در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | ZanaKordistani: بخش چهارم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب گزیده‌ی اشعار شرمین ولی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 05:39:57
۱۱ مهر ساعت ۱۴:۴۴
بخش چهارم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

گزیده‌ی اشعار شرمین ولی

مترجم:
زانا کوردستانی

(۶۶)
[بهانه]
دردی مرا به تن می‌پوشد
و جوانه‌ای در وجودم موجود می‌شود
مستی‌ی جرعه‌ای مرا به باد می‌سپارد و
درخششی، مرا در خویش می‌نویسد...

من ... دیدن ادامه ›› این همه غم و غصه را چگونه بهانه کنم
برای وصال به تصویر تو؟!
چقدر دست به دعا شوم
تا ذوب شوم در مذهبِ نگاه تو و
رسیده به قبله‌‌گاه تن تو!

همچون پرستویی
همراه با سوز و شورِ شعرهایت
می‌گردم و به آرامی بر من می‌نشینی و
نرم‌نرمک،
به دریای عشقی ابدی تبدیل می‌شوم
تا هر گاه که نیاز داشتی
در آن شنا کنی و
از من سیراب گردی!

تا آنجا که چون کرمِ ابریشم
مرا نخ مهره‌های احساس می‌کنی و
کالبدی پوشیده از شبنم،
حزیز لذت و
لبخندهای پس از سر کشیدن قدح و
و زمزمه کردن اذکار گریه
در میانِ رقصی مسکوت و
بهانه‌ی
آن شب‌هایی که شبیه گلایه‌ای سپیدند
برای مخاطب قرار دادن یار
یا اینکه
با نگاهی شرم‌آلود
در حالِ نواختنِ
بوسه‌های لب‌های تری،
برای نقاشی تصویری ارغوانی
بر تابلوی آسمانِ من!.


(۶۷)
[سلام بر عرعر]*
هر بار که کاروانی
با گرد و غبار "عرعر" و
با عطر ریحان باز می‌گردد،
دلم می‌گوید این بار
تو نیز با آن‌ها هستی...
بازنگشتی ای عزیزم!
دیر زمانی‌ست که چشم‌انتظارتم و
از آن دوردست‌ها،
بوی تنهاییِ تو را حس می‌کنم.
چه وقت بر خواهی گشت؟
تا که پیش از مرگم
چون شب‌های پر از شرمساری کودکی‌ات،
فقط یک بار دیگر
در آغوشِ قصه‌ی زیبای، کنار آتشدان
تو آغوشم را لبریز کنی از خنده و
من هم بگویم:
(گرگینه‌ی شبگرد
گرگینه‌ی شبگرد
نیایی به سوی پسرمان
برود به سوی دیگر)...
لهیب سوزان دوزخِ آتشین انتظار،
صفاک و بی‌رحم است!
مرا تبدیل به تکه چوب خشکی کرده است
که یک عمر شعله‌ور است و می‌سوزد و
آهسته آهسته خاکسترم می‌کند و
کی باز خواهی گشت، ای عزیزترینم؟!
--------
*منطقه‌ای در کردستان


(۶۸)
[نخستین پناهگاه و آخرین خانه]
اربیل... ای شهری از روح و
                روحی از شهر...

درخت بلوط بلندبالایی
تا که زنده‌ای، محکم‌تری و
تا که هستی، شکوفه می‌دهی
جوانه‌هایت بی‌پایان شکوفاست.

آوازه‌ات
بر لب‌هایی سفین* است و
بسته‌ای عقد، با دخترک ابرهای آسمان...

تو شمشالی* هستی
که به سختی دل پر آشوبش را آرام کرده‌اند
به پایین می‌آیی و
در طنینِ یک تاریخ،
قطره قطره فرو می‌ریزی...

تو شهری از مرواریدی،
مملو و سرپر از گوهر
گوهرانی چون
عزیز گردی
کاووس آقا
مسعود محمد
مامه‌ سیوه
و عبدالله پشیوه*

تو آرامشگاهی هستی
میزبان لختی آرامش و
عفو کردنی بی‌منت.

قد و بالای تو، به بلندای قلعه‌ اربیل است
که تاریخِ تو را در خود نگاشته است...

تو بر کوهستان قدیمی‌ات می‌رقصی و
گل‌تنی، خرامان
در برت سماع می‌کند.

معجزه‌ای هستی،
که هر ساعت تو
جادوی رویا را می‌نویسی و
و هر روزت
چشمانمان را لبریز از نگاه‌های ارغوانی می‌کند،
و روحمان را در خانه‌ی کمال و
در نسیم‌های عصرانه‌ی باغچه می‌برد...

اربیل!
تو واژه‌ای هستی، از هزارن واژه
کتاب مقدس نیز می‌گوید:
(در آغاز، واژه بود)
تو نخستین واژه‌ای
نخستین واژه!
در بخشش و
در ابتدای آغاز
در پنجره، در آسمان و در زمین...

ای پایتختِ رویا و پرچم،
تویی آخرین پناهگاه
و آخرین واژه
و آخرین آسمان
و آخرین مقصد
و آخرین خانه...
----------
* سفین: کوهی در جنوب اقلیم کردستان
* شمشال: نوعی ساز
* اسامی تعدادی از بزرگان فرهنگ و هنر کردستان


(۶۹)
[رقصی در من]
رقصی در من پای می‌کوبد
درخت و برگ و پروانه و باد نیز
که همگی به سوی آن می‌روند!
به او حسد می‌ورزند
رقصی که نه شیطان بر او فائق می‌گردد
و نه فرشته‌ای، همراهی‌اش می‌کند!

این چه رقصی‌ست
که تمام عمر، مرا به خویش مشغول کرده؟!
چه رقصی‌ست؟
که با هر لرزش‌اش،
مرا غرور در بر می‌گیرد...
غروری که
نه زندگی او را می‌شناسد
و نه مرگ بر آن چیره می‌شود!

رقصی که همیشه
در روح و جسمم جولان می‌دهد،
آه، من چه خاکی سرخوش و
چه آسمانی سعادت‌مند!
تو بهانه‌ی‌ای
که زندگی را در جانت جاری می‌کند،
تو چه سماع دیوانه‌وار‌ه‌ای هستی
که تا ابد در من گم می‌شوی...


(۷۰)
ببین، که نمی‌توانم در باغِ خداوند،
حتی به خیال و رویا نیز،
برای لختی زندگی کنم!
آخر ما را چنین آموخته‌اند
که گناهکاران را حقی نیست،
در باغ‌های خداوند
حتی برگی را بنوازند
آمیخته شویم و
حتی یک شب نیز در آغوشِ روح،
آرام بگیرند...
ما گناهکاریم!
به درگاه‌های شرمساری،
خویشمان را از خدا طلب کرده‌ایم!
از این رو مرا عفو کن،
اگر از بیرونِ باغ‌های خداوند
به وصل تو رسیدم...


(۷۱)
[گلدانی از تو]
کابوسی در سرم است
که خواب را از چشمانم می‌رباید!
کابوسی
که از قد و بالایم فرود می‌آید و
در تاریکی‌ فرویم می‌کند...
از جانب تو می‌آید
به دعا بدل می‌شود،
و در حضورِ دلم مستجاب می‌گردد.
من تکه‌پاره‌ام
گرچه تو که می‌آیی
چون گلدانی سفالین
مرا به دست خودم می‌سپاری!
تا همیشه
بهشتم در میان آن سبز باشد
دیگر من از چه چیز کمتر هستم؟!
تو فریادِ دلِ منی و
جانم نیز معدن گل سایه!
مانند شکوفه‌ی سایه‌سار...
من برای خودم رمان می‌شوم
که از هزار سوی،
خواندن پایان می‌یابد
اما،
هیچ خواننده‌ای، هرگز نمی‌خواند
آن سطرهایی را که تو در آن نهانی!
تو با تمامِ خودت،
و من با تمامِ تو...


(۷۲)
پنج‌شنبه‌ها را می‌شمارم!
پنج‌شنبه‌ای برای بودن
پنج‌شنبه‌ای برای تماشاکردن
پنج‌شنبه‌ای برای یار و
پنج‌شبه‌ای هم برای شعر و
پنج‌شبه‌ای برای فقر و نداری‌ام و
پنج‌شبه‌ای هم برای خدا...
پنج‌شنبه‌هایم را دوست دارم!
تو بگو نکند در پنج‌شنبه‌‌ای بمیرم؟!
نه... نه!
پنج‌شنبه‌ها زیبا هستند
گرد و غبار مرگ نمی‌تواند بر آنها بنشیند!
مرگ از آن‌چه هست
بیگانه‌تر است
جمال زیبای پنجشنبه‌ها را زشت کند...
ولی! اگر مرگ هم نبود،
پنج‌شنبه‌هایمان زیبا نمی‌بودند.
پنج‌شنبه را دوست دارم،
تو هم بسیار شبیه منی!
پنجشنبه‌ها را دوست داری...


(۷۳)
شلوغی کوچه‌ها،
ناله‌ی دختران شهر است!
کودک همسایه‌مان، جیغ می‌کشد
و پیرزنی نذری پخش می‌کند!

آرامم نکنید،
می‌خواهم تا مرگ، گریه کنم!
آه، چقدر بدون ترس تکه تکه می‌شوم!؟

دختران محله،
همچون دسته‌ای از کبوترانِ بال‌گشوده،
دو تا و سه تا،
در حوضِ آب،
در پس سوختنشان،
رنگ و لعابشان را از دست می‌دادند!

شهر، پر از ازدحام
و محله، آشفته است
آخرِالزمان است در کوچه‌ها
آخرِالزمان است نزد دخترها!

ببینید!
زندگی را در دختری زخمی
دختری که قسمتی از تنش گم شده است
و دیوانه‌وار به دنبال آن می‌گردد.

روزی،
در تاریکیِ کوچه‌ای
در حیاط خانه‌ای پر از دختر
تکه‌ای از خود را گم کردم
پریشان حال برایش گریستیم
می‌خواهمش!
کودکی‌ام را می‌خواهم.
خودم با تمامِ پاره‌های از هم گسیخته‌‌ی تنم را
به من بازگردانید!
کالبدی بافته شده
از امید و هستی
لبریز از دخترانگی
لبریز از بوی خدا.


(۷۴)
زیر گریه می‌زنم!
گریستنی را بدهکارم،
گریستنی که شاهرگ‌هایم را مسدود ساخته
سرانجامم را
در هم ریخته است...

به رقص بر می‌خیزم!
آواز می‌خوانم و
با قهقهه می‌خندم،
اما روحم همچنان سرکش است و
عجولانه در تکاپوست،
گویی که برای پرواز و پریدن
روزی دیگر را به چشم نخواهد دید
قلقلکش می‌دهم
برای خندیدن
اما،
لبخند است که قطره‌ قطره از سرش می‌چکد!

سپید می‌پوشم و
رنگ ارغوانی‌ از من می‌ریزد،
گل می‌پوشم و
شبنم از آن می‌چکد،
آه، من چه "حوا"یِ شرمگینی‌ام!
که در شهریور، سبز می‌شوم
همان وقت هم
تا ابد،
گم می‌شوم.

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید