مشهدی واره
آمدن کُت گشادی کِردن از پُشت تنمان
خرمان کردند و نم نم مثل لاک پشت تنمان
ما که نیستم از ایی بیدها که با ایی بادها بلرزم جِغِله
کم ندیده بودم و نخورده بود مُشت تنمان
ولی حالا چرا ما یک پاره استخون شدم؟
دیگه یک سیر هم نمانده بخدا گوشت تنمان
تا که دست شنتیا تو دست تو باشه، بشه
پنجه ی خونین و رد پنج تا انگشت تنمان
ما که عشق وطنم و تن به ذلت نمدم
خداره چه دیدی شاید ایی وسط کُشتنمان
شنتیا🌹