دستهایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگیها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمیدانم! اما ایمان، همپای تو بزرگ شده بود
یک شب میهمان مردم خوب خیابان سرباز بودیم دعوت یکی از دوستان خوبم آقای محمد حسین قربانی این اولین برنامه ایی بود که یکدفعه همه چیزش جور شد دقیقه نود همه چیز دست به دست هم دادن که این کار بالا بره از برو بچه های خود گروه گرفته تا خود بانی برنامه که اسمشون رو بردم چقدر خاطر حاج مهدی کامیابی برا خانم رقیه عزیز بود که توی چهلمین روز از وفاتشون مصادف شده بود با شب خانم رقیه راستی یه مورد جالب تر پیش امده بود میخواستم بگم آقا جان تو قاسمت رو یتیم نوازی کردی دلش رو شاد کردی ماهم یه آقا سید بود تو تصادف جونشو از دست داده بود منظورم آقا سید رحمان حسینی که دیشب کار تموم شد به ما گفتن این پسر فلانیه در کل امید وارم دل یتیم شاد شده باشه با این اجرا از همینجا میخوام بگم ما یتیم نوازی هم کردیم آقا جان برات خودت دست مارو بگیر هم بابای این کودک و هم حاج مهدی رو کنار خودت نگه دار