در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | ZanaKordistani: بخش دوم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب گزیده‌ی اشعار شرمین ولی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 22:22:46
۱۱ مهر ساعت ۱۴:۰۳
بخش دوم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

گزیده‌ی اشعار شرمین ولی

مترجم:
زانا کوردستانی




(۲۶)
زمین، توقف‌اش در لحظه‌هاست
و آن دیگر، در تو!
این سخنِ ققنوسی‌ست،
آنگاه که در آسمان در پرواز است!


(۲۷)
زندگی با چه ... دیدن ادامه ›› چیزی سنجیده می‌شود؟!
با آگاهی‌مان یا لبخندهایمان؟
و با تجربه‌هایمان در هم شکسته می‌شود!
در پیشگاه تو،
زندگی با چه چیزی سنجیده می‌شود؟


(۲۸)
شوخ و شنگول رفتم،
به آسمانی که،
از بطن زمین جدا شده بود!


(۲۹)
در کجای جهان
پنهان شوم
چرا که خویشتنم به دنبال من می‌دود!


(۳۰)
پنهانم کن
تا زمین از من نرنجد!
دنبال زخمی کردن ریشه‌هایم است...


(۳۱)
خواستن،
اراده می‌سازد،
و اراده،
تصمیم!!


(۳۲)
هرگاه که با زمین و زمان،
همراه می‌شوم
تو ساعتِ من می‌شوی!!


(۳۳)
من همانم که،
زندگی با تمام قدمت و سن و سالش
جرأت نکرد،
دست به سویم دراز کند!
گرچه!
همین‌قدر فهمیدم،
به یک گناه بدل و
ممنوعه شدم...


(۳۴)
می‌خواهم به سوی آشیانه‌ی ویران
قمری‌ها
با پرسش‌های متمرد جانم همراه شوم،
طلب کشتنِ حقیقت را می‌کنم،
بر دروغ و ریا درود می‌فرستم.
نردبانی می‌گذارم و به آسمان عروج کرده و
فرشته‌ی هراسانی را، تسلی می‌دهم
و با مردم چشمانم،
دست به گیسوان زندگی می‌زنم،
و نورافشانی می‌کنم
برای زیباتر شدن اشعارم،
و در نهایت،
به رحم مادرم باز می‌گردم،
و تبدیل می‌شوم به شعر...


(۳۵)
در سر یک دوراهی؛
کدام سویِ مرا به خود باز می‌گرداند؟
که همه‌اش بازگشت است؟
کدام سفر را  شروع کنم؟
که قدم‌هایم بر پاهایم سنگینی نکند!
کدام راه را پیش‌روی دل بگذارم؟
که همه‌ی دل‌خوشی‌ها
به سوی نابودی روان است،
همه‌ی رفتن‌ها،
در هم آمیخته شده‌اند و
در تو گم شده‌اند...


(۳۶)
[من اینجا هستم]
فصلِ جدیدی را به تن می‌پوشم،
که بوی تنهایی ندهد...
عطری ارغوانی به خود می‌زنم
تا دیگر رایحه‌ی هیچ حسرت و اشتیاقی را نبویم!
اینجا، حسِ پیر شدن را
به دعایی می‌بخشم و
به ثانیه و دقایق می‌گویم:
من، دیگر اینجا هستم!!
---------
(*) نکته شاعر در متن اصلی: واژه "سو" به معنای حسرت و اشتیاق است و با "سیو" (سیب) متفاوت است.


(۳۷)
در قلبِ ملت‌ها، عشق است؛
عشق برای خاک،
عشق برای میهن،
عشق برای شهیدان جان‌فدا...

گرچه ظالم، گریبان ما را رها نمی‌کند،
ولی تنها می‌توانیم بگوییم:
ای شهیدان!
درود بر فداکاری شما،
درود بر امید و وفای شما،
درود بر شما ای نگهبانان ما!!


(۳۸)
ما نوادگانِ مبارزان کُرد هستیم
و با دشمن خواهیم جنگید،
سرشاریم از انرژی و نیروی زندگی؛
می‌میریم، ولی خواهیم برید!
آن دست‌هایی که بخواهند
برکنن پرچم خونین ما را...

بگذار دشمنِ کُرد بدانند:
پایان آمد، دیگر عقب‌نشینی معنا ندارد؛
قله‌ی کوه تاج طلایی ماست،
هیچگاه اسارت بر ما پدیدار نخواهد شد!!


(۳۹)
کجا آسمانِ را به دنبالت بگردم؟
که تو، خودت آسمانی و
آرام نمی‌گیری در زمین؛
کجای زمینم را تقدیمت کنم،
که تو، خودت بخشی از زمینی...

آسمان زندانِ توست و زمین نیز در اختیارت.

من هر دو را فدای تو می‌کنم،
آن هنگام که تو هنوز سرافرازی و
سرت را به سوی زمین خم نمی‌کنی!!


(۴۰)
شبیه زندگی
گیسوانم را می‌بافم،
تو نیز،
چنان بیابان،
زندگی را خشک و
ویران می‌کنی!

زیرا،
من انسانم و می‌اندیشم،
چون درختم و ثمر می‌دهم،
تو نیز،
کلاغ سیاه سرگردانی هستی،
که فقط و فقط،
زیرِ عمامه و عبایت،
آسمان و خدا و
زندگی را می‌بینی.

این است پارادوکسِ
کُرد بودنِ من،
و تاریکیِ تو!!


(۴۱)
[یلدا]
از چلچراغ عشقمان،
قدم‌زدنی در روحمان نفوذ کرد...

از یلدای عشقمان،
نسیمی وزید به چلچراغمان...

نمی‌دانم ما شعله بودیم
یا که عشقی از دست رفته،
که وطمنمان را تغییر داد!

زیرا، سراسیمه بودیم و ندانستیم؛
من در تو به افق بدل شدم،
یا که تو به روشناییِ شمع تبدیل شدی!


(۴۲)
تو به هاله‌ی ماه لبخند می‌زنی و
من همچون ستاره‌ای دنباله‌دار
به پرواز در می‌آیم،
در آسمانِ نگاهِ تو بال می‌زنم و
در آستانه‌ی مقدس آوازهایت،
در خود فرو می‌روم.


(۴۳)
[به یادِ به دار کشیدن لیلا قاسم همیشه زنده]
دعایم کن و
همراه با مرگت،
مرا نیز به دار بکش؛
که من نیز از تبار شورشیان هستم،
من نیز آشنای ابر و
تار و پود واژه‌هایم...


(۴۴)
[سکوتِ ممنوعه، چنان یک بوسه]
سکوتی در نَفَس‌هایم‌ هست،
سکوتی نیز همراه احساساتم می‌دود!
با تغییراتم هم‌سو می‌شود و
آن هم،
همچون شبنمِ روی گلبرگ‌های گل میمون،
آرام و ملایم می‌دود!
شرمگین می‌ایستد و
با آرامش، در گوشه و کنار تقدیر، می‌گردد
و اندک‌ اندک،
خود را می‌خورد...

سکوتی
قلبم را پر می‌کند از نغمه‌،
چشمانم را پر می‌کند از تماشا
فکرم را به پچ‌پچ وا می‌دارد و
اطرافم را نیز
به مسافری بی‌پروا بدل می‌کند...

من این سکوت را
مانند نوزادی می‌پرورانم
به کول می‌کشم و با خود
به کوچه‌ها می‌برم و
راه را به او نشان می‌دهم
به باغچه می‌برم و
شبنم بر رویش می‌افشانم،
زیر هر درختی، پناهش می‌دهم و
در گوشه‌ی هر میعادگاهی،
او را به خوابی آرام می‌سپارم،
و با بوسه‌ای ممنوعه،
به گناه آلوده‌اش می‌کنم،
و هم‌نوا با هر آوازی
در آغوشش می‌گیرم و
واژه واژه‌اش خواهم کرد
در هر شعر و
در نگاهت می‌گذارم...

من آن سکوت را
به چراغی مبدل می‌کنم و
با درخشش،
شمعی را بر می‌افروزم،
مروارید می‌شود و
بر گردن ماهیِ تنهایی،
جای می‌گذارم.

دست خودم نیست،
سکوتِ من، آرام و بی‌صدا،
تو را می‌سوزاند و
غمگین و ملول سر می‌افکند و
در کوچه‌ای گیج،
در خود می‌پیچد و
به گره‌کوره‌ای بدل شده و
در بطن و وجودم،
گم می‌شود و
در حسرتم،
به رقص می‌آید...


(۴۵)
{تقدیم به شیرکو بیکس}
[تو از شعر، زاده شدی و شعر نیز از تو]
دو نیمه از ماه را
بر روی مزارت گذاشته‌ام؛
یکی از آن‌ها خداوندا است،
که با وطن خداحافظی می‌کند و
دیگری، دخترِ میهن را فرا می‌خواند...

از وقتی که تو اینجا نیستی،
آن دو نیمه‌ی ماه،
تبدیل به نماد شده‌اند و
برای وطن شعر می‌سرایند؛
تبدیل به پرچم شده‌اند و
وطنم را با گورستانِ چراغ‌ها،
آشنا می‌کنند...

از وقتی که تو اینجا نیستی
شعر،
خود را در سنگلاخ‌ها می‌شوید و
عاشقان نیز،
دست‌هایشان را به پاییز گره زده‌اند.

چقدر غریب است، شعر
چقدر بی‌التیام است، زخم تن وطن...

ای تو، یازده تابستان‌ست
که زبانِ گل‌ها را فراموش کرده‌ای و
شورِ واژگان را پر از ابهام کرده‌ای،
اعتراف نمی‌کنی که چنین است؟!
اقرار نمی‌کنی که چنین است؟!

ای وای بر تو،
ای وای بر تو ای شعرِ زیبا!
چگونه به کهکشان‌های آسمان رفتی و
هر روز با شعری،
در خیالات وطن،
دوباره متولد می‌شوی...


(۴۶)
[بیدار شدن]
شعری سپید را پوشیده‌ام،
و بوسه‌ای شرابی نیز بر لبانم باقی مانده است.

و من در میان سپیدی و شراب،
به عشقی گلگون بدل شده‌ام.
در گریبان جهان، ابر شده‌ام و
چون دانه برفی، می‌بارم
و چنان باران بر زمین می‌ریزم...

زیرا من، دربدر سیبی‌ام
که تکه‌هایش
در گلوی دروغی گیر کرده است،
و در اندوه گریه‌ای،
بر روی زانو فتاده‌ام و
به چنگالِ تقدیر آزاد شده‌ام...


(۴۷)
[نگرانی‌های کودکی]
آوازی از چشمانم می‌بارد!
لرزشی در قلبم تبسم می‌کند...

در کنار مادرم، نرگسی خودنمایی می‌کند و
از خودم سؤال می‌کنم:
با چه چیزی می‌توان از چنگالِ نگرانی رهایی یافت؟!
با چه بهانه‌ای روحمان را پر کنیم از تابش ماه؟!
و با چه دلخوشی به رجعت باور می‌آوریم؟!
که دیگر دروغی نیست،
در سوال احساسات...

دیگر از باران خجالت نمی‌کشیم،
تا زمانی که ما را لبریز از عطر خاک می‌کند،
و با تغییر یک نگاه دزدکی
گناهان وطن پنهان نمی‌شود...

این‌ها شک‌های کودکی بود
از ترسِ سقوط،
فراموش کرده بود
چگونه به آغوش زندگی برگردد،
تا زانوهایش
بیش از این، به پناه زخم‌ها نروند!
تا دیگر
این سوالات و تشکیکات
وی را به ژرفای نگرانیِ عمیقی فرو نبرد...


(۴۸)
[آیا انسان، ساده‌تر از نماز است؟!]
یک بار نشد که
از واژه‌ی «شکست» نترسم
مگر آدمی چند بار
می‌تواند شکست را تحمل کند!

تا به کی می‌تواند پنجره‌ی قلبش را
از هم جدا شده ببیند و دوباره تعمیرش کند؟

آیا شکستِ قلبِ آدمی،
سخت‌تر از شکستنِ نماز و روزه‌ی او نیست؟!
پس چرا پدرم می‌گریست
وقتی مادرم،
نماز و روزه‌اش را به او ترجیه می‌داد؟!

می‌گویند:
«آدمی، رگ و پی زندگی است!»
ولی کِی
آدمی از نماز و روزه‌اش والاتر است!
کِی به صدای شکست
خودش گوش سپرده است؟!


(۴۹)
[از چه چیز من می‌ترسند؟!]
از چه چیز من می‌ترسند؟!
از اینکه زنم و صاحب تدبیرم؟
از اینکه انسانم و دارای اراده‌؟
از اینکه سرشار از زندگی‌ام و پیش می‌روم،
از اینکه به معنا باور بخشیده‌ام...

از چه چیز من می‌ترسند؟!
از اینکه مخالف نادیده‌ گرفته‌ شدنم؟
از اینکه فکر و اندیشه، رهبرِ من است؟
از اینکه به زندگی لبخند می‌زنم؟
یا از اینکه بودن از من ریشه گرفته؟!

از چه چیز من می‌ترسند؟!
از اینکه به شما خواهش و التماس نمی‌کنم؟
از اینکه می‌توانم یاد بگیرم و بدانم!!
از اینکه مخالفم با باج دادن؟!
یا از اینکه گفتم:
دیگر می‌توانم...!!؟


(۵۰)
به آغوشم بگیر ای وطن،
می‌خواهم یک دل سیر عطر تنت را ببویم!
چرا که مدتی‌ست دشمن،
داغی سنگین بر قلبت، نشانده است...

من امروز به دیدارت خواهم آمد،
که وقت رقص زمین و جان است.
تو نیز ای مهربان،
آرامم کن،
لالایی‌های تو را هوس دارم!
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید