شبنم زیر مهتاب
گزیدهی اشعار و هایکوهای
ناصح ادیب
برگردان به فارسی
زانا کوردستانی
(۵۱)
حلاج شده است،
ابرها را از هم جدا میکند ـ
آسمان!
(۵۲)
سر و سینهاش را گرفته است،
سرفه میکند ـ
آسمان!
(۵۳)
حکایتِ
... دیدن ادامه ››
تنهاییاش را،
برای غروب تعریف میکند ـ
لکلک!
(۵۴)
نکهتاش خوبش به دل رسید،
نسیم فرستاده ـ
نم باران!
(۵۵)
نسیم صبح، تار مینوازد،
یورش میبرند ـ
جنگاوران!
(۵۶)
امیدبخش دل است،
لبخند مینشاند بر لبها ـ
وفاداری!
(۵۷)
شعله میزند به درون،
آواز ساز و سنتورش ـ
احمد کایا!*
---------
* خوانندهی کُردزبان اهل ترکیه
(۵۸)
قطره... قطره،
به لبِ گل میچکد ـ
شبنم!
(۵۹)
کلاه از سر برداشتهاند،
با عطر خوش پاییز ـ
مورچهها!
(۶۰)
از تار به تار گیسوان مادرم،
برف شرم میکند ـ
سپید سپید شدهاند!
(۶۱)
واقواق سگها میآید،
دیروقتِ شبان تابستان ـ
رهگذری سرگردان!
(۶۲)
تکه ابرها را میشمارد،
چشمانتظار بارانِ است ـ
مزرعهی تشنه!
(۶۳)
پر از حکایتهای سر به مُهراند ـ
فالبین هم جرأت خواندنشان را ندارد ـ
چشمانت!
(۶۴)
نفس بریدهی راه است،
تشنگی رهگذر را میشکند ـ
جامی از آب چشمه!
(۶۵)
سرنوشت سرگردان،
آویخته به درخت آرزوهایم ـ
جهنمی سوزان را!
(۶۶)
کفشهایش به دریا افتاده،
همه شب دنبالش میگردد ـ
ماه!
(۶۷)
شب تا به صبح،
دلِ شب را میدَرَد ـ
نالهی جدایی!
(۶۸)
لبریز از زیبایی،
تابش آفتاب غروبگاهان ـ
آخرین نگاهِ غروب!
(۶۹)
ناز و شرم از سر و رویش میریزد،
چشمانتظار تابش آفتاب است ـ
گُل!
(۷۰)
اشکِ خونین،
جویبارها را بسته است ـ
سخت است جدایی!
(۷۱)
با نخستین گامِ بازگشتش،
سر درختان را میبُرد ـ
پاییز!
(۷۲)
با قبایی زرد،
به میان جنگل افتاده ـ
پاییز!
(۷۳)
جوی را پُر کرده از قایق،
فصل سفر و جدایی ـ
پاییز!
(۷۴)
جارو کشید به آخرین ییلاق،
عرقِ پیشانیاش را پاک کرد ـ
تابستان!
(۷۵)
قدمزدن،
همراه با نسیم شب ـ
کوچههای خاطره!
(۷۶)
بیکلاه و سرپوش،
در خیابانها میگردد ـ
پاییز!
(۷۷)
به آرامی میخرامد،
سر را در آغوش هم نهادهاند ـ
دو سپیدار!
(۷۸)
ماه با سوسو،
پاییز با برگهای طلایی ـ
زمین و باغ را میپوشانند!
(۷۹)
میان خرمنگاه،
دست از هم کشیدند ـ
گندم و کاه!
(۸۰)
گیسو افشان کرده است،
در برابر باد میرقصد ـ
بید مجنون!
(۸۱)
نسیم صبح،
تار به تارش را به رقص در میآورد ـ
موهای ابریشم!
(۸۲)
فرصت نمیکند به عزا بنشیند،
وجب به وجبش ماتم است ـ
جنگل!
(۸۳)
گناهکارم،
به جرم دزدیدن ستارههای ـ
چشمانت!
(۸۴)
وقتی دریا به یاد میآورد،
امواجِ جادوییاش را ـ
خروشان به آواز در میآید!
(۸۵)
آوازی غمگین است،
به رنگ زرد ـ
خورشید پاییز!
(۸۶)
دخترِ پاییز است،
که برگ را گوشواره کرده ـ
خزان!
(۸۷)
بر میخیزد روزی ملت کُرد،
صدای طبل پیروزی را میشنوم ـ
ای غرب کردستان!
(۸۸)
من پایم را بخشیدهام،
او دستش را ـ
به وطن!
(۸۹)
موج پس از موج،
آرام نمیگیرد و نمینشیند ـ
انقلاب!
(۹۰)
پاییز بیناز مانده است،
کسی نیست آرامش کند ـ
خاموش است ژنرالِ!*
---------
* اشاره به "محمدعمر عثمان" متخلص به "ژنرال پاییز" که در سال ۱۹۵۷ میلادی، در شهر سلیمانیه چشم به جهان هستی گشود.
(۹۱)
لبش بر لبش نمیرسد،
دهان میگذارد بر دهان چشمه ـ
جغد پیر!
(۹۲)
رودهای دجله و فرات،
جاریست در چشمانش ـ
غرب کردستان!
(۹۳)
قهقههی خندهی زنی،
میریزد به رودِ زندگی ـ
آبشار دلم را!
(۹۴)
چایِ بانو، دَم کشیده،
مهمانِ خانهاش شد ـ
عروسِ برف!
(۹۵)
از باریکهراهِ کهکشان،
به خانهی ابر میرودـ
عطر باران!
(۹۶)
شبی زمستانی،
مهمانی ناوقت ـ
پُر از خاطره!
(۹۷)
اشک از چشمانی منتظر میبارد،
دل مالامال است ـ
مادری جگرسوخته!
(۹۸)
بهسختی صدای فریادش،
به گوش رودخانه میرسد ـ
زریبار!*
---------
* دریاچهای در شهر مریوان
(۹۹)
با یار،
دو چیز خیلی خوش است-
شبنشینی، چیدن انار!
(۱۰۰)
آنکه نچشیده باشد،
نمیداند چقدر تلخ است ـ
درد یتیم بودن!