رز صدایش می کنم
از زبان گابریل
راه می روم.
نیمه شب. زیر نور ماه. جایی بین آمالثورا و نوکتیرا.
اینجا بودن می تواند کمی آرامم کند.
می توانم فکر کنم.
بدون اینکه ریسمان های مغزم در هم آویزند.
لکه هایی تاریک.
می بینمشان که بر روحم افتاده اند.
نه به خاطر وسوسه ای
... دیدن ادامه ››
که به جانم افتاده. به این خاطر که می دانم بقیه هم فهمیده اند. از نگاه هایشان این را می خوانم.
پادشاهی که هوای خدایی کرده است.
و من سعی می کنم از آن دور شوم.
با روزه های خون. با آب آهن. و خودم را می بینم که سرد می شوم. با محبتی که بوی تهذیب دارد. بوی درد. و بوی مرگ.
اعدام ها را دوباره برگردانده ام.
دومینیک مورن می گوید این خوب است.
برای نگه داشتن آمالثورا.
اما من فکر می کنم او این را مسیری برای نگه داشتن روح من می بیند.
هولناک.
او می خواهد مرا به همان شاهی که بودم، برگرداند. تا هوای خدایی را از سرم بیندازد.
یک تاریکی برای نجات از یک تاریکی دیگر.
در حالی که مرا نور می بینند.
هرچند ویرانگر.
اما فقط این نیست.
چیزی دیگر هست که همچون انگل از من می خورد. آن خبر شوم.
نتیجه ی آزمایش بر خونم.
دیشب بنجامین آن را برایم آورد.
و من با دستانی لرزان آن تکه کاغذ را گرفته بودم و می خواندم.
یک انگل در خونم زندگی می کند.
اوست که پیوند من و مالخازار را ساخته.
تمام مدت این من نبودم.
آن کرم انگلی. بله، خود اوست. و اگر او نبود، اگر نباشد؟
جسم و روحم یخ می کند.
آنچه در آن غوطه ورم، یک دروغ است.
که حالا گرم، شیرین و منزجر کننده جلوه می کند برایم.
در زیر این چسبناکی چندش آور، حقیقتی سیاه خوابیده.
محبت مالخازار، نرم شدنش در نگاه من.
هیچ کدام از من نیست.
و اگر آن انگل را از خونم بیرون بکشم، تنها یک چیز باقی خواهد ماند.
خشم و نفرت خالص مالخازار.
نابودی، ویرانی.
و من باید این راز را حفظ کنم.
اما تا چه زمان می توانم چنین کنم؟
و وقتی حقیقت برملا شد، نفرت او، مالخازار مهیب تر از آنچه اکنون می تواند، بر من، آمالثورا و کتدرال فرو نخواهد آمد؟
چهره ی خندان آن دلقکفرشته، ماتئو در ذهنم پدیدار می شود.
این چیزیست که او می خواهد.
با شکستن پیوند پیوند بین من و مالخازار، راه برای آیین کهن باز می شود.
مالخازار دوباره به تخت خدایی زنجیر می شود.
و این بار من نیز به همراه او.
من یک خدا می شوم، همان طور که اکنون تاریکی درونم می خواهد.
اما نه آن خدایی که رویایش را می پندارم.
مالخازار. او می گوید چنین خدایی وجود ندارد. که خدایی فقط زنجیر است.
گیرنده ی قربانی ها.
و در نهایت قربانی شونده.
سرم را به طرفین تکان می دهم.
امشب به اندازه ی کافی فکر کردم. حالا باید بروم. نه به آمالثورا. حالا نه. باید نزد خانواده ام بروم. رزالی، پطروس و لوسیندا در پناهگاه خون آشام ها. می دانم که از من دلچرکینند. که هیچ گاه آن طور که باید به آن ها توجه نکردم. همیشه در روشنایی و تاریکی خودم غرق بوده ام. و با این حال آن ها آرامم می کنند. بله. باید پیششان بروم.
راهم را به سمت پناهگاه کج می کنم. پیش می روم. و در همین حین ناگهان صدایی به گوشم می رسد. جایی بین درختان. کسی دارد هق هق می کند.
به سوی صدا می روم.
او را می بینم.
نشسته بر زمین، بین علف ها. خم شده بر روی یک تکه سنگ. ملبس به ردایی سپید شبیه به آنچه اعدامیان قبل از مرگ می پوشند.
چهره ای در هم رفته از رنج، قاب گرفته با آبشار موهای طلایی اش. و چشمانی آبی که به من دوخته شده.
من به او نگاه می کنم و دخترم رزالی را در او می بینم.
بله، او مثل دخترم است، اما نه کاملا.
رزالی را چیزی از زمین بلند کرد، وقتی عشق گادفری نتوانست آنچه می خواهد را به او بدهد.
و آن چیز نوه ام لوسیندا بود.
این زن در هم شکسته و چیزی ندارد که او را بلند کند.
من به سمتش می روم.
و دستم را به سویش دراز می کنم.
او، این زن خون آشام.
صدایش می کنم:
"رز."