https://t.me/TheCoffinOfGodfrey
۲۴ مهر ساعت ۱۳:۳۳
هیولای رقت آلود و طلب بخشش

از زبان پطروس

او آنجا بود.
در میان انسان ها و خون آشام ها.
مثل یک فرشته ی در هم شکسته.
و من به سویش رفتم و او را گرفتم.
از او پرسیدم چرا به اینجا آمده.
چه پرسش بی معنی ای.

حالا مقابلم نشسته.
پشت یک میز دایره ای.
در ... دیدن ادامه ›› اتاق نیایش.
اطرافمان مجسمه های خدایان خون آشام درگذشته با چشمانی بی روح نگاهمان می کنند.
او خون نوشیده.
و چهره ی درمانده اش دوباره سرد و آرام شده.
او، پدرم گابریل.

چشمان آبی روشنش را به من می دوزد.
"پطروس، باید درباره ی این وضعیت با تو حرف بزنم."

چه خونسرد کلمات را ادا می کند‌.
انگار همان موجودی نیست که دقایقی پیش در حصار اسیر شده بود.
در حال تغذیه شدن از همان چیزی که آن را مایه ی تباهی می داند.
که ممنوعش کرده.
که برایش خون ریخته.
دستانش را به سیاهی آلوده کرده.
و با این حال او اینجاست.
با نوری سپید که از وجودش ساطع می شود.
انگار که حق دارد هر آنکه را از قانونش سرپیچی می کند، به عدم رهسپار کند.
دستانم را دور جام خونم محکم می کنم.
"دقیقا درباره ی چه می خواهید با من حرف بزنید، سرورم؟"

با شنیدن سردی صدایم دوباره اندکی درماندگی بر چهره اش می نشیند، اما بیشتر دلسوزی است و نگاه بالا از پایین.
خشم در درونم می جوشد.

گابریل:
"گوش کن، پطروس.
من و مالخازار هر کدام دید خودمان را به خون داریم و با این حال سعی داریم از آشوب و جنگ دوری کنیم."

پوزخند می زنم.
"آه، بله. با همان پیوند کثیفی که بینتان بسته شده."

او حرفم را ناشنیده می گیرد.
"تو هم می توانی با دید خودت زندگی کنی. می توانی مکتبت و پیروانت را داشته باشی.
اما نباید کاری کنی که دو پادشاهی مورد تهدید قرار بگیرند."

عضلات صورتم سخت می شوند.
"شما هر کاری صلاح می دانید، انجام می دهید و من نیز هر کاری که صلاح بدانم، عالیجناب‌‌."

گابریل با لحنی سرزنشگرانه:
"پطروس!
عاقل باش. مثل یک کودک رفتار نکن.
می خواهی به خاطر کینه ات از من سیل خون راه بیندازی؟
به رزالی و لوسیندا فکر کن.
به خون آشام ها و انسان هایی که تحت سرپرستی ات هستند."

دوباره پوزخند می زنم.
"همان ها که شما را به زانو درآورده بودند و داشتند خون انسان به خوردتان می دادند؟"

لب هایش را به هم فشار می دهد.
"اینکه از چنین چیزی لذت می بری، فقط نشان می دهد که چه قدر رقت آلود هستی."

این بار خشم و درد با هم درونم می جوشند. دستانم را مشت می کنم.
"من همان کسی هستم که همیشه او را نادیده گرفته اید.
اما این بار این طور نخواهد بود.
خون آشام های من می توانند بی هیچ محدودیتی خون انسان بنوشند.
ما کمتر از شما هستیم، اما قوی تر.
و اراده ای داریم که شما ندارید.
میل به آزادی."

به سمتم خم می شود. با چهره ای قاطع.
"پطروس، تو نمی فهمی داری چه می گویی. ما می توانیم مشکلات شخصی ای که بینمان هست را حل کنیم. لازم نیست این را به یک جنگ تبدیل کنی."

من:
"آه، مشکلاتمان را حل کنیم؟
چیزی برای حل شدن نیست، پدر.
من هیچ وقت کاملا برای شما وجود نداشته ام.
همین که زنده باشم و نفس بکشم، برایتان کافی بوده.
اما روح مرده ام؟
قلبی که زیر پا له کردید؟"

دستانم می لرزند. صدایم می شکند.
"من برایتان یک بارم که نه می توانید روی شانه حملش کنید و نه آن را به رودخانه بیندازید تا از شرش راحت شوید."

دهانش نیمه باز می ماند. گونه هایش سرخ می شوند. و چشمانش پر از اشک.
"شاید من همین باشم، پطروس.
اما نمی خواهم این طور بمانم. من می خواهم تغییر کنم.
نمی توانم از دستت بدهم."

چیزی در سینه ام می لرزد. نمی خواهم او را این طور ببینم. می خواهم دوباره همان چهره ی سرد و آرام را به خودش بگیرد.
دستش را به سمتم دراز می کند و با لحنی محبت آمیز و نرم، در حالی که چشمانش را به من دوخته:
"بیا مسائل را با همدیگر حل کنیم. نزد هم اعتراف کنیم. بگوییم چه دردی در رگ هایمان می جوشد. درون همدیگر را ببینیم."

کمی مکث می کند.
"پطروس، من حالم خوب نیست.
درباره اش به آریل می گویم. به دومینیک مورن. به مالخازار.
اما چرا به تو نگفته ام؟
چون هنوز در ذهنم تو همان فرزندی هستی که ترک گفتم تا بروم رستگاری را پیدا کنم؟
انگار که نمی توانم این نفرین را بشکنم.
اما نمی توانم بگذارم این طور بماند.

و من افکار تاریکی دارم، پطروس.
انگار که می خواهم به چیزی چنگ بزنم که خون را از دستانم بشوید، اما در عوض مرا در خون غرق می کند.

این هاست که مرا از تو دور می کند.

اما پطروس،
من می خواهم فقط شاه آمالثورا باشم و مردی که خانواده اش، فرزندانش را دوست دارد. یک پدر."

صورتش در هم می رود.
"لطفا کمکم کن که بتوانم."

لحظاتی فقط به او نگاه می کنم. به چهره ی درد کشیده اش. حرف های رنج آلود او، نه دروغ نیستند، اما باز هم به همان حقیقت وصلند. او فقط نگران است که من بمیرم.
و من می خواهم که او بفهمد.
که چه حسی داشتم وقتی فقط یک کودک خردسال بودم و او من و خواهر و مادرم را رها کرد و رفت.
سال های سال دور از او.
مادری که مرد و پدرم حتی به خودش زحمت نداد برگردد تا در کنارمان سوگواری کند.
و انگل هایی که با لوی به جان من و راهبانم انداختند تا فقط مرا از هیبت شکنجه گر خون آشامان دربیاورند.

و حالا او، پدرم آمده است تا از نور تاریک و کثیف درونش به من بگوید و انتظار دارد من با شنیدن اعترافات منزجر کننده اش همان کنم که او می خواهد؟
انگار که اگر بدانم او چه هیولای رقت آلودیست، می توانم ببخشمش.

حرف می زنم. با صدایی که نه سرد است و نه گرم.
"با شما صحبت می کنم.
درباره ی گذشته. و اکنون.

و در مورد وضعیت پیش آمده،
با فرستادگان آمالثورا و نوکتیرا مذاکره می کنم.
سعی می کنم بدون آشوب حلش کنم."

احساس می کنم حقیرم.
اما چه چاره ی دیگری دارم؟
نمی توانم برای زجر دادن پدرم، رزالی و لوسیندا را به کشتن بدهم. و تمام کسان دیگری که در پناهم زندگی می کنند.
۲۲ مهر ساعت ۱۵:۰۶
من خون انسان نمی نوشم

از زبان گابریل

از تابوتم بیرون می جهم.
یک کابوس.
عرق های سرد بر پیشانی ام‌.
و نفسی که بریده.
پیچشی را در شکمم حس می کنم. تلو تلو خوران به سمت ظرفی روی میز طویل می روم. رویش خم می شوم. بالا می آورم.
مایع سرخ‌‌.
نمی ... دیدن ادامه ›› توانم تشخیص بدهم خون است یا آب آهن.
به یاد ندارم دیشب خون نوشیدم یا آب آهن.

سرم گیج می رود.
همان جا روی زمین می نشینم.
و به کابوسم فکر می کنم.
پطروس.
گادفری و دومینیک مورن دو سویش بودند و او را از یک راه پله ی طویل بالا می بردند.
یک کنده، یک شمشیر و یک مشعل آن بالا در انتظارشان بود.
می خواستند او را بکشند.

و من نگاه می کردم و نمی توانستم قدمی بردارم‌‌.
چون چیزی دیگر همچون ریسمانی دورم تنیده شده بود و مرا به سمت خود می کشید.
فکر قتل.
و خدایی.
سابیس رو به رویم.
با چشمان مرطوبش به من نگاه می کرد.
با نگاهی قاطع.
و انگار می گفت که انجامش بدهم.
که او را بکشم.
قلب سیاه را برگردانم‌.
و خدای اعظم شوم.

پطروس را داشتند می بردند.
به زودی سرش روی کنده می رفت.
وحشت از اعماقم می جوشید.
اما نمی توانستم از سابیس چشم برگیرم‌.
من یک خنجر می خواستم.
و او دست در ردایش برد و آن را به من داد.
تیغه ی نقره ای درخشان.

از گوشه ی چشم به پطروس نگاه کردم.
حالا سرش روی کنده بود‌.
به من نگاه نکرد.
اسمم را صدا نکرد.
اشک در چشمانم جمع شد.
گادفری شمشیر را برداشت و بالا برد.
سر پطروس جدا شد و بر زمین افتاد.
حالا چشمانش روی من بود.
و دهانش اندکی باز، انگار که بخواهد نامم را صدا کند.
دومینیک مورن مشعل فروزان را برداشت و او را به آتش کشاند.

و بعد من نفس زنان از خواب پریده بودم.

به سختی از جایم بلند می شوم.
خدمتکار را صدا می کنم و از او می خواهم کالسکه ام را آماده کند.
به سمت کمد می روم، یک ردای سیاه ساده را بیرون می کشم و آن را روی لباس خوابم می پوشم.
و بعد با قدم هایی سست خودم را پایین می کشانم. از اتاق به راه پله. به خروجی قصر.
سوار کالسکه می شوم.
و به کالسکه چی می گویم که مرا به مرز ببرد.
به پناهگاه خون آشامان.

در راه چشمانم را می بندم و سرم را به دیواره ی کالسکه تکیه می دهم.
پطروس.
باید با او حرف بزنم.

به صدای چرخش چرخ های کالسکه بر کف سنگی زمین گوش می دهم. می گذارم خواب مرا در خود فرو برد.
و این بار فقط تاریکی.
بدون هیچ رویا.
یا کابوسی.

صدای کالسکه چی بیدارم می کند.
کالسکه متوقف شده.
به پناهگاه رسیده ایم.
خودم را بیرون می کشم. از بین درختان جنگل عبور می کنم و به ورودی ساختمان می رسم، در حالی که حس می کنم هر لحظه ممکن است بیهوش شوم.

نگاه های کنجکاو بر من می روند.
انسان و خون آشام.
یکی از آن ها به سمتم می آید. یک زن انسان. با لبخندی که انگار سرگرم شده.
با دستش شاخه ای از موهایم را می گیرد و دور انگشتانش می پیچد. می ایستم و به او نگاه می کنم.

زن:
"آه عزیزم،
تو اصلا حالت خوب نیست.
ببین رنگت چه طور پریده و نگاهت چه طور پژمرده شده.
باید کمی بنوشی."

و ناخن بلند و نوک تیزش را به سمت گردنش می برد و آن را خراش می دهد. قطرات خون آهسته بیرون می ریزند.

من با صدایی ضعیف:
"نه ممنونم."

و موهایم را از انگشتانش آزاد می کنم.

زن:
"نگران نباش‌.
من به انگل مبتلا نیستم.
خونم سالم است‌.
و شیرین و مقوی.
تو باید بنوشی.
جدی می گویم."

و دستش را دورم حلقه می کند و مرا به سمت خودش می کشاند.
او را آهسته به عقب هل می دهم.
"من خون انسان نمی نوشم."

زن خنده ی آرامی می کند.
"آه، تو یک آمالثورایی هستی.
اما جانم، تو الان در پناهگاه مرزی هستی.
می توانی قوانین را کنار بگذاری."

در این لحظه دستان دیگری مرا از پشت می گیرند. رویم را برمی گردانم و می بینم که یک مرد خون آشام است.

مرد خون آشام با لحنی شوخ:
"آه بله،
این دوستمان واقعا به خون نیاز دارد."

کم کم افراد دیگری هم پیش می آیند و دورمان را حلقه می کنند.

یکی از آن ها:
"زیبا نیست؟
مثل یک فرشته است.
اما خیلی ضعیف شده."

زن انسان به سمتم می آید و گردنش را به دهانم نزدیک می کند.
"به زودی حالش خوب می شود."

رایحه ی شیرین و تند خونش در مشامم می پیچد.
من که هستم؟

مالخازار را به یاد می آورم.
آن شب. در نوکترنال کتدرال.
او گفت گاه می خواهد فقط یک خون آشام باشد؟
این عطر. خون انسان.
احساس می کنم فقط یک خون آشام هستم.

در دهانم می چکد.
خون.
از گردن.

به یاد می آورم.
کابوسم را.
تیغه ی شمشیر.
خون از گردن.

خون را به زمین تف می کنم.
زن را به عقب هل می دهم و خودم را از چنگال مرد خون آشام بیرون می کشم.
مرا می گیرند.
انسان و خون آشام.

یکی از آن ها:
"این دوستمان هنوز متوجه نشده که در آمالثورا نیست. باید کمی خون انسان به او بنوشانیم و او را به عالم واقعیت بیاوریم."

در حالی که دستانم را از دو طرف نگه داشته اند، روی زمین و بر زانو می نشانندم و دهانم را به زور باز می کنند. زن انسان این بار رگ مچش را با ناخن می شکافد و دستش را بالای دهانم می گیرد.
خون پایین می ریزد.
بر لب هایم.
داخل دهانم.
در حلقم.

و ناگهان صدای کسی هوا را می شکافد.
"اینجا چه خبر است؟"

دست ها بر من شل می شوند.
محاصره کنندگانم عقب می روند.
لرزان از جایم بلند می شوم.
و پطروس را می بینم.
آنجا ایستاده.
با همان موهای بلند طلایی و چشمان آبی.
انگار که آینه ام باشد.
و با حیرت به من چشم دوخته.

پطروس:
"پدر!"

چشمان انسان ها و خون آشام های اطرافم گشاد می شود و رنگ از روی آن ها محو می شود. آن ها رو به من و بر زمین زانو می زنند و سرشان را پایین می گیرند.

پطروس کنارم می آید و با نگاهی نگران براندازم می کند و بعد دستش را دور بازویم حلقه می کند و مرا به سمت راه پله می برد.
هر پله را طوری طی می کنم که انگار بخشی از جانم بر آن می ماند.

و سرانجام وقتی به بالا می رسیم، بر زمین رها می شوم.

پطروس:
"چرا به اینجا آمدید؟
آن هم با چنین وضعیتی؟"
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
قاصدک این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۱ مهر ساعت ۱۳:۳۰
آشفته می تپد

از زبان لوسیندا

درد دارم.

من امیدوار شده بودم.
وقتی او، پدرم گادفری به مرز آمد. با آن چهره ای ‌که انگار بالاخره ما را به عنوان خانواده ی خود پذیرفته.
و او مرا در آغوش گرفت، طوری که ... دیدن ادامه ›› انگار می خواهد دوستم بدارد.

اما من در آغوشش لرزش انزجار را حس کردم.
او هنوز مرا یک انگل می دید.

در جنگل راه می روم.
به نوای خش خش برگ های پاییزی زیر پاهایم گوش می دهم. نوارهایی از نور ماه از بین شاخ و برگ انبوه درختان سر به فلک کشیده راه پیدا کرده و تکه هایی از بستر جنگل را روشن کرده.

من هر شب به اینجا می آیم و مخلوطی از آرامش و ترس را حس می کنم. دردی که ذره ذره نرم می شود و وحشتی که کم کم در رگ هایم می ریزد.

اینجا جولان گاه خون آشام های بی مغز است.

همان طور که پیش می روم، او را، پدرم را از بین درختان می بینم. آنجا ایستاده، بی حرکت. نور کم رمق ماه نیمی از بدنش را روشن کرده. و در میان بازوانش چیزیست.
یکی از همان خون آشام های بی مغز.
و پدرم دارد از یک بطری به او خون می نوشاند.

غده ای در گلویم جمع می شود.
می لرزم.
دستم را بالا می برم و بر دهانم فشار می دهم.
پدرم.
او آنجا ایستاده و با آن چهره ی دلسوز خون آشام بی مغز را در آغوش گرفته و او را تغذیه می کند.
و در چشمانش فقط دلسوزیست.
نه انزجار.

بله، شاید من نباید حیران شوم‌.
این موجود فقط بی مغز است، انگل نیست.
انگل نشانش را بر او زده، اما با او یکی نشده.
او ارزشمندتر از من است.

هق هق های خفه می کنم.
اشک های گرم از چشمانم بر گونه های سردم سرازیر می شوند.
رویم را برمی گردانم و در حالی که دیدم تار شده، می دوم.

من موجود بدی هستم.
نه فقط چون یک انگلم.
چون دارم در چنین اوضاعی به رنج شخصی خودم فکر می کنم.
دو پادشاهی می خواهند برای مذاکره نزد دایی ام پطروس بیایند.
آن ها احساس خطر کرده اند.
می خواهند که او خون آشام های فراری را از پناهگاهش بیرون بیندازد.
و من می دانم که دایی پطروس این کار را نمی کند.

او و مادرم رزالی در خطر هستند.
هر سه ی ما در خطریم.
و همین طور خون آشام های داخل پناهگاه.
و در چنین وضعیتی من دارم به این فکر می کنم که چرا یک انگلم و چرا پدرم از من منزجر است؟

به چیزی سفت برخورد می کنم.
چنگال هایی دورم محکم می شوند.
پلک می زنم و سعی می کنم آن را ببینم.
یک خون آشام بی مغز است.
نگاه گرسنه اش را به من دوخته.
دهانش را باز می کند.
نیش هایش را در رگ گردنم فرو می برد.
و می نوشد.
از خونم‌.

فریاد می کشم.
با دستانم بر سینه اش فشار می آورم.
به پاهایش لگد می زنم.
تقلای بیهوده‌.
و او می نوشد.
بی وقفه.

دیدم تار می شود.
اما این بار نه از اشک.
حیات را حس می کنم که از من دور می شود.
دارم می میرم.

اما در همین لحظه چاقویی را می بینم که بر سر موجود فرود می آید و در آن فرو می رود.
او عقب کشیده می شود.
چاقو را می بینم که از بین دو چشمش عبور کرده.
نگاه گرسنه اش حالا آرام گرفته.
او بر زمین می افتد.
و من نگاهم را از او به نجات دهنده ام می گردانم و می بینم که او پدرم است.

از ضعف تلو تلو می خورم و بر زمین رها می شوم. او رو به رویم می نشیند و دستش را پشتم حائل می کند، در حالی که چشمان کهربایی اش را با نگرانی به من دوخته.
و با دست آزادش یک بطری پر از خون از جیب ردایش درمی آورد و چوب پنبه اش را جدا می کند و لبه ی آن را بر دهانم می گذارد.
می نوشم.
و حیات کم کم به من برمی گردد.

بطری که خالی می شود، پدرم آن را روی زمین می گذارد و مرا به سمت خود می کشد و در آغوشم می گیرد. سرم را روی سینه اش می گذارم و هق هق می کنم.
"کاش من این طور نبودم، پدر.
مثل شما و مادر بودم.
و شما مرا دوست داشتید."

دستش را پشت سرم می گذارد.
نوازشم می کند.
و بر سرم بوسه می زند.
قلبش را حس می کنم که آشفته می تپد.
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۹ مهر ساعت ۱۴:۳۹
در جنگل، و در کلیسا

از زبان گادفری

صدای خش خش برگ ها.
در این نقره ای مهتاب فقط می توانم زرد و نارنجی و قرمز تند آن ها را در ذهنم تصور کنم، از آن هنگام که یک انسان بودم.

پاییز.
حیاتی که کم کم دارد می میرد و اشک های سوگواری اش از آسمان به زمین می ریزند.

آمده ام شکار کنم. چیزی که جسمم می طلبد و روحم ... دیدن ادامه ›› پس می زند. چرا نمی توانم فقط از یک جام خون بنوشم و آرام بگیرم؟
نیش هایم رگ تپنده ای را طلب می کنند که پر از خون جوشان است.

در حالی که پیش می روم، صدای خش خشی را بر برگ های ریخته بر کف جنگل می شنوم که از آن قدم های خودم نیست.
می ایستم. سرم را آهسته به سویش برمی گردانم و او را می بینم.
یک خون آشام بی مغز است.
نه از آن نوع باستانی.
پوست صورتش هنوز صاف و لطیف است.
او سن زیادی ندارد. تازه تبدیل شده.

نزدیکش می روم.
به چشمان سبز خاکستری اش که هنوز رنگ حیات انسانی را دارند، نگاه می کنم.
و به دهان بازش که خون از میان آن جاریست.
صدای خس خس از گلویش بلند می شود.

او یک زن است.
می توانم در نور مهتاب خوب ببینمش.
موهای بلند صاف به رنگ قهوه ای روشن که روی شانه هایش ریخته اند.
یک ردای خواب طوسی روشن که به لباس دیوانه خانه یا زندان شبیه است.

و در نگاه او،
آن فقدانی نیست که در وجود خون آشام های بی مغز کهن می بینم.
شاید این دردناک تر باشد.
درکی که دارد از جسمش بیرون می لغزد.
و او نمی تواند جلوی آن را بگیرد.

یا شاید هم این تنها یک توهم برای من است.
درک خیلی وقت است که رفته.
آن هنگام که خون بدل کننده اش در رگ هایش جاری شده.
و چه کسی او را بدل کرده؟
معشوقش؟
به این امید که او را برای همیشه نزد خود نگه دارد؟
و هنگامی که خون تاریک را نفرینی بر او دیده، توانش را نداشته که او را بکشد و فقط او را در جنگل رها کرده.

یک قدم به من نزدیک تر می شود.
دهانش را بازتر می کند.
غرشی از اعماق گلو.
دندان های نیشی که به سوی گردنم می آیند.

با یک حرکت خودم را به پشتش می رسانم و یک دستم را محکم دورش حلقه می کنم و با دست دیگر یک بطری پر از خون را از جیب ردایم بیرون می آورم و چوب پنبه اش را می کنم و لبه اش را بر دهان این موجود می گذارم و به او می نوشانم.

و او با ولع می نوشد.
به صدای پایین رفتن خون در گلویش گوش می کنم.
و وقتی بطری خالی می شود، آن را بر زمین رها می کنم و خون آشام را به سمت خودم برمی گردانم.
خون آشام.
برایم عجیب است که این موجودات را خون آشام بنامم.
انگار که نمی توانم آن ها را چیزی بدانم که خودم هستم.
و با این حال آیا اکنون او شبیه من نیست؟
با گونه هایی که اندکی از خون‌نوشی سرخ شده و نگاهی که زنده تر از قبل است و دهانی که حالا بسته شده و خون طلب نمی کند؟

اما او مرده.
نه مثل من.
به شیوه ی دیگری.
و این را نمی داند.
و من به خاطرش رنج می کشم.

من فقدان را می بینم.
و او نه.
باری که مسئولیتش به جای او بر دوش من افتاده، بی آنکه بخواهم.

دوست دارم او را به کلیسا ببرم.
در آن اتاق که دیوارهایش پر از آینه کاریست و انعکاس نور شمع ها بر آن برای عبادتگران انسان بهشت است و برای خون آشامان شکنجه.

مجسمه های خدایان درگذشته در وجود او چه خواهند دید؟
ارواح به دام افتاده در آن تن های سنگی با چه دعایی می توانند رستگارش کنند؟

آن ها خود ملعونند.
جاودانگانی که مرده اند.
و توسل عبادتگران به پایشان چون نیش کنایه ایست که بر قلبشان فرو می رود.

اما این موجود،
او کلیسا را نمی خواهد.
او چیزی از تباهی و رستگاری نمی داند و نه در ترس از یکیست و نه در طلب دیگری.

برای او همین جنگل کافیست.
یک گور زیر برگ ها، به جای قبری در قبرستان پشت کلیسا.
و صدای پرندگان شبانه، به جای زنگ ناقوس ها.

در حالی که نگاهش بر من خیره مانده، رویم را برمی گردانم و از او دور می شوم.
خس خس ملایمی از گلویش بلند می شود.
دارد صدایم می کند؟

و بخشی از من می خواهد که نزدش بماند.
اما کلیسا مرا به خود فرا می خواند.
مردگانی که کابوس مرگند و پرستش می شوند.
و زندگانی که نفرین ابدیتند و می پرستند.
۱۸ مهر ساعت ۱۱:۳۸
قطع شده و سوخته، در آغوشم

از زبان آریل

در میان جمعیت می دوم.
با پاهایی که انگار مال خودم نیست.
دستوراتی صادر می کنم.
با دهانی که انگار مال خودم نیست.

بله، از خودم حیرانم.
گوشه ای از ذهنم، من هنوز خون آشامی در عمارت بنفشم هستم. کز کرده در یک گوشه و ... دیدن ادامه ›› در فکر گذشته ای که برنمی گردد.
اما من به قصر آمدم، دوباره آنجا ساکن شدم.
نزدیک گابریل هستم.
و در عین حال نیستم.

مجبورم این کار را انجام دهم.
که به عقب نگاه نکنم.
از آینده نترسم.
و فقط چشمانم به اکنون باشد.

نزدیک مرزم. سیلی از خون آشام ها در حال تلاش برای عبور هستند و سربازان در حال دستگیری آن ها.
همیشه کسانی بوده اند که بخواهند آمالثورا را ترک کنند، اما از زمان نابودی قلب سیاه این وضعیت تشدید شده.
انگار که تحمل همزمان قانون منع خون انسان، ویرانی دنیا و حملات زیردستان ماتئوی دلقک‌فرشته نوعی اضطرار را در قلب خون آشامان شکوفا کرده.

باید اعتراف کنم کمی به آن ها حسادت می کنم.
اگر به خاطر گابریل نبود، من هم می توانستم با این سیل همراه شوم.
اما حالا در عوض اینجا ایستاده ام و دارم سعی می کنم جلویشان را بگیرم.

صدای برخورد فلز تیغه ی شمشیرها بر یکدیگر، فریادهای دردآلود، نفرین های کینه توزانه، خون آشام های زخمی ای که بر خاک کوبیده می شوند، طناب هایی که به دورشان پیچیده می شود.
اما عده ای هم موفق می شوند عبور کنند.
چشمم به یکی از آن ها می افتد.
می بینم که چه طور شمشیر یک سرباز دستش را از بازو قطع می کند و او از سیم های خاردار بالا می جهد، در حالی که از گوشه ی چشم دستش را می بیند که بر زمین فرود می آید.
و هنگامی که خود بر زمین فرود می آید، رویش را برمی گرداند و سربازی را نگاه می کند که دستش را برداشته و دارد آن را به آتش می کشاند.

چیزی در گلویم جمع می شود و به آن فشار می آورد. دستم را بر دهانم می گذارم و رویم را برمی گردانم و از آنجا دور می شوم. با قدم های سست و تلو تلو خوران.
خاطره ای در ذهنم زنده می شود.
گابریل، آن هنگام که هنوز انسان بود.
کلماتش در گوشم:
"آریل، من به یک خون آشام بدل می شوم، فرمانروای خون آشامان می شوم و آن ها را از تباهی و مرگ نجات می دهم."

رویم را برمی گردانم.
سرباز دست مشتعل را بر زمین انداخته و خون آشام فراری دارد از آن سوی سیم های خاردار او را نفرین می کند:
"لعنت به تو و آن پادشاهت.
او نباید به زندگی برمی گشت.
باید همان طور مرده، سوخته باقی می ماند."

می لرزم.
و دستی از پشت بر بازویم می نشیند.
از جا می جهم و به عقب نگاه می کنم.
ناتان است.
دوده بر گونه های سپیدش نشسته و موهای سرخ آتشینش افسار گسیخته بر شانه هایش ریخته اند. چشمان زمردی اش قاطع و آرامند.
و با دیدنش انگار من هم آرام می گیرم.
دوست دارم سرم را روی شانه اش بگذارم و هق هق کنم، اما مجبورم وقارم را حفظ کنم.

ناتان:
"سرورم،
تعدادی از آن ها را دستگیر کردیم.
عده ای از سربازان را فرستادم تا آن هایی که از مرز رد شدند را تعقیب کنند."

من با صدایی گرفته:
"خوب است."

و دستم را جلو می برم و بازویش را می گیرم و می فشارم.
نگرانی را می بینم که بر نگاهش می نشیند.

ناتان:
"حالتان خوب است، سرورم؟"

من:
"بله ناتان عزیزم، من خوبم.
فقط صداهای بسیار گوش هایم را آزرده."

به راه می افتم.
می روم سمت همان دست قطع شده ی سوخته.
خم می شوم و از زمین بلندش می کنم و به سمت کالسکه می روم و سوار می شوم، در حالی که نگاه ناتان را بر خودم حس می کنم.

صدایش را می شنوم که دارد توصیه هایی به سربازان باقی مانده می کند.
لحظاتی دیگر او هم داخل کالسکه می آید و کنارم می نشیند و من می توانم سرم را روی شانه اش بگذارم و بالاخره هق هق کنم، در حالی که این دست قطع شده ی سوخته را در آغوشم گرفته ام.
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۶ مهر ساعت ۰۸:۱۶
رایحه ی رزهای سرخ

از زبان آتلور

ستون های مرمرین سپید.
کنده کاری شده.
بخور رزهای سرخ.
نور ملایم شمع ها.
زمزمه ی دعا زیر لب.

اینجا به من آرامش می دهد.
و این برایم عجیب نیست. با اینکه من فرشته ای هستم که قصد نابودی تمام ... دیدن ادامه ›› آیین ها را دارد.
من در مقابل محراب می ایستم، به چهره های آرام عبادتگران نگاه می کنم و انگار روحم صیقل می خورد.
مومنان آیین نوین.
این اسمیست که رویشان گذاشته ام.
چیزی تقدیم می شود.
اما نه خون و نه عضوی از بدن.
تنها خلوصی از روح.

رایحه ی رزهای سرخ. این باید اسطخدوس می بود. اما من خواستم رز باشد. به یاد عشقی که در قلبم می جوشد. به سرورم، سابیس.
می دانم که دوستم دارد، اما هرگز نمی تواند مرا ببخشد.

رز سرخ‌.
بی معنیست، می دانم.
آن احساسات افسارگسیخته ی بین ما، تنها نفرت من از انگل ها بود و رنج در قلب سیاه او آن هنگام که آتش به جان انگل هایش انداختم.
و حالا آرامش اسطخدوس مانده، آرامش مرگ.

عشقی که نمی تواند بی قراری را فرو بنشاند.
لوی هم همین طور است.
او که این روزها تمام مدت در کنار لرد سابیس است و با این حال هنوز نمی تواند آنچه نیاز دارد را از او بگیرد.
خدمت به شاه گابریل او را آرام می کند.
همان طور که خدمت به شاه مالخازار مرا.

دوباره به هیبت پیشینم بازگشته ام.
موهای یشمی و ردای نقره ای.
این بیشتر شبیه آن فرشته ای است که می خواهد در رکاب شاهش آیین ها را به زیر کشد.
فرشته ای که انگل های محبوب خدایش را کشت.
و کفاره ی آن را تا ابد نخواهد توانست بدهد.

رنجی که در رگ هایم می دود.
غمی که گلویم را می فشارد.
چشمانم را می بندم.
پلک هایم را به هم می فشارم.
اشک جاری می شود.
و احساسم نه رستگاریست و نه سقوط.

و شاید این همان چیزیست که باید باشد.
سرورم، مالخازار به من گفت در پی رستگاری نیست، تنها می خواهد جنون را نابود و عقل را حاکم کند. نوکتیرایی که بر پایه ی نظم می چرخد.

و من به او کمک می کنم تا به آن برسد.
آیا این همان چیزی نیست که مرا، آتلور فرشته ی تبعیدی از مزرعه ام در مرز به اینجا کشاند؟
از آیین چه قدیم و چه جدید تنها باید خاطره ای بر جا ماند.
رایحه ی رزهای سرخ.

تیلیارا با ظرف آب مقدس وارد می شود. آن را مقابل عبادتگران می گیرد و آن ها دستانشان را در این آب گرم فرو می برند و از آن به صورت هایشان می ریزند.
قداستی که رنج های جسم و روح را تسکین می بخشد.
اما فقط زهر یک مار است که آن را در دوز کم با عصاره ی گیاهان دارویی مخلوط کرده ام.

تیلیارا ظرف را مقابل آخرین عبادت کننده می گیرد و بعد از شست و شوی او به سمت من می آید و چشمان زمردی درشتش را به من می دوزد و لبخند کوچکی بر لب می آورد.
امشب مراسم او برگزار می شود و او رسما یک راهب می شود.
او، از مریدان من. کسی که می گوید من روحش را از تاریکی و خون نجات داده ام.
حضورش به اندازه ی آبمیوه های شیرینی که برایم می آورد، لذت بخش است.
به او لبخند می زنم و در ردای سپید راهب ها مجسمش می کنم.
۱۴ مهر ساعت ۱۸:۲۸
من در روح تو

در کنار او خودم نیستم.

یا حداقل نه آن خودی که در تمام این سال ها انتظار داشته ام. اما مهم نیست. حتی اگر پیش او نباشم، باز گمگشته ام.
دیگر فهمیده ام.
که این خرده شیشه های پراکنده در کتدرال من هستم، بی آنکه لازم باشد تنها یکی را انتخاب کنم یا آن ها را کنار هم نهم و به هم بچسبانم.
این کمی بی قرارم می کند.
اما آن را پذیرفته ام.

پس پیش او می مانم. به او خدمت می کنم. ردای مجلل می پوشم. به ماموریت ها می روم. به ... دیدن ادامه ›› درگاه خدایانی که نه او قبولشان دارد و نه من، دعا می کنم.

و گاه از میان دروز این زندگی می لغزم و به مرز، به میان جنگل می روم. پناهگاه خون آشامان. در کنار معشوقم و دخترم و راهبی که روزگاری مرا زخم زد، اما حالا پیوندی عمیق بین ماست.
گمگشتگی.

و تو دومینیک مورن،
به من گفتی، اطمینان دادی که این زندگی مناسب من است، خود من است. زمانی که بر یک تخت سنگی نشسته بودم، در کتدرال و تو با چشمان طلایی آرامت به من نگاه کردی و لبخندی کوچک بر لبانت نشاندی.

هیچ گاه نمی فهمم.
در تو چه هست که این گونه مرا نرم می کند؟
تو نیرویی داری که قادر است هر طوفانی را در درون من رام کند.
تو همروحی من، حتی پیش از آنکه نزد هم سوگند خون خوریم.

ماه را می بینی؟
انگار نظاره گر ماست. فکر می کنم چیزی را در حافظه اش ثبت می کند تا اگر لازم شد بعدا به ما یادآوری کند. در آن اوقاتی که تو در آمالثورایی و من در نوکتیرا و شاید به آسمان نگاه می کنیم، در حالی که سینه مان کمی سنگین می شود و قلبمان می گیرد.
در آن هنگام نور ماه بر ما می تابد و لحظه ی اکنون را به خاطرمان می آورد. حالا که چشمانمان در هم گره خورده و وجودمان را در نگاه هم درک می کنیم.

بله، دومینیک مورن.
روح های من و تو ظرف هایی برای همدیگرند. این گونه شکل گرفته اند. شکل می گیرند. در آغوش هم.

متوجه می شوم ‌که تو داری چیزی می گویی.
این بار نه با نگاه، با زبان و لب هایت.
تو درباره ی فعالیت های خون آشام های آزاد در مرز از من می پرسی و اینکه به نظرت چگونه دو پادشاهی باید آن را تحت کنترل بگیرند.

ریاکارانه.
اما این هم بخشی از پیوند ماست.
تو راهب مخصوص شاه آمالثورایی و من فرزند بدل شده ی شاه نوکتیرا.
من درباره ی مذاکره با راهب پطروس رهبر خون آشامان آزاد می گویم و به این فکر می کنم که چه بر سر خانواده ام در پناهگاه خون آشام ها می آید.
۱۴ مهر ساعت ۱۵:۴۱
و لوی،
همروحیِ بی‌وفای من.

او که انگل‌ها را به جان معبدم انداخت
تا فقط مرا به تاریکیِ پُرخونِ بی‌پایان بکشاند؛
به خون‌آشامی.

اما خودش مرا رها کند
و سایه‌ی آن موجود شود.

لرد سابیس.

از او نفرت دارم.

گاهی می‌خواهم او را بکشم،

حتی با اینکه می‌دانم
مرگش
دنیا را نابود می‌کند.

— پطروس
۱۴ مهر ساعت ۱۱:۱۲
آن ها را خون شرور می نامم

از زبان پطروس

چیزی مرا به وحشت انداخته بود.

از داخل تابوتم بیرون لغزیدم. با قلبی که بی نظم می تپید و قطراتی از عرق که بر پیشانی ام نشسته بود. از پناهگاه بیرون رفتم و به آغوش جنگل پناه بردم.

و حالا اینجایم.
زیر این درخت بید و سعی می کنم به یاد بیاورم. چه بود؟ یک کابوس؟ اما تنها چیزی که می بینم، یک تیرگی بی شکل است. اما ... دیدن ادامه ›› من می ترسم. و می دانم چرا. حتی اگر هنوز تصویر ویرانی ام در برابر دیدگانم متولد نشده باشد.

پناهگاه دیگر مثل قبل نیست. در آشوب جنگ بین دو کشور و مومنان آیین قدیم، هر شب خون آشامان بیشتری به اینجا می آیند تا بتوانند صلح و آزادی را بچشند. آن ها نمی خواهند تحت فرمان پدرم خون حیوان و آب آهن بنوشند یا تحت فرمان شاه مالخازار از بسته های خون تغذیه کنند. و جنگ با مومنان؟ دلیلی نمی بینند که با آن ها دربیفتند و جان خودشان را به خطر بیندازند.

عبور از مرزهای دو کشور بدون مجوز ممنوع است و مجازات های سخت و حتی اعدام در پی دارد، با این حال آن ها هنوز هم سعی می کنند عبور کنند و خودشان را به اینجا برسانند.
و همین دارد پناهگاه را در معرض دید دو پادشاهی می گذارد.

اما من نمی دانم فکر رو به رو شدن با پدرم است که مرا به ترس انداخته یا فکر مرگ.
و شاید هر دوی این ها یک معنی می دهند.

و لوی، همروحی بی وفای من.
او که انگل ها را به جان معبدم انداخت تا فقط مرا به تاریکی پر خون بی پایان بکشاند، به خون آشامی، اما خودش مرا رها کند و سایه ی آن موجود شود.
لرد سابیس.
از او نفرت دارم.
گاهی می خواهم او را بکشم، حتی با اینکه می دانم مرگش دنیا را نابود می کند.

داشتم می گفتم. لوی.
او آمده بود تا مرا قانع کند این فرقه ی خون آشامان آزادم را و مرز را رها کنم و به پدرم ملحق شوم. می گفت که نگران من است. من هم او را به تندی از خودم راندم. می دانم که حقش بود. او می گوید نگران من است، اما تمام ذهنش با لرد سابیس اشغال شده. آن رنگ پریدگی، گودی زیر چشم ها، لب های خشک همه به خاطر اوست.
شاید آمدنش هم فقط یک تهدید بود.

و در اینجا، من رزالی، لوسیندا و ایتاچی را دارم. آن ها به خاطر من کنارم مانده اند، نه به خاطر فرقه. و من چه خواهم کرد؟
آن ها را به کشتن می دهم، فقط چون از پدرم خشمگینم و نمی توانم او را ببخشم؟
یا شاید من فقط نمی توانم آن طور زندگی کنم. که تبدیل به یک شبح کمرنگ از پدرم شوم.

ساختمان پناهگاه را بزرگ تر کرده ایم‌.
خون آشام های اینجا دارند بیشتر می شوند.
مومنان آیین کهن به ما حمله می کنند و می دانم به زودی دو پادشاهی هم با ما گلاویز خواهند شد.

به ماه که از میان ابرها بیرون آمده، نگاه می کنم. به سمت انبوه درختان می روم. به شکار انسان هایی که در پناه تاریکی اجناس ممنوعه را رد و بدل می کنند. آن ها را خون شرور می نامم. و به این فکر نمی کنم که شاید فقط بیچاره هایی هستند که می خواهند در جنگ زنده بمانند.
من باید خونشان را بنوشم و قوی بمانم.
نمی توانم بگذارم آن خون آشامان رقت آلود خون حیوان نوش یا خون بسته نوش مرا به زیر بکشند.
۱۲ مهر ساعت ۱۲:۴۳
جوشش ایمان

از زبان اِلَیرا

دستش هنوز گرم بود؟

در چادر سیرک هستم. ماتئوی دلقک‌فرشته دارد اجرا می کند. اما حالا نه با لب هایی خندان، با چهره ای مات و نگاهی عمیق و مرطوب.
و تماشاگران در سکوت به او خیره شده اند.

دو دلقک با صورت هایی پوشیده او را به سمت یک گیوتین می آورند. او هر شب این نمایش را به صحنه ... دیدن ادامه ›› می برد و من هر شب تماشا می کنم. می بینم که چه طور می گذارد تیغه ی تیز سرش را از تن جدا کند.
سری که پایین می افتد. صدای برخوردش با کف چوبی سکو. چشمان یخی ای که به نقطه ای نامعلوم خیره می ماند.
و من نگاه می کنم.
انگار که رازی در این نمایش نهفته که باید کشف کنم.

و به ناگاه انگار چیزی به من الهام می شود.
خودم را می بینم. بسته شده به یک تیر چوبی. نگاهم رو به بالا. قطرات اشک در چشمانم. لبخند بر لبانم.
درد هست. و ترس.
جسم و روحی از هم گسیخته.
اما چیزی در درون من کامل شده و حالا دارم به بالا می روم.

صحنه از برابر چشمانم محو می شود. دوباره سر قطع شده ی ماتئو را می بینم. این بار چشمان یخی اش به من دوخته شده. از جایم بلند می شوم. بین صندلی ها به حرکت درمی آیم و به سمت سکو می روم.
کنار تن بی سر او می نشینم و دستش را می گیرم. نگاه تماشاچیان را بر خودم حس می کنم. و گرمای دست ماتئو را.
خاطره ای در ذهنم زنده می شود.
دست های والدینم، وقتی بدنشان از خون خالی شده بود.
سرد بودند.

بلند می شوم و به سمت سر می روم. آن را برمی دارم و روی گردن ماتئو می گذارم. و می بینم که چه طور پوست و گوشت در پیوندی فرازمینی به هم وصل می شوند. نگاه مات و خالی ماتئو دوباره از حیات پر می شود.
زمزمه می کنم:
"این نیروی قلب سیاه است."

ماتئو با صدایی خشک جوابم را می دهد:
"بله."

رو به روی تماشاچیان می ایستیم. آن ها بلند می شوند. دست هایشان را به حالت دعا مقابلشان می گیرند و چشمانشان را می بندند. آن ها قلب سیاه را صدا می زنند.

دقایقی بعد چادر از تماشاچی ها خالی شده و فقط من هستم، ماتئو و دلقک های همکارش و لورنس که از پایین سکو به من نگاه می کند.
با چهره ای در هم رفته و گونه هایی برافروخته. با نگاهی که نمی دانم ایمان در آن می جوشد یا خشم به آن.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ مهر ساعت ۰۸:۵۸
من آماده بودم تا تو را در تابوتت ببینم.

اما نه مثل حالا.

نه اکنون که مرده همچون یک مجسمه‌ی سنگیِ بی‌نقص داخل آن می‌آرامی.

مردگی تو در بستر مرگت یک فریب است.

من می‌خواستم که تو به‌راستی بمیری.

من حتی یک گور برایت آماده کرده بودم.

بیل به دست گرفته بودم

و در حالی که اشک دیدگانم را تار کرده بود،

خاک‌ها را می‌کندم.

— ایتاچی
۱۰ مهر ساعت ۱۲:۱۹
نفرینی بر روح من

از زبان ایتاچی

خنکای مطبوع آغشته به قطرات آب.
سبزی روشن مزرعه گسترانیده در برابر چشمانم. گاوها، غازها و بوقلمون ها که مشغول گشت و گذار و خوردن هستند.
به آسمان آبی و روشن بالای سرم نگاه می کنم. نور ملایم خورشید که از بین ابرها می تابد. غده ای از شوق را در گلویم حس می کنم. و در چشمانم اشک ... دیدن ادامه ›› جمع می شود.

این چه حسیست؟
قلبم می تپد. از اینکه می توانم روز را حس کنم.
مثل یک خون آشام که دوباره به کالبد انسانی اش برگشته.
مثل یک خون آشام.
نگاهم مات می شود.
انگار چیزی در درونم سعی می کند روشنایی روز را در برابر چشمانم به تاریکی شب بدل کند.
عقب می رانمش.
در مزرعه راه می روم.
بین علف ها.
در کنار باریکه های آب.

چرا باید بخواهم سوگواری کنم بر چیزی که هنوز از دستش نداده ام؟
هنوز؟

من دارم به از دست دادن انسانیتم فکر می کنم؟
بی آنکه بر آن اراده کنم؟
آب دهانم را قورت می دهم.
چه طور بدون آنکه بفهمم چنین سرانجام حزن آلودی را برای خودم نگاشته ام؟

این سبز و آبی روشن.
نمی خواهم به آن نگاه کنم و احساس فقدان کنم. که ببینم دارد از من دور می شود.

احساسم را به یاد می آورم، به هنگام خوردن صبحانه. طعم خامه ی سپید در کنار مربای شیرین آلبالو. نان حجیم. تلخی ملایم دمنوش.
آن ها را دهانم مزه مزه می کردم، انگار که می خواستم به خاطر بسپارمشان.

خشم را حس می کنم.
و خنکای هوا برایم تبدیل به گرمایی آزاردهنده می شود.
چهره ی او در ذهنم مجسم می شود. موهای بلند طلایی و مجعدش. چشمان آبی روشنش. پوست سپید مرمرین بی نقصش. و آن عضلات محکم صورتش که انگار تصمیمی بازگشت ناپذیر در آن ها نقش بسته.
سرورم، راهب پطروس.

آیا این تو هستی که داری مرا به تاریکی می کشانی؟
تو مرا اسیر خود کرده ای.
اول مرا واداشتی تا به نام رستگاری خون آشامان را شکنجه کنم و بعد خود یکی از آن ها شدی تا فقط بتوانی از مرگ بگریزی.

من آماده بودم تا تو را در تابوتت ببینم.
اما نه مثل حالا. نه اکنون که مرده همچون یک مجسمه ی سنگی بی نقص داخل آن می آرامی.
مردگی تو در بستر مرگت یک فریب است.
من می خواستم که تو به راستی بمیری.
من حتی یک گور برایت آماده کرده بودم.
بیل به دست گرفته بودم و در حالی که اشک دیدگانم را تار کرده بود، خاک ها را می کندم.

اما من داخل معبد شدم و به جای جسد غم آلود جگرخراش نیم خورده ات توسط انگل ها چه دیدم؟
تو را که با زیبایی فرا انسانی هیولا وارت و با لبخندی پیروزمندانه به من نگاه می کردی.
دیگر خبری از حفره های کرم ها بر پوست و گوشتت نبود.
تو بوی مرگ می دادی.
اما نه مرگ خودت.

سرورم،
تو چیزی بر من فرود آوردی که از جهنم هم هولناک تر بود.
تو اصلا می دانی من چه حسی داشتم وقتی تو را آن گونه دیدم؟
ای کاش همان لحظه می مردم و اکنون در اعماق مذاب زجر می کشیدم.

سرورم، پطروس،
من دارم عذاب می کشم.
و تو خیال می کنی آن عذرخواهی مضحکت همه چیز را حل کرده.
تو مرا به یک انسان ملعون بدل کردی و انگار که این برایت کافی نبود، حالا می خواهی همین انسانیت رقت آلودی که برایم مانده هم از من بگیری.

چرا رهایم نمی کنی؟
چرا نمی گذاری این پناهگاه سابقا معبدت را ترک کنم و آن قدر از اینجا دور شوم که فراموش کنم زمانی اینجا بوده ام؟
چرا من باید آفتاب را در آسمان روز ببینم و اشک بریزم و به نیمه تاریک ماه گون در شب فکر کنم و تو که در میان آن با چشمان آبی‌ روشنت به من نگاه می کنی، با لبخندی کوچک بر لبانت، و انگار بی صدا می گویی که من دارم به سویت می آیم.
تا آن را از تو بگیرم.
تاریکی درونت را.
خون جاودان.

من آن را نمی خواهم، سرورم.
گفتم که پیشت می مانم و از تو مراقبت می کنم.
و تو چه خیال کردی؟
که می خواهم تا ابد چنین کنم؟

به هق هق می افتم و خودم را لعنت می کنم.
و به تو فکر می کنم.
سرورم، پطروس.
تو که اکنون در تابوتت دراز کشیده ای.
آرام.
در سکون.
در مرگ دروغینت.

و چیزی به ذهنم خطور می کند.
اشک هایم قطع می شوند.
دیگر هق هق نمی کنم.
به یک دشنه فکر می کنم. و به یک مشعل فروزان.
باید به تو بدهمش؟
مرگ راستین را؟

قلبم تکه تکه می شود از فکر آن.
درد نخواهم کشید، به درد بدل خواهم شد.
اما بعد من هم به دنبالت خواهم آمد.
آن دشنه به زندگی من هم پایان خواهد داد.

آه می کشم.
می دانم که نمی توانم چنین کنم.
این ها فقط تصوراتیست که خودم را با آن ها آرام می کنم.

سرورم، پطروس،
تو انسانیتت را کشتی و حالا در قالب یک خون آشام به انسان بهتری بدل شده ای.
اما فکر نکن به خاطر این است که نمی توانم تو را بکشم.
اگر سنگدل بودی هم نمی توانستم جانت را بگیرم.
تو برای من، تبدیل به آن فرشته ای شده ای که چه زخم بزند و چه زخم را ببندد، قلبم را از او رهایی نیست.
و این نفرینیست بر روح من.
۰۸ مهر ساعت ۲۳:۱۸
ملبس به ردایی سپید شبیه به آنچه اعدامیان قبل از مرگ می پوشند‌.

چهره ای در هم رفته از رنج، قاب گرفته با آبشار موهای طلایی اش. و چشمانی آبی که به من دوخته شده.
من به او نگاه می کنم و دخترم رزالی را در او می بینم.
بله، او مثل دخترم است، اما نه کاملا.
رزالی را چیزی از زمین بلند کرد، وقتی عشق گادفری نتوانست آنچه می خواهد را به او بدهد.
و آن چیز نوه ام لوسیندا بود.

این زن در هم شکسته و چیزی ندارد که او را بلند کند.
من به سمتش می روم.
و دستم را به سویش دراز می کنم.
او، این زن خون آشام.
صدایش می کنم:
"رز."

— گابریل
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات

تماس‌ها

sadaf.alinia7777@gmail.com
sadaf-alinia-b74173288