در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 07:45:11
 

صدف نویسنده و خالق دنیای گوتیک-فانتزی «نوکترنال کتدرال» است.

او از کودکی با داستان‌گویی، نقش‌آفرینی و ادبیات خیال‌انگیز رشد کرد و بعدها با آثار نویسندگانی چون دارن شان و آن رایس به ادبیات گوتیک علاقه‌مند شد. جهان «نوکترنال کتدرال» حاصل سال‌ها جهان‌سازی و تأمل درباره ایمان، رستگاری، رنج، عشق، قدرت، هویت و امید در دل تاریکی است.

در آثار او، خون‌آشام‌ها، خدایان، هیولاها و انسان‌ها درگیر پرسش‌هایی عمیق درباره معنای زندگی، تقدس، آزادی و مسئولیت هستند. او به خلق جهان‌های اتمسفریک، شخصیت‌های پیچیده و داستان‌هایی علاقه‌مند است که میان تاریکی و نور، تراژدی و امید، پلی برقرار می‌کنند.

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
بقیه به هوش مصنوعی:
ما رو ببر تو دهه ی هشتاد.

من:
منو با حال و هوای هنری هشتم گوتیکی درست کن.
شیش تا زنم دورم باشن.
نه یکیشون نباشه، اعدامش کردم.
وقتی یک انسان بودم

از زبان بنجامین

خیلی ناگهانی اتفاق می افتد.
یکی از مهمانی های نیل. در باغ یک عمارت روستایی در مرز. و یک انسان اشراف زاده که ناگهان بدنش منقبض می شود، رگ هایش برجسته، چشمانش بیرون می زند و خم می شود و روی زانوهایش می افتد و عق می زند و سیلی از کرم های انگلی از دهانش بر زمین جاری ... دیدن ادامه ›› می شوند.

مهمان ها وحشت زده می شوند. انسان ها جیغ های هراسان می کشند و از آن مرد دور می شوند. و خون آشام ها؟
شواهدی نیست که این انگل روی آن ها تاثیر دارد، اما با این حال می بینم که رنگ از رخسارشان می پرد و با قدم هایی مردد از آن مرد و از انگل هایی که بر کف زمین می لولند، فاصله می گیرند.

من به سمت مرد می روم. کنارش می نشینم و با یک دست بازویش را می گیرم و یک دستم را بر پشتش می گذارم. او با حالتی وحشیانه مرا پس می زند و با چشمانی آکنده از خشم به من خیره می شود‌.
"همه ی این ها تقصیر شما خون آشام های ملعون است. همه تان لجن هستید. آن هایی که دوست دارند ما بپرستیمشان. آن هایی که از خون شرورهایمان می نوشند..."

صدایش طوری می شود که انگار خشم دارد او را از درون می شکافد. عضلاتش منقبض تر و پوستش کبود می شود‌.
"آن ملعون های آیین قدیم که می خواهند ما در برابرشان زانو بزنیم و خونمان را تقدیم کنیم.
و شاه مالخازار؟
او هر که را بخواهد شرور می نامد و خونش را شیشه می کند و به آن بانکش می فرستد و خون آشام ها صف می کشند تا سهمیه بگیرند، انگار که ما روغن یا برنج هستیم.

لعنت به او. لعنت..."

من دوباره بازویش را می گیرم.
"آرام باش. بگذار کمکت کنم. من یک پزشک هستم."

به تندی پسم می زند و انگشت اشاره اش را با حالتی متهم کننده به سمتم می گیرد.
"تو را می شناسم، دکتر بنجامین.
تو سگ آن شاه گابریل ملعون آمالثورا هستی.
قانون منع خون انسان؟
چه خزعبلاتی!
انسان ها هنوز هم دارند در آنجا شکار می شوند."

سرش را خم می کند و آن را با حالتی گیج به طرفین تکان می دهد. دستش را بالا می برد و در هوا می چرخاند. انگار می خواهد چیزی بگوید که گفتنش با کلمات آسان نیست. رنگ از چهره اش محو می شود. با لکنت می گوید:
"آن موجود. بله، او. همان که خدای اعظم می نامندش."

رویش را به سمتم برمی گرداند. با حالتی درمانده نگاهم می کند. بازوهایم را می گیرد.
"اسمش را بگو."

می خواهم کمکش کنم از زمین بلند شود، اما او بازوهایم را فشار می دهد و در حالی که چشمانش را به من دوخته، تکرار می کند:
"اسمش را بگو."

من:
"لرد سابیس."

چهره اش در هم می رود و چشمانش اشک آلود می شود‌.
"آه بله، او.
او خود جهنم است. من نمی دانم او چیست. هیچ کس نمی داند. می دانی، من چندان به او فکر نمی کردم. برای من فقط یک موجود مجنون جایی در مرز و در وسط بیابان بود. من با درباریان آمالثورا و نوکتیرا کار داشتم. می دانی، من..."

دستش را به یقه ام می گیرد. نگاهم به پایین می لغزد و کرم های انگلی را می بینم که از او و از من بالا می روند. آب دهانم را قورت می دهم.

مرد چشمانش را به من می دوزد.
"من کارهای وحشتناکی کردم. گاه خون آشام های مظنون آمالثورایی را به حکومت لو می دادم. گاه برای خون آشام های آنجا خون انسان فراهم می کردم.
و در نوکتیرا؟ انسان ها را با برچسب شرور به قصر تحویل می دادم. و پیشتر خانواده ها را فریب می دادم تا عزیزانشان را برای مراسم خون نوشی بفرستند.

اما من مجبور بودم. می فهمی؟
من یا باید روحم را به سیاهی می فروختم یا می گذاشتم جسمم در یک گوشه بپوسد.
اصلا تا به حال فکر کرده ای زندگی انسان ها در نوکترنال کتدرال چگونه است؟"

به چشمانش خیره می شوم. حس می کنم انگل ها از ردایم به داخل لغزیده اند و دارند روی پوست بدنم حرکت می کنند. مرد دوباره به جلو خم می شود و سیلی از انگل بالا می آورد.
صدای نیل را از پشت سرم می شنوم.
"بنجامین، باید او را از اینجا ببریم."

مرد سرش را بلند می کند.
"نه، نمی توانید مرا ببرید. شما ملعون ها می خواهید مرا زنده زنده بسوزانید. شما خود شیطان هستید. لعنت به شما."

و روی چهار دست و پا بر زمین می رود و از من دور می شود، در حالی که من به انبوه انگل ها در برابرم نگاه می کنم و صدای نیل را می شنوم که دارد به نگهبان ها می گوید آن مرد را بگیرند.

سوزانده شدن در آتش.
پاک کردن جسم.
و روح؟

زندگی ام چگونه بود، وقتی یک انسان بودم؟
رویا پاک سرشت و امیر مسعود این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خون، شما و لرد سابیس

سرورم، مالخازار.
شما گمان می برید این خون است که مرا مجنون کرده. اما دلیل دیوانگی من شما هستید.

خودم نیز این را نمی دانستم.
یا شاید فراموش کرده بودم.
اما حالا که در قلعه ی لرد سابیس، پشت این پنجره ایستاده ام و به منظره ی شن های بیابان زیر نور ماه نگاه می کنم، این را می فهمم.
حال که ... دیدن ادامه ›› چنگال های شما داخل پوست و گوشتم فرو نرفته تا مرا نگه دارد.
و به جای آن، قیرخون غلیظ لرد سابیس هست. آهسته و بی هیچ تعجیلی در من می ریزد. نه قصد دارد مرا حفظ کند و نه رها کند. شاید فقط یک کنجکاوی سرد دارد. با درد وجدانی در گلویش که چشمان خاکستری روشنش را مرطوب خواهد کرد.

اما سرورم،
ما، من و تو لرد سابیس را به همین خاطر دوست داریم. مگر نه؟
شرارتی که خواسته و ناخواسته اش در هم آمیخته.

و این قیرخون،
شاید فقط مرا وامی دارد که به یاد آورم.
اینکه با جاودانگی، نمی خواستم به چیزی برسم. فقط خود حیات کافی بود. اینکه هوا در روحم سرگردان شود، ترکش کند و دوباره برگردد.
و حالا من هنوز همان طور هستم؟
به طرزی دردآلود، هم بله و هم نه.
گاه خود را یک پادشاه می بینم و یک خدا.
گاه فقط چنگال های شما را می خواهم و قیرخون لرد سابیس را.

از این گمگشتگی ناخشنود نیستم.
حتی اگر گاه فرسوده شوم. و آن را با غم به اشتباه گیرم.
سرورم،
گمان می کنم شما بدانید چه حسی دارد.
شوقی که مثل مذاب بین خاکستر می جوشد.
و صادقانه به تو می گوید که تو را خواهد سوزاند، اما نه با دردی پایا و نه به مقصد گور.
فقط تکانی به قلب تو می دهد.
و بعد رهایت می کند تا به خود آیی و ببینی که از هم نگسیخته ای، و فقط درد رها شدن دارد ملولت می کند.
اما خشنود هستی.
چون آنچه را می خواستی، گرفته ای.

و برای من خون آشامی همین است، سرورم.
خون، شما و لرد سابیس.
امیر مسعود این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این خون آشام دنبال ساخت یه اقتباس تصویری از دنیای داستانیشه. اگه تو زمینه های تئاتر، فیلم یا سریال کار می کنین و دوست دارین با همدیگه همکاری کنیم، بهم ایمیل بزنین:
sadaf.alinia7777@gmail.com
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اعتراف در پای گوشت و استخوان

از زبان گابریل

در تابوتم غلت می زنم.
درپوشش را کنار می زنم و نیم خیز می شوم. نفس کشیدن برایم سخت شده. عضلات صورتم منقبض شده اند و عرق سرد بر پیشانی ام نشسته‌.
افکار فاسد.
لجن هایی که با آب آهن هم شسته نشده اند.
من باید بروم و به او، لرد سابیس بگویم.
اینکه چه طور خواهان چیزی شده ام که متعلق به من نیست. ... دیدن ادامه ›› من گابریلم، شاه آمالثورا. دورکننده از عطشی که مثل آتش می سوزاند، و نزدیک کننده به آرامشی که مثل آب سرد است.
و من باید به او، لرد سابیس بگویم که خیال کشتنش به سرم افتاده.

شنلم را روی شانه هایم می اندازم و به راه می افتم. از قصرم به سمت مرز و از آنجا به قلعه ی بیابانی لرد سابیس. ناله ی حیوانات شب زی همراهی ام می کند و هر چه نزدیک تر می شوم، خاطراتم از این مکان در ذهنم پررنگ تر می شود. و انگار فقط خاطرات من نیست، از بقیه هم هست. نه فقط تهذیب من، آب آهن نوشی ام، این فکر که دارم به چیزی بدل می شوم. بلکه گذشته ی مالخازار، گادفری، دومینیک مورن.
مالخازار در بند نوکتیرایی ها، زانو زده بر زمین، لرد سابیس بر فراز او، با رگی سوراخ شده در مچ دستش و قیرخونی که در دهان مالخازار می ریزد.
و گادفری، او نیز زانو زده، اما نه در بند و در حال نوشیدن قیرخون.
و دومینیک مورن نیز.
مالخازار با دست تقدیر و آن دوی دیگر با دست خویش.

و من دارم چه می کنم؟
رفتن نزد لرد سابیس و اعتراف به افکار شومم چه سود خواهد داشت؟ می خواهم خود را کوچک کنم، در برابرش زانو بزنم و از او بخواهم خونی را در گلویم بریزد که دیگر قیر نیست؟

اما من باید به او بگویم‌.
من از او چیزی نمی خواهم. او زخمی به من نزده که بخواهم ببخشم. تهذیبم؟ آن انتخاب خود من بود.
و خونی که خواب کند؟
نه، من نمی خواهم آرام بگیرم.
فقط می حواهم بگویم.
و اگر چنین کنم، اگر زشتی افکارم را زیر نور شمعی بریزم که او در جوارش نشسته، شاید بتوانم پاک شوم.
در او، لرد سابیس چیزی هست.
می دانم که به من خواهد خندید، خنده ای تلخ، اگر به او بگویم. اینکه قلبش را بزرگ می بینم. مثل خانه ای برای آرامیدن‌.
آه، بله. سرانجام گویا می خواهم آرام بگیرم. اما بیدار. نه در حالی که خون الهی مرا از عالم درد جدا می کند.
و بله، او قلب بزرگی دارد. حتی با اینکه دیگر قلب او نیست. قلب سیاه نیست. حتی با اینکه مدتی از ما، مخلوقاتش رویگردان شده بود. و با اینکه هنوز حاضر نیست ما را بپذیرد‌.

گفتم چیزی نیست که بخواهم او بابتش از من عذرخواه باشد. اما چیزهایی هست که می خواهم او بابتش مرا عفو کند.
اینکه چه طور همراه با مالخازاز در معذوریت گذاشتمش تا قلب سیاه را از سینه اش بیرون بکشد‌.
و اینکه چه طور مجبورش کردیم قلب سرخ آبی پرورانده در سینه ی لوی را بپذیرد.

هرچند می دانم.
او خواهد گفت باید چنین می کرده. که گناهکار است، چون حس کرده مورد ظلم واقع شده. بله، می دانم. او این ها را به من خواهد گفت.

و چه قدر به یک باره احساس محبت نسبت به او می کنم. آیا مالخازار هم زمانی همین حس را به او پیدا کرده بود؟ و به همین دلیل بود که او را بخشید؟

به مقابل قلعه می رسم. در را باز می کنم و از پله ها بالا می روم. به سمت تالار اصلی. و وقتی وارد می شوم، او، لرد سابیس را می بینم که بر صندلی اش تکیه کرده، با دستانی مشت کرده بر دسته های آن. لبخندی کج بر لبانش نشسته، اندوه بار و کنایه آمیز.
او اینجاست. با شکوه و ویرانی همیشگی اش. با موهای بلند سیاه و مجعدی که انگار داستان کتدرال را می گویند. و چشم ها، خاکستری روشن از پس پلک های سرخ متورم. اشک آلود. انگار که با قلب من حرف می زند.

به سویش می روم و دستش را می گیرم. با صدایی آکنده از احساس نامش را به زبان می آورم‌. او چشمانش را به من می دوزد. با تاسف.
و در این لحظه صدایی از پشت سرم می شنوم. سرد و بُرنده.
"گابریل."

رویم را به سمتش برمی گردانم. او مالخازار است. چشمانش را تنگ کرده و با حالتی متهم کننده به من نگاه می کند.

مالخازار:
"پس بالاخره عقلت را از دست دادی.
آمده ای اینجا تا جان لرد سابیس را بگیری و خدای اعظم شوی و نوکتیرای مرا تبدیل به آمالثورای رقت آلود خودت کنی؟"

لب هایم را اندکی به هم فشار می دهم. به او نگاه می کنم. شاید رنجیده خاطر.
"نوکتیرای تو؟ آمالثورای رقت آلود؟
شبیه به مالخازاری نیستی که می شناسم. نه، تو او نیستی."

نفسش را بیرون می دهد.
"آه، بله. از وقتی پیوند خونم را با تو شکسته ام، دیگر نمی توانی با حقه هایت مغزم را دستکاری کنی. مشخصا دیگر آن مالخازار مطلوب تو نیستم."

من:
"آمده ام با لرد سابیس صحبت کنم. تنها. ممنون می شوم اگر از اینجا بروی‌."

پوزخند می زند‌.
"بروم و بگذارم نقشه ی شومت را عملی کنی؟"

من:
"لرد سابیس درمانده نیست. او می تواند از خود دفاع کند، اگر من قصد شومی داشته باشم."

مالخازار:
"او قبلا هم به مرگ و رها کردن دنیایش علاقه نشان داده. نه، فکر نمی کنم بخواهم او را با تو تنها بگذارم."

می خواهم جوابش را بدهم که لرد سابیس شروع می کند به حرف زدن. با صدایی شکسته.
"لطفا هر دویتان از اینجا بروید. امشب نیاز دارم تنها باشم و برای الیرا سوگواری کنم."

به او نگاه می کنم. به اشک هایی که از چشمانش بر گونه هایش سرازیر شده. و بعد متوجه تابوتی باز در کنار صندلی اش می شوم. توده ای نیم سوخته از گوشت و استخوان داخل آن است. چشم ها را در آن تشخیص می دهم. گشاد شده، پر از رنج و وحشت. می لرزم. رویم را برمی گردانم.

از لرد سابیس فاصله می گیرم و از قلعه خارج می شوم. مالخازار هم به دنبالم روان می شود و وقتی در جهت عکس من و به سمت نوکتیرا می رود، به سویش می روم، بازویش را می گیرم و او را به سمت خودم برمی گردانم‌.
"چرا چنین می کنی؟ چرا اجازه دادی یاوه های آن دلقک فرشته در ذهنت رسوخ کنند؟"

مالخازار:
"به خاطر او نیست، گابریل. تقصیر از خود توست. حقیقت را از من پنهان کردی."

من:
"بله. اما چون خودم هم نتوانسته بودم هضمش کنم. مالخازار، من سوءقصدی نداشتم. باید حرفم را باور کنی."

مالخازار:
"باور می کنم. فقط اگر پادشاهی را کنار بگذاری و آمالثورا را به من بدهی."

من:
"آمالثورا به چه کار تو می آید؟ فکر کرده ای می توانی با بزرگ کردن نوکتیرا از ترست فرار کنی؟"

مالخازار:
"حرف من فقط همین است، گابریل."

این بار با صدایی نرم حرف می زند. و با آرامش نگاهم می کند. چشمان خاکستری تیره اش را به چشمان من می دوزد.
"من هنوز خونت را می خواهم. اما نه تا وقتی که شاه آمالثورا هستی. نه تا وقتی که خوراکت آب آهن است.

به یاد داری که چه طور مرا و خودت را با امتناع از دادن خونت زجر می دادی؟
حالا از داشته هایت بگذر و بگذار خونت را بنوشم. این بار می توانیم واقعا همروحی باشیم."

من:
"چیزی که تو می خواهی، دیوانگیست. تو که همیشه ادعا می کنی به دنبال شکستن جنون و حاکم کردن عقل هستی."

مالخازار:
"به حرف هایم فکر کن، گابریل. خون حیوان، آب آهن. این ها مردمانت را تبدیل به راهبان بی خدای رقت آلود کرده. بگذار دو سرزمین یکی شوند. این تنها راه حفظ کتدرال است.

می بینی؟
من از تو خشمگینم. بله. اما فراموشت نکرده ام. تو هنوز در قلب من هستی. همان طور که لرد سابیس هست. و من از تو و او مراقبت می کنم. و کارهای کثیف را به جای شما انجام می دهم. به آن توده ی گوشت و استخوان سوخته ی داخل تابوت خوب نگاه کردی؟"

می لرزم. بازویش را رها می کنم. رویم را از او برمی گردانم و به سمت آمالثورا می روم.

مالخازار:
"گابریل، آب آهن نمی تواند نجاتت دهد. و همین طور تخت خدایی. اما من می توانم."
امیر مسعود این را خواند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خدا مانده ام؟

از زبان مالخازار

برخواهد گشت.
این چیزیست که به خود می گویم. حال که مقابل این محراب در همان معبد کوچک ایستاده ام و خون او، گادفری زیر پاهایم است.
او رفته.
مثل همیشه. به خیال خودش. پنهانی.
و می دانم که برمی گردد.
اما این دانستن آشوب درونم را آرام نمی کند.

لعنت به او.
چرا همان طور که ... دیدن ادامه ›› از او خواسته بودم دارویش را ننوشید و در تابوتش نخوابید؟
من نمی خواستم او ببیند. بشنود.

و من هر بار که به یاد می آورم، دست ها و پاهای رها شده، اما متصل به بدن را، چیزی در شکمم به حرکت درمی آید، از سینه ام عبور می کند و در گلویم می ماند. آن دست ها و پاها.
نمی توانم فراموش کنم که الیرا چگونه در چشمانم خیره شد و گفت:
"سرورم، این دست ها و پاهایی که از مفصل جدا کرده اید، هدیه ی من، قربانی من به شماست."

و من او را آتش زدم. سوزاندم. و صدای فریادهای دردآلودش، انگار به من می گفت گوشتی که خاکستر می شود، غذاییست برای من.

دستانم را مشت می کنم. آیا من به راستی شکست خورده ام؟
شاید من هیچ وقت خدایی را از خود جدا نکرده بودم. و حالا با از هم دریدن گوشت و استخوان، با به آتش کشیدنشان بیش از هر زمان به کمال خدایی رسیده بودم.

به صورت های مجسمه های خدایان خون آشام نگاه می کنم. به چشمانشان که انگار به من خیره مانده اند‌. و چیزی را در درونم می بینند که مذبوحانه سعی دارم پنهانش کنم. خشم در درونم می جوشد. و درماندگی. دستانم را با حرکتی تند جلو می برم و آن ها را بر زمین می اندازم. صدای برخوردشان با کف مرمرین معبد مثل یک پتک بر سرم می کوبد. با صدایی خشک و لرزان می گویم:
"من مثل شما نیستم. من یک پادشاهم. یک خدا نیستم. بر محراب بسته نخواهم شد. قربانی نخواهم شد. من آن چیزی نیستم که قرار است رستگاری بیاورد. من بر نوکتیرا، عقل و نظم را حاکم خواهم کرد."

و با به زبان آوردن آخرین جملات صدایم آرام و محکم می شود. انگار که با اعتراف روحم سبک شده باشد. رویم را از محراب برمی گردانم. با قدم هایی آهسته از معبد خارج می شوم و پا به فضای آزاد می گذارم. در نیمه تاریک. زیر نور نقره گون ماه. در میان درختان سر به فلک کشیده در حیاط قصر. در حالی که نسیم خنک پوستم را با ملایمت می خراشد.
راه می روم.

الیرا، این من نبودم که با تو چونان کردم. تو خود این گونه می خواستی. و تو آنی نیستی که خیال می کنی. مهم نیست آن ردای سپید کتان چگونه مانند موج بر تنت نشسته بود. که نگاهت متعلق به زمین نبود. که نور از وجودت می تراوید. روشنایی دیگر مرا خام نمی کند. نه حالا که دیگر گابریل را از خودم دور کرده ام.

الیرا، تو فقط یک تپه ی کوچک از گوشت و استخوان سوخته ای. زیر خاک آن قدر در خود لولیده ای تا به جهنم واصل شده ای. من بقایای رقت آلودت را پیش خدای اعظمت لرد سابیس می برم تا ببیند چه طور آیین کهنش در حد انگل های منفورش پایین آمده.

من پادشاه نوکتیرا همان کاری را کردم که آن دو، لرد سابیس و گابریل جرات نداشتند انجام دهند.
می توانند از من منزجر شوند، اما می دانم. آن ها فقط درد وجدان دارند. چون این من هستم که تنها در گودال تاریک ایستاده ام، با چشمان الیرا که به من خیره شده و نوری که از او بر من می تابد.

خدا شدن

از زبان گابریل

پرده ی حریر سپید حمام که با وزش ملایم باد تکان می خورد. صدایی مثل زمزمه که انگار با من حرف می زند.
در وان پر از آب آهن نشسته ام. به دنبال رهایی از سوزشی که بر پوستم افتاده بود.
انگل؟
سوالیست که این شب ها خون آشامان از خود می پرسند.

و برای من شاید خود آب آهن است.
شاید سرانجام جسمم دارد آن را پس می زند.
و ... دیدن ادامه ›› من مصرانه دوباره در آن غوطه ورش می کنم.
این شب ها کم خون می نوشم.
و بیشتر از همیشه در حسرت آنم.
و انگار که دیگر در پی تهذیب خود نیستم.
می خواهم تنبیه شوم.

به خاطر چه؟
شاید چون فهمیدم خونم خطاکار است.
فرشته ای شیطان صفت و اغواگر.
شاید چون چیزی را خواستم که نباید.
تکیه زدن بر تخت خدایی.
خواستن قلب سیاهی که سوخته.
و وقتی او، مالخازار این ها را فهمید، ترکم کرد.

دومینیک مورن می گوید نباید به آن فکر کنم.
که این اتفاق بالاخره می افتاد.
آمالثورا و نوکتیرا نمی توانستند تا ابد دوست بمانند.
اما من نمی توانم آن طور فکر کنم.
که خودم را مقصر ندانم‌. که حس نکنم این پودرهای آهن به هم چسبیده اند و یک گلوله شده اند و راه گلویم را بسته اند.

این پودرهای آهن، گمگشته در میان آب.
سوزشی که در رگ هایم، گوشت و پوستم انداخته اند، به هنگام نوشیدن.
و من برای شفا، از آن ها نگریخته ام. به آغوششان پناه برده ام.

خدا بودن.
این چیزیست که می خواهم؟
یا فقط می خواهم درد گابریل بودن را از خود دور کنم؟
پادشاه آب آهن.
شاید می خواهم حس کنم راندن خونی که رگ هایم، قلبم برایش اشک می ریزد، بی فایده نیست.

و مالخازار.
من به او گفته بودم که به او نیاز دارم.
اما به گمانم او هیچ گاه اعتراف مرا جدی نگرفت. و او نمی تواند حدس بزند، چه حالی دارم در حالی که از من روی برگردانده. که چه طور خون نانوشیده و آب آهن ماسیده بیش از هر زمان بر قلبم سنگینی می کند.
قلبی که وسوسه می کند بیرون بکشانمش تا شاید روح قلب سیاه به جایش بنشیند‌.

نمی توانم احساس کنم که وجود دارم.
نه این طور که انگار نه یک بنده ام و نه یک خدا. آه، چه جمله ی آشنایی. بله، لرد سابیس این را گفته بود. او را نبود قلب سیاه به این روز کشانده بود و مرا گابریلی که با دستان خودم ساخته ام.
آمالثورایی ها مرا یک موجود مقدس نمی پندارند، اما مانند آن با من برخورد می کنند.
و انگار من کامل نیستم، مگر آنکه به پایین سقوط کنم یا به بالا عروج.
انگار که باید تاج بر فرق سرم خرد شود یا خار دربیاورد.

چشمانم را می بندم و سرم را زیر آب آهن فرو می برم. به مالخازار فکر می کنم. اینکه چه طور برای نوکتیرا استخوان و گوشت و پوست از هم می درد و در آتش می سوزاند.
آیا ممکن است من نیز چنین کنم؟
برای آمالثورا؟

می لرزم.

سرم را از زیر آب آهن بالا می آورم. نفس نفس می زنم. به یاد گادفری می افتم‌. دیشب پنهانی به اینجا آمده بود تا با من حرف بزند. از الیرا بگوید و اینکه مالخازار چگونه او را شکنجه و اعدام کرده بود.
چرا؟
چون الیرا فقط می توانست او را یک خدا ببیند.

و من برای خدا شدن،
نه فقط یک خدا، بلکه خدای اعظم این دنیا شدن، باید خدای اعظم فعلی آن را نابود کنم.
دوباره می لرزم.

اما چه چاره ی دیگری برای من هست؟
بر مالخازار مهر خدایی خورده.
لرد سابیس همیشه یک خدا بوده. همیشه صاحب قلب سیاه. همیشه نگهدارنده ی این دنیا.
اما من؟
من فقط با قلب سیاه می توانم یک خدا شوم.
مهر لرد سابیس بر من؟
نه، این گونه نمی توانم. این فقط یک مراسم سیرک وار خواهد بود. آمالثورایی ها مثل نوکتیرایی ها نیستند. چنین چیزی را نخواهند پذیرفت.

برای من فقط یک راه مانده.
من باید لرد سابیس را بکشم.
قاصدک و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

قیر در وجود

از زبان گادفری

راه می روم.
در امتداد راهروها. حالت تهوعم کم و زیاد می شود. اما حالا دردی را در شکمم حس می کنم. پوستم از اضطراب سوزن سوزن و بی حس می شود.
انگل هایی که خون آشام ها را پدید آوردند.
آیا ممکن است حالا بتوانند در بدن آن ها سکنی گزینند؟
می لرزم.

از درب یک ساختمان وارد می شوم. ... دیدن ادامه ›› معبدی کوچک است برای عبادت. گرمای چراغ های شمعی اش با پوست سردم برخورد می کند. کمی آرامش می گیرم. اما فکر انگل ها هنوز می جودم. از میان راهروی بین نیمکت ها رد می شوم. مقابل محراب می ایستم. به چهره ی غم آلود مجسمه های خدایان خون آشام نگاه می کنم. چاقویم را از جیب ردایم بیرون می آورم. آستین ردایم را بالا می زنم. دو دستم را جلو می برم. لبه ی چاقو را روی نرمی دستم می گذارم. آن را فرو می برم. ناله ی خفه ای از گلویم بلند می شود. خون سرخ بیرون می ریزد. چاقو را داخل گوشتم به حرکت درمی آورم. صورتم از درد مچاله می شود. خون بیشتری می ریزد. بر زمین. مقابل محراب.

و در حالی که با دقت به خون سرخ در حال فرود آمدن نگاه می کنم تا آن کرم های کوچک را داخلش ببینم، ناگهان صدایی مرا از جا می پراند. صدایی سرد و برنده. مانند چاقویی که داخل گوشتم است.
"داری چه می کنی؟"

رویم را به سمتش برمی گردانم. با قلبی که ناگهان در سینه فرو ریخته. او شاه مالخازار است. مثل یک مجسمه ی تراشیده شده از مرمر سپید آنجا ایستاده. مقابل ورودی معبد. نگاه چشمان خاکستری تیره اش پرسشگرانه است و خشم آلود، اما درونی. او آرام است. و همین بیشتر مرا می ترساند. با صدایی لرزان پاسخ می دهم:
"فقط داشتم چیزی را آزمایش می کردم."
و چاقو را از دستم بیرون می کشم.

جلو می آید. با قدم هایی آهسته، در حالی که دنباله ی ردای سیاه مخملی نقره دوزش به دنبالش بر زمین کشیده می شود.
"آیا به تو نگفته بودم امشب را در اتاقت بمان؟ که داروهای خواب آورت را بنوش و داخل تابوتت برو؟"

حالا با فاصله ی کمی مقابلم ایستاده. من به او نگاه می کنم، در حالی که زبانم بند آمده و نمی توانم چیزی بگویم. او دستش را بالا می برد و بر پهنای صورتم فرود می آورد. بر زمین می افتم.

شاه مالخازار:
"به تو گفتم داخل تابوتت بروی و تا شب بعد بیرون نیایی. اما تو از دستورم سرپیچی کردی و داخل قصر برای خودت جولان دادی و حالا آمده ای داخل این نیمچه معبد و خون خودت را به خدایان ملعون خون آشام تقدیم می کنی؟"

می توانم داغی مذاب خشم را در درونش حس کنم، اما صدایش هنوز تحت کنترل است. و صورتش صاف، بدون هیچ جمع شدگی ای، مثل تکه سنگی بی نقص.

دستم را روی صورت سیلی خورده ام می گذارم و همان طور که روی زمین پهن شده ام، نگاهم را از پایین به او می دوزم.
"سرورم، لطفا به من بگویید. چرا آن کار را کردید؟"

اشک در چشمانم جمع می شود. چهره ی زجرآلود الیرا دوباره در ذهنم زنده می شود. مچاله شده. و دهانی که به فریاد باز شده بود.
پوزخند تلخی بر لب های مالخازار می نشیند.
"توضیح دادن این چیزها به موجود بیماری مثل تو چه سود دارد؟"

من که حالا ترس از وجودم بیرون رفته و خشم جایش را گرفته:
"بله سرورم. شاید من واقعا بیمار شده ام. اگر هنوز سالم باشم، تعجب می کنم. بعد از تمام بلاهایی که به سرم آوردید. شما مرا حبس کردید و به اسم درمان شکنجه کردید. و حالا هم دشمنانتان را این گونه سلاخی می کنید. به اسم رستگاری نوکتیرا."

مالخازار:
"لعنت به رستگاری. و آیا حالا مثل هر بار دیگر باید به تو یادآوری کنم که من پادشاه این سرزمین نفرین شده هستم و باید آن را از شر دلقک های مومن آیین قدیم حفظ کنم؟ تو اصلا می دانی من در چه وضعیتی هستم؟
البته که نه. تو مثل همیشه غرق در جنون خودت هستی. وقتی رهایت می کنم، می شکنی. وقتی به تو کمک می کنم، به من خشم می ورزی."

از جایم بلند می شوم و می ایستم‌.
"آن جهنمی که امشب به راه انداختید، چگونه می خواهد نوکتیرا را از سقوط حفظ کند؟ شما آن زن، الیرا را به مخلوطی از رنج و تقدس بدل کردید."

مالخازار:
"این سخن یاوه است. او مثل کرم پستی مرد که بود. هیچ شکوه غم آلودی در کار نبود. من بارها در حقش لطف کردم و او را بخشیدم. اما روح او چنان آلوده شده بود که جز باتلاق تمنای چیز دیگری را نداشت."

من:
"آیا شما واقعا این کار را به خاطر نوکتیرا کردید؟ به خاطر نفرتی نبود که از او داشتید؟ نه به خاطر آیین قدیم، چون او و یارانش همان ها بودند، هستند که ناظر شما بودند، در آن هنگام که در زنجیر بودید، زانو زده بر زمین و خون قیر آلود لرد سابیس در وجودتان ریخته می شد. "

عضلات صورتش اندکی منقبض می شود. رگ پیشانی اش کمی بیرون می زند. چشمانش اندکی تنگ می شوند. لب هایش را کمی به هم فشار می دهد. و بعد با صدایی آرام می گوید:
"به اتاقت برو، داروهایت را بنوش و در تابوتت بخواب."
امیر مسعود این را خواند
شادی ناجی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

نه مثل یک قدیس

از زبان گادفری

بی رحمانه است.
به دیوارهای طویل این قصر نگاه می کنم. سرد هستند. بی قلب. سنگ هایی که پژواک های فریادهای دردآلود الیرا را گرفته اند.
و با این حال هنوز هم چیزی در آن هاست که مرا به سمت خود می کشد.

در حالی که اندکی دولا شده ام، با قدم هایی لرزان در امتداد دیوارها راه ... دیدن ادامه ›› می روم. در میان سایه ها و نور ماه که گه گاه از لا به لای ابرها می تابد.
سردم است. بدنم یخ کرده.
و صدای فریادها.
هنوز می شنومشان.
مثل یک قطعه نوای شوم که با صدای باد درآمیخته.
چهره ی درد کشیده ی الیرا را در سرم می بینم. رنج آلود، اما هنوزقاطع.
او حاضر نشد از آیینش دست بکشد و شکنجه، چیزی بود که به او دادند.
نه برای تهذیب.
فقط برای عذاب.

حالم دگرگون است. غم در گلویم حالا فقط جای خود را به تهوع داده. در سرم می بینمشان. دست ها و پاهایی که هنوز به بدن وصلند، اما از آن جدا شده اند. و بوی سوختن گوشت در آتش.

من از الیرا نفرت داشتم.
نه به خاطر نقشه هایی که برایم کشیده بود.
به خاطر خودش.
زمانی در کنارش جنگیده بودم.
و همین انزجارم به او را بیشتر می کرد.

و حالا وقتی به یاد می آورم چگونه او را نشسته بر یک صندلی چوبی چرخ دار به سمت چوبه ی آتش بردند، بیش از پیش از او بیزار می شوم.

این طور آوردندش، چون دیگر نمی توانست روی پاهایش بایستد. و هر گونه تکان مختصر بدنش او را با دردی جانکاه رو به رو می کرد.
او بر آن صندلی چوبی بود. ملبس به ردایی سپید. به یک سو متمایل شده بود. چشمانش نیمه بسته بود. و بر چهره اش آرامش پس از درد کشیدن های بسیار بود.
او...
او...
او نه مثل آن موجود خواری که همیشه می پنداشتم، بلکه مثل یک قدیس بود.
به خود می لرزم.

دستم را به دیوار تکیه می دهم. آهسته پایین می آیم و روی زمین می نشینم. سردی اش تهوعم را بیشتر می کند. به الیرا فکر می کنم. در واقع به توده ی گوشت و استخوان سوخته ای که زمانی الیرا بود و اکنون نیمه زنده زیر زمین دفن شده. درس عبرتی برای مومنان آیین قدیم.

به یادش می افتم. آن زمان که انگشتش را به سمت من که تبدیل به یک حشره ی ناچیز شده بودم، دراز کرد و خطاب به همرزمانش گفت که مرا بگیرند. درس عبرتی برای کافران آیین قدیم.

خشم زیر پوستم می خزد. اما فقط مثل شعله ای که یک لحظه زبانه می کشد و بعد خاموش می شود.
و دوباره چهره ی او در سرم مجسم می شود. این بار نه مثل یک قدیس. مثل موجود زنده ای که رنج کشیده است.
شاهین محمدی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سوالی که یه دوست راجع به 'تفاله ام در آتش' پرسید و جوابی که بهش دادم:


در کل عده ای (گروه اول) به جهان بعد مرگ معتقدند که اعتقاداتشان را در جریانی و میدونی ...

عده ای هم (گروه دوم) معتقدند بعد مرگ فنای کامل و همه چی تمام میشه :
سوالم اینه متن نوشته ات در مورد گروه دوم بود ؟

--

تو دنیای داستانیم شخصیتا درگیر سوالای مربوط به زندگی تو جهان فراماده ان،
اما این متنی که واست فرستادم راجع به ایناست:
حس سردرگمی ... دیدن ادامه ›› بین موندن تو یه وضعیت امن و آشنا اما راکد و رفتن به سمت وضعیتی که ناشناخته ست، اما باعث رشد و کمال میشه.

و یه سری ویژگی های جسمانی و هویتی که به آدم تحمیل میشه و مادرزادیه.

و شرارت ناخواسته که تو قالب انگل نشونش دادم.
انگل موجودیه که وارد جسم بقیه ی موجودات میشه و از اونا می خوره تا خودش زنده بمونه و باعث مریضی و مرگ بقیه میشه.
ولی از طرفی این ذاتشه و طور دیگه ای نمی تونه زندگی کنه.

و این نابودی و مرگی که لوسیندا ازش حرف می زنه، در واقع مرگ روحیه.
اینکه زنده باشی، ولی شور و شوقی واست نمونده باشه‌.

و یه مورد دیگه ام،
بحران هویتیه.

لوسیندا داره سعی می کنه هویت خودشو تعریف کنه و بفهمه این ترکیب انسان و خون آشام و انگل چه معنی ای واسش داره.

قضیه ی قلب سیاه و لرد سابیس و بیماری انگلی و اهدای عضوم اینه:

لرد سابیس کهن ترین موجود تو دنیای نوکترنال کتدراله و حیات دنیا وابسته به حیات اونه.
یه عده فکر می کنن لرد سابیس خدای اعظم نوکترنال کتدراله و یه عده ام فکر می کنن فقط یه جادوگرخون آشام مجنونه.

قلب سیاه لرد سابیس منبع قدرتشه و چیزیه که دنیا رو نگه داشته و از رنج مخلوقات سابیس تغذیه می کنه.

از یه طرف یه آیین هست به اسم آیین قدیم که مخلوقات اعضای بدنشون رو به لرد سابیس اهدا می کنن تا رنجشون قلب سیاهو تغذیه کنه.

لرد سابیس برای مقابله با این آیین قلب سیاهو از سینه ش بیرون می کشه و این کارش باعث میشه مراسم اهدا و آیین قدیم مثل قبل پیش نره،
اما در عوض دنیا تا حد زیادی از هم می پاشه و رو به نابودی میره و انسان ها بیماری انگلی می گیرن.

در واقع سوال اینه که اگه مسیر رستگاری از تاریکی و نابودی بگذره، چه طور باید باهاش کنار اومد؟

نوکترنال کتدرال شخصیتای زیادی داره که هر کدوم داستان خاص خودشونو دارن و روایتاشون تو خط اصلی داستان به هم میرسه.
امیرمحمد امیرانی و امیر مسعود این را خواندند
شادی ناجی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چت جی پی تی و سونو یه آهنگ از روی این متنم ساختن.
وقتی گوشش می کنم، درد و غم لوسیندا رو تو گلوم حس می کنم.

آهنگو گذاشتم تو کانال تلگرامم:
https://t.me/TheCoffinOfGodfrey

--

تفاله ی من در آتش

از زبان لوسیندا

مثل صدای ناقوس بود. ویرانی.
هذیان می گویم. می دانم. اما حالا بیش از هر زمانی زندگی ام را مثل ... دیدن ادامه ›› یک خواب می بینم. فقط غم و دلتنگی نیست که آزارم می دهد. سردرگمی هم هست.

نرم شدن استخوان ها. فرو افتادن گوشت. دست هایی که به دو طرف بدنم می چسبند. پاهایی که به هم وصل می شوند. این کابوس.
اما حالا انگار به حاشیه رانده شده. آن هم در حالی که اطرافم پر از بدن های انگلیست. زنده و مرده. می آیند و می روند. اینجا دیگر فقط پناهگاه خون آشام ها نیست. برای انسان های بیمار هم هست.

و این انسان ها. فقط از جسم آغشته به انگلشان مراقبت نمی کنیم. برخی از آن ها در تلاشی مذبوحانه اعضای بدنشان را قطع می کنند تا روح قلب سیاه دوباره جسم بگیرد و در سینه ی لرد سابیس بتپد. تا جهان از فرو ریختن نجات یابد. تا انگل ها بدن هایشان را ترک کنند.

و من به این فکر می کنم که این کرم ها چرا اینجا هستند؟ ممکن است چیزی حالشان را آشفته کرده باشد؟
در نوکترنال کتدرال همه چیز درباره ی انگل هاست.
و من انگلی هستم که هر لحظه بیش از پیش محو می شود.

به سمت پنجره می روم. بازش می کنم و می گذارم هوای سرد داخل ریه هایم شود. به جنگل زیر پایم نگاه می کنم. حس آرامش دارم که اینجا ایستاده ام. داخل این پناهگاه. نه در جنگل، جایی که خون آشام های بی مغز می پلکند.
اما بی قرار هم هستم. انگار که باید داخل آن جنگل بروم. انگار که چیزی در آنجا منتظرم است و من پذیرایش هستم.

باید بروم داخل تابوتم. کمی تهوع دارم. عرق سرد دارد کم کم بر پوستم می نشیند. ممکن است دچار لرزش شوم. و اگر مادرم رزالی مرا ببیند، خواهد ترسید. او چیزی نمی گوید. اما می دانم فکر می کند من در معرض ابتلا به انگلم. چون یک خون آشام کامل نیستم. ترکیبی غریب از انسان، خون آشام و انگلم.
و اگر من انگل بگیرم، عاقبت انگلی که هستم، چه خواهد شد؟

پنجره را می بندم. راه می افتم. از کنار اتاقم رد می شوم. از پله ها پایین می روم. از پناهگاه خارج می شوم. به جنگل می روم. ممکن است بالا بیا بروم. از ترس. یا از بیماری.
من زیر خاک می خوابم.
آنجا که کرم ها می لولند، اما انگل نیستند.
با این حال هنوز هم از گوشت می خورند.

هق هق می کنم و اشک می ریزم.
و از زیر خاک بیرون می آیم و به سمت پناهگاه می روم. به تابوتم می رسم. داخل آن می لغزم. نفس آسوده ای خواهم کشید. امن خواهم بود.

اما این ها همه برای بعد است.
من اکنون دارم به جنگل می روم. در حالی که باد سرد بر پوستم می وزد. و در سرم آن ها را می بینم که با چشم هایی خالی نیش در من فرو می کنند و می نوشندم.
و تفاله ام را نه به کرم های خاکی،
که به آتش خواهند داد.
شاهین محمدی و حسام؟ این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در پوچی ام

از زبان سابیس

آن لحظه که روح حس می کند آزاد شده.
بعد از به خود پیچیدن های بسیار. رنجی که مثل استفراغ در شکم می چرخد و از سینه بالا می آید و گلو آن را پایین می راند.
بارها و بارها تکرار.
و بالاخره آرام گرفتن.

حالا انگار در آن نقطه هستم.
انگار که روحم از ناچاری سرانجام تسلیم شده و از تقلا دست برداشته.
و خشم هم رفته.
دلسوزی ... دیدن ادامه ›› آمده.
گرچه هنوز نمی توانم به آن ها، مخلوقاتم نزدیک شوم.
اما می گذارم بفهمند ‌که هنوز در قلبم جای دارند.
و نگاه آن ها وقتی چشمانم لمسشان می کند.
ترس از آن رخت می بندد.
و امید به من راه می یابد.
فکر می کردم از دستش داده ام.
آنچه نفرین می پندارنش.
خدایی را.

انگار حالا در آستانه نیستم. بر یک ریسمان باریک نایستاده ام و در تلاش نیستم تا تعادلم را حفظ کنم. پایین آمده ام و زیر پایم زمین سفت است.
و سوگ. هنوز هست. اما آن مذابی نیست که سینه ام و گلویم را می سوزاند. خاکستریست با نقاطی مشتعل که گاه سوسو می کنند.

سکوت حالا عذاب نیست. جویباریست که کنارش می نشینم و لحظاتی را به یاد می آورم که قلب سیاه بود. و من در حال بلعیدن رنج نبودم. اشک های گرم غم بر گونه هایم سرازیر می شوند. اما اندکی شوق هم هست.

من از چیزی تبعید شده ام. به دستان خودم. به دستان مخلوقاتم. و اکنون که نه به بالا تعلق دارم و نه پایین، نه خدا هستم و نه مخلوق، دارم با فقدان خو می گیرم.

و می فهمم. که شاید باید معنا را در پوچی ام پیدا کنم.
مهناز فتحعلی پور و امیر مسعود این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پست دوئل من در یک انجمن رول پلی


مسخ

به یاد می آورمش.
او آنجا بود. در نیمه تاریکی.
بر تختش نشانده بودندش. برق زنجیرهای بسته شده به دست ها و پاهایش را می دیدم.
و با این حال باشکوه بود.
نه چون در چشمان خاکستری عمیقش رنج ... دیدن ادامه ›› و شکست نبود. نه چون درمانده نبود. و نه به این خاطر که هنوز تسلیم نشده بود.

شاید فقط چون، ما خیلی ساده به هم وصل بودیم.
از خونی که او از رگ من نوشیده بود.
از خونی که من از رگ او نوشیده بودم.

و او دید،
با چشمانی نه آکنده از وحشت، بلکه از بهت،
که چه طور من تبدیل شدم.
در حالی که شمشیر می زدم.
خون می ریختم‌.
می کشتم.
تا رهایش کنم.
از خدایی.

او دید.
لحظاتی را که پوست نرم و رنگ پریده ام کم کم سخت و تیره شد. که چه طور پایین رفتم، گویی زمین داشت مرا در خود می کشید.
تغییر.
از انسان به خون آشام.
و از خون آشام به چیزی که تصورش را نمی کردم.
یا شاید فقط ترس از آن را انکار می کردم.
که با نفرت جایگزینش می کردم.
در زمانی که فرزندم از داخل شکم مادرش، نه در هیبت یک انسان، بلکه در قالب یک کرم انگلی متولد شد.

مرگ.
دوباره بر فرازم.
این بار نزدیک تر از هر زمان دیگری.
و وحشت سنگین تر از آن خاطره ی دور.
آن هنگام که در سیاهی جنگل آشفته حال می چرخیدم.
و این بار دیگر سرورم مالخازار نمی توانست مرا نجات دهد.
نه چون به تخت زنجیر شده بود.
بلکه چون این بار هدیه ی نفرین شده ی جاودانگی هم نمی توانست نجاتم دهد.
خون آشامی برای یک سوسک کوچک حمام بی معنی بود.
همان طور که انسانیت برای یک خون آشام.

چشم ها بر من خیره شد. دشمن و همرزم. و در این میان اِلَیرا از رهبران مومنان به آیین قدیم با انگشت به من اشاره کرد.
"نشانه ای برای کافران. این است مجازات کسانی که از پرستش و قربانی به پای خدایانمان سر باز زنند.
او را بگیرید تا در مراسم به نمایش دربیاوریم. مخالفانمان باید این را ببینند تا درس عبرت گیرند و به راه راست بیایند."

دویدم. آشفته. در میان پاهایی که سعی داشتند بر من فرود نیایند. دوست و دشمن می خواستند به من برسند و من که نمی توانستم آن ها را از هم تشخیص دهم، فقط می دویدم.
تا اینکه در یک چاه افتادم.

تاریکی.

و گناهم را به خاطر آوردم.

عشق.
سرورم، مالخازار.
جنگل سیاه.
یک برکه.
نور نقره ای ماه بر آن‌.
و او که به من نزدیک شد.

خون او.
ای کاش می توانستم دوباره آن را بنوشم.
اما حالا او خیلی دور است انگار.
آن قدر که گویا رویایی بیش نبوده.
آیا من هرگز او را دیدم؟
به چشمانش نگاه کردم؟
دندان های نیش او در رگ من فرو رفت.
از خون من نوشید.
اما حالا دیگر نمی توانم به یاد بیاورم.

من، گادفری خون آشام که حالا بر بستر ساحل افتاده. در هیبت یک سوسک کوچک حمام. و در حالی که وسعت بی انتهای دریای نقره گون زیر ماه در برابر چشمانم است. و زخم هایم را هم می شوید و هم نمک می پاشاند.

صدای پاهایشان را می شنوم. آن ها اینجا هستند. در جست و جوی من. تکانی به خود می دهم و شن ها را کنار می زنم و در آن ها فرو می روم. حفر می کنم. بیشتر و بیشتر. زیر زمین به حرکت درمی آیم.

ضعیف شده ام. گرسنه. و اینجا چیزی برای خوردن نیست. تاریک است. و تنها همراهانم افکار من هستند. و گناهانم.
من عشق را می خواستم. اما بیمارش را.
تنها قلب تپنده ای که به قیر آلوده بود، می توانست مرا از مرگ دور کند.
و من گذاشتم که سرورم مالخازار به آن دچار شود. که مرا عذاب دهد. که این گونه مرا در کنار خود حفظ کند‌.
مثل تخم های انگل آن را در روحش ریختم.
و آن کرم ها متولد شدند و در درونش رشد کردند و گوشت و پوستش را شکافتند و نزد من آمدند. و با من یکی شدند.

شاید من یک سوسک حمام نیستم.
شاید یک کرم انگلی باشم.
نه در حال راه رفتن با این شش پای کوچک.
بلکه در حال خزیدن در میان شن ها.

و او، سرورم می خواست پاک شود.
و من برای مجازاتش از او دور شدم.
با او جنگیدم.
بر او زخم زدم.
قلبش را که فاسد شده بود، میان چنگال هایم گرفتم و فشار دادم.
اگر نمی توانست عشق بیمار را به من بدهد، می خواستم نفرتش را به من بدهد.

همان طور که در دل شن ها پیش می روم، با چیز سفتی برخورد می کنم. انگار یک دیوار سنگیست. از آن بالا می روم. از شن ها سر بر می آورم. هوای آزاد وارد ریه های کوچکم می شود. ادامه می دهم. بالا می روم و به یک ایوان می رسم. جایی که او پشت یک میز دایره ای کوچک نشسته و از جام خونش می نوشد. با چشمان خاکستری روشن مرطوب در پس پلک های سنگین. و لبخندی که به اندوه آغشته است. او، لرد سابیس. بدل کننده ی سرورم، مالخازار.

خودم را به داخل ایوان پرت می کنم. او نگاهش را آرام به سمتم برمی گرداند.

من:
"سرورم، سابیس!"

لرد سابیس با صدایی خش دار، طوری که انگار یک سیخ در سینه اش فرو رفته باشد:
"این تو هستی، گادفری؟"

من:
"لطفا کمکم کنید."

و به سمتش می روم و از ردایش بالا می روم و خودم را به شانه اش می رسانم.
"آن ها می خواهند از من به عنوان یک نماد استفاده کنند. مومنان به آیین قدیم. نباید بگذارید این اتفاق بیفتد."

پوزخند می زند.
"تصور می کردم می خواهی از من درخواست کنی شکل خون آشامی ات را به تو برگردانم."

من:
"اکنون چیزهای مهم تری در میان هستند."

لرد سابیس:
"بله، همیشه همین طور بوده.
انگار که مساله خون نیست. خون فقط یک زمین بازی است. برای اینکه خون آشام ها مثل بزهایی شیرده بر آن راه بروند، جست و خیز کنند، از علفش بخورند و وقتی سینه هایشان پر از شیر شد، انسان هایشان را در آغوش بگیرند و تغذیه شان کنند.
خون برای نوشیدن نیست.
برای بازی است."

من:
"سرورم، نگذارید آن ها از اتفاقی که برای من افتاده، سوءاستفاده کنند. این گونه سرورم، مالخازار برای همیشه یک خدا باقی می ماند."

لرد سابیس:
"تو خود می خواستی همین طور شود. مگر نه؟ اگر او یک خدای زنجیر شده باشد، دیگر دست دوک گابریل به او نمی رسد. همان نوری که داشت تاریکی مالخازار را از تو می گرفت."

من:
"آن موقع من گمراه بودم، سرورم. و خودخواه."

لرد سابیس:
"و حالا نیستی؟"

به خیل خون آشام ها و انسان ها نگاه می کنم که آن پایین مشغول جست و جو هستند و توجهشان دارد کم کم به اینجا جلب می شود.

با حالی مضطرب رو به لرد سابیس:
"سرورم، خواهش می کنم. به خاطر من و به خاطر مارکیز مالخازار این کار را بکنید.
همیشه تاسف نمی خوردید که نتوانستید عشق را به ما نشان دهید؟"

لرد سابیس:
"آه، بله. اما من نشانتان دادم. آن هنگام که مالخازار را گرفتم، انسانیتش را از روحش بیرون کشیدم و خون سیاه قیرآلودم را در او ریختم، عشق را به او نشان دادم.
و آن هنگام که شبح منفور آکنده از گناهم را چون دشنه ای داغ و بران در جسم تو فرو بردم و از آن خود کردمش تا ابزار آمرزشم شود، عشق را به تو نشان دادم.

من گمان می کردم که باید نور باشد.
که انگل در آن نلولد.
اما اشتباه می کردم.
برای من، خدای اعظم خون آشامان و انسان ها و برای فرزندانم، فقط عشق بیمار هست."

من:
"نباید بگذارید آیین قدیم دوباره برپا شود."

لرد سابیس:
"مالخازار و گابریل هم با همین جمله نزد من آمدند و از من خواستند قلب سیاه را از سینه ام بیرون بیاورم تا آیین قدیم ویران شود.
و من چنین کردم."

چانه اش می لرزد. صورتش در هم جمع می شود. رطوبت چشمانش به گودالی پر از آب بدل می شود. اشک از چشمانش جاری می شود.
"من آن را بیرون کشیدم و گذاشتم خاکسترش کنند.
و سوگوار شدم‌.
و به راستی برای کسی مهم نبود.

اما گادفری،
تصور نکن که اکنون قدمی برنمی دارم، به خاطر انتقام. یک قلب دیگر در سینه ی من، حتی اگر سرخ باشد، با عشق نورآلود پر شده باشد، دوباره به سیاهی بدل خواهد شد.
پس نه.
من قدرتم را باز پس نخواهم گرفت.
و دیگر در این جنگ دخالت نخواهم کرد.
من آن خدایی خواهم بود که جهانش را خلق کرده و حال فقط عقب می نشیند و تماشا می کند."

آهسته از او پایین می آیم. با قدم های سست. روی میز سپید می روم. به سمت قطرات سرخ خون که از جامش بر آن ریخته. می نوشم. و حیات را حس می کنم. اشک در چشمانم جمع می شود. شاید من هنوز یک خون آشام باشم.

و مومنان آیین قدیم؟
نمی توانم بگذارم به دست آن ها بیفتم. نه چون می خواهم مثل لرد سابیس جلوی آشوب را بگیرم. چون از آن ها نفرت دارم. همیشه داشته ام.
زمانی تصور می کردم بیزاری ام به دلسوزی بدل شده. حالا می فهمم که اشتباه می کردم.

اما شاید هم این نفرت به سمت خودم نشانه رفته و من می خواهم فکر کنم که دلیلش آن ها هستند. نه این سوسک کوچک حمام که من هستم. نه. من هنوز گادفری خون آشامم.

از میز پایین می آیم. و از دیوار قلعه. دوباره در شن ها فرو می روم. و خودم را به دریا می رسانم. در میان امواجش غوطه خواهم خورد. به این امید که مذاب نفرتم را سرد کنند. و آن را بدل به عشق کنند.
حسام؟ و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این عکسو به هوش مصنوعی گفتم بر اساس پست قبلیم بسازه و خودمو بذاره جای ماتئو.
حسام؟ و امیر مسعود این را خواندند
بالتازار و شادی ناجی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

جهان می ماند، و من فرو می ریزم

از زبان مالخازار

چیزی بر قلبم فشار می آورد.
نفس هایم تنگ شده.

اینجا بر فراز یک صخره هستم. در کنار آتلور.
رگه های خون و طلا. درخششی که در خود ذوب می کند. به هیچ بدل می کند. افسون مرگ.

آتلور دستانش ... دیدن ادامه ›› را به هوا بالا برده و می گذارد خطوط آبی روشن با جسمش یکی شوند. جایی در مرز قلبی سرخ در سینه ای می تپد، در تلاشی جانکاه برای نگه داشتن این دنیا.
لوی.
انگار می توانم خس خس نفس هایش را بشنوم.
و چشمان سبز کم رمقش را ببینم که نور در آن ها خاموش شده، اما امید هنوز هست.

و در سر تا سر نوکترنال کتدرال،
جادوگران دست به آسمان بلند کرده تا او را در به دوش کشیدن این بار یاری کنند.
قلب سرخ به زودی به یک حامل بدل می شود.
آماده برای گذاشتن در سینه ی لرد سابیس.

و من به چهره ی سرد و همچون سنگ او فکر می کنم.
آخرین باری که او را دیدم.
آن نگاه. قلبم را لرزاند.
او که همواره با چشمانی مرطوب و آغشته به محبتی غمناک نگاهم می کرد، حالا این گونه مرا می نگریست.
سرد. و اندکی خشم آلود.
می دانم.
او از من کینه به دل دارد.
از همه ی ما.
ما قلب سیاه را از او گرفتیم.

و حالا آیا او قلب سرخ لوی را می پذیرد؟
می دانم که او می خواهد خدای نوکترنال کتدرال باشد.
اما آیا کنار نمی کشد، برای فرو بردن دشنه ی انتقام در سینه ی ما؟

تپش های قلب سرخ.
رگه های آبی حیات.
تکه های ترک خورده ی این جهان که در کنار هم مرگ را به عقب می رانند.
اما من دارم حسش می کنم.
فروپاشی را‌.
و ویرانی.

پس از سال ها چیزی به دست آورده بودم.
دیگر اسیر نبودم.
خدا نبودم.
بالاخره توانسته بودم عشق به لرد سابیس را در قلبم حس کنم. او را ببینم. نه به عنوان خدای اعظم کتدرال و نه به عنوان خون آشام‌جادوگر کهن مجنونی که محتاج شفقت است.
به عنوان بدل کننده ام. پدرم.

و گادفری.
یاد گرفته بودم که به او عشق بیمار نورزم.
که آزادش بگذارم. حتی شده اندکی.

و گابریل.
پذیرفته بودمش. هم عشقم به او را. هم ترسم از او را. هم دوری اش را. و هم طناب اسیر شدن در چنگالش را.

اما حالا؟
همه ی این ها دارند از من دور می شوند.
عشق لرد سابیس به من به سردی و کینه رفته.

گادفری دیگر مرا نمی پذیرد.
من به او گفتم.
در حالی که دستش را روی قلبم گذاشته بودم.
که گابریل در من صاعقه می دواند.
اما او آرامشیست که می توانم در آن آرام بگیرم.
و من در چشمانش دیدم که او مرا باور نکرده.
یا شاید هم آنچه با هم هستیم، برایش کافی نیست.

و گابریل؟
او افسون شده.
آنچه من از آن گریختم، تخت خدایی، حالا او را به سوی خود می خواند.
و من می توانم او را ببینم که دست در سینه ی لوی فرو می برد و قلب سرخ را از آن خود می کند.

و من؟
می توانم خودم را ببینم که با زنجیر بسته شده ام. به محراب.
دوباره یک خدا.
در حال پرستیده شدن.

صورتم منقبض شده.
قطرات سرد عرق بر پوستم نشسته.
و در این لحظه ناگهان سنگینی نگاهی را حس می کنم که از پایین به من دوخته شده.
چشمانم را به سمتش برمی گردانم و می بینمش.
نفرت در وجودم شعله می کشد.
آن دلقک‌فرشته است.
با آن لبخند پهن که مثل یک گودال تعفن کل صورتش را گرفته.
و آن چشمان یخی استهزا آمیز که با سرگرمی به من خیره شده.

من:
"لعنت به تو‌.
اینجا چه غلطی می کنی؟
از جانت سیر شده ای؟"

می خندد. با صدایی که شبیه قل قل مذاب های این کوه زیر صخره هاست.
"آه، سرورم، مالخازار.
این گونه نباشید.
من فقط آمده ام با شما صحبت کنم."

آتلور از گوشه ی چشم به من نگاه می کند، با حالتی منتظر و آماده، اما بدون اینکه اتصالش با رگه های آبی را متوقف کند. من با حالتی اطمینان بخش سرم را به سمتش تکان می دهم.

و بعد رو به ماتئو:
"گورت را گم کن.
قیافه ات و صدایت حالم را به هم می زند."

ماتئو:
"اما سرورم،
من از آمالثورا اخباری دارم که حتم دارم دوست دارید بشنوید."

من:
"علاقه ای به شنیدن دروغ هایت ندارم.
فورا از اینجا برو."

ماتئو:
"باشد.
اما مطمئنید نمی خواهید بشنوید که راهب دومینیک مورن چگونه نزد من آمده و درباره ی جایگزینی شاه گابریل با لرد سابیس و تبدیلش به خدای اعظم کتدرال با من حرف زده؟"

چیزی در سینه ام فرو می ریزد.
حسین چیانی و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پست من در یک انجمن رول پلی:


نظم و تمدن. گرفتن آن مایع سیال افسارگسیخته ی درون انسان در دست و چپاندنش در ظرف قانون. همان چیزی که آرامش و معنا را برای جامعه به ارمغان می آورد. اما نه همیشه. زمان هایی هست که حصارها فشار می آورند و مغز را به جنون می برند. و در این مواقع است که انسان خود را از قید می رهاند و با شکستن نظم قبلی‌‌، با آفریدن دیوانگی عقلی جدید می زاید.
و شاید این همان چیزیست که در حال رخ دادن در هاگزمید است.

زودتر از موعد از تابوت درآمده ام. هنگامی که اخگرهای سرخ هنوز در آسمان بودند. می خواستم نگاهشان کنم. روحم هنوز در هاله ای از خواب مانده. ... دیدن ادامه ›› قلبم خون طلب می کند. اما هنوز نمی خواهم بنوشم. اینجا در خیابان های هاگزمید قدم برمی دارم، در شبی که تازه شکفته و ترکیبی از اشتیاق و ترس را در درون خود حس می کنم.
این آشفتگی. تبدیل صحنه ی زندگی به سیرک. کار چه کسی می تواند باشد؟

به تمام چیزهایی فکر می کنم که در زندگی ام پشت سر گذاشته ام. آن سال هایی که در معبد و زیر نگاه مراقب اما حامی والدینم بودم. وقتی به مدرسه رفتم. دلتنگی همراه با حس استقلال. و سرانجام طغیان. نفی آنچه مرا در میان حصارها نگه داشته بود و ورود به تاریکی. به خون آشامی.

آیا خالق این سیرک هم چنین مسیری را پشت سر گذاشته؟

در حالی که در افکارم غوطه می خورم، ناگهان صدایی از بالای سرم می شنوم:
"آها. ببین چه کسی اینجاست. همبازی خودم. می دانم که عاشق ظروف چینی هستی. می خواهی بازی کنی؟"

نگاهم را بالا می آورم و صاحب صدا را بر پشت بام یک ساختمان می بینم. یک پیرمرد با ریش های چرک در هم گوریده و ردایی که رنگ آن زیر لایه های چربی و دوده از نظر پنهان مانده. لبخندی به پهنای صورت بر لبانش نقش بسته و جنون در چشمانش می رقصد.
با دیدنش لبخند می زنم. او هرپو است.
"سلام دوست عزیزم.
بله، تو سلایق این خون آشام را خوب می شناسی. اما به گمانم الان ترجیح بدهم فعلا در نقش تماشاچی بمانم."

دیوانگی کم کم از نگاهش محو می شود و جای خود را به حالتی متفکر و مرموز می دهد. او با حرکتی چالاک و نرم از پشت بام پایین می پرد و کنارم قرار می گیرد و با صدایی متفاوت از قبل، طوری که انگار شخص دیگریست، با من سخن می گوید:
"پس فعلا تصمیم نداری به جمع دلقک ها بپیوندی، دوست خون‌نوش من."

دستش را دور بازویم حلقه می کند.
"پس بیا برویم و ببینیم این نمایش چه برایمان در چنته دارد.
می دانم الان چه حسی داری. چون من هم حسش می کنم. اینجا."

و دست آزادش را به سمت قلبش می برد.
"جنون چیزی را می شوید و با خود می برد.
گاه درد وجدان را.
و گاه فقط حصاری که گمان می بردیم آن را شکسته ایم."
امیر مسعود، سارا داوودی و نشاط خسروی این را خواندند
حسام؟ و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

از من، به او

از زبان بنجامین

یک تکه ناخن.
قلبم را می لرزاند.
بی گناه است در میان کوهی از دست ها و پاهای قطع شده.
اما هنوز.
حالم را دگرگون می کند.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.

من در این تکه ناخن ... دیدن ادامه ›› چه می بینم؟
سفید کرمی. نیمه شفاف. لکه های خاکستری محو روی آن. یک سمتش به داخل خمیده شده.
یک تکه ناخن به عنوان قربانی.
معصوم.
نه یک انگشت یا دست یا پا. نه یک چشم.
فقط یک تکه ناخن.
و با این حال.

اهداکننده که بوده؟
با خودش چه فکر می کرده؟
آیا او آن قدر به لرد سابیس عشق داشته که نخواسته با صدمه زدن به خودش او را زجز دهد؟
یا نه، فقط یک مخالف بوده که می خواسته رسوم کهن را به سخره بگیرد؟
یا شاید هم تنها یک روح مردد بوده.
معلق بین آیین و عقل.

و لرد سابیس.
او که حالا غرق در سوگ خویش است و به رنج اهداکنندگانش وقعی نمی نهد.
رنج آن ها دیگر در جان او ریخته نمی شود.
آن دهان، آن گلویی که رنجشان را چون شیرین‌خون در وجود او می ریخت، دیگر نیست.
قلب سیاه.
او مرده.

و من؟
اینجا ایستاده ام.
مقابل این میز.
خیره به این تکه ناخن.
و می خواهم بفهمم اهداکننده اش کیست؟

و بر میزی دیگر،
کوهی از دست ها، پاها و چشم ها جمع شده.
در انتظار بازگشت به صاحبانشان.
یا شاید هم نه.
در انتظار چیزی که آن ها را به لرد سابیس وصل کند.

در باز می شود و تئودور داخل می آید. یک ماسک سفید نیمه ی پایینی صورتش را پوشانده. قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته. رنگش پریده. اما نگاهش قاطع است.
او به سمت کوه اعضای قطع شده می آید، یک دست را برمی دارد و روی میز چرخ دارش می گذارد و با خودش می برد.
این روزها او به شدت مشغول است.

سرم را تکان می دهم.
سعی می کنم نگاهم را از ناخن بردارم.
باید بروم و کاری که شاه گابریل به من سپرده را انجام دهم.
از این اتاق خارج می شوم.
به اتاقی دیگر می روم‌.
به سمت یک کمد.
جعبه ای را از داخلش برمی دارم و باز می کنم.
یک حلقه موی طلایی و مجعد. یک تکه پوست. چند قطره خون.
تکه هایی از شاه گابریل.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.
با خودم حرف می زنم.
"نه، این ها فقط برای آزمایش هستند."

اما تصویری در ذهنم پدیدار می شود.
شاه گابریل که در مقابل پیکری سایه وار و تیره زانو زده و با چاقو تکه ای از خود را می برد.
قطرات خون که بر پشتش ظاهر می شوند.
صورتش که از درد در هم می رود.
بال های سپید خون آلودی که از پشتش بیرون می زنند.

می لرزم.
یک فرشته؟
نه، این آرزوی خدا شدن است که در او بیدار شده.
ممکن است او بخواهد قلب لوی را خود تصاحب کند؟
که خدای اعظم جدید نوکترنال کتدرال خود او باشد؟

تکه های شاه گابریل را روی میز می گذارم.
باید در آن ها به دنبال چیزی مشکوک باشم.
شاه گابریل نگران است که چیزی در وجودش ارواح کتدرال را همچون براده های آهن به سمتش می کشد.
او نگران است که مبادا آن ها در حال جذب شدن به خود او نیستند.
اما اگر چیزی ناشناس هم در او باشد، آیا با خود او یکی نشده؟
شاه گابریل از چه می ترسد؟
فکر می کند دارد عشق بیمار را در خود می کِشد؟
او می خواهد خدایی باشد که عشق بی گناه را به او بدهند؟
مگر چنین چیزی ممکن است؟

تکه پوست را بین انگشتانم می گیرم و بالا می آورم.
به خطوط ظریف روی آن نگاه می کنم.
به برجستگی ها و فرورفتگی هایش.
به یاد آن تکه ناخن می افتم.
شکمم پیچ می خورد.
هجوم داغی را حس می کنم که بالا می آید.
از شکمم.
به سینه ام.
به گلویم‌.
و به دهانم.
مایع سرخ داغ بر میز، روی تکه های شاه گابریل می ریزد.
چیزی به او تقدیم شده.
اهدایی.
قربانی.
از من.
به او.
حسین چیانی این را خواند
بامداد و محمد مجللی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

یک توده ی مبهم

از زبان وینسنت

قد کشیده در میان دو تپش.
متعلق، اما رها.
با تنی سنگی که انگار گذران زندگی ام را در آن می بینم. رگه های سپید، سیاه، سرخ، آبی.
مدرسه ی سنت الویرا.

اینجا را سال ها پیش بنا نهادم. ... دیدن ادامه ›› سنگ هایش را تک به تک از دل جنگل آوردم و روی هم گذاشتم. اجازه دادم تیزی آن ها بر نرمی گوشتم فرو رود و خون بیرون زند و بر آن ها ریزد.
و حالا می توانم به قامت آن نگاه کنم و خون‌دردم را که در تنش تنیده، حس کنم.
و بگذارم تپش های قلبم به آن پاسخ دهد.

من وینسنت خون آشامم.
مدیر مدرسه ی سنت الویرا.
واقع در مرز بین آمالثورا و نوکتیرا.
سال ها پیش من شوالیه ی وفادار پادشاه گابریل بودم.
و جاسوس او.
اما نوکتیرایی ها به راز من پی بردند. مرا گرفتند. شکنجه کردند. و بعد جایی در مرز رها کردند.

زخم خورده بودم. اما چیزی از جسمم کنده نشده بود.
و با این حال وقتی بر زمین می خزیدم، مثل یک کرم، می دیدم که تکه تکه شده ام.

می دانستم که اگر یک آینه مقابلم بود، آنچه در آن می دیدم، من نبودم.
نه یک خون آشام با پوست مرمرین رنگ پریده. چشمان زیتونی اندک اندوهگین اما آرام و مطمئن. موهای بلند مجعد قهوه ای طلایی که حلقه حلقه بر شانه ها ریخته اند.

و با این حال من هنوز وینسنت بودم.
شوالیه ی قسم خورده ی شاه گابریل. وفادار به آرمان های او.
من، آن توده ی در هم از پوست، گوشت، استخوان و خون.

هنوز می توانستم صدای خرد شدن استخوان هایم، حس شکافته شدن پوست و گوشتم و جاری شدن خون گرم بر جسمم را حس کنم.
و با این حال هنوز به طرز دردناکی وینسنت بودم.

و به همین دلیل بود که نتوانستم نزد او، شاه گابریل بازگردم‌.
من می خواستم که بازگردم. که همان طور خود را روی زمین بکشم، به دامان او برسم و سر بر آن بگذارم و دیگر وینسنت نباشم. فقط یک تکه زخم خون آلود باشم. که او آرامش می کند. با همان دستی که هر گاه بر سرم می گذاشت، مطمئن می شدم که هنوز باید شمشیر را نگه دارم.

اما نتوانستم.
من همان جا در مرز ماندم.
در میان بوته ها و سنگ ها، خودم را جمع کردم. از خون جانوران مرده نوشیدم.
و به سرورم، شاه گابریل فکر کردم.
او را در میان نور خورشید می دیدم.
یا نه، او خود خورشید بود.

و من یک توده ی مبهم که هنوز خود را شوالیه وینسنت او می نامید.

جسمم کم کم شکل یافت. استخوان ها، گوشت، پوست. از جا بلند شدم. دیگر نخزیدم.
اما از درون انگار هنوز همان توده ی مبهم بودم‌.
همان کرم لولنده.

و دوباره بازنگشتم.
در دل جنگل قدم برداشتم.
مانند روحی گم شده.
سنگ ها را یک به یک برداشتم. بر هم نهادم. با تنی که از آن خون می ریخت. هرچند زخمی نبود.
و اینجا را ساختم.
مدرسه ی سنت الویرا.
جایی برای صلح.
بین دو کشور.
بین نژادها.

و من هنوز اینجایم.
در حالی که جهان نوکترنال کتدرال ترک می خورد، می لرزد و کرم های انگلی در بدن ها می رقصند.

من اینجایم.
در کنار دانش آموزانم.
و معلمانم.
و در میان دیوارهایی که می گویم نخواهند شکست. که انگل از حفره های تنشان عبور نخواهد کرد.

من اینجایم.
ایستاده ام. در ایوانم. به قصر آمالثورا نگاه می کنم. و به این فکر می کنم که سرورم، شاه گابریل چه می کند.
من جایی در میان بوته ها و سنگ ها در جنگلم.
یک توده ی مبهم.
از خون جانوران می نوشم.
و به این فکر می کنم که نزد شاه گابریل بازگردم.
"آیا آرایش و ژستی که داری همراه با گیلاس خون یا شرابی که دستت هست، تصویر اخلاقی و باشخصیتی رو نشون میده؟"

این سوالو یه فرد مذهبی از من پرسید و من جواب پایینو بهش دادم.
اون فرد از زاویه ی خودش با دنیای داستانیم ارتباط برقرار کرده.

وقتی افراد مذهبی با نوکترنال کتدرال ارتباط برقرار می کنن، واسم خیلی جالبه.
چه کسایی که نسبت به باوراشون سوال دارن و تو مسیر جست و جوان، و چه کسایی که باورای محکم تری دارن، مثل فرد تو این پست.

این جور افراد دیدای مختلفی نسبت به داستان دارن. یه وقتایی نظر مثبتی نسبت به یه بخشاییش یا کلش دارن. یه وقتایی نسبت بهش گارد دارن. یه ... دیدن ادامه ›› وقتایی هم گارد دارن و هم از لحاظ اخلاقی مجذوبش میشن.

من کتدرالو شروع کردم، چون مذهب بهم صدمه زده بود، اما کتدرال فقط نقش یه آرام بخشو واسم نداشت، منو تغییر داد و باعث شد نگاه صفر و صدی ای که نسبت به مذهب داشتم، تغییر کنه.
و خشممو نرم کرد.

و این چیزیه که من تو مدل جهانسازی درون به بیرون دنبال می کنم. زخمای نویسنده که تبدیل به شخصیتا میشن. شخصیتا که تو یه شبکه ی پیچیده از روابط، اخلاق رو شکل میدن. اخلاق که ساختارای اجتماعی، مذهبی و سیاسی رو شکل میده. و این ساختارها که جهان رو شکل میده. و جهان که هم شخصیت ها و هم نویسنده رو تغییر میده.

--

خون تو داستان های گوتیک یه ابزار فلسفی و روانشناختیه.

مثلا تو دنیای داستانی من نوکترنال کتدرال،
تو سرزمین آمالثورا، شخصیت گابریل خون آشام و پادشاه میشه تا خون آشامو رو از مرگ و کشته شدن نجات بده و به همین خاطر قانون منع نوشیدن خون انسان رو وضع می کنه.
اما تو این مسیر دستاش به خون آلوده میشه و برای اینکه روحشو پاک کنه روزه ی خون می گیره و آب آهن می خوره.
اینجا آب آهن یه جورایی تبدیل به هویت گابریل میشه.

تو سرزمین نوکتیرا،
شاه مالخازار هست که قبلا یه انسان بوده و ساکن آمالثورا و نوکتیرایی ها به دستور یه خون آشام‌جادوگر کهن به اسم لرد سابیس، می دزدنش و میارنش به کشور خودشون و به اجبار به خون آشام و شاه‌خداشون تبدیلش می کنن.

تو نوکتیرا انسان ها خون آشاما رو به عنوان خدا می پرستن و هر دو نژاد این مسیو مسیر رستگاری می دونن.

مالخازار هویت خدایی و تقدسشو مثل اسارت می دید و مراسم خون نوشی رو هم قبول نداشت،
واسه همین با نوکتیرایی ها می جنگه و مقام خداییشو کنار میزنه و فقط شاه میمونه و پرستش خودش و مراسم خون نوشی رو ممنوع اعلام می کنه و یه روندی ترتیب میده که خون آشاما خون مورد نیازشونو که از انسان های شرور گرفته شده، به یه اندازه و سهمیه ی مشخص از بانک خون بگیرن.

بقیه ی شخصیت ها هم هر کدوم رویکرد خاص خودشونو نسبت به خون دارن.

در واقع خون اینجا یه آزمایشگاهه واسه مانور دادن رو پرسشای فلسفی و روانشناختی، سوالای پیچیده ای که جواب سرراستی ندارن.

گابریل سعی می کنه خون آشامای کشورشو از خون انسان دور کنه تا توسط انسان ها کشته نشن، اما کسایی که ازش سرپیچی می کننو اعدام می کنه.

مالخازار هویت خداییشو کنار میذاره، اما بین پادشاهی و خدایی مرز مشخصی وجود نداره.

و یه همچین تناقضا و سوالاتی واسه بقیه ی شخصیتا هم پیش میاد.
Heliya و حسین چیانی این را خواندند
محمد مجللی و بامداد این را دوست دارند
محمد مجللی
عجب نوشته ی جذابی بود :)
خوشحالم خوشتون اومده. 😊
صدف علی نیا
خوشحالم خوشتون اومده. 😊
ممنون واقعا از نگارشش
داشتم فکر میکردم اگر از من یه همچین سوالی بشه از یه شخص مذهبی چه پاسخی باید بدم؟
چون قانع کردن اینجا معنی نداره
اصولا نمیشه قانع شون کرد و اصلا ایا درسته برای یه پایان درخور برای همچین سوالی اصولا قانع کردن رو در نظر گرفت؟
دوباره متن رو خوندم و بیشتر به فکر فرو رفتم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با غده ای در گلویم

از زبان گادفری

حالا کمی آرام گرفته ام.
نه چون آن طور که سرورم مالخازار خواسته، افکار خودم را دور ریخته ام و افکار مورد علاقه ی او را در مغزم ریخته ام، بلکه چون گذاشته ام محتویات ذهنم ته نشین شوند.
چنگال هایم را برای لحظاتی از داخل جمجمه ام بیرون کشیده ام و دست از هم زدن مواد داخل ... دیدن ادامه ›› آن برداشته ام.

انگار حالا دارم می فهمم.
آنچه رنجم می دهد، چند گانگی ام نیست. نه اینکه نمی دانم به کدام سوی بروم. این است که می خواهم خودم را مجبور به انتخاب کنم. در حالی که شاید من خون آشام معلق ماندن بین مرزهایم، نه فرود بر یک زمین.

و من فکر می کردم، اگر تنها از یک چیز مطمئن شوم، که آن را به سان حقیقت بپذیرم، بالاخره آرام خواهم گرفت.
و شاید هم بگیرم. اگر آن حقیقتی تلخ باشد، شاید آرام بگیرم، با لبخندی اندوهگین اما تسلیم آلود.
و این پایان من خواهد بود.

حالا دارم می فهمم.
زندگی من به همین وابسته است. ندانستن. اطمینان نداشتن. اگر بر زمین سفت فرود آیم، ملول می شوم. من به احتمالات نیاز دارم.

و دیگر نمی خواهم لرد سابیس را ببینم. نمی خواهم او به من بگوید که آیا فکر می کند ما روح داریم یا نه. که اگر بمیرم، بی هیچ بازگشتی، واقعا چه بر سرم خواهد آمد.

بله، من نمی خواهم ببینمش. نه چون او مجنون است و من هم. پاسخ او چه از عقل باشد و چه از دیوانگی، مرا مچاله خواهد کرد.
من می خواهم بپندارم که ممکن است روح باشد و اگر نباشد، ممکن است چیز دیگری باشد. حتی شده توده ای کمرنگ از مه، سایه ای ضعیف.
چیزی که از ما به جا می ماند.

و من می خواهم به مرز بروم.
حالا دیگر مطمئن شده ام که نوکتیرا جای من نیست. و دلیلش فقط این نیست که از نوشیدن خون در جام ملولم، که دلم برای فرو بردن نیش در رگ تنگ است، و برای مراسم خون نوشی.

دروغ است اگر بگویم دلیلش فقط این هاست.
مساله هاله ای است که هر از گاه بر فرازم پدیدار می شود و می خواهد خود را به عنوان حقیقتی بر من غالب کند که از آن می گریزم.
که من سرورم مالخازار را از دست داده ام.

سینه ام سنگین می شود. دستم را بر قلبم می گذارم.
چه زمان آن اتفاق رخ داد؟
در کدامین لحظه بود که پیوندش با شاه گابریل آن قدر عمیق شد‌ که من به گوشه ای رانده شدم؟
و او فقط می خواهد کنارش باشم، چون برایش دشوار است بپذیرد که من برایش دیگر آن گادفری سابق نیستم؟
که دیگر حضورم برایش خالی از معنا شده؟

زمانی سایه ی من، تاریکی ام او را نگه می داشت.
حالا من برایش هیچ شده ام.
حالا فقط نور گابریل هست.
و او می ترسد این را بپذیرد.

و من به او دروغ خواهم گفت.
می گویم که بالاخره سر عقل آمده ام. که فرمانبردارش خواهم بود. که آماده ام به نوکتیرا خدمت کنم، و به او و آرمان هایش.
و از او می خواهم مرا به مرز اعزام کند تا ناآرامی ها را بخوابانم و مراقب اوضاع باشم.

از او فرار خواهم کرد.
قبل از آنکه به من نگاه کند و دیگر مرا نشناسد.

و من نفس می کشم.
اما با غده ای در گلویم که هر آن بزرگ تر می شود.

سرورم، مالخازار.
حسام? و محمد فروزنده این را خواندند
شادی ناجی و بامداد این را دوست دارند
در ابتدای اومدن به اینجا و دیدن دیوار نوشتتون فقط خوندم .... اما دوباره که سر زدم به اینجا و دیدم این بار خوووندم ..عمیق تر،درست تر ،با چشم دل .... و دلم میخواد بارها و بارها بخونم فقط به یک علت که به شکل عجیبی خودم رو در بطن نوشته میبینم .... من به دنبال پذیرش واقعیتی که بتونم آروم بگیرم هر چقدر تلخ هر چقدر مچاله کننده ...
البته عذرخواهی میکنم اگر بی ربط بوده برداشت من 🌹
شادی ناجی
در ابتدای اومدن به اینجا و دیدن دیوار نوشتتون فقط خوندم .... اما دوباره که سر زدم به اینجا و دیدم این بار خوووندم ..عمیق تر،درست تر ،با چشم دل .... و دلم میخواد بارها و بارها بخونم فقط به یک ...
شادی جانم،
اتفاقا خیلی ازت ممنونم که حستو واسم گفتی.
کامنتت یه چیزیو تو قلبم تکون داد.
چون یکی از دلایلی که می نویسم اینه که دغدغه های درونیمو با بقیه به اشتراک بذارم و وقتی می بینم یکی دیگه ام همون حسیو داره که من دارم، همون تقلا رو، انگار یه پل بین من و اون شخص ... دیدن ادامه ›› ساخته میشه.

هر کدوم از شخصیتای دنیای داستانیم، نوکترنال کتدرال یه تیکه از خودمن، اما گادفری بیشترین شباهتو به خود کلیم داره.
در واقع کتدرال با گادفری شروع شد.

وقتی بیست و هشت سالم بود، باورام واسم تبدیل به علامت سوال شدن و تو همین زمان بود که کتاب مصاحبه با خون آشامو ترجمه کردم و شدیدا با شخصیتاش همذات پنداری کردم، چون دغدغه هاشون شبیه دغدغه های خودم بود.
اونام مثل من سوال داشتن. راجع به خدا، شیطان، خیر، شر، مرگ، بهشت و جهنم.

تو اون دوران من حال بدی داشتم و فکر می کردم زندگیم تموم شده و فقط یه بدن متحرکم، اما این کتاب منو آروم کرد و باعث شد برم سراغ گوتیک نویسی و کم کم دنیای نوکترنال کتدرالو بسازم.

الان دوست دارم امید داشته باشم که مرگ واقعیت زندگی نیست، اما دنبال یه جواب قطعی ام نیستم.
پرسیدن سوالام تو دنیای داستانیم آرومم می کنه و از یه طرفم به خودم میگم اگه جوابا رو داشته باشیم، انگیزمون واسه ادامه دادن از بین نمیره؟
مثل شخصیتای داستان که تا وقتی به جوابا نرسیدن، میرن جلو. تا وقتی سوالا هستن، داستانم هست.
چقدر عجیب که من هم تواین بی سامانی تو این گمگشتگی دنبال همین سوالاتم دنبال مرگ،زندگی،خدا،مذهب،باور،خیر،شر،شیطان،فرشته وووو و مدام با خودم میگم شادی: رسیدن به جواب ناامیدت نمیکنه؟ غریبه نمیشی با عجایب خلقت و پیدا کردن واقعیت. قفل نمیشی تو مسیری که هستی،اواسط راهم از گفتن و پرسیدن سوالام میترسیدم اما امروز که اینجام و دنبال واقعیتم که حداقل فایده اش آرامش ذهن خودم و پذیرش باورهای خودمه، حتی اگه هیچ دستاورد مهمی از این ماجرا جویی نداشته باشم .
تو این روزا و شبا که تمام پیرامون پر شده از آدمکهایی که دنبال بهتر نشون دادن بدترین شرایط و حال خودشونن چرا من و ما هم بشیم مثل بقیه ... از دید من جهان هستی از همین داستانها و رویاها و افسانه ها تشکیل شده و شکل گرفته و هیچ اتفاقی اتفاقی نیست . اینکه من تو ماجراجویی ای خودم آدمهایی مثل شما با فرکانسی مثل خودم تو چند ساعت پیدا کنم این اتفاق اتفاقی نیست... این همون سرنوشت .. این همون باور .. من می‌خوام باورامو باور کنم ... مثل گادفری داستان شما.
قلمتون مانا و سبز ☘️☘️بگم چندین و چند بار خوندم دروغ نگفتم ...
همون طور که تو ماجراجویی هام تو این ... دیدن ادامه ›› چند ماه سعی کردم برای متوجه شدن موضوعی, قرآن رو چند بار بخونم با معنی و تمامش فقط ی کلمه اس... همون جایی که موسی روبه آسمون به خدا نه از سر طلب نه از سر لج و نه از سر دستور و خواسته ی خودش فقط میخواد که هر آنچیزی که از خیر براش نازل کنه ،بهش نیازمند و فقیر... این جمله عمیقأ من رو منقلب کرده شاید تکرارش حتی آرامش بده بهم ... ولی برای جواب سوالات لازمه یوقتایی خلاف جهت همه حرکت کنم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات

تماس‌ها

sadaf.alinia7777@gmail.com
sadaf-alinia-b74173288