بخش دوم
پویایی این رابطه، فراتر از یک رویارویی ساده، در پهنهی روانکاوی سادومازوخیستی معنا مییابد. خبرچینی و افشاگری در این اثر، پیوند عمیقی با «لذت آزار» (سادیسم) و «لذت ابژه آزار بودن» (مازوخیسم) دارد. «کمیسر/خبرچین» با آشکار کردن تدریجی و قطرهچکانی اطلاعات، نوعی بازی سادیسمی را پیش میبرد؛ او از معلق نگه داشتن شخصیت اصلی در تعلیق و اضطراب لذت میبرد. این آزارگری، فیزیکی نیست، بلکه کلامی و ذهنی است؛ لذتی سادیک از تماشای دستوپا زدن سوژه در تاروپود بوروکراسی و نظم خودش. در مقابل، شخصیت اصلی نیز در پذیرش این بازی و ادامه دادن آن، گرایشهای واضح مازوخیستی نشان میدهد. او با تسلیم شدن در برابر بازجوییهای بیپایان، با تکرار مداوم اتهامات خود و با پناه بردن به خودویرانگری کلامی، از اینکه قربانیِ ساختار باشد لذتی پنهان میبرد. تن دادن به این آزار، به او هویتی موقت اما قطعی میدهد: هویت یک «محکومِ منظم».این سادومازوخیسم روانی، در پدیده «خبرچینیِ فرد علیه خود» به اوج خود میرسد. شخصیت اصلی در فرآیند خوداتهامزنی، در واقع نقش بازجو و متهم، یا سادیسین و مازوخیست را همزمان در درون خود بازی میکند. او به عنوان خبرچینِ ذهن خود، به خلوتترین زوایای روانش سرک میکشد تا علیه «منِ آگاهش» مدارک جرم جمع کند. این خودافشاگریِ بیرحمانه، لذتی مازوخیستی دارد؛ لذت تنبیه خود برای گناهِ زنده بودن، گناهِ هوس کردن یا گناه خارج شدن از روال عادی. او خودش را لو میدهد تا لذتِ شکنجهی ناشی از قضاوت را تجربه کند. در واقع، او با خبرچینی از خود، پیش از آنکه دستگاه بوروکراتیک یا «کمیسر» او را مجازات کند، خودش را به شلاقِ ملامت میبندد. این خودآزاری وسواسی، آخرین تلاش او برای حفظ توهمِ کنترل بر خویشتن است؛ گویی میگوید: «اگر قرار است شکنجه شوم، ترجیح میدهم شلاق به دست خودم باشد.» از سوی دیگر، این نمایش بهطرزی ظریف یادآور سازوکار نظامهای توتالیتر نیز هست. در نظامهای تمامیتخواه، اعتراف همیشه صرفاً کشف حقیقت نیست؛ بیشتر ابزاری برای انضباط، کنترل و درونیسازی قدرت است. فرد باید پیش از آنکه متهم شود، خود را متهم کند؛ باید زبان حاکم را چنان درونی کند که به بازجوی خویش بدل شود. «روال عادی» در این سطح، نمایشنامهای درباره پلیسیشدن روان است. شخصیت
... دیدن ادامه ››
اصلی چنان نظم را در خود نهادینه کرده که گویی هم مأمور مراقبت از خویش است، هم زندانبان خویش، هم متهم و هم بازجو. از این منظر، «کمیسر» فقط یک شخصیت بیرونی نیست، بلکه تجسم ساختاری است که فرد را وامیدارد علیه خودش شهادت بدهد. خوداتهامزنی در اینجا دیگر فقط یک واکنش شخصی نیست؛ بازتاب منطق قدرتی است که میخواهد سوژه حتی در خلوت خویش نیز از چشم نظارت پنهان نماند. کریر با هوشمندی نشان میدهد که تمامیتخواهی فقط در نهاد سیاسی حضور ندارد، بلکه میتواند به عادت ذهن، به انضباط زبان و به ساختار روانی فرد تبدیل شود. در چنین نظامی، لذت سادوماروشیستیِ اعتراف و شکنجه، به سیمانِ نگهدارندهی رابطه میانِ قدرت و توده بدل میشود.
در این چارچوب، اهمیت «خبرچین» نیز دوچندان میشود. خبرچین فقط کسی نیست که راز را لو میدهد؛ او سازوکار ترس و بیاعتمادی را درونی میکند. با حضور او، مرز میان درون و بیرون از میان میرود. خانه دیگر پناهگاه نیست، سکوت دیگر امن نیست و حتی واژههایی که فرد برای دفاع از خود به کار میبرد، میتوانند علیه او شهادت دهند. به همین دلیل است که در نمایش، خوداتهامزنی همواره حالتی مشکوک دارد: معلوم نیست این سخن از دل پشیمانی آمده یا حاصل فشاری نامرئی است که شخصیت را وادار به اعتراف میکند. همین ابهام، فضای نمایش را از یک بحران خصوصی فراتر میبرد و به آن بُعدی سیاسی و تمدنی میدهد.
در سطح دراماتیک، کریر از این مضمونها خطابه نمیسازد، بلکه آنها را در کنش و دیالوگ حل میکند. هیچ چیز بهصورت مستقیم و آموزشی گفته نمیشود. تنش از میان جملههای ظاهراً ساده، از مکثها، از جابهجایی قدرت در لحن و از لغزشهای زبانی ساخته میشود. شخصیت اصلی هر بار که میکوشد خود را توضیح دهد، بیشتر در دام خویش فرو میرود. هر اعترافی که باید او را سبک کند، سنگینترش میکند. هر تلاشی برای بازگرداندن روال عادی، نشانهای تازه از ناممکن بودن آن به دست میدهد. این همان نقطهای است که نمایش از سطح روانشناسی فردی فراتر میرود و به بیانیهای ظریف درباره بحران انسان مدرن بدل میشود: انسانی که میان میل به نظم و هراس از آزادی، میان انضباط درونی و آشوب سرکوبشده، گرفتار مانده است.
در نهایت، «روال عادی» را میتوان نمایشنامه فروپاشی یک نظم دانست؛ نظمی که هم شخصی است، هم سیاسی، هم زبانی و هم روانی. خوداتهامزنی در این اثر، از یک سو واکسنی است که شخصیت میکوشد با آن خود را در برابر رسوایی و قضاوت ایمن کند، و از سوی دیگر دریچهای است که از خلال آن سایه او سر برمیآورد. «کمیسر»، «خبرچین» و «آرتو» هر یک نامی برای وجوه مختلف همان نیروییاند که به جهان بسته او هجوم میبرد: نیروی بازجویی، افشا و تنانگی. کریر نشان میدهد که انسان، وقتی بیش از حد به نظم پناه میبرد، ممکن است خود به زندانبان خویش بدل شود؛ و آنگاه اعتراف و خبرچینی از خود، بهجای رهایی، نشانه عمق اسارت او در یک چرخهی لذتبخش اما ویرانگر از سادومازوخیسم روانی خواهد بود. «روال عادی» از همین رو اثری مهم است: چون آشکار میکند که پشت عادیترین روالها، ممکن است هراس، سرکوب و سایهای عظیم پنهان شده باشد.