آه از این پایـیز لعنتی.....
که شُکوهـش، سراسر در رنج و اشـک های غمبارش است...
که فریادش خاموش،
که نگاهش به تمامی فریادرس است...
حتی اگر او ماحصل فروردینی باشد که با غروری عطرآگین به آسودگی ...
فریبم بده پاییز…
که اگر بارانت نبود
بارش ِ دیدگانم را
پشت کدام چتر پنهان میکردم؟
فریبم بده
با همین آسمانِ گرفته
با همین برگهای ریخته
با همین سکوتی
که انگار تمام جنگل
در گلوی تو مانده است!
آری
فریبم ... دیدن ادامه ›› بده پاییز
که جنگل ردپای توست
و در فقدانت
برگها
چگونه شهادت میدادند
به آنچه فروردین
در گوشِ درختها خوانده بود؟!
فروردین
تمام ِ اندوختهاش را
به دستِ تو سپرد
و تو
بخشنده آمدی
تا رفتن را معنا کنی
تا جنگل
را
از شانهی درختان
به خیابان
بیاوری
تا برگها راه بیفتند
و هر کوچه
به جنگلی ختم شود
و من
در این خیابانِ پر از رفتن
پر از پاییز
قدم میزنم
و هنوز
صدای فروردین را
از زیرِ برگها میشنوم