نــذر
سعید، ماشینش را جلوی در ورودی امامزاده پارک کرد. پیاده شد و به گنبد امامزاده نگاهی انداخت. تعظیمی کرد و در دل صلواتی فرستاد.
عدهای در صحن حرم که قبرستان روستا هم بود، بر سر قبور درگذشتگان، به دیدار امواتشان آمده بودند.
نمنم باران بهاری، هوا را لطیف و دلپذیر کرده بود. چند درخت کاج بلند بالا و کهنسال داخل صحن سر به آسمان کشیده بودند و با ابرها به معاشرت ایستاده بودند.
سعید، چترش را باز کرد و روی سرش گذاشت. با قدمهای آرام و شمرده، به طرف حرم راه افتاد. در بین راه چند بچهی کوچک، به او حلوا و خرمای نذری تعارف کردند.
کفشهایش را از پا در آورد و داخل قفسهی جا کفشی گذاشت و وارد حرم شد. تعظیمی دوباره کرد. اینبار طولانیتر و چند مرتبه صلوات فرستاد.
داخل
... دیدن ادامه ››
حرم، ضریح کوچکی خودنمایی میکرد. ضریحی که از آهن سیاه ساخته شده بود و چند گل مسی بر بدنهاش نصب شده بود. چند پارچهی سبز از بالای ضریح به سقف آویزان شده بود.
ساختمان حرم از آجرهای قرمز، بنا شده بود. داخل حرم با گچبریهای زیبایی به رنگ زرد و قرمز، جلب توجه میکرد. در یک طرف حرم، تابلویی که شجرهنامهی امامزاده را نوشته بود، به دیوار میخکوب شده بود.
سه زن و پیرمردی مشغول زیارت بودند.
سعید به جماعت زوار سلامی کرد و به زیارت پرداخت. بعد از زیارت گوشهای از حرم نشست و مشغول تماشای زائران امامزاده شد.
با خودش فکر کرد بهتر است از یکی از این زوار سراغ کبلایی را بگیرم، حتما یکی از آنها میشناسدش.
در این فکر و خیالات، چند باری نگاهش به نگاه پیرمرد زائر گره خورد و با شرم سرش را پایین انداخت.
پیرمرد زیارتش را تمام کرد و به طرف سعید رفت.
- زیارتت قبول جوان!
- قبول حق باشه عمو جان! زیارت شما هم قبول.
- قبول! انگاری غریبهای! مهمونی یا راه گم کردی؟!
سعید به احترام پیرمرد، از جایش بلند شد، لبخندی زد و گفت: هیچ کدوم! پی کاری اومدم.
- چه کاری؟ با کی؟ تو این روستا همه آشنای هماند و همه قوم و کس یکدیگر رو خوب میشناسن، با کی کار داری که کمکت کنیم؟!
- دنبال کبلایی حسن میگردم. میشناسید؟!
پیرمرد، دستی به ریشهای سفید و بلندش کشید، و گفت: بشین جوون، بشین! بگو ببینم چکارش داری؟!
- میشناسیدش؟ آدرسی، چیزی دارید؟
پیرمرد دستی روی شانهی سعید گذاشت و گفت: کبلایی حسن، خودمم!
سعید، کبلایی را خوب برانداز کرد و روی دو زانوی، جلویش نشست.
- نگفتی پسرم، چکارم داری؟! من میشناسمت؟!
سعید، دستهای چروکیده و پینهبستهی کبلایی را در دست گرفت و گفت: کبلایی اوس عزیز را یادت هست؟!
کبلایی لحظهای به فکر فرو رفت.
- مگه میشه اون مرد خدا رو فراموش کنم. این ضریح رو که میبینی اون بندهی پاک خدا ساخت و نصب کرده.
سعید با ذوق و شوق گفت: من پسر اوس عزیزم! ولی نمیدونستم که پدرم این ضریح را درست کرده، یعنی تا الان چیزی در این مورد نگفته بود.
کبلایی دستهای سعید را فشرد و گفت: که این طور!
و دوباره به فکر و خیال رفت...
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
حدود ۵۰ سال، از آشنایی من و پدرت میگذره!
هیچوقت آن شب سرد و برفی را که با او برخورد کردم فراموش نمیکنم.
بوران شدیدی میوزید و کل روستا را سرما و تاریکی بلعیده بود.
جز صدای واق واق چند سگ ولگرد که اطراف آبادی، از سوز سرما به سگلرز افتاده بودند، صدایی دیگر به گوش نمیرسید.
همه در خانههایشان و کنار بخاریهای چوبیشان در خواب بودند. من هم لحاف تشکم را انداخته بودم که داخل رختخواب بخزم، که یکهو صدای در بلند شد.
یکی آن بیرون، با ضربات محکم و پشت سر هم به در چوبی حیاط میکوبید.
بسماللهیی بر زبان راندم و در حالی که با خودم میگفتم، یعنی کیه این وقت شب، فرنجیام را روی شانه انداختم و بیرون رفتم.
تمام حیاط زیر بارش شدید برف، سفیدپوش شده بود. چکمههایم را پوشیدم و کیه کیه کنان به سمت در رفتم.
جوابی نمیشنیدم، جز صدای ضربات پشت سر هم به در.
در را باز کردم. مرد غریبهای به همراه زنی که کودکی در بغل داشت، پشت در ایستاده بودند.
زن محکم بچه را در آغوش گرفته بود. خودش از سرما میلرزید.
- خیر باشه مسلمان؟! این وقت شب خبری شده؟!
مرد غریبه، بیچاره و مفلوک، که تمام سر و صورتش از سرما و برف، قندیل زده بود، با صدایی که گویی از ته غاری شنیده میشود، بریده بریده و به زور گفت: خدا خیرت بده برادر!... اجازه بده امشب را مهمان خانهات شویم... من و زن و بچهام رو نجات بده... از سرما یخ زدهایم... جان بچهی بیمارم در خطر است...
بیمعطلی و بیآنکه چیزی بپرسم، آنها را داخل بردم. زن و بچههایم را بیدار کردم. هرچه لحاف و جاجیم داشتیم زیر و رویشان انداختیم که گرمشان شود. برایشان سوپ و چای داغ درست کردیم، دادیم خوردن و جون تازهای گرفتن.
خوب که سر حال آمدند، از مرد غریبه پرسیدم که نام و نشانش چیه و این وقت شب و توی این برف و بوران، چکار دارن و کجا میرفتند.
مرد غریبه گفت که نامش اوس عباس است، اوستاکاره و بنایی و خراطی و آهنگری میکند. بچهاش، مرض لاعلاجی گرفته، نذر کرده برای شفا و سلامتیاش، او را به پابوس امام رضا(ع) ببره.
اون موقعها که ماشین و وسیله مث الان پیدا نمیشد. بیشتر مردم یا پیاده به این شهر و اون شهر و ده و روستا میرفتند، یا با اسبی، اشتری، الاغی!. گاهی هم اگر شانس یارت بود، کامیونهای دیزل بین راه سوارت میکردن و تا جایی میرسوندنت.
اوس عباس هم برای ادای نذرش، دست زن و بچهاش رو میگیره و به طرف خراسان راه میافته، وسط راه، چند فرسخی ده ما، دو نامرد از خدا بیخبر جلوی راهشون رو گرفتن و دار و ندارشون رو غارت میکنن. اون زمان از این راهزنها و سر گردنه بگیرها زیاد بود. رفتنت با خودت بود و رسیدن و برگشتنت با خدا.
بنده خدا اوس عباس از صلاة ظهر تا اون موقع شب، توی سرما و بوران، با زن و بچهش راه افتاده بود تا خودشون رو به خونهای، روستایی، جای امن و امانی برساند.
سرت رو درد نیارم، ختم کلام که جونم برات بگه، اوس عباس و زن و بچهش یک ماه، چهل روزی مهمون روستای ما بودند. تو همین اتاق دم حیاط ما زندگی میکردند. هر کاری که از دستش بر میاومد برای اهالی روستا انجام میداد، تا پول و پلهای جمع کنه و سفرش را ادامه بده.
یک روز عصر که داخل امامزاده همدیگر را دیدیم، صدام زد و گفت: کبلایی، دیگه وقت رفتن رسیده، باید راه بیوفتم و خودمون رو به مشهد برسونیم. ولی اول یه نذری کردم که باید اداش کنم.
گفتم چه نذری؟ آهی کشید و اشارهای به قبر ساده و بیضریح امامزاده کرد و گفت: نذر کردم برای آقا یه ضریح بسازم و نصب کنم و بعد راهی بشم. مشتلق خبر خوششه!
بنا به گفتهی پدرت، یک شبی امامزاده به خوابشان میآیند و میفرمایند، آقا علی ابن الموسی الرضا(ع) فرمودند به زائر ما برسانید، ما که حاجتش را روا کردیم و به پسرش شفا دادیم، پس چرا دیگر به زیارتمان نمیآید؟!
آره پسرم! پدرت به این دلیل چنین نذری کرده بود و ده دوازده روزه، ضریح رو ساخت و نصب کرد و روز بعدش دار و ندارش را روی الاغی که خریده بود، بار زد و آمادهی رفتن شد.
خدا شاهده که توی اون مدت که مهمان روستای ما بود، از آن شیرمرد شیر حلال خورده، جز خوبی و مردانگی ندیدیم. به این خاطر همهی مردم روستا تصمیم گرفتیم مقداری پول برای خرج راهشون جمع کنیم و به اوس عباس بدیم.
اولش قبول نکرد، تا اینکه گفتیم این پول قرضه و هر وقت تونست پسش بده.
اون هم به شرطی قبول کرد که لیست افراد و مبالغ رو بنویسیم، یکیش پیش خودش و یکیش پیش ما بمونه تا وقتی بتونه دینشو ادا کنه. ما هم تو دو برگه کاغذ اسم و مبلغ پول هر شخص رو نوشتیم و یک برگش رو دادیم اوس عباس و از او و خانوادهاش خدا حافظی کردیم و راه افتادند طرف مشهد.
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
کبلایی حرفهایش که تمام شد، نگاهی به سعید کرد. سعید نرمنرمک داشت گریه میکرد، صورتش خیس اشک شده بود. دستش را داخل پالتویش کرد و برگهای را جلوی کبلایی گرفت.
- این برگه رو میگید کبلایی؟!
کبلایی برگهی رنگ و رو رفته و چهار تایی را از دست سعید گرفت و نگاهی به داخلش انداخت.
- آره خودشه!
و دوباره برگه را به سعید پس داد.
- پسرم نگفتی حالا برای چهکاری پی من میگشتی؟!
سعید اشکهایش را با پشت دست، پاک کرد و جواب داد: اومدم قرضهای پدرم رو پس بدم!
کبلایی، سبحاناللهی گفت و از جا بلند شد. به طرف صندوقچهای که گوشهی حرم امامزاده گذاشته شده بود، رفت و درش را باز کرد و از داخلش دفتری کهنه بیرون آورد. از لای برگههای دفتر، کاغذی در آورد و دستش را رو به سعید دراز کرد.
سعید کاغذ را گرفت و باز کرد.
لیست نفرات و مبلغ قرضهایشان به پدرش بود. همگی جلوی اسمشان و مبلغ قرضشان نوشته بودند:
حلالش باد!
✍ زانا کوردستانی