بخش سوم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب
گزیدهی اشعار شرمین ولی
مترجم:
زانا کوردستانی
(۵۱)
["ماریا" آن زخمی که از تنِ میهن بر نمیافتد]
(طناب شهر - برای ماریا)
اندوهی را
در گلویم میکارم،
اندوهی دیگر
از
... دیدن ادامه ››
آینهی زندگانیام
سر در میآورد...
گمان میکنم
که کاسهای کوچک است
و دلم لبریز میشود،
از تصویرِ آشفته و پریشان...
بندی را مبدل به طناب شهر میکنم،
دراز ... دراز،
چنان فاصلهی میانِ
زندگی و مرگ!
بهانه میگیرم و،
یک به یک اندوههایم را
آویزان میکنم،
تا به دست زمانه
خشک شوند.
تو نیز،
چون پرندهای سپید
مابین کودکان شهر،
شروع به رقصیدن میکنی،
رقصی دیوانهوار!
رقصی که
گریبان آدمی را میگیرد و
هر مردی را میترساند
و یقهی زندگی را میچسبد...
من نیز در سکوت به تو مینگرم،
و با خود هذیان میگویم،
و آرام آرام،
خود را به دستانِ
طوفان میسپارم...
(۵۲)
[زمانه]
زندگی، وجودش را از تو گرفت
در وجود خدا پنهانش ساخت،
و در من به زمین بخشید!
این،
سه سنگ بنیان وجودی
دیروز و امروز و فردا است
که به گوشِ عشقی جاودان،
هذیان میگوید!
از اینجا؛
زمین، زیبایی را گروگان گرفته است...
(۵۳)
[رنگم از من میچکد و خودم را جمع میکنم]
رنگها،
دستانم را میبویند
باران نیز عطر خودم را...
به رنگ شراب به پیش میروم
عطرت رنگم میکند و
خودم را جمع میکنم
سرخ سرخ باز میگردم
آن وقتهایی
که در چشم به هم زدنی
خودم را در تو میبینم.
منم دلیل تپشهای قلب
و غیر تو شبیه دیگری نخواهم شد
در هر کجا که
به من بنگری،
از آنجا سبز بازمیگردم و
دربدر و سرگردان بودنت میشوم
تا زمانی که
در غمت،
برای همیشه
تو را خواهم چید!
(۵۴)
[تابو]
شبیه گناهی هستم،
که هیچ قانونی آن را گردن نمیگیرد و
هیچ شرعی هم آن را پذیرا نیست!
گناهی در هنگامهای دیر و دور
شبیه یافتن یک ستارهای تازه
در هزارهی سوم
توسط فضانوردان کشف شده باشد!
این گناهم را،
به اندارهی انگشتِ شهادت
به اندازهی خیسی چشمِ اشکآلودم
پس از گریستن،
به اندازهی نَفَسِ روحم و
به اندازهی همهی موجودات زنده
دوست دارم...
این گناه،
تابویی است،
که مابین خطوط کتابهای مقدس،
پنهان شده است!
در میانِ سیاهیِ ریحانها
با عطری جاودانه
به سوی من میآید و
من او را به آغوش میفشارم
ولی او،
از من تناول میکند!
من،
تنها یک گناه هستم!
آن گناه،
به تنهایی
هزاران درختِ صنوبر و
قرنها زندگی و
میلیونها ترانه و
در نهایت،
به تنهایی چندین عمر است در یک زندگی...
(۵۵)
[سفری کولیانه]
چراغ میشوم و
شب را به آغوش میگیرم...
هالهی ماه میشوم و
آسمان را
چترم میکنم!
تپشِ قلبِ
کبوتری بالِ شکسته میشوم
همراه با شاخهای درخت
میرقصیم و
و همراه با موج دریا
به گفتگو مینشینیم.
دست و پا زنان و سراسیمه
با اخگرها میجنگم،
تا لحظهی خاکستر شدنشان!
سفری کولیوارانه
که در طی مسیر
ترانهای،
برای وطن سر میدهم.
(۵۶)
[آنجا حتی مرگ هم زیباست]
از اینجا آغاز میکنم،
از همان جایی که همهی ما میمیریم
همهی ما در برابرِ معجزهها
سراسیمهایم و
برای کاواک بزرگ
جهان را از عشق پر میکنیم.
تنها عشق است که میتواند
از نیستی
علم زیبایی به هستی ببخشد.
فقط زیبایی است
که میتواند آسمان را به این خوبی بیاراید،
و دلهای پژمرده را،
با باغچه آشنا سازد.
من اکنون از آنجا باز میگردم،
از آنجا،
داستانِ باغچه را روایت میکنم.
در آنجا،
خدا از هر چیزی زیباتر است
و پیوندِ نورانی در مهربانی پیدا است
و همیشه ما را عشق ارزانی میبخشد...
در آنجا،
پاییز جوانه میزند،
و مرگ نیز زیباست!
خداوندا!
کاش من همیشه در آنجا باشم،
برای همیشه.
(۵۷)
همراه با خورشید،
قدم زدنی پرتقالی پرتقالی داشتیم
و از آنجا
برگشتم
در حالی که دست
به گردن ماه، انداخته بودم.
(۵۸)
چه کسی از من بیاحساستر خواهد بود؟!!
من خیالات درستی در سر دارم
که بیشک، مرا خواهد کشت...
چه کسی از من آگاهتر خواهد بود؟!!
وقتی که برای هستیام در جستجویم
گم میشوم و
یافتنم محال میگردد...
(۵۹)
[در خودم جای نمیشوم]
خود را در خودم میگردم،
به ظرفیت خودم مینگرم و
میگویم:
دیگر در خودم جای نمیشوم...
میخواهم ببارم
در عمق آسمانی
با قطرههایی به زلالی شبنم و
و چنان چشمها پر از رنگ باشند.
در خودم جای نمیشوم
میخواهم پر بگشایم و
با دو بالِ لرزان،
به سوی آسمانی پرواز کنم
ستارگانش را بریزم و
سوسوی ستارههایش را از عمرم برکنم.
در خودم جای نمیشوم
میخواهم بروم و
همراه رودخانه شوم
چندین چشمه بجوشانم و
از شکاف هر کوهی بالا بروم و
و در آغوشی آرام در خود گم شوم...
در خودم جای نمیشوم
میخواهم درخت شوم و
شاخههای امیدم را
با زندگانی تقسیم کنم،
و برگهایم را
در حسرتِ پاییز
به گردن دخترانِ شهرِ بیاویزم...
در خودم جای نمیشوم
با زندگی مشاجره میکنم؛
غبار را از خود میتکانم و
با آهی سرد،
وطنم را به دوش میگیرم و
خود را در خویش گم میکنم...
در خودم جای نمیشوم
خورشید میشوم
گردباد میشوم
چشمه میشوم و
با "باد" همراه میشوم
و میروم،
هی میروم،
هی میروم،
و باز هم
در خودم جای نمیشوم.
(۶۰)
[به خوابهایت خواهم آمد]
به خوابهایت خواهم آمد،
همراه با باد میگردم و
با بوییدنِ عطرِ گلویت
خود را در آغوشت میبینم.
به خوابهایت خواهم آمد،
بیپرده و دور از چشمان شهر
باد میشوم و
تماشایت میکنم و میرقصم.
به خوابهایت خواهم آمد،
به تابش ماه میگویم که تو گلی و
به چشمهایت میگویم:
والله که تو چشم نیستی
بلکه ستارهی راهنمایی!
به خوابهایت خواهم آمد،
همدم شمعی خواهم شد
تا از او، آب شدنش را سوال کنم
و بدانم آیا او هم چون من
خودش را تندیسی برای یار کرده است.
به خوابهایت خواهم آمد،
مانند جوجه گنجشکی
از بیپر و بالیام نالانم
شوق پرواز، برایم به آرزویی تبدیل میشود
و از زندگی آزاد خواهم شد.
به خوابهایت خواهم آمد،
در بهشت
یک به یک برادرهایم را ملاقات میکنم
و تو نیز، در دوزخی پر از خواهش و درخواست،
مراد چندین سالهات را
به دوش میکشی
و به سوی من باز میگردی...
(۶۱)
وقتی که به گذشته مینگرم
زندگی در وجودم
آواز میخواند...
آسمان در وجودم
دعا میکند...
و زمین در وجودم
میخرامد و
و با نگاهی
سرشار از شوق و زیبایی
به تو لبخند میزند و
بوسه میگیرد
و به یک باغ تبدیل میشود...
(۶۲)
هشت مارس را به مادرم تبریک میگویم!
آن زنی که زندگی را
به دوش خویش گرفت،
تا ما؛
مسیر زندگی را به زیبا بپیماییم،
انسانی بیاندیشیم و
مهربانانه رفتار نماییم،
بسان یک زن به خودمان بنگریم و
چنان مادری، وطنمان را دوست بداریم.
درود بر مادرم،
درود...
(۶۳)
[تو، آنگاه که من مریم هستم]
گاهی به عفت و پاکیِ خویش مینگرم
و گاه به تاجِ کج شدهی سرِ تو خیره میشوم
آه ای عشق آتشین!
گاه مریم میشوم
و گاهی هم مانند پرندهای
به آسمان نگاه میکنم
و گاه به گاه به بالا و
گاهی هم بر پهنای آب
نسیم میشوم و
خودم را میبینم.
به من بگو، تو کدامینی؟!
پسرم مسیح!، یا که همسرم؟
یا پدرِ مقدسِ من؟
هر کدام که هستی،
مطمئنم که تویی...
(۶۴)
بنگرید، خوشبختی کور و نابیناست!
او هیچکسی را نمیشناسد
و چون عمرِ یک پروانه
هر لحظه آزاد بود،
چرت چشمانش را میبندد.
برف برایش سیاهچادر میشود و
انگشتانش را در حسرت آغوشی به هم میفشرد
تنهاییام را تمسخر کرده
و خیالاتم را گرفته و بیرون میریزد.
(۶۵)
[ترس]
چه جهالتیست!
که چشمانتظار باران باشی
و فقط برایش دعا کنی.
چه خرابهایست دل!
آنگاه که اندوهت، در برش میگیرد
و تو بیوفایانه، فقط چرت بزنی!
چقدر میترسم روزی،
نکبت، مرا به آغوش بگیرد
و چنان پشمک در سینهاش آب شوم.
و برای خودم آرامگاهی نداشته باشم،
خرد و خاکشیر شوم و
خودم را نتوانم بازیابم.