میتوانم تو را ببینم.
بالای سر او ایستادهای.
با یک کوزه پر از آب آهن.
و او در آن وان سنگی است.
و تو بر سر او آب آهن میریزی.
کلماتی را زمزمه میکنی
که شبیه به دعا هستند،
اما دعا نیستند.
دعا در آمالثورا جایی ندارد.
پس تو
... دیدن ادامه ››
چه میگویی؟
کلماتی که به اندازهی کلمات نگاشتهشده
در دفتر لرد سابیس
غریب و ناآشنا هستند؟
تو زیر لب دربارهی نیکبختی با پرهیز میگویی.
تو میترسی
که اگر او را تنها بگذاری،
به چیز دیگری تبدیل شود.
دیگر پادشاه آب آهننوش تو نباشد.
یک شاهخدا باشد.
فقط خون حیوان بنوشد.
این بار در جنگل.
با پشتی خمیده
و نیشهایی که در رگ یک جانور فرو میرود.
خون گرمی که گلویش را نوازش میکند.
و در آن لحظه،
دیگر تو وجود نخواهی داشت.
دومینیک مورن،
راهب ارشد شاه گابریل،
هدایتگر او در مسیر پرهیز
و آب آهننوشی
در میان مه محو خواهد شد.
— گادفری