در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | سارا تفرشی نژاد درباره فیلم زنده‌شور: 🛑 این نقد حاوی افشای داستان است؛ اگر فیلم را ندیده‌اید و قصد تماشای آن
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 21:42:27
۲۲ ساعت پیش
🛑 این نقد حاوی افشای داستان است؛ اگر فیلم را ندیده‌اید و قصد تماشای آن را دارید، لطفاً فعلاً نخوانید. 🛑

«زنده‌شور»؛ فیلمی که به‌جای تو می‌گرید

«زنده‌شور» ساخته‌ی کاظم دانشی، هم جایزه‌ی بهترین کارگردانی و هم جایزه‌ی بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را در جشنواره‌ی فجر ۴۴ از آن خود کرد و به جمع فیلم‌های ۱۸۰ میلیاردی گیشه نیز پیوست. با این همه، من از سالن با حسی بیرون آمدم که نه شبیه سنگینی بود و نه شبیه سبکبالی؛ به خستگی می‌مانست. این نوشته تلاشی است برای فهمیدن همین فاصله.

از ارسطو به بعد، تراژدی بر دو پایه استوار بوده است. پایه‌ی نخست «هامارشیا»ست، یعنی لغزش یا خطای تراژیکی که قهرمانی بلندمرتبه را از اوج ... دیدن ادامه ›› به زیر می‌کشد. پایه‌ی دوم «کاتارسیس» است، آن‌گاه که مخاطب از رهگذر همزادپنداری، ترس و ترحم را در خود تجربه می‌کند و در پایان پالوده می‌شود. اگر یکی از این دو پایه آسیب ببیند، بنا فرو می‌ریزد. موضوع «زنده‌شور» ذاتاً تراژیک است، اما به باور من فیلم به پایه‌ی دوم نمی‌رسد. علت، در موضوع نیست؛ در شیوه‌ی روایت است.

کاتارسیس زمان می‌طلبد. یکی از بهترین ایده‌های فیلم، ساز است: محکوم در واپسین خواسته‌اش نه همسرش را می‌طلبد و نه رضایت را، تنها سازی را می‌خواهد که همواره همراهش بوده است. این لحظه می‌توانست ما را به درون ذهن او راه دهد. آیا او خود را قاتل می‌داند یا بی‌گناه؟ اما دوربین بر نوازنده‌ی پای‌چوبی درنگ نمی‌کند و شتابان به چهره‌ی حاضران می‌پردازد تا به ما بگوید چه حسی باید داشته باشیم. تماشای فیلم به گشت‌وگذار در صفحه‌ی اکسپلور اینستاگرام می‌ماند: تصویری پس از تصویری، حسی پس از حسی، و یک ثانیه فرصت برای تأمل نیست. تماشاگر می‌خواهد با ساز همزادپنداری کند و خود به بخشش برسد، اما فیلم پیش از او به آن‌جا رسیده و اشک را حاضر و آماده تحویل می‌دهد.

دیالوگ‌ها نیز به‌جای ما می‌اندیشند. به گمان من دست‌کم دوسوم آن‌ها زائد است. باد برگه‌های حکم را از روی میز می‌برد و ما درمی‌یابیم که کار گره خورده است؛ لحظاتی بعد، کسی همین معنا را در قالب گفت‌وگو بازمی‌گوید. کودکی سخنانی بر زبان می‌آورد که در ذهن هیچ کودکی نمی‌گنجد. به عقیده‌ی من، تماشاگر امروز از بامداد تا شامگاه دیالوگ می‌شنود؛ از کارفرما، از استاد دانشگاه، از اخبار، و دیگر لازم نیست فیلم نیز همه‌چیز را با صدای بلند و آشکار برایش بازگوید. ذهن از کشف‌کردن لذت می‌برد و هرگاه پیوسته بر او فشار آورند که «هم‌اکنون اشک بریز»، مقاومت می‌کند.

فیلم همه‌چیز را در خود جای داده است: الکل، استغفار، کودکی که هنوز به دنیا نیامده، نامه، کشمکش معاون دادستان و قاضی اجرای حکم، نزاع زن و شوهر، اعتراض مردم در برابر دادستانی، سیاست و سفارت افغانستان، و رسم خون‌بس. هر خط داستانی بخشی از فضا را اشغال می‌کند و هیچ‌یک به عمق نمی‌رسد. آغاز فیلم نیز سردرگم‌کننده است: موضوع، اعدام است یا مأمور اجرا؟ پرونده‌ی قضایی است یا نامه؟

در جاهایی نیز فیلم درخشید. سربازی که برای گرفتن مرخصی داوطلب کشیدن دستگیره‌ی اعدام می‌شود، برای من نگاهی تازه به مقوله‌ی اعدام بود. نماینده‌ی اجرای حکم هم که از باخت تیم فوتبال سخن می‌گوید و سیگار تعارف می‌کند، انسانیتِ روزمره را در کنار وحشت به نمایش می‌گذارد. افسوس که فیلم بیش از این به آن‌ها نپرداخت.

در این فیلم، سوژه‌ها چنان فراوان است که گاه به هدر می‌روند. نخستین نمونه، چنان‌که گذشت، ساز است.

نمونه‌ی دوم، مردی است که استوار ایستاده بود و با یک گفت‌وگوی برادرانه سست می‌شود. قرآنی که در «جدایی نادر از سیمین» چنان وزنی داشت که زنی را از شهادت‌دادن بازمی‌داشت، در این‌جا به ابزاری صحنه‌ای و دفترچه‌ی یادداشتی دست‌به‌دست‌شونده بدل می‌شود. درست است که سرانجام پدربزرگ دست بر قرآن نمی‌نهد و می‌بخشد، اما آن قرآن دیگر کارکرد خود را از دست داده است.

خون‌بس نیز که رسمی عشایری در میان اقوام گوناگون ایران است، در فیلم بی‌درنگ و بی‌پرسش پذیرفته می‌شود و این پرسش را نمی‌گشاید که شاکی دیگر چه می‌شود. حقوق‌دانان نیز گفته‌اند که اگر ازدواج از سر اجبار باشد، عقد فاقد قصد و باطل است. حتی عقد شتابزده در میانه‌ی اتاق نیز از جهان واقعی دور است، چه رسد به جهان فیلم.

شوخی‌های جنسی درباره‌ی بارداری در دوران زندان هم برای من نه خنده‌آور بود و نه با فضای فیلم سازگار؛ تنها شرم به همراه آورد.

نتیجه‌ی من این است که «زنده‌شور» موضوعی بزرگ و چند لحظه‌ی ناب دارد، اما چون به تماشاگر مجال نمی‌دهد، به‌جای اشک تنها فشار احساس می‌شود. جعبه‌ی دراماتیک آن‌گونه که باید در برابر مخاطب گشوده نمی‌شود.

تراژدی آن‌گاه کارگر می‌افتد که ما خود به اشک برسیم، نه آن‌گاه که کسی در کنار گوشمان زمزمه کند: «جان مادرت، گریه کن».