بخش پنجم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب
گزیدهی اشعار شرمین ولی
مترجم:
زانا کوردستانی
(۷۵)
مرا نکُش!
هنوز به مرگ عادت نکردهام،
پیش از کشتن،
به من بگو،
نفسِ شیرینِ روحت را
برای تصویر کدامین نگاه
فرو میبری؟
رفتنت
... دیدن ادامه ››
به مسیر
کدامین آسمان در تکاپوست؟!
شرمندهام!
پنجرهها با نگاههشان
از عرق و شرم آکندهاند...
بینوایم!
خانهای دارم در آنسوی تنهایی،
مرددم!
در آرامش غریب بوسیدن
به میانهی فراخیِ چشمانِ عریان...
من دختری هستم
که همیشه میگریم
به یاد تحلیل رفتن تنها و
سیهبختی سرنوشتِ دوستانم.
من کیام؟!
جز اندوهی بیرنگ
خفته شده در لهیب و آتش
جز چهرهای آشنا پر از چین و چروک
عادت کرده به بوسههای سرد و بیجان؟!
من کیام؟!
من اصلی هستم پر از بدبختی
لبریز از تنهایی
و از دعاهای نامستجاب،
و بیگانه با خوشبختی...
مرا نکُش!
من رگهایم در رقص است،
پلکهایم در آواز و
گیسوانم منور به
درخشش بالهای پروانه!
من آدمم!
نفسم من!
من بخاطر ریواس زندهام و
جای در جانب "هرگز" گزیدهام!
سراب، به سوی ابدیت میبرم...
بپرس از من!
بپرس!
ببین که من کیستم؟!
من همشکل ابرها و
و همرنگ بیپروایی رویاهای تو هستم!
من در فصلِ گرم و تشنگی ناامیدی
آرامبخش و سردکنندهی احساساتت هستم!
من همانم که هستم و بایدم باشم!!
من آغازم،
من روزنوشتهی ایامم،
هویتِ تنهایی،
بزرگ و خواستار جایگاهت هستم...
مرا نکُش!
هنوز به مرگ عادت نکردهام،
من اندوهی پراکندهام
که مرگ من، جواب تحیت و پاکی تو را نمیدهد!
از این محلهی دورافتاده به سوی آن
محلهی آشنا به زور،
از این شهر به سوی آن شهرِ آغشته به زیبایی
از این دینِ بهشتی به سوی آن دینِ جهنمی
چون آب و چنان آتش دورهام میکنی...
جویا شو که من کیستم؟
من "تو" هستم!
مطمئن هستم تو نیز از منی
و از جدا شدنت از من، رضایت نداری
میخواهی از سفرم باز ایستم،
سفری که مالامال ابدیت باشد و
و لبریز از چشمانتظاریهای نگاهِ خورشید
و غمگینانه ایستادن در ایستگاهِ گریه
و دوستی با پچپچهای یتیم و
و قطره قطره ریختن به پای
سرنوشت...
پیش از مرگ،
بگذار بگویمت،
اگر تو به کشتنِ من عادت کردهای،
مبارک بادت دستهای خونینت!
اما من،
منِ زن،
به مردن عادت نکردهام...
(۷۶)
[خطا]
من خطایی صورتیام،
بیرون زده از یقهی زندگی!
آن هنگام که در چشم به هم زدنی
نالهی دلِ زن زیبای نازکاندام پیراهن بلندی میشوم...
من ستمی بزرگ و بیپروایم
در سرنوشتِ بید مجنون بیوهای،
آن دم که دست بر گردن کبوتر خاکستریی انداختم
از برای آرام نمودن خویش...
من زوزهی گرگی زخمیام
در دشت دامنهی کوهی در روستایی ویران
در لحظهای که شکارچیای شکارش کرده است
به سبب شجاعتِ نرینهی خود
مرا به خاطرهای فراموش ناشدنی بدل میکند...!
من اندرزی مصنوعی زنگزدهام!
در مجلسِ کدخدایان سرما
آن اوقاتی که دلم میل
ترانهای فراموش شده دارد و
آینهام میگوید:
"تو رفتی و مرگ، چشمبهراه توست!"
بگریز!
بگریز، که در آنجا هم کپک نزنی و
مسخره و ریشخند دو جهان نگردی...
(۷۷)
شرابی سرخ
بر لبانِ سرخ زنی،
آنگاه که گردِ بیوفایی بر خاکستر نشست؛
آن دم زندگی با هر داستانی
از آسمان میپرسد و
شکایتی از خویش دارد.
من قصهگویم
شبی نیست که با داستانی نو
گوشتان را پر نکنم از نفس،
نگاهتان را از خاکستر!
هر حکایتی درد زایمان گرفته است
و هر دردی نیز
اندازهی دوستی را ترازو کرده است.
من اینجا،
سقوطِ آخرین برگ را مینویسم
که هر شب، به شکلی و
با تمام امیدش به چشمبهراهیهایش
کبوتری بالگشوده را میبیند
میبیند...
نه نگرانی فاجعهای
و نه صدای از هم گسستن...
تنها
تابشی به رنگ خاکستر
چون سرابی، خود را نشان میدهد
او نیز، از فرط خستگی
به پرتوهای درخشان مینگرد،
گویی که سرنوشت،
تنها او را از خود جدا کرده است.
اما من، همچون خواندنِ
خطوطِ کفِ دستم،
آن سرنوشتِ شوم را میبینم،
درخششی به کلی ویران، گرد او را گرفته
هر روشنایی اندکی پاییز است و
هر پاییزی بیرنگ و بیبو!
نمیدانم داستانِ کدامین یلدا را تعریف کنم
کدام یک از قهرمانان خواب و رویا و
کدامین فریادرسِ ایام،
مرا قدرت میبخشد
تا با چند اهریمن،
به پیکار برخیزم؟
من در گوشهای از زندگی افتادهام و
چشمانم در تصویرِ خرابات جا مانده
پژمردهام، چنان کودکی که
در میانِ گروه مردم گم شده و
فریاد میزند:
کجاست مادرم؟
مادرم گم شده است!!!
همچون برگ تاکی خشکم،
که یخبندان زمستان آن را از میان برده باشد
آنگاه که
تو در گوشهی ورقی کاغذ
برایم مینوشتی:
"تو رفتی، خوش باش!"
این است حکایتِ
زنی درمانده،
در دامانِ زندگی.