در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | ZanaKordistani: بخش نخست اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب گزیده‌ی اشعار شرمین ولی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 02:43:58
۱۱ مهر ساعت ۱۴:۳۰
بخش نخست اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

گزیده‌ی اشعار شرمین ولی

مترجم:
زانا کوردستانی




(۱)
پاییز تو را از شبنم رویاند.
ولی تو،
پاییز را گردن‌آویزی ساختی و
به گردن زندگی آویختی...


(۲)
قبل از زاده شدن،
مرگی ... دیدن ادامه ›› وجود دارد
و آن زندگی‌ست،
در آغوش من...


(۳)
چند صباحی‌ست
که به قضا و قدر معتقد شده و
چشم انتظار آمدن مرگ مانده‌ام.
چند وقتی‌ست که کولی و پناهجویم و
و هیچ سرزمینی،
وطن من نیست...


(۴)
زندگی،
چه ننگی‌ست!
وقتی باید در آن سوی ناچاری
آرام بگیرم و
چشم انتظار معجزه‌ای بمانم.


(۵)
خاطراتمان را
همچون دود سیگارت
به باد بده،
نکند زندگی‌ات را بسوزانت!
و اینچنین،
نه خاطره‌ای برایت می‌ماند و
نه نفسی برای کشیدن...


(۶)
من آفتابگردان باغ عشقم!
باغی که گل‌هایش از بی‌آبی خشک شده‌اند و
پروانه‌هایش از بی‌میلی آلاله‌ها
از خود می‌گویند و
قناری‌هایش از سردی صدایشان
برای من می‌خوانند...


(۷)
باران کنارم است
و من یواشکی به آغوشش می‌خزم و
تمام اندامم پر از روشنایی می‌شود.
آسمان،
بارانش را
از وجودم می‌گیرد و
و من به رقص بر می‌خیزم
آه! ای خدای من!
اکنون من ملکه‌ی باران شده‌ام و
برای تمام عمر،
عطر تو از من بر می‌خیزد.


(۸)
من به رنگی خاص در آمده‌ام!
رنگی شبیه به امید،
عریان همچون آتش،
زمین خورده چون بخت زن و
غیر قابل بیان...


(۹)
کُرد بودن، چه تاوان سنگینی دارد!
و علاوه بر کُرد بودن، زن هم باشی،
تاوانی بدتر!
و آنگاه زن کُرد می‌بایست،
شرافتمندانه زندگی کند.
در این شرایط او باید چه شیردل و شجاع باشد،
تا فقط بتواند خودش بماند...


(۱۰)
در سکوت، می‌گریم!
در سکوت، فریاد می‌زنم!
در سکوت، انتظار می‌کشم!
آه و فغان از این سکوت...
و این سکوت مرا گیج و منگ و ناشنوا ساخته،
و ریز ریز،
نگاه‌هایم را می‌ریزد...


(۱۱)
چگونه
از قلمدوش زندگی پیاده شوم؛
وقتی عشق،
دلخستگی‌هایش را
در من خالی می‌کند...


(۱۲)
کجای دنیا را زیر قدم بگذارم؟
که همه‌ی نگاه‌ها را
تبدیل به روشنایی ماه کنم
و سمت تاریک ماه هم گم شود!!


(۱۳)
کتاب‌هایم را یک به یک کنار می‌گذارم؛
چرا که نتوانستند آن قصور را بنویسند
که احساساتم را به پرواز درآوردند و
لیک بال‌هایش را در خود گم کردند...


(۱۴)
آستین زندگی‌ام را گرفته‌ام و
برای خویش می‌رقصم؛
گویی که
تمام دنیا با من به رقص درآمده است!
-----------
* تیلم: ئەو پارچە قوماشەیە کە زیاد دەبێ لە دروومان و فڕێ دەدرێت
* «تیلم» در کردی به پارچه اضافی که از دوخت لباس می‌آید گفته می‌شود؛ اینجا استعاره از بخش‌های حاشیه یا اضافی اما ارزشمند زندگی است.


(۱۵)
آن‌قدر خودت را ببخش...
که از خودت،
گلایه‌ای نداشته باشی!


(۱۶)
دعا،
ما را پرستو می‌کند و
به پروازمان در می‌آورد،
و گناه نیز
کبوتری پر و بال بسته!


(۱۷)
نوروز من هستم،
آن زمانی که
تو آتش می‌شوی و
من می‌سوزم!


(۱۸)
نوروز تویی!
آن زمانی که
من زندگی می‌کنم؛
شبیه تو!!

        
(۱۹)
احساس،
زندگی را پیش می‌برد؛
نه
عقل و منطق!


(۲۰)
زخم‌هایم را به لهیب تبدیل و
در کنار خورشید رهایشان می‌کنم!
زیرا تنها خورشید است،
که می‌داند چگونه باید بدهی‌اش را ادا کند...


(۲۱)
دیروزم را
در خویش رویاندم،
آنگاه،
از تو سرشار شدم!


(۲۲)
درخششِ موهای دختران کُرد،
خیره کرده
چشم خفاش‌ها را!


(۲۳)
ای کاش زندگی شبیه آن آواز بود،
که دخترکی از سرِ خوشی پوشیدن
دامنی سرخ،
در میانِ رقص‌اش سر می‌داد...


(۲۴)
آوازِ نت‌های تنبور،
با این ورد به گوش می‌رسد،
و آن اینکه:
درود! درود بر عمر و زندگانی‌اش،
که تنبور را هست و نیست من کرد!!


(۲۵)
[گلدانی شکسته]
در سکوت می‌نگرم و
همهمه‌ای بر پا می‌کنم،
ابری را از دلِ مادرم کنار می‌زنم و
شکایتی هم از زبانِ پدرم پاک می‌کنم!

چه می‌شد اگر بارانی بودم
و بر مزرعه‌ای خشکِ مناجات، می‌باریدم...
یا که سکوتی محض می‌شدم
مابینِ گفتگوهای پنهان شده‌ی
درونِ گلوی یک نوجوان،
به صدا در می‌آمدم،
به زیر سایه‌سار پر محبت کپری خالی
پناه قلبی شکسته می‌شدم...

مگر، چه می‌شد؟!
گلوله‌ای برف می‌شدم
تا قلبِ کودکی را
با خنده و قهقه‌ آرام می‌کردم...

یا که تکه‌ ابری سپید بودم
در آسمانِ زیبای دختری،
که حسرتِ فراق یار،
چنان پرنده‌ای در باغ
آمدن فصلی نو را،
در خوابِ "باد" می‌بیند...

هر چه می‌شد، می‌شدم!
غیر از گلدان شکسته‌ی
خانه‌ی تو!
که در تنهایی خویش،
ترک بر می‌دارد و
در اشتیاقِ انتظارِ شکفتنِ گلی
خرد و تکه‌تکه می‌شود و
بدل به سکوتی فرو ریخته می‌شود...
گویی که زندگی دست از من کشیده است،
و تو نیز،
چون دودِ سیگارت،
پک به پک مرا در خود فرو می‌کشی و
و همچون ته‌سیگاری سوخته،
به دست زندگی می‌سپاری...!!

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید