در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | شبنم شهراسبی درباره نمایش مده‌آ: سایه‌های «مِده‌آ» در عصر ما؛ روایتی از یک حضور گمشده تاریکیِ صحنه
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 16:26:44
۱۰ شهریور ساعت ۱۹:۵۹
سایه‌های «مِده‌آ» در عصر ما؛ روایتی از یک حضور گمشده


تاریکیِ صحنه که شکافته می‌شود، نوری موضعی لبه‌ی تیز و بُرنده‌ی یک میز را هاشور می‌زند؛ لبه‌ای که گویی مرزِ باریکِ میان جنون و رستگاری است. پاهایی برهنه، لرزان اما استوار، بر این تیغِ عریان گام می‌نهند. یکی، زنی است سیاه‌پوش از کوچه‌های پرالتهابِ امروز، و دیگری زنی باستانی از قعرِ تاریخ. یکی بر بلندای سکویی با لبه‌های پریده و ناامن ایستاده، و دیگری بر خاک افتاده تا دردهای ته‌نشین‌شده‌ی قرون را احضار کند.

هرجا که نام «زن» به میان می‌آید، باید منتظر خلقِ اثری درخشان بود؛ اثری که بتواند از زوایای تاریک و مدفون تاریخ، نوری به وسعتِ یک رنجِ اصیل بتاباند. با همین کششِ ناخودآگاه بود که از هیاهوی روزمره بریدم تا در تاریکیِ سالن تئاتر، به تماشای نمایشی بنشینم که فکر می‌کردم صرفاً اجرایی دیگر از یک اسطوره‌ی کلاسیک است. اما آنچه روی صحنه جان گرفت، فراتر از آن بود؛ زخمی که دهان گشود و روانِ همه‌ی ما را درگیرِ خود ساخت. چنان‌که در میانه‌ی اجرا، ... دیدن ادامه ›› سکوتِ سنگینِ سالن با صدای پنهانیِ بغض‌ها و اشک‌های تماشاچیان می‌شکست و من نیز، مغلوبِ این اتمسفر، مبهوت و بی‌صدا با آن‌ها می‌گریستم.

حمیدرضا نعیمی در مقام کارگردان، قصدِ بازخوانیِ متن اوریپید را نداشته؛ او روحِ مجروحِ انسان را کالبدشکافی می‌کند. او ردپای این رنجِ تاریخی را در ساختاری دو پرسوناژه و به‌شدت درهم‌تنیده جان می‌بخشد. «ریحانه رضی» را در نقش زنی از عصرِ حاضر می‌بینیم؛ فعالِ سیاسیِ مدرنی که به ظاهر در مسیرِ مهاجرت از یونان است و زیر آوارِ قضاوت‌ها دست‌وپا می‌زند («او یک زن است، تو هرچه می‌خواهی او را صدا کن»). دغدغه‌ی هوشمندانه‌ی نویسنده، در لابه‌لای دیالوگ‌های این زن به شکلی ظریف پنهان شده است؛ دردی آشنا که اگرچه نام و نقابِ یونان را بر دوش می‌کشد، اما استیصالِ نهفته در آن، بازتابِ صادقانه و گریزناپذیرِ احوالاتِ همین روزهای ماست. تلخ‌ترین نقطه‌ی این بازنمایی آنجاست که این زنِ امروزی از فرطِ فشارها گاهی خود سکوت می‌کند و به «زبان اشاره» پناه می‌برد؛ استعاره‌ای بغض‌آلود از خفگیِ تحمیل‌شده بر او، که وادارش می‌کند بی‌صدا سخن بگوید، تا شاید جهان نیز، دردش را دریابد.
در امتدادِ او، «بهار نوحیان» در قامت مده‌آیی از دلِ قرون متمادی روی صحنه می‌آید. این دو شخصیت از هم جدا نیستند. از مده‌آ تا زنِ امروزی، انگار نافِ تاریخ را با یک ترجیع‌بندِ تلخ بریده‌اند: اینکه ما همواره بر اساسِ پیش‌فرض‌ها، برچسب‌ها و آن چیزی که از قبل برایمان تعریف شده، قضاوت می‌شویم. روانِ زخم‌خورده‌ی کهن‌الگویِ «هرا»، در وجودِ زنِ امروزی رسوخ کرده تا نشان دهد دادگاه‌های ازپیش‌تعیین‌شده برای زنان، در هیچ عصری تعطیل نمی‌شوند.
نورپردازی در این اجرا، خود بازیگری خاموش و نظاره‌گر است. بازی با نورها، سایه‌ی بازیگران را به شکلی عظیم و مسلط بر دیوارهای سالن می‌افکند. این سایه‌هایِ کشیده، تجسمِ عینیِ همان «سایه» در روانشناسی کارل یونگ هستند؛ بخش‌های تاریک و سرکوب‌شده‌ی روانِ آدمی که حالا از پستوی ناخودآگاه بیرون خزیده و بر در و دیوارِ جهانِ ما چنگ می‌کشند.
طراحی صحنه هم دوشادوشِ همین مفاهیم پیش می‌رود. مده‌آ (نوحیان) در تمام طول نمایش روی زمین اجرا می‌کند؛ گویی او ریشه‌ی عمیق و خاکی و کهنسال زنِ امروزی است که به این خاک محکوم شده و تنها در صحنه‌ی پایانی است که از روی زمین برمی‌خیزد و بالا می‌آید. در مقابل، زنِ معاصر (رضی) بر روی سکویی با لبه‌ی پریده ایستاده که جایگاهِ متزلزلِ او را در جهانِ مدرن فریاد می‌زند. میزِ میانه‌ی صحنه نیز در هر صحنه به‌دست عوامل با دقتی خاص می‌چرخد. این چرخش در ترکیب با دایره‌ی قرمزرنگ زیرش (نشانِ خورشید)، عقربه‌های یک ساعتِ خورشیدیِ قدیمی را به یاد می‌آورد؛ گذرِ بی‌رحمِ زمانی که می‌رود اما چرخه‌ی این انزوا را متوقف نمی‌کند.
پابرهنگیِ بازیگران در برابر تیزیِ لبه‌های صحنه، شاید لطیف‌ترین تصویرِ نمایش باشد؛ بی‌پشتوانگیِ مطلق در برابر تیغِ بُرنده‌ی واقعیت. و پرچمی بُرنده که افراشته شده؛ «قانونی که پذیرفته‌اید اما به آن افتخار نمی‌کنید.»
کوریوگرافیِ بدن‌ها زبانی شاعرانه می‌سازد که با لباس‌های سیاه و سفید در قرینگیِ معکوس (انگار تکثیرِ ریاضی‌وارِ رنج در دنباله‌ی فیبوناچی)، به کمال می‌رسد. اما این طراحی لباس، تنها یک فرم بصریِ صرف نیست؛ بلکه ابزاری هوشمندانه برای کالبدگشایی روانِ دوپاره‌ی مده‌آست. پایین‌تنه‌ی لباسِ او، ترکیبی دوگانه و نامتقارن از دامن و شلوار است.
تسلطِ خیره‌کننده‌ی بهار نوحیان بر این فرمِ متضاد، آنجا نفس‌گیر می‌شود که در لحظاتِ مهرِ مادرانه، پایی را پیش می‌کشد که با لطافتِ دامن پوشیده شده، و درست در ثانیه‌ای که تاریکی و خشمِ جنون‌آمیز بر او چیره می‌شود، با چرخشی ناگهانی، نیمه‌ی شلوارپوشِ لباس را به جلو می‌راند.

اوجِ این هارمونی و تسلطِ بدنی، در رقصِ دونفره‌ی آن‌ها رخ می‌دهد؛ درست در لحظه‌ای که این دو سایه‌ی تیره و روشن در آغوشِ هم قرار می‌گیرند، گویی کلاویه‌های سیاه و سفیدِ پیانو هستند که دقیقا هم‌زمان می‌شوند با نوای پیانو تا موسیقی، ترجمانِ این وحدتِ اندوه‌بار باشد. حرکتِ دست‌ها در این کوریوگرافی، مانیفستی از جنسِ درد است. دست‌های ریحانه رضی با آن انقباضِ ملتهب، صرفاً بازنماییِ خشونت نیست، بلکه تقلا و درخواست کمکی خاموش برای رهایی است. در مقابل، دست‌های بهار نوحیان که ابتدا به مهرِ مادرانه باز شده‌اند، ناگهان شبیه به نیشِ زهرآگینِ مار می‌شوند، آن زمان که خود مارگزیده شده؛ نمایشی بی‌نظیر در نوسانِ میانِ مهر و جنون.
این فضای گیرا، با حضورِ زنده و درخشانِ گروه موسیقی کامل می‌شود. صدای جادوییِ خواننده‌ی زن، در ابتدا رازی پنهان در سایه‌روشنِ صحنه است. او با کت مشکی و پیراهن سفیدش، ترکیبی متعادل از هر دو زن در عصرهای مختلف را به تن کرده است. همان‌طور که رقص در این اجرا شبیه به یک مدیتیشن برای رهاییِ تن‌های خسته است، موسیقی نیز نقشِ درمانگری را دارد که این روانِ ملتهبِ تاریخی را به تعادل می‌رساند. لحظه‌ای که این زن تمام‌قد می‌ایستد، حنجره‌اش به شخصیتی زنده بدل می‌شود که دوشادوشِ بازیگران، این درد را مرثیه‌سرایی می‌کند.

و نقطه‌ی پایانِ این شکوهِ اندوه‌بار، باز شدن یک چمدان است؛ چمدانی سنگین و پر از عکس‌های زنانِ انکارشده و نادیده‌گرفته‌شده‌ی تاریخ. در آن لحظه‌ی نفس‌گیر که عکس‌ها روی صحنه می‌ریختند، ناخودآگاه چشم می‌چرخاندم تا شاید در آن میان، چهره‌ی آشنای دخترانمان را بیابم.

«مده‌آ»ی حمیدرضا نعیمی، اثری شریف و به شدت انسانی است؛ نمایش ظریفی که در این روزهای تئاتر، یک اسطوره‌ را به درونی‌ترین دردهای امروزِ ما می‌آمیزد.
این دقیقا همان نمایشی است که وقتی سالن را ترک می‌کنی، تازه در روانت آغاز می‌شود‌ و‌ جان می‌گیرد.

https://t.me/Shahnam77
شبنم_شهراسبی