مُوشُدی
یک شبی تو خیابون تهِ بازاره تَعبُدی
یک دوکون مونده به حجره یِ حاجیِ عَضُدی
سیخَکی کُنج دیوار تویِ خودوم قدم زَنون
یکی آشنا به نظروم آمد اویَم تو بودی
به ایی نشونی که شلوارِ مام استایله به پات
بالا تَنَه رَم پوشوندی خودته با یک هودی
تو خیالوم آمدوم توی چشات به گفتگو
از مو اصرار
... دیدن ادامه ››
و تو انکار، خاتونِ لنگرودی
یکهو حال روزای اول رفتنت شدوم
سیگارِ چهارُم کون به کونِ بعدِ سه دودی
ما که قاپته ندزدیم مخت ره نزدم
ولی تو مغز نداشتمان ره از ما ربودی
آخرش بهشت رضا مخوابوننُم افقی
مویی که سقف افق عشقه دیدوم عمودی
به عقیق سفید و کبوده دست شنتیا
حالا ما موندِم و یاد تو وُ قلبی کبودی
شنتیا🌹