در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 02:53:58
 

صدف نویسنده و خالق دنیای گوتیک-فانتزی «نوکترنال کتدرال» است.

او از کودکی با داستان‌گویی، نقش‌آفرینی و ادبیات خیال‌انگیز رشد کرد و بعدها با آثار نویسندگانی چون دارن شان و آن رایس به ادبیات گوتیک علاقه‌مند شد. جهان «نوکترنال کتدرال» حاصل سال‌ها جهان‌سازی و تأمل درباره ایمان، رستگاری، رنج، عشق، قدرت، هویت و امید در دل تاریکی است.

در آثار او، خون‌آشام‌ها، خدایان، هیولاها و انسان‌ها درگیر پرسش‌هایی عمیق درباره معنای زندگی، تقدس، آزادی و مسئولیت هستند. او به خلق جهان‌های اتمسفریک، شخصیت‌های پیچیده و داستان‌هایی علاقه‌مند است که میان تاریکی و نور، تراژدی و امید، پلی برقرار می‌کنند.

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
پست من در یک انجمن رول پلی:


نظم و تمدن. گرفتن آن مایع سیال افسارگسیخته ی درون انسان در دست و چپاندنش در ظرف قانون. همان چیزی که آرامش و معنا را برای جامعه به ارمغان می آورد. اما نه همیشه. زمان هایی هست که حصارها فشار می آورند و مغز را به جنون می برند. و در این مواقع است که انسان خود را از قید می رهاند و با شکستن نظم قبلی‌‌، با آفریدن دیوانگی عقلی جدید می زاید.
و شاید این همان چیزیست که در حال رخ دادن در هاگزمید است.

زودتر از موعد از تابوت درآمده ام. هنگامی که اخگرهای سرخ هنوز در آسمان بودند. می خواستم نگاهشان کنم. روحم هنوز در هاله ای از خواب مانده. ... دیدن ادامه ›› قلبم خون طلب می کند. اما هنوز نمی خواهم بنوشم. اینجا در خیابان های هاگزمید قدم برمی دارم، در شبی که تازه شکفته و ترکیبی از اشتیاق و ترس را در درون خود حس می کنم.
این آشفتگی. تبدیل صحنه ی زندگی به سیرک. کار چه کسی می تواند باشد؟

به تمام چیزهایی فکر می کنم که در زندگی ام پشت سر گذاشته ام. آن سال هایی که در معبد و زیر نگاه مراقب اما حامی والدینم بودم. وقتی به مدرسه رفتم. دلتنگی همراه با حس استقلال. و سرانجام طغیان. نفی آنچه مرا در میان حصارها نگه داشته بود و ورود به تاریکی. به خون آشامی.

آیا خالق این سیرک هم چنین مسیری را پشت سر گذاشته؟

در حالی که در افکارم غوطه می خورم، ناگهان صدایی از بالای سرم می شنوم:
"آها. ببین چه کسی اینجاست. همبازی خودم. می دانم که عاشق ظروف چینی هستی. می خواهی بازی کنی؟"

نگاهم را بالا می آورم و صاحب صدا را بر پشت بام یک ساختمان می بینم. یک پیرمرد با ریش های چرک در هم گوریده و ردایی که رنگ آن زیر لایه های چربی و دوده از نظر پنهان مانده. لبخندی به پهنای صورت بر لبانش نقش بسته و جنون در چشمانش می رقصد.
با دیدنش لبخند می زنم. او هرپو است.
"سلام دوست عزیزم.
بله، تو سلایق این خون آشام را خوب می شناسی. اما به گمانم الان ترجیح بدهم فعلا در نقش تماشاچی بمانم."

دیوانگی کم کم از نگاهش محو می شود و جای خود را به حالتی متفکر و مرموز می دهد. او با حرکتی چالاک و نرم از پشت بام پایین می پرد و کنارم قرار می گیرد و با صدایی متفاوت از قبل، طوری که انگار شخص دیگریست، با من سخن می گوید:
"پس فعلا تصمیم نداری به جمع دلقک ها بپیوندی، دوست خون‌نوش من."

دستش را دور بازویم حلقه می کند.
"پس بیا برویم و ببینیم این نمایش چه برایمان در چنته دارد.
می دانم الان چه حسی داری. چون من هم حسش می کنم. اینجا."

و دست آزادش را به سمت قلبش می برد.
"جنون چیزی را می شوید و با خود می برد.
گاه درد وجدان را.
و گاه فقط حصاری که گمان می بردیم آن را شکسته ایم."
امیر مسعود، سارا داوودی و نشاط خسروی این را خواندند
حسام؟ و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

از من، به او

از زبان بنجامین

یک تکه ناخن.
قلبم را می لرزاند.
بی گناه است در میان کوهی از دست ها و پاهای قطع شده.
اما هنوز.
حالم را دگرگون می کند.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.

من در این تکه ناخن ... دیدن ادامه ›› چه می بینم؟
سفید کرمی. نیمه شفاف. لکه های خاکستری محو روی آن. یک سمتش به داخل خمیده شده.
یک تکه ناخن به عنوان قربانی.
معصوم.
نه یک انگشت یا دست یا پا. نه یک چشم.
فقط یک تکه ناخن.
و با این حال.

اهداکننده که بوده؟
با خودش چه فکر می کرده؟
آیا او آن قدر به لرد سابیس عشق داشته که نخواسته با صدمه زدن به خودش او را زجز دهد؟
یا نه، فقط یک مخالف بوده که می خواسته رسوم کهن را به سخره بگیرد؟
یا شاید هم تنها یک روح مردد بوده.
معلق بین آیین و عقل.

و لرد سابیس.
او که حالا غرق در سوگ خویش است و به رنج اهداکنندگانش وقعی نمی نهد.
رنج آن ها دیگر در جان او ریخته نمی شود.
آن دهان، آن گلویی که رنجشان را چون شیرین‌خون در وجود او می ریخت، دیگر نیست.
قلب سیاه.
او مرده.

و من؟
اینجا ایستاده ام.
مقابل این میز.
خیره به این تکه ناخن.
و می خواهم بفهمم اهداکننده اش کیست؟

و بر میزی دیگر،
کوهی از دست ها، پاها و چشم ها جمع شده.
در انتظار بازگشت به صاحبانشان.
یا شاید هم نه.
در انتظار چیزی که آن ها را به لرد سابیس وصل کند.

در باز می شود و تئودور داخل می آید. یک ماسک سفید نیمه ی پایینی صورتش را پوشانده. قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته. رنگش پریده. اما نگاهش قاطع است.
او به سمت کوه اعضای قطع شده می آید، یک دست را برمی دارد و روی میز چرخ دارش می گذارد و با خودش می برد.
این روزها او به شدت مشغول است.

سرم را تکان می دهم.
سعی می کنم نگاهم را از ناخن بردارم.
باید بروم و کاری که شاه گابریل به من سپرده را انجام دهم.
از این اتاق خارج می شوم.
به اتاقی دیگر می روم‌.
به سمت یک کمد.
جعبه ای را از داخلش برمی دارم و باز می کنم.
یک حلقه موی طلایی و مجعد. یک تکه پوست. چند قطره خون.
تکه هایی از شاه گابریل.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.
با خودم حرف می زنم.
"نه، این ها فقط برای آزمایش هستند."

اما تصویری در ذهنم پدیدار می شود.
شاه گابریل که در مقابل پیکری سایه وار و تیره زانو زده و با چاقو تکه ای از خود را می برد.
قطرات خون که بر پشتش ظاهر می شوند.
صورتش که از درد در هم می رود.
بال های سپید خون آلودی که از پشتش بیرون می زنند.

می لرزم.
یک فرشته؟
نه، این آرزوی خدا شدن است که در او بیدار شده.
ممکن است او بخواهد قلب لوی را خود تصاحب کند؟
که خدای اعظم جدید نوکترنال کتدرال خود او باشد؟

تکه های شاه گابریل را روی میز می گذارم.
باید در آن ها به دنبال چیزی مشکوک باشم.
شاه گابریل نگران است که چیزی در وجودش ارواح کتدرال را همچون براده های آهن به سمتش می کشد.
او نگران است که مبادا آن ها در حال جذب شدن به خود او نیستند.
اما اگر چیزی ناشناس هم در او باشد، آیا با خود او یکی نشده؟
شاه گابریل از چه می ترسد؟
فکر می کند دارد عشق بیمار را در خود می کِشد؟
او می خواهد خدایی باشد که عشق بی گناه را به او بدهند؟
مگر چنین چیزی ممکن است؟

تکه پوست را بین انگشتانم می گیرم و بالا می آورم.
به خطوط ظریف روی آن نگاه می کنم.
به برجستگی ها و فرورفتگی هایش.
به یاد آن تکه ناخن می افتم.
شکمم پیچ می خورد.
هجوم داغی را حس می کنم که بالا می آید.
از شکمم.
به سینه ام.
به گلویم‌.
و به دهانم.
مایع سرخ داغ بر میز، روی تکه های شاه گابریل می ریزد.
چیزی به او تقدیم شده.
اهدایی.
قربانی.
از من.
به او.
حسین چیانی این را خواند
بامداد و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

یک توده ی مبهم

از زبان وینسنت

قد کشیده در میان دو تپش.
متعلق، اما رها.
با تنی سنگی که انگار گذران زندگی ام را در آن می بینم. رگه های سپید، سیاه، سرخ، آبی.
مدرسه ی سنت الویرا.

اینجا را سال ها پیش بنا نهادم. ... دیدن ادامه ›› سنگ هایش را تک به تک از دل جنگل آوردم و روی هم گذاشتم. اجازه دادم تیزی آن ها بر نرمی گوشتم فرو رود و خون بیرون زند و بر آن ها ریزد.
و حالا می توانم به قامت آن نگاه کنم و خون‌دردم را که در تنش تنیده، حس کنم.
و بگذارم تپش های قلبم به آن پاسخ دهد.

من وینسنت خون آشامم.
مدیر مدرسه ی سنت الویرا.
واقع در مرز بین آمالثورا و نوکتیرا.
سال ها پیش من شوالیه ی وفادار پادشاه گابریل بودم.
و جاسوس او.
اما نوکتیرایی ها به راز من پی بردند. مرا گرفتند. شکنجه کردند. و بعد جایی در مرز رها کردند.

زخم خورده بودم. اما چیزی از جسمم کنده نشده بود.
و با این حال وقتی بر زمین می خزیدم، مثل یک کرم، می دیدم که تکه تکه شده ام.

می دانستم که اگر یک آینه مقابلم بود، آنچه در آن می دیدم، من نبودم.
نه یک خون آشام با پوست مرمرین رنگ پریده. چشمان زیتونی اندک اندوهگین اما آرام و مطمئن. موهای بلند مجعد قهوه ای طلایی که حلقه حلقه بر شانه ها ریخته اند.

و با این حال من هنوز وینسنت بودم.
شوالیه ی قسم خورده ی شاه گابریل. وفادار به آرمان های او.
من، آن توده ی در هم از پوست، گوشت، استخوان و خون.

هنوز می توانستم صدای خرد شدن استخوان هایم، حس شکافته شدن پوست و گوشتم و جاری شدن خون گرم بر جسمم را حس کنم.
و با این حال هنوز به طرز دردناکی وینسنت بودم.

و به همین دلیل بود که نتوانستم نزد او، شاه گابریل بازگردم‌.
من می خواستم که بازگردم. که همان طور خود را روی زمین بکشم، به دامان او برسم و سر بر آن بگذارم و دیگر وینسنت نباشم. فقط یک تکه زخم خون آلود باشم. که او آرامش می کند. با همان دستی که هر گاه بر سرم می گذاشت، مطمئن می شدم که هنوز باید شمشیر را نگه دارم.

اما نتوانستم.
من همان جا در مرز ماندم.
در میان بوته ها و سنگ ها، خودم را جمع کردم. از خون جانوران مرده نوشیدم.
و به سرورم، شاه گابریل فکر کردم.
او را در میان نور خورشید می دیدم.
یا نه، او خود خورشید بود.

و من یک توده ی مبهم که هنوز خود را شوالیه وینسنت او می نامید.

جسمم کم کم شکل یافت. استخوان ها، گوشت، پوست. از جا بلند شدم. دیگر نخزیدم.
اما از درون انگار هنوز همان توده ی مبهم بودم‌.
همان کرم لولنده.

و دوباره بازنگشتم.
در دل جنگل قدم برداشتم.
مانند روحی گم شده.
سنگ ها را یک به یک برداشتم. بر هم نهادم. با تنی که از آن خون می ریخت. هرچند زخمی نبود.
و اینجا را ساختم.
مدرسه ی سنت الویرا.
جایی برای صلح.
بین دو کشور.
بین نژادها.

و من هنوز اینجایم.
در حالی که جهان نوکترنال کتدرال ترک می خورد، می لرزد و کرم های انگلی در بدن ها می رقصند.

من اینجایم.
در کنار دانش آموزانم.
و معلمانم.
و در میان دیوارهایی که می گویم نخواهند شکست. که انگل از حفره های تنشان عبور نخواهد کرد.

من اینجایم.
ایستاده ام. در ایوانم. به قصر آمالثورا نگاه می کنم. و به این فکر می کنم که سرورم، شاه گابریل چه می کند.
من جایی در میان بوته ها و سنگ ها در جنگلم.
یک توده ی مبهم.
از خون جانوران می نوشم.
و به این فکر می کنم که نزد شاه گابریل بازگردم.
"آیا آرایش و ژستی که داری همراه با گیلاس خون یا شرابی که دستت هست، تصویر اخلاقی و باشخصیتی رو نشون میده؟"

این سوالو یه فرد مذهبی از من پرسید و من جواب پایینو بهش دادم.
اون فرد از زاویه ی خودش با دنیای داستانیم ارتباط برقرار کرده.

وقتی افراد مذهبی با نوکترنال کتدرال ارتباط برقرار می کنن، واسم خیلی جالبه.
چه کسایی که نسبت به باوراشون سوال دارن و تو مسیر جست و جوان، و چه کسایی که باورای محکم تری دارن، مثل فرد تو این پست.

این جور افراد دیدای مختلفی نسبت به داستان دارن. یه وقتایی نظر مثبتی نسبت به یه بخشاییش یا کلش دارن. یه وقتایی نسبت بهش گارد دارن. یه ... دیدن ادامه ›› وقتایی هم گارد دارن و هم از لحاظ اخلاقی مجذوبش میشن.

من کتدرالو شروع کردم، چون مذهب بهم صدمه زده بود، اما کتدرال فقط نقش یه آرام بخشو واسم نداشت، منو تغییر داد و باعث شد نگاه صفر و صدی ای که نسبت به مذهب داشتم، تغییر کنه.
و خشممو نرم کرد.

و این چیزیه که من تو مدل جهانسازی درون به بیرون دنبال می کنم. زخمای نویسنده که تبدیل به شخصیتا میشن. شخصیتا که تو یه شبکه ی پیچیده از روابط، اخلاق رو شکل میدن. اخلاق که ساختارای اجتماعی، مذهبی و سیاسی رو شکل میده. و این ساختارها که جهان رو شکل میده. و جهان که هم شخصیت ها و هم نویسنده رو تغییر میده.

--

خون تو داستان های گوتیک یه ابزار فلسفی و روانشناختیه.

مثلا تو دنیای داستانی من نوکترنال کتدرال،
تو سرزمین آمالثورا، شخصیت گابریل خون آشام و پادشاه میشه تا خون آشامو رو از مرگ و کشته شدن نجات بده و به همین خاطر قانون منع نوشیدن خون انسان رو وضع می کنه.
اما تو این مسیر دستاش به خون آلوده میشه و برای اینکه روحشو پاک کنه روزه ی خون می گیره و آب آهن می خوره.
اینجا آب آهن یه جورایی تبدیل به هویت گابریل میشه.

تو سرزمین نوکتیرا،
شاه مالخازار هست که قبلا یه انسان بوده و ساکن آمالثورا و نوکتیرایی ها به دستور یه خون آشام‌جادوگر کهن به اسم لرد سابیس، می دزدنش و میارنش به کشور خودشون و به اجبار به خون آشام و شاه‌خداشون تبدیلش می کنن.

تو نوکتیرا انسان ها خون آشاما رو به عنوان خدا می پرستن و هر دو نژاد این مسیو مسیر رستگاری می دونن.

مالخازار هویت خدایی و تقدسشو مثل اسارت می دید و مراسم خون نوشی رو هم قبول نداشت،
واسه همین با نوکتیرایی ها می جنگه و مقام خداییشو کنار میزنه و فقط شاه میمونه و پرستش خودش و مراسم خون نوشی رو ممنوع اعلام می کنه و یه روندی ترتیب میده که خون آشاما خون مورد نیازشونو که از انسان های شرور گرفته شده، به یه اندازه و سهمیه ی مشخص از بانک خون بگیرن.

بقیه ی شخصیت ها هم هر کدوم رویکرد خاص خودشونو نسبت به خون دارن.

در واقع خون اینجا یه آزمایشگاهه واسه مانور دادن رو پرسشای فلسفی و روانشناختی، سوالای پیچیده ای که جواب سرراستی ندارن.

گابریل سعی می کنه خون آشامای کشورشو از خون انسان دور کنه تا توسط انسان ها کشته نشن، اما کسایی که ازش سرپیچی می کننو اعدام می کنه.

مالخازار هویت خداییشو کنار میذاره، اما بین پادشاهی و خدایی مرز مشخصی وجود نداره.

و یه همچین تناقضا و سوالاتی واسه بقیه ی شخصیتا هم پیش میاد.
Heliya و حسین چیانی این را خواندند
محمد مجللی و بامداد این را دوست دارند
محمد مجللی
عجب نوشته ی جذابی بود :)
خوشحالم خوشتون اومده. 😊
صدف علی نیا
خوشحالم خوشتون اومده. 😊
ممنون واقعا از نگارشش
داشتم فکر میکردم اگر از من یه همچین سوالی بشه از یه شخص مذهبی چه پاسخی باید بدم؟
چون قانع کردن اینجا معنی نداره
اصولا نمیشه قانع شون کرد و اصلا ایا درسته برای یه پایان درخور برای همچین سوالی اصولا قانع کردن رو در نظر گرفت؟
دوباره متن رو خوندم و بیشتر به فکر فرو رفتم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با غده ای در گلویم

از زبان گادفری

حالا کمی آرام گرفته ام.
نه چون آن طور که سرورم مالخازار خواسته، افکار خودم را دور ریخته ام و افکار مورد علاقه ی او را در مغزم ریخته ام، بلکه چون گذاشته ام محتویات ذهنم ته نشین شوند.
چنگال هایم را برای لحظاتی از داخل جمجمه ام بیرون کشیده ام و دست از هم زدن مواد داخل ... دیدن ادامه ›› آن برداشته ام.

انگار حالا دارم می فهمم.
آنچه رنجم می دهد، چند گانگی ام نیست. نه اینکه نمی دانم به کدام سوی بروم. این است که می خواهم خودم را مجبور به انتخاب کنم. در حالی که شاید من خون آشام معلق ماندن بین مرزهایم، نه فرود بر یک زمین.

و من فکر می کردم، اگر تنها از یک چیز مطمئن شوم، که آن را به سان حقیقت بپذیرم، بالاخره آرام خواهم گرفت.
و شاید هم بگیرم. اگر آن حقیقتی تلخ باشد، شاید آرام بگیرم، با لبخندی اندوهگین اما تسلیم آلود.
و این پایان من خواهد بود.

حالا دارم می فهمم.
زندگی من به همین وابسته است. ندانستن. اطمینان نداشتن. اگر بر زمین سفت فرود آیم، ملول می شوم. من به احتمالات نیاز دارم.

و دیگر نمی خواهم لرد سابیس را ببینم. نمی خواهم او به من بگوید که آیا فکر می کند ما روح داریم یا نه. که اگر بمیرم، بی هیچ بازگشتی، واقعا چه بر سرم خواهد آمد.

بله، من نمی خواهم ببینمش. نه چون او مجنون است و من هم. پاسخ او چه از عقل باشد و چه از دیوانگی، مرا مچاله خواهد کرد.
من می خواهم بپندارم که ممکن است روح باشد و اگر نباشد، ممکن است چیز دیگری باشد. حتی شده توده ای کمرنگ از مه، سایه ای ضعیف.
چیزی که از ما به جا می ماند.

و من می خواهم به مرز بروم.
حالا دیگر مطمئن شده ام که نوکتیرا جای من نیست. و دلیلش فقط این نیست که از نوشیدن خون در جام ملولم، که دلم برای فرو بردن نیش در رگ تنگ است، و برای مراسم خون نوشی.

دروغ است اگر بگویم دلیلش فقط این هاست.
مساله هاله ای است که هر از گاه بر فرازم پدیدار می شود و می خواهد خود را به عنوان حقیقتی بر من غالب کند که از آن می گریزم.
که من سرورم مالخازار را از دست داده ام.

سینه ام سنگین می شود. دستم را بر قلبم می گذارم.
چه زمان آن اتفاق رخ داد؟
در کدامین لحظه بود که پیوندش با شاه گابریل آن قدر عمیق شد‌ که من به گوشه ای رانده شدم؟
و او فقط می خواهد کنارش باشم، چون برایش دشوار است بپذیرد که من برایش دیگر آن گادفری سابق نیستم؟
که دیگر حضورم برایش خالی از معنا شده؟

زمانی سایه ی من، تاریکی ام او را نگه می داشت.
حالا من برایش هیچ شده ام.
حالا فقط نور گابریل هست.
و او می ترسد این را بپذیرد.

و من به او دروغ خواهم گفت.
می گویم که بالاخره سر عقل آمده ام. که فرمانبردارش خواهم بود. که آماده ام به نوکتیرا خدمت کنم، و به او و آرمان هایش.
و از او می خواهم مرا به مرز اعزام کند تا ناآرامی ها را بخوابانم و مراقب اوضاع باشم.

از او فرار خواهم کرد.
قبل از آنکه به من نگاه کند و دیگر مرا نشناسد.

و من نفس می کشم.
اما با غده ای در گلویم که هر آن بزرگ تر می شود.

سرورم، مالخازار.
حسام? و محمد فروزنده این را خواندند
شادی ناجی و بامداد این را دوست دارند
در ابتدای اومدن به اینجا و دیدن دیوار نوشتتون فقط خوندم .... اما دوباره که سر زدم به اینجا و دیدم این بار خوووندم ..عمیق تر،درست تر ،با چشم دل .... و دلم میخواد بارها و بارها بخونم فقط به یک علت که به شکل عجیبی خودم رو در بطن نوشته میبینم .... من به دنبال پذیرش واقعیتی که بتونم آروم بگیرم هر چقدر تلخ هر چقدر مچاله کننده ...
البته عذرخواهی میکنم اگر بی ربط بوده برداشت من 🌹
شادی ناجی
در ابتدای اومدن به اینجا و دیدن دیوار نوشتتون فقط خوندم .... اما دوباره که سر زدم به اینجا و دیدم این بار خوووندم ..عمیق تر،درست تر ،با چشم دل .... و دلم میخواد بارها و بارها بخونم فقط به یک ...
شادی جانم،
اتفاقا خیلی ازت ممنونم که حستو واسم گفتی.
کامنتت یه چیزیو تو قلبم تکون داد.
چون یکی از دلایلی که می نویسم اینه که دغدغه های درونیمو با بقیه به اشتراک بذارم و وقتی می بینم یکی دیگه ام همون حسیو داره که من دارم، همون تقلا رو، انگار یه پل بین من و اون شخص ... دیدن ادامه ›› ساخته میشه.

هر کدوم از شخصیتای دنیای داستانیم، نوکترنال کتدرال یه تیکه از خودمن، اما گادفری بیشترین شباهتو به خود کلیم داره.
در واقع کتدرال با گادفری شروع شد.

وقتی بیست و هشت سالم بود، باورام واسم تبدیل به علامت سوال شدن و تو همین زمان بود که کتاب مصاحبه با خون آشامو ترجمه کردم و شدیدا با شخصیتاش همذات پنداری کردم، چون دغدغه هاشون شبیه دغدغه های خودم بود.
اونام مثل من سوال داشتن. راجع به خدا، شیطان، خیر، شر، مرگ، بهشت و جهنم.

تو اون دوران من حال بدی داشتم و فکر می کردم زندگیم تموم شده و فقط یه بدن متحرکم، اما این کتاب منو آروم کرد و باعث شد برم سراغ گوتیک نویسی و کم کم دنیای نوکترنال کتدرالو بسازم.

الان دوست دارم امید داشته باشم که مرگ واقعیت زندگی نیست، اما دنبال یه جواب قطعی ام نیستم.
پرسیدن سوالام تو دنیای داستانیم آرومم می کنه و از یه طرفم به خودم میگم اگه جوابا رو داشته باشیم، انگیزمون واسه ادامه دادن از بین نمیره؟
مثل شخصیتای داستان که تا وقتی به جوابا نرسیدن، میرن جلو. تا وقتی سوالا هستن، داستانم هست.
چقدر عجیب که من هم تواین بی سامانی تو این گمگشتگی دنبال همین سوالاتم دنبال مرگ،زندگی،خدا،مذهب،باور،خیر،شر،شیطان،فرشته وووو و مدام با خودم میگم شادی: رسیدن به جواب ناامیدت نمیکنه؟ غریبه نمیشی با عجایب خلقت و پیدا کردن واقعیت. قفل نمیشی تو مسیری که هستی،اواسط راهم از گفتن و پرسیدن سوالام میترسیدم اما امروز که اینجام و دنبال واقعیتم که حداقل فایده اش آرامش ذهن خودم و پذیرش باورهای خودمه، حتی اگه هیچ دستاورد مهمی از این ماجرا جویی نداشته باشم .
تو این روزا و شبا که تمام پیرامون پر شده از آدمکهایی که دنبال بهتر نشون دادن بدترین شرایط و حال خودشونن چرا من و ما هم بشیم مثل بقیه ... از دید من جهان هستی از همین داستانها و رویاها و افسانه ها تشکیل شده و شکل گرفته و هیچ اتفاقی اتفاقی نیست . اینکه من تو ماجراجویی ای خودم آدمهایی مثل شما با فرکانسی مثل خودم تو چند ساعت پیدا کنم این اتفاق اتفاقی نیست... این همون سرنوشت .. این همون باور .. من می‌خوام باورامو باور کنم ... مثل گادفری داستان شما.
قلمتون مانا و سبز ☘️☘️بگم چندین و چند بار خوندم دروغ نگفتم ...
همون طور که تو ماجراجویی هام تو این ... دیدن ادامه ›› چند ماه سعی کردم برای متوجه شدن موضوعی, قرآن رو چند بار بخونم با معنی و تمامش فقط ی کلمه اس... همون جایی که موسی روبه آسمون به خدا نه از سر طلب نه از سر لج و نه از سر دستور و خواسته ی خودش فقط میخواد که هر آنچیزی که از خیر براش نازل کنه ،بهش نیازمند و فقیر... این جمله عمیقأ من رو منقلب کرده شاید تکرارش حتی آرامش بده بهم ... ولی برای جواب سوالات لازمه یوقتایی خلاف جهت همه حرکت کنم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من پادشاه نوکتیرا هستم

از زبان مالخازار

در قصر نوکتیرا هستم. قصر من.
در تالار اصلی. بر تختم تکیه زده ام. یک آرنج بر دسته ی آن و انگشتانم زیر چانه ام. لب هایم به دو سمت صورتم کشیده شده اند. لبخند بر لب دارم. خوشحالم.
در حالی که دنیای نوکترنال کتدرال از همیشه دیوانه تر شده و احمق های غمگین می خواهند خون به پا کنند تا به وجود پوچشان معنی بدهند.
و در حالی که بدن انسان ها تبدیل به ضیافتگاه کرم های انگلی لولنده شده و تن های مرده و نیمه زنده ی آن ها را در گوشه و کنار به آتش می کشند‌.

اما ... دیدن ادامه ›› من خوشحالم.
درست در میان این آشوب، من بالاخره دارم حسش می کنم. بیش از هر زمان دیگری.
این را که پادشاه نوکتیرا هستم.

سقف بلند این تالار. مه های خاکستری مصنوعی که با جادو درست شده اند و زیر آن در حرکتند. رگه های سرخ بین آن ها.
قبلا به آن ها نگاه می کردم و میله های زندان را می دیدم. اما حالا خانه می بینم.
اینجا قصر من است و نوکتیرا سرزمین من.
و من پادشاه آنم.
بالاخره می توانم به این فکر کنم. حسش کنم.
نمی توانستم، در آن وقت که داغ خدایی بر پیشانی ام خورده بود.
اما من چنگال در پوست و گوشتم فرو کردم و آن داغ را کندم و در آتش انداختم.

سلستیا، ایلورا، میرن. همسر و دخترانم.
هنوز دلتنگ آن ها می شوم و قلبم با فکر کردن به آن ها به درد می آید. اما حالا من این رنج را به عنوان باری که باید حمل کنم، پذیرفته ام.
دیگر به دنبال آن نیستم که بر شانه ی لرد سابیس یا نوکتیرایی ها بیندازمش.

حالا من اینجا هستم و از آنچه می کنم، لذت می برم. فرمانروایی بر نوکتیرا. سرزمینی که ساعات شب در آن طولانیست و کمتر رنگ خورشید را به خود می بیند. درخت هایش رفیعند، با برگ هایی که انگار دوده بر آن ها نشسته. و اقیانوسی در انتهای آن است که وعده ی وسوسه انگیز رسیدن به دنیایی دیگر را می دهد، اما اگر در آن پا بگذاری، تنها خوراک سایرن ها خواهی شد.

من عاشق تمام این ها هستم.
این دیوانگی فقط فرصتیست برای من تا بتوانم مثل خمیری در میان دستانم بفشارمش و به آن شکل بدهم، نظم بدهم.

نفسم را با رضایت بیرون می دهم. نگاهم را پایین می برم و وقتی چشمانم به موجود آشفته ای که در برابرم ایستاده، می افتد، لبخند از لبانم محو می شود.
او راهب پطروس است. صورتش با درماندگی در هم رفته، پلک هایش متورم و سرخ است و موهای بلند و مجعد طلایی اش به هم ریخته است.
راهب اعظمم آتلور کنارش ایستاده و از او درباره ی حادثه ای که در مرز رخ داده، می پرسد. پطروس که واضح است حواسش جای دیگری سیر می کند، با لکنت جواب هایی نه چندان مربوط به او می دهد.
می دانم چه چیز او را به این حال انداخته.
مساله آن همروحی سرخ مویش، لوی جادوگر است.

بعد از نابودی قلب سیاه، دنیا کاملا ویران نشد. همچنان به روح لرد سابیس متصل ماند، اما روند سراشیبی را در پیش گرفت. و لوی در تلاشی برای نجات این دنیا، البته به گفته ی خودش، تونلی بین قلب خودش و آن ساخت. و حالا در حال ایجاد یک شبکه است. تنیده شده از رگه های بی شمار آبی و درخشان. از حیات خودش و این دنیا. او سعی دارد جایگزینی برای قلب سیاه بسازد و از ما خواسته وقتی کارش تمام شد، قلبش را از سینه اش بیرون بیاوریم و در بدن لرد سابیس بگذاریم.

و پطروس فکر می کند لوی دارد به مرگ می رود. به او گفته ایم که قلب لرد سابیس را در سینه اش می گذاریم و او زنده می ماند. اما او قبول نمی کند. مساله ممکن بودن این فرآیند نیست. او گمان می کند لوی دارد می میرد، چون دیگر میلی به زندگی ندارد.

چیزی گلویم را فشار می دهد. حال خوشی که داشتم، خاکستر می شود.
دوباره. جنون. غم. سوگ. استیصال. میل به ویرانی.
اما این بار نه.

پطروس را صدا می کنم. صحبت بین او و آتلور قطع می شود. رویشان را به سمت من برمی گردانند. پطروس چشمان آبی غمناکش را به من دوخته. چیزی در قلبم نرم می شود. به خاطر سوگ خود او. به خاطر شباهتش با گابریل.

من:
"پطروس!
تو فکر می کنی من و گابریل می گذاریم لوی، متحد با ارزشمان که ما را در جنگ یاری کرده و اکنون یاریگر نزدیک ماست، به همین راحتی خودش را به مرگ تقدیم کند؟

نه. ما او را زنده نگه می داریم، مهم نیست که خودش اکنون چه بخواهد.

به من و به پدرت اطمینان کن و نگذار فکر عزایی که هنوز رخ نداده، تو را از پا دربیاورد و به گور ببرد."

پطروس لبانش را به هم فشار می دهد، اما صورتش کمی از هم باز می شود.
"چشم، سرورم."

من:
"حالا به پناهگاهت برگرد و استراحت کن. آن حادثه ی مرزی را آتلور خودش به آن رسیدگی می کند."

پطروس و آتلور هر دو به من تعظیم می کنند و بعد به سمت خروجی می روند و تالار را ترک می کنند.

من از روی تخت بلند می شوم و به سمت پنجره می روم و نگاهم به گادفری می افتد که دارد لا به لای گیاهان راه می رود.
چهره ام در هم می رود.
"آه، گادفری!
جنون تو را فراموش کرده بودم."

بعد از ناله ها و زاری های بی پایان او درباره ی خون آشام بی عقلی که کشته، من گروهی از نگهبانان را فرستادم تا آن خون آشام را پیدا کنند و برایش بیاورند تا بفهمد که او را نکشته.
و او آرام گرفت.
اما آن حالت فکور از چهره اش نرفت.
می دانم که هنوز به دنبال فرصتیست که از قصر بیرون برود و با لرد سابیس ملاقات کند.

لبخندی کج بر لبم می نشیند.
"باشد، گادفری.
دوباره به آشوب و جنون برو. اما من دوباره جلویت را خواهم گرفت. نه فقط چون بدل کننده ی تو هستم، چون پادشاه نوکتیرا هستم."
حسام? این را خواند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درد دارم، می خندم

از زبان ماتئو

خودم را از دست داده ام.
آن خودی که می توانست باشد، اگر هوا را با لذت داخل ریه هایم می کشاندم. اگر به درختان نگاه می کردم و سبز شدنشان در بهار را می دیدم، نه آن هنگام که برگ فرو می ریزانند و به ... دیدن ادامه ›› مرگ می روند.

بله، من از اول هم خودی نداشته ام.
سرورم، سابیس من هیچ گاه یک موجود زنده نبوده ام. یک فرشته نبوده ام. حتی یک دلقک هم نبوده ام. فقط درد بودم. رنج، عذاب. قطره اشک قیرآلودی که از قلب سیاه بر زمین ریخت.

و تو به خاطرش همیشه از من نفرت داشته ای.
تو از من نفرت داری.
چرا؟
چون دیدی آنچه می خواستی نابودش کنی، قلب سیاه، فقط تاریکی نیست، حیات می زاید؟
اما سرورم، من حیات نیستم. زنده نیستم.
من فقط چاهی عمیق پر از حسرتم.

تمام این سال ها من در تنهایی اشک می ریختم. قلب سیاه از من دور بود. در سینه ی تو. می خواستم سرم را بر آن بگذارم و فقط برای یک لحظه از سرما و ظلمات نجات پیدا کنم. اما هر بار فقط با نگاه سرد تو رو به رو می شدم.

در تاریکی می نشستم و فکر می کردم. به اینکه چه طور محبت تو را به دست آورم.
من در تمام این سال ها نفس نکشیدم. نسیم را بر پوستم حس نکردم. عطر گیاهان را نبوییدم. آواز پرندگان را نشنیدم. من فقط فکر می کردم و می آزمودم. هزاران راه حل عبث که به دیواری سنگی می خورد. به چشمان خاکستری روشن و بی روح تو که از پس پلک های سنگینت به من خیره می شد.

حالا سرورم، سابیس‌،
من اینجایم. بر سکوی نمایش. از میان پوست و گوشتم خون جاریست. لبخند می زنم و خوشحالم. این سوزش، این درد، رنج عظیم تری که در روحم می زی اد را کم می کند.
مخلوقاتت، آن ها جلو می آیند و کنارم خون می ریزند. اما من اهمیتی به آن ها نمی دهم.
هیچ گاه برایم مهم نبوده اند. آن ها نمی فهمند من چه حسی دارم. آن ها هیچ وقت آن قدر به تو نزدیک نبوده اند و آن قدر دور.

سرورم، تو عاشق آن ها بودی، مخلوقاتت. اما حالا شبیه به من هستی. برای تو حالا فقط قلب سیاه هست. همان طور که برای من.

شاید یک روز همه ی این ها بمیرند. این موجودات پست که فرزندانت می نامی. شاید آن کرم های انگلی محبوبت آن قدر داخلشان بلولند و از آن ها بخورند که دیگر چیزی از آن ها باقی نماند.
همان کرم هایی که من هر روز با دقت و عشق به آن ها غذا می دادم و می شستمشان.
همان ها که آتلور تو با بی رحمی سوزاندشان.
و به خاطرش هیچ گاه پشیمان نشد.

و تو او را، آتلور را به کنارت آوردی!
به او محبت کردی.
او را که کرم های انگلی نگون بختت را آتش زده بود. آن موجودات سفید و باریک نرم که بی اندازه شبیه من هستند. آسیب پذیر و در معرض مرگ. ویرانگر، بی آنکه بخواهند.

سرورم، سابیس،
دارم خون می ریزانم.
درد دارم.
می سوزم.
می خندم.
از چشمانم اشک جاریست.
قیرآلود.
و دل تو برای آن تنگ است، نه؟
بامداد و حسام? این را دوست دارند
این جمله‌ها یک شاهکارِ فریگمنت‌نویسی هستن. و همین تکنیک باعث شده ضرباهنگ به شکل جنون آمیزی بالا بره و مخاطب رو به هیجان و استرس بندازه .
خصوصن استفاده از فعل سببی (ریزانیدن) نابغه‌واره . چون نشان می‌ده درد رو فعالانه انتخاب می‌کنی، نه اینکه منفعلانه دچارش شده باشی
دست مریزاد
مثل همیشه لذت بردم از خوندنش

بامداد
این جمله‌ها یک شاهکارِ فریگمنت‌نویسی هستن. و همین تکنیک باعث شده ضرباهنگ به شکل جنون آمیزی بالا بره و مخاطب رو به هیجان و استرس بندازه . خصوصن استفاده از فعل سببی (ریزانیدن) نابغه‌واره . چون ...
ذوووققق! 🤩🤩🤩

بامداد جانم،
کامنتت کلی انرژی بهم داد.
این خون آشام بسی بسیار ازت ممنونه.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من موقع خوندن یه مقاله ی پزشکی 😂:
همشم ازین شروع شد که نویسنده وسط مقاله خواست یه نقل قول بکنه و من خیلی عادی انتظار داشتم یه نقل قول فلسفی ادبی پر احساس باشه.


قارچ‌ قهوه ای پوستی انواع مختلفی دارد که هر کدام علائم و ویژگی‌های خاص خود را دارند. برخی از رایج‌ترین انواع قارچ‌های پوستی که باعث ایجاد لکه‌های قهوه‌ای روی پوست بدن می‌شوند عبارتند از:

ورسیکالر
پیتریازیس ... دیدن ادامه ›› روبرا
کاندیدا

ورسیکالر، دست بر قلب:
آه، این تپش.
حس عجیبی دارد.
مرا به یاد قلبی دیگر می اندازد.
همان که زاده شدم از آن.
به سان قیری سیاه.
و حال بی تابم که جهان را با آن یکی کنم.
من، ورسیکالر (ماتئو) فرشته ی دوم پیتریازیس روبرا (لرد سابیس).

پیتریازیس روبرا (لرد سابیس):
آن چیست که یک خدا را بازمی دارد.
از سوگ بر مخلوقاتش؟
بر فرشتگانش؟
که ببیند با چشمانش که آن ها رنج می کشند.
اندک اندک به مرگ می روند و هیچ نکند.
که فقط بر زمین جمع شود.
خیره به یک گوشه ی تاریک.
و بیندیشد به حضوری که...

با چشمانی اندک بیرون زده:
قلب سیاه است.

کاندیدا (آتلور، فرشته ی اول):
و روح من،
که باید بسوزد هنوز،
از آتشی که زمانی بر انگل ها ریخت.
گویا آنچه سوخت، فقط آن ها نبودند.
بخشی از روح من نیز سوخت با آن ها.

قارچ های قهوه ای و مقاله ی پزشکی:
آم؟
حسام? و نیما این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمی خواهم بمیرم

از زبان سابیس

تهی.
این است آنچه حس می کنم.
این لایه ی مبهم خاکستر که در خواب و بیداری می بینم و نفس می کشم.
تلخ آن است که به شکل یک پیروزی به من ظاهر می شود. آن لحظه که دست در سینه فرو بردم و بیرونش کشاندم و بر زمین انداختم تا آتشش بزنند.
قلب ... دیدن ادامه ›› سیاه را.

به زمین می افتم و هق هق می کنم.
نور کم جان شمع بیمارگونه نگاهم می کند. به یاد آن ها می افتم. عزیزانم، مخلوقاتم که دارند از دست می روند و من نمی توانم، قادر نیستم کاری برایشان بکنم.
سوگ قلب سیاه مرا اسیر خود کرده.

لوی را می بینم که تبدیل به تکه ای پوست و استخوان شده. صدای دومینیک مورن را می شنوم که پشت دیوارها با او حرف می زند و از جنون گادفری می گوید.
می بینم‌.
می شنوم.
و هیچ نمی کنم.

نگاهم را به نقطه ای تاریک در آن سوی تالار می دوزم. خشک و گرفته زمزمه می کنم:
"ممکن است آنجا باشی؟ خیره به من و شاهد نگون بختی ام؟
ببین داری با من چه می کنی؟
چرا؟
از کینه است؟"

زیارت.
بله، خون آشام ها و انسان ها. می بینمشان که از آمالثورا، نوکتیرا و مرز به نوکترنال کتدرال سرازیر می شوند. با شمع هایی در دست. با پیکرهایی بی جان یا نیمه جان بر شانه.
می آیند برای زیارت اهل قبور.

خشمگین می شوم از آن ها. چرا مردگان باید بتوانند آن ها را نجات دهند؟ چرا تصور می کنند رستگار نمی شوند، چون مرا ناامید کرده اند؟ چرا به سوی من نمی آیند؟ چرا مردگان را واسطه می کنند؟

پیکرهایی که بر میز مقدس بر پای مجسمه های قدیسین می آرامند. در نور ضعیف شمع. و با حفره های خالی کرم ها در بدن هایشان که با مایعی سوزان نابود شده اند. با تخم هایی در میان پوست و گوشت که نوزادان کرم به زودی از آن سر بر می آورند.

آتش‌.
شعله بر آن ها خواهند ریخت.
کرم ها از درد می لولند و می سوزند.
انگار که در رقص مرگ.
و پاک شدن.
و زیارت کنندگان اشک خواهند ریخت.

صدای ناله هایشان بر تنم فرو خواهد رفت. مثل خارهای کاکتوس های غول پیکرم. زهرشان در من جاری می شود. سوگشان را می چشم. به یاد سوگ خود می افتم. قلب سیاهی که نمی تپد. که دیگر نیست. که خاکستر شده.

دوباره به آن گوشه ی تاریک نگاه می کنم. صورتم در هم می رود. طوری که انگار آتش بر آن گرفته اند. چشمانم مرطوب می شود.
"ممکن است آنجا باشی؟ در حال نگاه کردن به من؟
که بخواهی مرا از این رنج نجات دهی؟

ممکن است رستگار شده باشی؟
با آتش؟
با مرگ؟"

هق هق می کنم.
"این تو هستی که حس می کنم یا فقط یک امید ظالم تب آلود؟"

اشک می ریزم.
ناله می کنم.
و می فهمم.

که آنچه قبلا داده بودم، کفاره نبود.
تنها یک آیین. ملبس به ردایی از نور ستارگان. اما یک فریب. خاموش شده با اولین نگاه سپیده دم.

و من کجا ایستاده ام؟
در یک آستانه؟

ممکن است بلغزم و سقوط کنم؟
که این بار همه جا تاریک شود، اما بدون درد؟

نمی خواهم بمیرم.
فقط می خواهم اندکی آرام بگیرم.
نیما و محمد فروزنده این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ما شبیه هم هستیم

از زبان دومینیک مورن

گادفری،
تو چه قدر شبیه من هستی.

می دانم تو اغلب به تفاوت هایمان فکر می کنی.
تو مرا یک راهنمای سختگیر اما مهربان می دانی که هر گاه خیلی پایین یا بالا می روی، تو را به ... دیدن ادامه ›› زمین برمی گرداند.

همیشه همین طور است.
آنکه عاقل تر و آرام تر است، منم.
و آنکه پرشورتر و دیوانه تر است، تویی.

من با تو شیطنت می کنم، می خندم.
اما در ذهنت باز هم دومینیک مورن، راهب اعظم شاه گابریل هستم.

و در این شب ها، در حالی که به بالینت در قصر نوکتیرا می آیم، در حالی‌ که تو با نگاهی گمگشته در تقلایی تا در چاه درونت دفن نشوی،
من باید تو را نگه دارم.

اما تو نمی دانی جنون چگونه دارد از مغز خود من می خورد.
تو از آن خون آشام بی مغز می گویی.
از اینکه چه طور گوشت و پوست و خونش را از هم دریدی، که چه طور با نگاهی گمگشته به تو خیره شد.
و من باید دستت را در میان دستانم بگیرم و آرامت کنم. بگویم لازم نیست این کابوس تا ادامه پیدا کند. این تاریکی غلیظ و قیرگون. که درد تو گناهت را به نور بدل می کند.

اما در همین حین به بدن های خشکیده و چشمان گودرفته فکر می کنم. آنان که نورم را دیده بودند و می خواستند به واسطه ی آن رستگار شوند. دیگر نخوردند. ننوشیدند. اما به جای نیکبختی، تنها گور سیاه نصیبشان شد. و کرم هایی که در آن ها لولیدند.

آن ها در ذهنم هستند. در روحم می خزند. مدام می میرند و زنده می شوند.
مثل خون آشام بی مغز تو.

می بینی، گادفری؟
ما شبیه هم هستیم.
تنها مرگ

از زبان گابریل

نشسته ام. تکیه داده بر تخت پادشاهی. اما نه در قصر. در یک معبد. دومینیک مورن کنارم ایستاده. دستش بر شانه ام است. حضورش ریسمانیست که مرا نگه می دارد. نمی گذارد فرو روم در تصویری که در ذهنم می درخشد.
می توانم خودم را ببینم. چنان که حالا هستم. طوری که انگار آینه ای مقابلم است.
تکیه زده بر تخت. ردایی سپید با تکه دوزی های طلا رنگ. یقه ای که باز شده و پوست رنگ پریده را آشکار کرده. دعوت می کند. به تعظیم؟ به پرستش؟ یا به خنجری که در آن فرو رود و خون جاری کند؟
من نفرت را پراکنده بودم. از خون خودم به عزیزانم نوشاندم. بخشیده شدم. نفرت رفت. اما ترس هست.

من:
"مجسمه ... دیدن ادامه ›› ای در محراب. برای پرستش.
آیا درد دل گفتن به یک موجود که خون ریخته، تباه کرده، رنج داده، رنج کشیده، رستگار کرده،
آیا سخن راز گفتن با این موجود، با یک پادشاه، پرستش است؟"

دومینیک مورن دستش را روی شانه ام می فشارد.
"کلمات. راحت می توانند گمراه کنند.
سرورم، شما می توانید پادشاه بمانید، اگر تنها رستگاری را به ارمغان آورید و نه آنکه ابزارش شوید."

من:
"اما دومینیک مورن،
آیا شاهان هم خون خود را نمی ریزند تا مردمانشان خاکستر نشوند؟"

دومینیک مورن:
"بله، اما خنجر به دست خودشان بر قلبشان فرود می آید."

زمزمه می کنم:
"به دست خودشان."

من خون آشام نشده بودم تا هدیه ی ابدیت را بگیرم. اما چرا حالا نمی توانستم تصور کنم که خنجر به دست خودم در سینه ام فرو رود؟
دستم را بالا می آورم و بر قلبم می گذارم.
به یاد می آورم آن لحظه را که دست خنجر دار مالخازار را بر آن نشاندم.
آن لحظه که از او خواستم یا از من بنوشد و یا به من مرگ دهد.
و او از من نوشید.
اما آیا حالا دارم به مرگ نمی روم؟

من او را هر لحظه بیش از پیش به نور خود می کشانم. اگر خاکستر شود، می میرم. و اگر تاریکی اش را بر من آوار کند، باز هم خواهم مرد.

رستگاری با مرگ یک پادشاه.
رستگاری با مرگ یک خدا.

من از این می ترسم که خدای قربانی شوم؟
یا از الوهیت؟
یا از مرگ؟

من:
"دومینیک مورن،
در چشمان او، گادفری نفرت بود، وقتی به دیدارش رفتم.
دستم را گرفت و گفت من مالخازار را از او دور می کنم، تو را از او دور می کنم و با این حال نمی تواند از من منزجر باشد. می گفت از خودش بیزار است که در برابرم زانو زده و مرا فرشته ی خدا خوانده."

دومینیک مورن:
"سرورم،
نور به زانو درمی آورد، عشق می زاید و نفرت. آرامش و وحشت. اما این چیزیست که شما را شاه آمالثورا کرده.
به یاد داشته باشید. چه فرشته شوید و چه خدا و چه هیچ کدام از این دو، شما پادشاه آمالثورا هستید."

سینه ام را می بینم که شکاف برمی دارد. خون سرخ جاری می شود. در یک جام. در یک دست. در یک دهان.
برای رستگاری.
و یا شاید هم تنها مرگ.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به خاطر قلب سیاه

از زبان سابیس

حالا باید تنها خوشحال باشم.
آنچه می خواستم، اتفاق افتاد. دیگر روحم از رنج فرزندانم نمی نوشد. دیگر آن برکه ای که عذاب را مثل آب می خواست تا نخشکد، نیست.
و من سبک شده ام.

اما نمی توانم لبخند بزنم.

دستم را روی سینه ام می گذارم. چیزی زیر آن می تپد. اما قلب سیاه نیست.
غده ای در گلویم جمع می شود.
تیرگی ... دیدن ادامه ›› بر من غالب می شود.
زجر می کشم.

خودخواه نیستم؟
نمی دانم.
به گمانم هستم.

اما نمی توانم به آن فکر نکنم. اینکه چه طور می خواستم قلب سیاه پر نور شود. من می خواستم رستگاری را با او تجربه کنم. در حالی که زنده در سینه ام می تپد.
اما حالا او مرده.
خاکستر شده.

هق هق می کنم. اشک می ریزم.
و به خاطرش از خودم بیزار می شوم.
اما سوگواری اکنون همروحی من است.
گره خورده به وجودم.
ترکم نمی کند.

بلند می شوم و به سمت پنجره می روم. به منظره ی شنزار زیر نور ماه نگاه می کنم. به خارهای درشت و نوک تیز کاکتوس های غول پیکرم که هم به رنج تهدید می کنند و هم انگار نگاهی غم آلود دارند.
رویم را از پنجره برمی گردانم و از اتاق بیرون می روم. به سمت راه پله. خارج از قلعه. نزد کاکتوس هایم.
انگشتانم را روی تنشان، در فاصله ی بین خارهایشان می کشم. حس می کنم با نگرانی به من خیره می شوند. لبخند می زنم.
آه، بله.
این کشیدگی لب ها روی پوست بیمارم.
من دارم لبخند می زنم.
"نگران نباشید، عزیزانم.
خارهایتان اگر در من فرو روند هم شکایتی ندارم.
آن ها به یادم می آورند.
سوزش قلب سیاه را.

به سینه ام فشار می آورد و مرا می سوزاند.
می دانید،
یک بار حتی آن را بیرون کشاندم و بین انگشتانم فشردمش.
داشتم فکر می کردم که او را بکشم.
اما در همان لحظه،
ماتئو از میان او متولد شد."

انگشتم در تیزی یک خار فرو می رود.
یک قطره خون بر شن ها می چکد.
سرخ نیست.
سیاه است.
بقایای خون قلب سیاه.

من:
"ماتئو، فرشته ی دوم من.
در حقش بد کردم، می دانم.
و حالا باید شاهد این باشم که به خاطرم بیش از پیش رنج بکشد.
تکه تکه شود.
خون سرخش بریزد.

و من هیچ گاه نتوانستم از او بیزار نباشم.
فکر می کردم او بود که سبب شد نتوانم در آن لحظه قلب سیاه را بکشم.

اما حالا ببینید‌.
قلب سیاه مرده. من به خاطرش سوگوارم. و هنوز نمی توانم ماتئو را دوست داشته باشم."

حرکتی را در بین شن ها حس می کنم. لوی است که دارد از پیاده روی شبانه اش برمی گردد. لبخند به لب دارد. اما چشمانش بی فروغ شده اند و پوستش مرگ را به یادم می آورد.
او دارد خودش را ویران می کند، به این خیال که مرا نگه دارد.
قلب سرخِ با من بیگانه ام باید به خاطرش بسوزد، اما در عوض خشم را حس می کنم. شاید یاد ماتئوست.

باید جلو بروم و لوی را بگیرم. نگذارم از هم باز شود. اما نمی روم. رویم را از او برمی گردانم. می دانم که دلچرکین نمی شود. فکر می کند به خاطر قلب سیاه است. و هست.
پیرمرد ماهی گیر

نگاه کردن به آبی آرام و پاک دریاچه آشفته ام می کند.

باز اینجا هستم. در ساحل این دریاچه. کوه، استوار در برابرم ایستاده و انگار نگاه خیره اش را از میان مه به من دوخته. قضاوتم می کند. یا شاید هم سرزنش. انگار که مه، کثافتی باشد که از جان خودم بر او انداخته باشم.

دستانم را بالا می آورم. مقابل سینه ام نگه می دارم. انگشتانم را در هم حلقه می کنم. انگار که در حال دعا باشم. اما نه. هنوز نه. نمی خواهم الان شروع کنم. اول باید به یاد بیاورم.

نگاهم را به پایین می دوزم. به انعکاس چهره ی چروکیده ام بر آبی پاک سطح آب. پوستم چنان در هم جمع شده که انگار ... دیدن ادامه ›› سیبی خشکیده است. روزی پر آب، سرشار از نور. و حالا پلاسیده، آلوده به گناه.

و مسببش کیست؟
تو هستی، سرورم، تو!
کاش می توانستم این کلمات را با صدای بلند فریاد بزنم. مقابل قصرت. زیر ایوان اتاقت.
سرورم، شاه مالخازار!
تو مرا به این حال انداخته ای.
تو که خود را تنها شاه می نامی و اگر کسی خدا بخواندت، مرگ بر او می نشانی.

اما می دانم اگر من چونان کنم، تو نیستی صادق را به من نمی دهی. فقط روحم را می کشی. با فرو نشاندنم به حیاتی که زوالم را هر لحظه بیش از پیش به من بچشاند.

من داشتم رستگار می شدم، سرورم.
مثل همین ماهی هایی که هر روز در تور به دام می اندازم و بر شن های ساحل می ریزم تا در رقص نجیب مرگ بالا و پایین بجهند و در آغوشش آرام بگیرند.

من در آستانه ی یک مراسم بودم. داشتم می مردم. پیکر تاریک و آلوده به گناهم را ترک می کردم تا به بالا بروم. تا روحم در جسم سابقم بنشیند. همان که نور بود. عاری از این چروک های گناه آلود که از پاکی سطح آب به من خنجر می زنند.

و من،
یک شب تو را دیدم و با تو حرف زدم.
بدون فریاد. بدون خشم. به یاد داری؟
نمی دانم چرا. به گمانم محسور زیبایی ات شده بودم. من یک موجود فانی پیر و چروکیده ی بدبخت که بوی گند گناه ماهی را می دهد، با تو، شاه‌خدای خون آشام نوکتیرا برخورد کردم و قلبم از شکوهت به لرزه درآمد.

زانو زدم و ردایت را در دست گرفتم. تو با تاسف به من خیره شده بودی. به آسیب پذیری ام. به گذر زمان، به حقیقت طبیعت که من برچسب گناه را بر آن می گذاشتم و خودم را و تو را بابتش سرزنش می کردم تا آرام بگیرم.

و تو،
گذاشتی من لب به شکوه بگشایم، هق هق کنم که چرا مرگ را از من گرفتی.
چون تو می فهمی، می دانی. آن را چشیده ای.
روزی مرگ از تو هم گرفته شد.
با قیرخون قلب سیاه.

اما آنچه از تو ستانده شد، بی مرگی را برایت به ارمغان آورد و آنچه از من ستانده شد، مرگ رقت انگیز را برایم به ارمغان آورد.

بله سرورم.
تو گذاشتی من محکومت کنم.
من آن چیزی را به تو دادم که تو خواهانش بودی. اینکه بشنوی، از دهان یک موجود رقت آلود چون من، که تو گناهکاری.
این را می توانی تاب بیاوری.
سنگینی اش را به جان بخری.
اما تاب نخواهی آورد،
اگر بفهمی که تو،
یک خدایی.

و این بار، سرورم،
دیگر اعتراف نجواگونه ای نخواهد بود.
من حالا نزدت خواهم آمد و حقیقت را فریاد خواهم زد.
تو نخواهی شکست، چون نخواهی فهمید.
اما روحت ترک برخواهد داشت.
خطی ظریف. آن قدر که از نگاه نامیرایت دور می ماند.
ولی من آن را می بینم.
نه با چشمانم.
با پوست چروکیده ی آلوده به گناهم.

اما حالا من،
دعا می کنم.
مرگی نه برای مرگ

از زبان مالخازار

"فقط گرسنه ام."

ناگهان از جا می پرم.
به خواب رفته بودم. تکیه زده بر دیواره ی معبد. مقابل تن سنگی یک قدیس. آن زمزمه چه بود؟ صدایش شبیه به او بود. گادفری.
به خود می لرزم. مدتیست ... دیدن ادامه ›› خون ننوشیده ام. اما انگار آنچه اکنون نیازش دارم، رفع عطش نیست. نمی توانم بنوشم. نه قبل از اینکه اندکی آرام بگیرم.

جسدی پوسیده. آنکه رستگار می کند. مرگ می دهد، اما نه برای مرگ. برای حیات. پر کردن آن حفره های خون آلود که کرم های انگلی در آن لولیده اند و از پوست و گوشت خورده اند و به استخوان رسیده اند.

آه، آن کلمات. نوشته شده با خطوطی لرزان در دفتر شومی که آن خون آشام، آدرین با خود حمل می کند. او که حالا پای قربانی شده اش را ناخواسته به دست آورده، اما در جنون، در ایمان بیشتر فرو رفته. با قاطعیت و عظمی راسخ تر.
او حالا در راهروهای یک دیوانه خانه در نوکتیرا قدم برمی دارد. خودم به گابریل پیشنهاد دادم از آمالثورا به اینجا منتقلش کند. می خواستم از گابریل دور باشد.
چرا؟

چون گابریل را به یاد لرد سابیس می اندازد؟
و من نمی خواهم این طور باشد، مهم نیست چه قدر خود را بی تفاوت نشان می دهم، وقتی گابریل از وحشت خورنده اش از لرد سابیس با من سخن می گوید.

و حالا گادفری.
دیشب مجنون تر از همیشه پشت درب های تالار آمده بود و فریادزنان خواسته بود مرا ببیند. از آتلور خواستم برود و آرامش کند.
چه بیهوده. گادفری به او نفرت می ورزد، در حالی که از او متنفر نیست. هر آنچه که به من نزدیک باشد، یا برایش قدیس می شود، مثل گابریل، یا پیام آور عقلانیتی که او نمی خواهدش.

نگهبان ها کشان کشان بردندش به معبد.
دور شده بود از اینجا، اما هنوز صدای فریادهایش را در گوش هایم می شنیدم.
نمی خواستم او را ببینم. نمی خواستم نزدیکش شوم.
مدتی به او نرم شده بودم، اما حالا دوباره خشمم به او شعله ور شده بود. نمی توانستم تحمل کنم که به مرز می رود. نزد آن راهبه ی ملعون، دختر گابریل، رزالی. نزد دخترش، نوه ی انگلی ملعون من و گابریل، لوسیندا. و نزد پطروس، پسر گابریل، راهب ملعونی که او را زمانی شکنجه داده بود تا انسانیت را به او برگرداند.
از هر سه شان نفرت دارم.
اما از گابریل نه‌.
او مثل یک سد مانع از این می شود که آن ها را به جهنم بفرستم.
و به همین سبب از گابریل هم خشمگینم.

آتلور می گوید گادفری نباید این گونه بین نوکتیرا و مرز در رفت و آمد باشد، اما نباید با زور او را مهار کرد.
از آتلور هم خشمگینم.
فراموش نکرده ام که آن شب چه طور داشت به گادفری می گفت که یا باید در نوکتیرا بماند یا در مرز.
چه طور جرات کرد؟

خشمگین. بله. اما بیشتر از آن، خسته. انگار توانی برای روحم نمانده تا با آتشش بر بقیه بتازم. پس به این معبد پناه آورده ام. جایی که آتلور در آن مردمان نوکتیرا را هدایت می کند. به فرمانبرداری از من و نپرستیدنم.
پورخند می زنم.
چه تناقض مضحکی!

فریاد. زمزمه ی گرسنگی در مغزم.
من آن شب به دیدن گادفری رفتم. صدایش دست از سرم برنمی داشت. آن شب چیزی در جنونش متفاوت از قبل بود. و این دلهره به جانم انداخته بود. مثل کرمی انگلی که دارد روی پوست می خزد و دندان های ریزش را اندک اندک در گوشت فرو می کند.

من آمدم اینجا. داخل همین معبد. همین جا که گادفری اکنون در تالار کناری اش در تابوتش آرمیده. با جسمی اشباع شده از داروهای آرام بخش. همین جا که تکیه داده بر دیوارش، صدای نفس های آهسته ی او را می شنوم.

من به دیدار گادفری رفتم. او که داخل تابوت با طناب بسته شده بود، مثل حیوانی آشفته و از نوشیدن داروهایی که راهب ها می خواستند به او بخورانند، سر باز می زد.
با دست به راهب ها اشاره کردم که بروند و به گادفری نزدیک شدم. موهای بلند سیاه و مجعدش به هم ریخته بود. پوستش رنگ پریده تر از همیشه بود. جای دندان هایش رو لب هایش مانده بود. کهربایی چشمانش کدر شده بود. پلک هایش کبود بود‌.

من کنارش نشستم. نگاهش کردم. با ترکیبی از خشم، انزجار و دلسوزی‌. گادفری که حالا دیگر تقلا نمی کرد و آرام گرفته بود، لحظاتی به من خیره شد. بعد چهره اش در هم رفت و اشک چشمانش را پر کرد.
گفت اتفاق وحشتناکی برایش افتاده. یک خون آشام بی مغز بی گناه را آهسته و زجرآلود تا دم مرگ برده و نمی داند او هنوز زنده هست یا نه.
همه چیز را با جزئیات برایم تعریف کرد. اینکه چگونه یک شاخه را در مغز نرم او فرو کرده و اینکه چگونه آن موجود با چشمان گنگ پرسشگرش به او خیره شده‌، انگار که بخواهد بفهمد چه معنایی پشت تمام این ها نهفته است. این انزجار و وحشتی که با خشونتی عریان هم آغوش شده.

من لحظاتی فقط به او نگاه کردم. بعد با صدایی آرام گفتم خون آشام های بی مغز گوشت لهیده ی نرم ندارند. جسم آن ها مثل هر خون آشام دیگریست. مثل هر خون آشام دیگر، برای کشتنشان باید سرشان را قطع کرد و جسدشان را به آتش کشاند. و آن ها آرام و معصوم نیستند. به هر موجود زنده ای که نزدیکشان شوند، حمله ور می شوند و او را از هم می درند.

گادفری اصرار کرد که این موجود با بقیه ی همنوعانش فرق داشت. من به او گفتم مجنون شده و باید دارو بخورد. او گفت می خواهد لرد سابیس را ببیند و درباره ی این موجود با او حرف بزند. گفتم ممکن نیست. لرد سابیس الان در وضعیت مساعدی نیست. او مجنون شده. و تو نیز. ملاقات دو مجنون با یکدیگر؟

و بعد رویم را برگرداندم و از او دور شدم، در حالی که صدایم می کرد و می خواست که بمانم و به او گوش دهم.

جسدی نرم و رستگار کننده.
او، آدرین می گفت. زمانی که به دیوانه خانه رفته بودم، برای ملاقاتش. از روی آن دفتر شومش می خواند. همان که می گوید متعلق به لرد سابیس است و حاوی رهنمون های رستگاری. دفتر، باز شده بر یک دستش. دست دیگر بالا رفته، با انگشتی که به آسمان اشاره می کند.
نرم و رستگار کننده. نیش هایی که فرو می روند و گوشت را می کنند. دردی که انتهای آن آرامش است. اما نه آرامش مرگ.
حفره های خون آلود به جای مانده از انگل ها پر می شوند.
مگس ها اطرافشان پرواز نمی کنند.
تعفن می رود.

لعنت به همه ی آن ها.
دستم را روی پیشانی ام می گذارم و آه می کشم.
آن ها می خواهند دنیا را به دیوانه خانه بدل کنند. اما کور خوانده اند.
جلویشان را خواهم گرفت.
شاید بعد از اینکه کمی دارو خوردم، اندکی خون نوشیدم و اندکی در تابوتم آرمیدم.
مرگی نه برای مرگ، بلکه برای حیات.

به خودم لعنت می فرستم.
چرا دارم این عبارات را تکرار می کنم؟
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هیولای معصوم و مرگ زجرآلود

از زبان گادفری

در منطقه ی مرزی ام. در حیاط پناهگاه خون آشامان. معبد سابق.
به اینجا می آیم. نه برای جبران عشقی که از معشوقم رزالی و از دخترم لوسیندا دریغ کردم. بلکه چون حس می کنم چیزی ناتمام بین من و پطروس وجود دارد. و بین من و ایتاچی.
آن شکنجه ها. زخم هایی که ردشان نه بر جسمم که بر قلبم مانده. نیاز دارم ... دیدن ادامه ›› پاکشان کنم.

ایتاچی هنوز نمی تواند با من حرف بزند. برایش سنگین است. اما پطروس مرا به حضور می پذیرد. در تالاری برای اعتراف.
از کرده های ناپسندش نمی گوید. از تلاشش برای صلح در مرز می گوید. از اینکه چه طور سعی دارد خون آشام ها را به نور برگرداند، بدون آنکه زخم هایی عمیق به تن و روحشان بزند. از اینکه چه طور وقتی به هدفش نزدیک می شود، حس می کند سعادت برایش ممکن است و چه طور وقتی دستانش با خون می آمیزد، حس می کند به سمت گودالی تاریک کشانده شده.
به من می گوید که می ترسد سرانجام داخل آن گودال بیفتد. اینکه اگر چنین شود، دیگر نتواند به بالا برگردد.

و من گوش می کنم. به صدای آرام، اندوه آلود و شکسته اش. و به او نگاه می کنم. به پوست سپید مرمرینش، به چشمان آبی مثل اقیانوسش، موهای بلند مجعد و طلایی اش. به این چهره ای که همچون فرشته ای سقوط کرده است.

می گذارم بگوید و وقتی اعترافاتش را تمام می کند، به سمتش خم می شوم، دستانش را می گیرم و می فشارم.
مدتی در سکوت می مانیم و بعد من آغاز می کنم.
اعتراف می کنم. به او می گویم که چه طور می خواهم معشوق رزالی باشم، پدر لوسیندا، اما نمی توانم. اینکه به چشمان آبی و معصوم دخترم نگاه می کنم و می خواهم در آغوشش بگیرم. اما بعد به خاطر می آورم او چیزی نیست که به نظر می آید. می ترسم که بدنش در هم بپیچد و به همان کرم انگلی ای بدل شود که قبلا بود. که هنوز هم هست. جایی در درونش.
و رزالی. می خواهم به آبی آرام چشمانش نگاه کنم و حس کنم در آن ها غوطه ورم. که دردهایم آهسته از روزنه های پوستم بیرون می ریزد و در پاکی نگاهش محو می شود.
اما در عوض می بینم که چه طور در شبی شوم نزدیکی ام به او یک انگل را از دل انگل بیرون آورد.

من می گویم و تمام می کنم و او به سمتم خم می شود و دستانم را می گیرد و می فشارد.
لحظاتی در همان حال، و بعد من بلند می شوم و می روم. به سمت نوکتیرا. به قصر. به سوی سرورم، مالخازار که این شب ها با من حرف نمی زند.
او خود اجازه داده به مرز بیایم. اما با این وجود با من تنگ خلقی می کند. از من دلخور است و خشمگین.
شاید باید خوشحال باشم که چنین می کند‌. که با وجود ترس های گذشته ام او در حال سپردنم به فراموشی نیست.
اما من نیاز دارم با او حرف بزنم.
باید به او بگویم چه حسی دارم.
که شاید فقط او بتواند آرامم کند.

در حال عبور از جنگلم که صدایی می شنوم. نگاهم را به سمتش برمی گردانم و او را می بینم.
یک خون آشام بی مغز. با پشتی خمیده. دهانی نیمه باز. چشمانی فرو رفته در کاسه. خس خسی که از اعماق گلویش می آید. و نگاهی گنگ.

وحشت مثل آوار بر من می افتد. به سمت یک درخت می روم و شاخه ای از آن می کنم و به سمت آن موجود یورش می برم. به سینه اش ضربه ی محکمی می زنم و او به پشت بر زمین می افتد. با همان چشمان بی خبر از دنیا به من نگاه می کند.
و من با شاخه بر سرش می کوبم.
کله اش سفت نیست. انگار که نیمه جامد است. به داخل فرو می رود. شکاف هایی برمی دارد و تکه های گوشت و خون از آن بیرون می زند.
حالم به هم می خورد. اما شاخه را دوباره بر سرش می کوبم. دوباره و دوباره، در حالی که نگاه گنگ و شاید حالا پرسشگر خون آشام بی مغز به من دوخته شده.
او که حتی نمی خواست به من آسیب برساند و من این گونه با بی رحمی به او حمله کردم و حتی یک مرگ سریع و کم درد نصیبش نکردم.
او که حالا دارد به خود می پیچد و من نمی توانم بکشمش، مهم نیست چه قدر با شاخه بر سرش می کوبم.

به هق هق می افتم.
"چرا فقط نمی میری؟
خواهش می کنم تمامش کن."

شاخه را داخل کله ی شکافته شده اش، لای مغز لزجش فرو می کنم و فشار می دهم. چشمانش گشاد می شود و بیرون می زند. دهانش طوری به حرکت درمی آید که انگار می خواهد چیزی بگوید.
اما فقط خس خس می کند. دستش را به سمتم بالا می آورد.

شاخه را پایین می اندازم و رویم را از او برمی گردانم. دستم را به سمت گلویم می برم. غده ای که در آن شکفته را حس می کنم. تلوتلو خوران به سمت نوکتیرا می روم. به سوی قصر. در حالی که اشک می ریزم.

خودم را به تالار اصلی می رسانم. می خواهم وارد شوم که نگهبانان جلویم را می گیرند. هق‌هق کنان می گویم:
"بگذارید داخل شوم. باید همین حالا با سرورم، مالخازار حرف بزنم."

یکی از آن ها:
"لطفا از اینجا بروید، سرورم. پادشاه نمی خواهند شما را ببینند."

من:
"نشنیدی چه گفتم؟ من باید با او حرف بزنم.
نمی بینی چه حالی دارم؟ من دارم می میرم."

و با شدت بیشتری هق هق می کنم و سعی می کنم در را باز کنم و داخل شوم، اما نگهبان ها بازوهایم را می گیرند و مرا عقب می کشند.

من:
"رهایم کنید. بگذارید سرورم را ببینم."

در این لحظه در تالار باز می شود و کسی از آن بیرون می آید.
شاه مالخازار نیست. راهب اعظم آتلور است. با آن موهای بلند صاف و سیاه و ردای سیاه نقره دوزی شده اش.
او با همان لحن آرامی که از آن نفرت دارم، رو به من می گوید:
"بیا به معبد برویم، گادفری. با همدیگر حرف می زنیم و من به تو دارو می دهم تا حالت خوب شود."

من با لحنی تند و خشم آلود:
"داروهای ملعونت را برای خودت نگه دار. و ضمنا من هیچ حرفی با تو ندارم. می خواهم سرورم مالخازار را ببینم."

آتلور با قدم هایی آهسته به سمتم می آید و چشمان سبز روشنش را به من می دوزد.
"گادفری، شاه مالخازار نمی تواند تو را ببیند. اما او نگران توست."

من:
"این مزخرفات را به من تحویل نده. فقط بگذار او را ببینم."

آتلور رو به نگهبانان:
"او را به معبد ببرید و به راهبان بسپارید. بگویید او را داخل تابوت ببندند و به او دارو بخورانند."

نگهبان ها مرا به عقب می کشند و من فریاد می زنم:
"لعنت به تو، آتلور. تو یک موجود متعفنی. تو سرورم مالخازار را از من گرفته ای."

و آتلور فقط نگاه محزونش را به من می دوزد، در حالی که نگهبان ها مرا کشان کشان به سمت معبد می برند.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوباره خون آشامی در مزرعه ام.

از آپارتمان شهری برگشتیم به ویلای روستایی‌.

اینجا یه حال و هوای دیگه ای داره.
انگار وقتی میام اینجا، از ماده کنده میشم و میرم به فراماده.

این خونه و مزرعه ی چسبیده بهش نقش مهمی تو رمانم داشت. روح آتلور فرشته و تئودور شبه قورباغه به طبیعت اینجا گره خورده.

شاید بتونم این ... دیدن ادامه ›› طور بگم که شهر گوتیکیه که خوی وحشیشو تو لباس سنگ و آهن مخفی کرده تا تو یه مراسم درباری شرکت کنه.
و روستا گوتیک وحشی و عظیم و افسار گسیختست. زیبایی، عشق و ظرافتی که با خطر و تهدید ترکیب شده.

وسعت و طبیعت اینجا به خصوص تو شب منو یاد لرد سابیس میندازه.
وقتی به منظره ی بی انتهای مزرعه تو نور کمرنگ شب نگاه می کنم، انگار دارم خود لرد سابیسو می بینم.
غم، زیبایی، تاریکی و گناه.
محمد لهاک این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تا رستگار شوند

از زبان گادفری

در قصرم. در راهرویی کنار یک پنجره. به گورستان نگاه می کنم. و انگار حس می کنم تکه استخوان هایی که لرد سابیس نتوانست به حیات بازگرداندشان. در ذهنم می بینم کرم هایی را که لا به لای گوشتشان می خزند و از آن ها تکه تکه می کنند و می خورند. و این بار آن کرم های انگلی نیستند که تاریکی جاودان می بخشیدند. این ها می بلعند و تنها یک تکه استخوان باقی می گذارند.
و این پایان آن به فنا رفتگانیست که گور بدل به لانه ی ابدی شان شده؟
آیا چیزی از آن ها باقی نمانده؟
شبحی که بر فراز قبرهایشان بچرخد یا روحی که به بالا عروج کرده باشد؟

چیزی از این قبرستان در گوش من زمزمه ... دیدن ادامه ›› می کند. و آن لحظه را در ذهن من زنده می کند. آن هنگام که هم خود بودم و هم لرد سابیس. لحظه ی اعتراف. ردای سپید. صف های مخلوقات در برابرم. در صورت هایشان چه بود؟
خشم از لرد سابیس به خاطر گناهانش؟
یا یک میل شعله ور برای بلعیدن او؟

می دانم که هر دو. و دومی از اولی پدید آمده بود. و این همان بود که سرورم، مالخازار از آن می ترسید.
آیا در کابوس هایش آن را می دید؟
مخلوقات را که به سمتم هجوم می آورند، دندان در من فرو می کنند، از گوشتم می کنند و می خورند.
و این گونه رستگار می شوند.

چه افکار شومی‌. زشت و وقیح. این نبود آنچه می خواستم به آن فکر کنم. تاریکی سنگین و تعفن آلودی که از روزنه های بینی ام ورود می کند و به سینه ام، قلبم، روحم می رود و آنجا سکنی می گزیند.
من می خواستم به نور فکر کنم. به آن حس پرستیده شدن. به پرستیدن.

سرورم، مالخازار. نمی توانم به او بگویم. که وقتی در برابرش زانو می زنم و بر دامانش بوسه می زنم، او را چیزی بیش از پادشاهم می بینم. بیش از بدل کننده ام. من او را خدای خود می بینم. و حالا دیگر در نوکتیرا این کفر است.

اما او می داند. از نگاه فروزانش می فهمم. از پوست رنگ پریده ی در هم رفته اش. و لب های به هم فشرده اش. دست های مشت کرده اش.
می دانم که از یک سوی می خواهد مرا تنبیه کند و از سوی دیگر میل دارد به من بی توجه بماند. او فکر می کند بعد از حلول لرد سابیس در وجودم دیگر هیچ گاه مثل سابق نشدم. او مجنون می انگاردم.

اما من فقط گرسنه ام.
و خون سیرابم نمی کند.
دیگر نه فقط خون انسان.

روحم خون شاه مالخازار را می خواهد.
و شاه گابریل.
و لرد سابیس.
و قلب سیاه مرده را.

از پنجره کنار می روم و به سمت پله ها روان می شوم. می خواهم به گورستان بروم. و از نزدیک رایحه ی حضور آن ها را بچشم. کرم هایی که می کنند، می جوند و می بلعند تا رستگار شوند.
گادفری:
"طوطیا چیست؟

یک موجود خاردار ساحلی.
به نظر یک چیز تزئینی می آید، اما تاریک تر و خطرناک تر از آن چیزیست که جلوه می کند.
فقط کافیست یک پای برهنه بر اثر بی احتیاطی بر رویش قرار گیرد.
خارهایش در گوشت نرم فرو می رود.
بسیار جگر سوز.
بسیار دردآلود.

و بعد؟
طوطیا را نمی توان همین طور کشید و بیرون آورد.

نمی دانم چون نمی خواهد یا نمی تواند.

فقط ... دیدن ادامه ›› می توان زیر آن شعله گرفت تا آب شود.

سرنوشت جان گدازیست برای طوطیای بیچاره.

او که شاید حتی نمی خواست در گوشت نرم فرو رود.
او که در گوشت نرم به دام می افتد.

دومینیک مورن جان،
می توانم تصور کنم که لرد سابیس شرارت ناخواسته ی خود را با شرارت ناخواسته ی طوطیا مقایسه کند و بترسد که سرنوشت طوطیا نصیبش شود."
شاید عجیب به نظر برسه، ولی بعد از پروژه ی طولانی مدت رمان نویسیم، چالشی که این روزا دارم، استراحت کردنه. انگار ذهنم سختشه که خودشو با شرایط جدید وفق بده.
جز اون چند سالی که داشتم رو دنیای داستانیم کار می کردم، سالای قبلی زندگیمم یه جوری تو فشار بودم. در واقع گمگشته بودم، چون نیاز داشتم یه کاری انجام بدم که روحمو راضی کنه، اما جرات نداشتم برم سمتش و در نهایت ترکیبی از یه سری اتفاقا و یه اشتیاق درونی باعث شد نوکترنال کتدرالو خلق کنم.

الان دارم سعی می کنم کارای سبک انجام بدم. لزوما نرم سمت فیلمای تاریک و سنگین گوتیک. چیزای مفرح یا کمدی ببینم. وقتی طالبی می خورم، به بحرانای وجودی فکر نکنم. 😄

چندین سال پیش که رفتم دکتر، بهم گفت مشکل تو اینه که همش تو عمقی، بعضی وقتا نیازه که بیای رو سطح. فکر کنم الان وقت خوبیه که به توصیه اش عمل کنم.
حسین چیانی، امیر مسعود، پونه ٢٥ و مهشاد این را خواندند
نوشین پیشوا و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از شخصیت های دنیای داستانی ام، لرد سابیس.
حسین چیانی و امیر مسعود این را خواندند
امیر علی چاقمی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات

تماس‌ها

sadaf.alinia7777@gmail.com
sadaf-alinia-b74173288